بنویس به نام پروردگارت:

خدا / تو را / کنار گذاشته است / برای من.

دیالوگ / مونولوگ هفته:

1
اگه روزنامه و رادیو تلویزیون مال مردم باشه، حرف مردمو می‌زنه. اگه مال دولت باشه، حرف دولت.

[خط قرمز / مسعود کیمیایی]

2
یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایانه.

[درباره الی / اصغر فرهادی]

دست‌چین دردها:

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آن‌لاین

11 کاربر آن‌لاين است (11 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 1
مهمان: 10

greypain, ادامه...

راپورت خوانندگان:

(1) 2 3 4 ... 18 »
اگزوز خاور!

۸ بهمن ۱۳۹۰

"نود" هم دارد تقویم تاریخ می‌شود. سالی که خوب آغاز شد با هدف‌مندی یارانه‌ها اما یک‌هو "خاور"ی کشف شد با سه هزار میلیارد تومان اختلاس که هنوز هم مردم هاج‌و‌واج‌ند از "کی بود کی بود من نبودم"هایش و هیچ برنمی‌آیدشان جز سر دادن شعار "اگزوز خاور" در دل‌! بعدش هم که بازار سکه،‌ سکه شد و "ارز"ی که "عَرضی" رشد می‌کند و "عِرض" مدیران‌ش می‌بَرد. این روزها "نفحات نفت" رضا امیرخانی عجیب می‌چسبد خواندن‌ش. اگر این فلش‌بک‌های ذهن بیمارم به "رای اعتماد مجدد مجلس به وزیر اقتصاد" بگذارد.

خواب‌نوشت:
توی خواب‌م، بلندقدتر شده بودی.

| 4 نظر
به نام جدایی

۷ بهمن ۱۳۹۰

تقریباً هجده سالی می‌شود سینما نرفته‌ام. حتی دی‌وی‌دی نسخه قاچاق فرانسوی "جدایی نادر از سیمین" چندی‌ست خاک می‌خورد در کشوی میزم و من تازه با "گلدن‌گلوب" و "اسکار"یزم این جدایی، تحریک شده‌ام تا خلوت‌شبی ببینم‌ش. هیچ‌کدام از فیلم‌های قبلی "اصغر فرهادی" را ندیده‌ام؛ نه شهر زیبا، نه چهارشنبه‌سوری که پویان را از ترانه [علی‌دوستی] گرفت، نه حتی چیزی می‌دانم "درباره الی". اما "ارتفاع پست" حاتمی‌کیا را بیست بار هم بیش‌تر دیده‌ام. فیلم‌نامه‌اش، دست‌پخت فرهادی‌ست. تلویزیون ما که لقب "ملی" را یدک می‌کشد تاکنون صم‌بکم مانده است از این "جدایی". درحالی‌که کلاه از سر برداشتن برای هر "سر سوزن ذوقی" این روزها اوجب است برای جامعه ما. فقط حیف؛ حیف که گل‌شیفته "میم مثل مادر" و "به نام پدر" دیگر حتی به نام خودش هم نیست و تلخ کرده کام نادر و سیمین را با جدایی‌اش.

پ.ن: در جواب دوست عزیزی که پیامکاً پرسیده بود "چرا درباره گل‌شیفته پستی ننوشته‌ام" گفته بودم "ترجیح می‌دم چیزی ننویسم درباره‌ش". نشد اما. چون امید دارم گل‌شیفته عاقبت برگردد به خارهای‌ش!

| 29 نظر
رگرسیون مُشت‌ها!

۶ بهمن ۱۳۹۰

بهمن‌ماه را همیشه دوست داشته‌ام. وقتی رضا روی‌گری می‌خواند "ایران ایران ایران رگ‌بار مسلسل‌ها ..." یا زنده‌یاد محمود علیقلی می‌خواند "آب زنید راه را / حین [هین؟] که نگار می‌رسد / ...". موی تن‌م سیخ می‌شود و کل‌هم خون‌م پمپاژ می‌شود به دماوند وجودم. دل‌م مثل بهمن هری سقوط می‌کند و پرتاب می‌شوم به دو سالگی‌ام. حسودی‌ام می‌شود به یک/هم‌صدایی مردم در روزهای انقلاب. به این‌که همه‌جور حجاب و تیپ و قومیت و نحله سیاسی دوشادوش هم بودند؛ چپ و راست و حوزوی و لیبرال دموکرات و مارکسیست. حتی سازمان مجاهدین خلق که بعدها شدند منافقین و منفور. با تصاویر آرشیوی آن روزها که همه‌ساله پخش می‌شود،‌ یک‌پارچه حسرت می‌شوم برای هم‌بستگی و رگرسیون[!] معنادار آن روزها. آن مُشت‌ها. من دل‌م ایران آن‌چنین می‌خواهد.

خ.ن:
امشب برای حمید - خواهرزاده 27 ساله‌م - رفته‌اند خواستگاری.

| 10 نظر
اسلام ندارند

۵ بهمن ۱۳۹۰

1
جایی خوانده‌ام "جنگ جهانی دوم که تمام شد، ژاپنی‌ها دیدند مشخصات تعدادی از سربازان‌شان نه در آمار کشته‌هاست نه اسرا. ستادی تشکیل دادند و تفحص کردند. چند نفری از سربازان‌شان را سر پُست‌های کوهستانی و صعب‌العبورشان یافتند که هنوز مشغول نگه‌بانی بودند و مطلع نبودند که جنگ سه سال است تمام شده". ژاپنی‌ها حتی بعد تسونامی سال گذشته‌شان هم انظباط و وجدان کاری و میهن‌پرستی‌شان را به رخ دیگر ملت‌ها کشیدند. آن‌ها اسلام ندارند اما خیلی مسلمانند.

2
شبی یک سیب بخور.

| 13 نظر
آژانس شیشه‌ای

۴ بهمن ۱۳۹۰

شش خواهر/برادرزاده بالای 19 سال دارم؛ دختر و پسر. بعد جنگ متولد شده‌اند. از امام خمینی هم فقط در حد برنامه‌های سال‌گردش می‌دانند. همیشه گپ‌و‌گفت داشته‌ایم با هم سر مسائل جنگ و انقلاب. چرا جنگیدیم؟ چرا فرزندان شهدا که بعضاً هم‌سالان‌شان هستند امتیازات ویژه‌ای دارند. و خیلی چراهای دیگر. اغلب قانع نمی‌شدند. حتی جبهه هم می‌گرفتند. تا این‌که شب عیدی که هوا ناجوان‌مردانه سرد بود و جمع‌مان، جمع، یک فیلم برای‌شان گذاشتم توی اتاقم؛ آژانس شیشه‌ای. تا آخر فیلم فقط صدای نفس‌های‌شان را می‌شنیدم. حتی "پارسا"ی 16 ساله. فیلم که تمام شد بی‌آن‌که حرفی بزنند یکی یکی آروم رفتند بیرون. جواب خیلی از سوال‌های‌شان را گرفته بودند.

پ.ن: ممنون آقای حاتمی‌کیا.

| 8 نظر
نازنین، نه زر

۳ بهمن ۱۳۹۰

1
آسانسور قلب فقط یک نفر ظرفیت دارد. باور کن.

2
به‌تر است فوتبال دنیا را کلاً تعطیل کنند و به‌جاش بارسا و رئال ماهی یک‌بار بازی کنند با هم!

3
آرزوها فقط فرود می‌آیند. گاهی سقوط کن!

4
[تکراری]
با فونت "نازنین" حرف بزن نه "زر"!

| 14 نظر
شِیر

۲ بهمن ۱۳۹۰

1
دی‌روز داشتم پرینتری را که توی اتاق رئیس‌م بود، شیر می‌کردم با کامپیوتر اتاق خودم و اتاق همکار مجاورم تا دیگر نه وقت کامپیوتر رئیس را بگیریم نه خودمان هی هروله کنیم میان بین‌التاقین. بعد آه حسرت کشیدم که چرا قلب‌ها را نمی‌توان به همین سادگی شیر کرد و به اشتراک گذاشت.

2
رفتن را بهتر بلد باش.

| 32 نظر
ترکمن‌چای

۱ بهمن ۱۳۹۰

1
شماره "تماس"ش را گرفت. کارش هم به "تماس" رسید عاقبت.

2
باهاش قرارداد قلبی ببند. اما نه ترکمن‌چای.

3
از تکبر به تکبیر برس.

4
خطر کن تا خطیر شوی.

عکس‌نوشت؛ عصر دی‌روز عشق‌م رو بردم مسابقه بسکتبال ببینه. گیر داده بود لخت شه بره وسط بازی!

Open in new window

| 12 نظر
اُمُل سنتی مذهبی ببو

۳۰ دی ۱۳۹۰

در عصر کلیک زندگی می‌کنیم؛ روزگار مدرن. من اما از ظروف تفلون بدم می‌آید. متنفرم از این تابه‌هایی که دو طرفه است و درش کیپ می‌شود و بی‌روغن سرخ می‌کند گوشت سفید و قرمز را. غذای‌شان بوی فلز می‌دهد انگار. علاقه‌ای به هندزفری و هدست ندارم. غذا از گلوی‌م پایین نمی‌رود سر میز ناهارخوری. باید حتما چهارزانو بنشینم سر سفره روی زمین. چندان اهل جوک‌های پیامکی نیستم و ... . یکی پیامک زده به‌م که "خیلی اُمُل سنتی مذهبی ببو هستی".

| 33 نظر
مهدیارِ رعنا

۲۹ دی ۱۳۹۰

مهدیار که شهره خاص و عام‌تان هست. دی‌روز نشسته بودم پای دردهای خاکستری که شنیدم داره از تو دست‌شویی پدرم را صدا می‌کنه که "بابابزرگ بیا، سوووسک، سوووسک". پدر رفت سراغ‌ش. چند دقیقه بعد مهدیار بدو و نیش‌باز تا بناگوش آمد تو اتاق‌م و گفت "عمو جون بابابزرگ رو گول زدم. الکی گفتم سوسک، وقتی اومد گفتم خیط خیط،‌ بیا باسن‌م رو بشور". لبخندک‌ی زدم و گفتم‌ش "عزیزم شما که همیشه می‌شستی خودت رو". با ته‌خندی سرش رو خم کرد و گذاشت رو شونه‌م و آروم گفت "رعنا بذارم؟" بلند شدم. کلیک به کلیک فایل "رستاک" را باز کرد و ولوم‌ش را زیاد. حالا نرقص کی برقص. پدرم آمد تو اتاق و وایساد به تماشای رقص مهدیار و هی می‌گفت "آخه. پسر رو بِگِردُم".

پ.ن: پدرم نوه‌های پسری‌ش را بیش‌تر دوست دارد. بروز هم می‌دهد. خواهران‌م شِکوه‌شان را به من می‌گویند تا منتقل کنم. ارجاع می‌دهم به بابا اما به خواهران‌م می‌گویم "خیلی حساس نباشید. خب عُلقه خاصی دارد با مهدیار. چربی و فشار خون‌ش کوک کوک است با شیرین‌کاری‌های‌ش".

عکس‌نوشت:
نوروز دو سال پیش با اهل بیت رفتیم دریا. کنارمان، دو خانواده مشغول طرب و رقص بودند. مهدیار یک‌هو دوید وسط بساط‌شان و شروع کرد به رقصیدن.


Open in new window

| 6 نظر
فحش‌م بده!

۲۸ دی ۱۳۹۰

1
رنگ جوراب‌ت را ست کن با رنگ شلوارت. هم شکیل است هم اعتماد به نفس می‌دهدت. باور کن.

2
میان عقل و دل، همیشه عقل را انتخاب کن. اگر ضرر کردی فحش‌م بده!

3
باختن،‌ اغلب شاق‌تر است از بردن.

4
بساز و ببوس!

| 9 نظر
سمفونی عصر

۲۷ دی ۱۳۹۰

این فرمایش امام علی(ع) را سمفونی گوش‌م کرده‌ام؛ "دنیا دو روز است. یک روز برای تو،‌ یک روز هم بر تو. پس نه با خوشی‌ها غره شو و نه با خَش‌ی‌ها، نومید". این روزگار اما الاکلنگی شده است برای‌م انگاری. از موبایل‌خوان[!] سحر که صدقه‌ای می‌اندازم و عازم محل کارم می‌شوم تا ظهرش، از زمین و هفت آسمان، نعمت می‌باردم. هم‌چین که دست کم می‌آورم برای جمع‌کردن‌شان. اما همین‌که کارت خروج از اداره را می‌زنم انگار نعم الهی، نقم می‌شوند و سمت آسمان برمی‌گردند و بدبیاری‌ها همین‌طور اُورت، شخم‌م می‌زنند و فرو می‌روند از فرورفتنی‌های‌م. این فرود و فروزها گاهی مثل لوله رولور می‌شوند روی گیج‌گاه‌م. این اوقات "ورد"م می‌شود سوره عصر؛ "والعصر / ان الانسان لفی خسر / ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر". من اما کم‌تر فرزند عصرم.

| 10 نظر
نم‌نم شک تو خیابون خیس!

۲۶ دی ۱۳۹۰

سال 74 بود و نزدیکی‌های کنکور که اتفاقی پاک به هم ریخت مرا؛ شک کرده بودم به وجود خدا. آن روزها توی کتاب‌خانه نزدیک خانه‌مان درس می‌خواندم با دوستان‌م. یک ربع درباره واکوئل و سیتوپلاسم می‌خواندم و نیم ساعت کلنجار می‌رفتم با خودم که کیست خالق من؟ کجاست؟ چند سالشه؟ باز دوباره بیست دقیقه شیمی آلی می‌خواندم و بعد یک‌ساعت می‌رفتم جلوی پنجره و زل می‌زدم به کوه‌های البرز و با خودم می‌گفتم "چرا این کوه‌ها اون‌جاست؟ فایده‌شون چیه؟ اصلاً زندگی می‌کنم واسه چی؟ خدا چیه؟؛ نوره؟" بعد می‌رفتم سر میز "دکتر"! دکتر 5 سالی بزرگ‌تر بودم ازم. چاقالو بود و عینک ته استکانی داشت و سبیلی مثل دُم موش. 5 سالی می‌شد که به عشق پزشکی، پشت کنکور بود. هر سال هم چند صد رتبه‌ای نزدیک‌تر می‌شد به پزشکی. برای همین دکتر صداش می‌کردیم. خواستم مشکل‌م رو به‌ش بگم که دیدم غرق‌تر از انیشتین تو فیزیک شده و دل‌م نیومد ذهن‌ش رو مثل خودم آشوب کنم. واکمن‌م رو برداشتم و کاست سونی رو گذاشتم داخل‌ش و حناق‌کنان زدم به خیابون؛ "چشمای منتظر به پیچ جاده / دلهره‌های دل پاک و ساده / پنجره باز و غروب پاییز / نم‌نم بارون تو خیابون خیس/ ...". یک ماهی همین بود اوضاع درس‌خواندن‌م. حتی دل و دماغ نماز خواندن هم نداشتم. تا این‌که چند روز بعدش مادربزرگ‌م دقیقاً عصر عاشورا تصادف کرد و مرحوم شد. بعد اتفاقاتی افتاد که خدا حضور و وجودش را مسجل کرد بر من! حیف که در توانم نیست تعریف کردن‌ش. انگاری هر از دست دادنی، به دست آوردنی دارد توأمان.

پ.ن: دکتر آخر دکتر شد.

| 18 نظر
اخلاق بدی دارم

۲۵ دی ۱۳۹۰

1
اخلاق بدی دارم؛ به قول مادرم "دست‌م به کم نمی‌رود". پدر که می‌گویدم "دو کیلو سیب بخر"، من سه کیلو می‌خرم. پرتقال هم می‌خرم کنارش. یا خواهر/برادرزاده‌های‌م که سفارش بستنی می‌دهند، بیش‌تر از تعدادشان می‌خرم. حتی گاهی غذا هم که درست می‌کنم، کلی اضافه می‌آید. به قول پدرم "مراعات نمی‌کنم هیچ". یحتمل تو را هم مراعات نکنم و اضافه بیاید دوست‌داشتن‌م. اخلاق بدی دارم.

2
طرف‌م که تو باشی، هر "اعتراف"م، "معرفت" است.

| 8 نظر
جنایت و مکافات

۲۴ دی ۱۳۹۰

من خودم را آدم سریع‌الکیفری می‌دانم. بارها شده به ساعت و حتی دقیقه هم نرسیده که سزا/جزای عمل‌م را دیده‌ام. مثلاً کسی را رنجانده‌ام یا حقی را خورده‌ام یا خوبی‌ای کرده‌ام و بعد،‌ فی‌الفور خدا اعمال قانون‌م کرده و "فمن يعمل مثقال ذرة خيراً/شراً يره"[زلزال؛ 7 و 8] را فرو کرده در وجودم. اما ترسان‌م از گناهان و بدکرده‌های‌م که بزرگ‌تر از مثقال و قیراط‌اند و مشمول این آیه نیستند. جنایتی‌اند که مکافات‌ش را در عقبا باید ببینم. همین است که بارها گفته‌ام "می‌ترسم از مرگ". و چقدر سخت است که دوست داشته باشم این ترس را.

پ.ن: نقطه آخر این پست را که گذاشتم حس کردم انگار قبلاً خواب‌ش را دیده‌ام که دارم هم‌چین مطلبی می‌نویسم. از این خواب‌ها زیاد می‌بینم. وحشتناک است کمی. چون توی خواب دیده‌ام که مثلاً قراره چند لحظه بعدش، مادرم بیاید بالاسرم و بگوید "ببین این قرص خواب‌م تاریخ داره یا نه؟" و این اتفاق افتاد؛ دقیق و مو به مو.

| 12 نظر
اصطکاک

۲۳ دی ۱۳۹۰

1
یک وقت‌های خاصی خوانش سهراب سپهری خیلی قائم به ذات می‌کندم؛ "وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت".

2
چادر برای این است که کلیت بدن را محفوظ بدارد از نامحرمان؛ بلیز شلوار جور درنمی‌آید با چادر. باور می‌کنی؟

3
اصطکاک گرما تولید می‌کند؛ شانه‌ها من و تو.

| 16 نظر
حلیمه

۲۲ دی ۱۳۹۰

"حلیمه" خانم و شوهرش دوست خانوادگی دایی خدابیامرزم بودند. ترکمن بودند. فقط یک فرزند داشتند؛‌ سولماز. هم‌بازی بچگی‌هایم بود. موهای بلندش تا منتهاالیه قوس کمرش بود. همیشه هم بافته شده. شوهر حلیمه خیلی پسر می‌خواست دل‌ش. خدا اما ندادش. همین سبب شد تا حلم حلیمه را نداشته باشد و سه طلاقه کندش. آخرین بار حلیمه را پارسال و سر عزای دایی‌م دیدم. چین‌های صورت‌ش،‌ چروک شده بود از رنج نافهمی و بی‌رحمی شوهرش. از سولماز پرسیدم‌ش. با فارسی همیشگی‌ش که بک‌گراند ترکمنی داشت گفت "عروس شده و یک دختر هم داره. معلم هم شده". هفته قبل خبر فوت حلیمه خانم را شنیدم. زن‌دایی‌م گفت به خاطر چربی و قند خون‌ش بوده. نخواست من بدانم که دق کرده طفلک. شصت سال‌ش هم نبود.

پ.ن: این فعل "بود"، نابود می‌کند آدم را گاهی.

عکس‌نوشت:
ببینید بنده‌خدایی با چه سرچی رسیده به وبلاگ من!


Open in new window

| 18 نظر
تفاهم

۱۹ دی ۱۳۹۰

"تفاهم"؛ این کلمه که مصدر باب "تفاعل" است، ختم کلام اکثر زوجینی‌ست که داشتن یا نداشتن‌ش با هم‌دیگر را علت وصل یا فصل‌شان می‌گویند. اغلب این مزدوجین و مطلقین "تفاهم" را هم‌خواستگی و هم‌پوششی مطلق معنا می‌کنند. در حالی‌که "تفاهم" یعنی یک‌دیگر را فهمیدن. شناخت و درک کردن تفاوت‌های یک‌دیگر. یعنی هم‌‌افزایی،‌ یعنی هم‌زورافزایی! چندی قبل مقاله‌ای خواندم که "تفاهم" را خیلی درست و مختصر و مفید تعریف کرده بود؛ "تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوت‌ها".

پ.ن:
سرما خورده‌ام خیلی ناجور؛ چشم‌هام داره از درد منهدم می‌شه. دکتر فردا را استراحت مطلق تجویز کرد و گفت "گود پای چشم‌هات خیلی شدیده. 48 ساعت نباید به هیچ وجه جلوی مانیتور و یا هر نور شدید دیگه‌ای باشی وگرنه سردردت تشدید می‌شه". پس دردهای خاکستری؛ دو روز تعطیل.

| 22 نظر
شب عروسی‌

۱۸ دی ۱۳۹۰

1
اولین چیزی که با دیدن یک گدای زن کنار خیابون به ذهن‌م مخابره می‌شه اینه که "شب عروسی‌ش چه‌طوری بوده این زن"؟!

2
آرزوهای زیادی دارم. یکی‌ش اینه که نقش "شمر" رو بازی کنم تو یه تعزیه.

3
[یک تجربه]
کلاً پرستارهای مجرد به‌تر آمپول می‌زنن!

4
تو حواس‌م را جمع می‌کنی،‌ نه پرت.

5
این "کالر‌ آی‌دی‌"ها نابود کرده‌اند شوق انتظار را.

6
آدم‌ها از خودشان بیش‌تر خسته می‌شوند تا دیگران.

عکس‌نوشت:
یه حس خوبی دارد این عکس!


Open in new window

| 8 نظر
خون کاغذ

۱۷ دی ۱۳۹۰

1
پوتین با چادر جور درنمی‌آید،‌ باور کن.

2
می‌شود گفت "بلاگفا" و "سونی‌اریکسون" برند دخترانه‌ست!

3
یکی از بزرگ‌ترین سوالات کودکی‌م این بود که "چرا وقتی کاغذ را پاره می‌کنم خون‌ش درنمی‌آید"؟!

4
گاهی بترس از تمام شدن!

5
احترام، بیش‌تر صمیمیت می‌آورد تا صمیمیت،‌ احترام.

| 8 نظر
راز سر به پُک!

۱۶ دی ۱۳۹۰

1
یحتمل در فیلم‌ها دیده‌اید که اعدامی‌ای، آخرین خواسته‌اش یک نخ سیگار است. یا خاطرم هست در فیلمی،‌ قهرمان قصه وقتی اسیر بمب ساعتی‌ای شد که ثانیه‌شمارش روی 75 ثانیه بود، با آسودگی یک نخ سیگار کشید و بعد پودر شد!؛ چه لذتی دارد "دود" که بعضی آدم‌ها دوست دارند آخرین نفس‌های‌شان را هم پُک بزنند و بعدش بپکند!؟ چه رازی‌ست؟ من البته راز و لذت‌ش را می‌دانم اما نمی‌گویم!

2
[یک تجربه]
آدمی که سیگارش را حین حرکت و بی‌توقف روشن می‌کند،‌ سیگاری تیر و حرفه‌ای‌ست.


عکس‌نوشت:
سوپرمارکتی هست حوالی خونه‌مون که هر وقت از جلوش رد می‌شم فکر می‌کنم مشروب‌فروشیه! ببینید ویترین‌ش را.


Open in new window

| 4 نظر
جنس بدجنس

۱۵ دی ۱۳۹۰

اصطلاح "طلاق عاطفی" زیاد شنیده می‌شود این روزها. زن و شوهر و حتی دوست‌دختر پسرهایی که به داشتن هم قانع نیستند و با هزار سفسطه و مغلطه، حق می‌دهند به خودشان که شریک جنسی، عاطفی دیگری هم داشته باشند. درست است که با این اوضاع نابهنجار ماهواره، اینترنت، حجاب و ...، آستانه تحریک جنسی جامعه به‌شدت پایین آمده اما این‌ها بهانه‌های بنی‌اسرائیلی‌ست. ادله نیستند برای توجیه خیانت. جنس زن و مرد اگر اصل باشد برای هم‌دیگر، دیگر هیچ جنسی تحریک‌شان نمی‌کند. اما اگر جنس عاطفه و خواب، نامرغوب و بدجنس باشد،‌ سرد می‌شود آغوش‌شان و میل‌ها،‌ هرز می‌شوند و سمت هرزگی می‌روند. متاسفانه لذت‌طلبی جنسی در مردها بیش‌تر است از زنان و تلخ‌تر این‌که معمولاً زن‌ها، برای حفظ زندگی‌شان، مردهای‌شان را می‌بخشند اما مردها، زن خائن را یک فاحشه می‌دانند و بس.

| 34 نظر
سعید

۱۴ دی ۱۳۹۰

یک‌سالی می‌شود که قصد نوشتن پستی را دارم درباره پسر عمویم سعید اما این تنبلیسم مزمن من در نوشتن، به تعویق‌ش انداخت تا اینک. سعید سه سال بزرگ‌تر است از من. خاطرم هست در نوجوانی چند باری اول شد در مسابقات دوی استقامت مدارس گرگان. خیلی تیز و بز بود. خوب هم می‌رقصید. هم‌چین "برک" می‌زد که مایکل جکسون باید لنگ می‌انداخت جلوی‌ش! روزگار اما روی آزگارش را تقدیر سعید کرد؛ رفت تهران برای کار؛ معتاد شد. دزد شد. عرق‌خور و عربده‌کش شد. لات آسمان‌جل شد. حتی یک‌بار با دختر صاحب‌کارش فرار کردند و چند هفته‌ای رفتند روستایی اطراف شاهرود که پسر عموی دیگرم سرباز معلم بود آن‌جا! سال‌ها سعید همین‌طور ول و اوباش بود تا این‌که برگشت گرگان. چند باری بزرگ‌ترها خواباندن‌ش در کمپ‌های ترک اعتیاد که هر بار با دعوا و شیشه‌شکنی فرار کرد. تا نمی‌دانم چه آمد این پسر را؟؛ کن‌فیکون شد یک‌هو. "تقدیر" اسیر "تدبیر"ش شد. مشغول قنادی شد. ترک کرد همه چی را. زن گرفت. خدا "صبا" را داد به‌ش. سعید حالا یک‌پارچه "آقا"ست. "مرد" است. با دوستان سابق‌ش انجمن خیریه‌ای تاسیس کرده‌اند و هزینه درمان معتادان و بزه‌کاران را جور می‌کنند و ... . سعید، "خواستن" را صرف نکرد،‌ سرمایه کرد. او حالا خیلی "سعید" است.

پ.ن:
این پست از قضا دقیقاً مصادف شد با اولین سال‌گرد خدابیامرز عمو ابراهیم‌م که پدر سعید است.


عکس‌نوشت:
پسر عمه‌م کتاب جدیدش را پیش‌کش کرده به سعید. جا دارد همین‌جا تبلیغی هم شود برای این کتاب.


Open in new window

Open in new window

Open in new window

| 10 نظر
تقریباً!

۱۳ دی ۱۳۹۰

سومین قرار بیرونی‌مان که به لطف اعتماد خودش و پدر و مادرش برقرار شد معروف‌ترین کتاب‌فروشی شهرمان بود. طبق معمول چند دقیقه‌ای دیرتر آمد. از قبل قفسه کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" را شناسایی کرده بودم تا آخرین ایستگاه کتاب‌گردی‌مان آن‌جا باشد تا من برگ آخر را رو کنم برایش. کلی کل‌کل کردیم وقتی جلوی قفسه‌های کتاب‌های روان‌شناسی ایستاده بودیم. عنوان‌ کتاب‌ها درباره همسریابی در چند دقیقه(!) و خصوصیات زن و مرد و چگونه مرد/زن را شیفته خود کنیم و ... آن‌قدر دهان‌پر‌کن بود که پینگ‌پنگی، خشاب‌مان را خالی کردیم علیه هم! تا رسیدیم جلوی کتاب‌های نادر ابراهیمی. "چهل نامه کوتاه به همسرم" را آرام برداشتم و با مکثی کوتاه دادم به دستش. به‌ش گفتم "خیلی محشره. چند بار خوندمش". البته نگفتم که چند بار هم هدیه دادمش! آرام ورق زد و روی نامه سی و هشتم توقف کرد و خواند؛ "بانو! خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ادراک‌ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن‌الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله قافی بیاورد... خوشبختی را، ‌تنها به مدد طهارت جسم و روح،‌ در خانه کوچک‌مان نگه داریم". بی‌آن‌که حرفی بزند یا نگاهم کند کتاب را بست و گذاشت سر جاش. وقت حساب کردن چند کتابی که خریده بودیم فروشنده نگاهی به کتاب‌ها کرد و گفت "خانم‌تون هستن؟" ناخودآگاه گفتم "تقریباً"!

عکس‌نوشت:
دی‌روز دفاع تز دکترای دوستم کامران بود. بهانه‌ای شد تا بار دیگر دور هم جمع شویم دوستانی که یک دهه است دوستیم به تمام معنای کلمه؛ سیروان،‌ یاسر، بابک، حاج‌محسن،‌ کامران و ... دوستانی هستند که به‌ترین دوران جوانی‌مان را جوانی کردیم با هم در دوره ارشدمان. درس گرفتیم از هم. هم‌درد و هم‌دل بودیم. دی‌روز روز خوبی بود؛ بیش‌تر از همه برای کامران که نقطه عطفی شد در زندگی‌اش. دریای غروب دی‌روز هر چند عظمت و آرامش همیشگی‌اش را داشت اما غبطه می‌خورد به دوستی ما. جای برخی دوستان سبز بود؛‌ یادشان کردیم. البته با تلفنی که "هومن" از آلمان زد موقع ناهار و با تک‌تک‌مان صحبت کرد، کلی مشعوف‌ شدیم.


Open in new window

| 23 نظر
اصل حال‌

۱۲ دی ۱۳۹۰

1
تو دوره کارشناسی‌م دوست صمیمی‌ای داشتم که نمازش را اول وقت می‌خواند و حلال و حرام ناموسی را به‌شدت مومن بود. دی‌شب سرچ‌ش کردم تو فیس‌بوک. عکس‌هایی از خودش و همسرش دیدم که زرت عقبه ذهنی‌ تحسین‌شده‌ای که ازش داشتم قمصور شد! یادمه هر وقت حال‌م را می‌پرسید می‌گفت "اصل حال‌ت چطوره؟" امیدوارم اصل حال‌ش خوب باشد.

2
گاهی ایمان می‌آورم به "مادر را ببین،‌ دختر را ببر".

3
آلوده تو که می‌شوم هوای دل‌م پاک می‌شود.


پ.ن: دو مطلب‌م در هفته‌نامه همشهری جوان.

Open in new window

Open in new window
[شماره 342 / شنبه؛ 10 دی‌ماه]

| 8 نظر
آدانس!

۱۱ دی ۱۳۹۰

پسرک صد متری می‌شد که دست‌م را گرفته بود و اصرار می‌کرد که "یکی بخر تو رو خدا. خب اگه آدانس[!] نمی‌خوای، دعا هم دارما. بخر دیگه. تو رو خدا". ایستادم. پسرک دست‌م را ول کرد و با لبخند زل زدم تو نگاهم. با صورت کثیف و استخوانی‌اش، یاد دکتر شریعتی افتادم که می‌گفت "به فقیر کمک نکن. با فقر مبارزه کن". پسرک دید که غرق خودم‌م، یک دعا و یک بسته آدامس گذاشت کف دست‌م و رفت. رفتم سمت‌ش تا پول‌ش را بدهم که پسرک دیگری که انگار برادرش بود آمد و با خوش‌حالی دست‌ش را سوی دختری گرفت و گفت "اون خانمه همه دعاهامو خرید. چه‌قدم دستاش نرم و مهربون بود". روشن‌فکری[!] را گذاشتم کنار و پول آدامس و دعا را دادم به پسرک. پول را گرفت و گفت "آقا ببخشیدا آویزون شدم به‌تون" و دو نفری بدو رفتن سمت پله‌برقی پل هوایی.

عکس/میل‌نوشت:
پست‌هایی که درباره دخترها/زن‌ها نوشته‌ام تاکنون،‌ بیش‌تر بازخوردهای منفی داشته است. دی‌شب اما ای‌میلی به‌م رسید که تعجب کردم؛ ببینید.


Open in new window

| 14 نظر
راه و بی‌راه

۱۰ دی ۱۳۹۰

1
کتایون ریاحی بعد از بازی در سریال "یوسف پیام‌بر" خداحافظی کرد از دنیای بازی‌گری. جگر "زلیخا" کاری کرد با خانم ریاحی که در مانیفست جدایی‌اش از بازی‌گری نوشت "... گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد. ... ولی عشق زلیخا خود یک معجزه بود. ... و اما این همه تنهایی، ‌برکت بود برای خلوت انس و این‌که؛ یدالله فوق ایدیهم،‌ که ترجمه سینمایی آن می‌شود: براستی خدا بزرگ‌ترین کارگردان است".

2
خانم "شبنم قلی‌خانی" بعد بازی در نقش "مریم مقدس" تا مدت‌ها محبوب مردم بود. معصومیت‌ چهره‌ش، نجابت و پاکی مریم(ع) را تداعی می‌کرد. تا اینکه آن‌قدر کت‌والک رفت رو استیج جلد مجلات که دیگر زرد شد و چشمه‌ای نجوشید از زیر پای‌ش.

3
میترا حجار که بهترین بازیگر نقش اول زن شد برای بازی در "متولد ماه مهر" در هجدهمین جشنواره فیلم فجر،‌ به یک‌باره مسافر هالیوود شد و عکس‌های بی‌حجاب‌ش کلیک به کلیک چرخید. او اما با اعلام ندامت و انابت و با رایزنی فرهنگ‌چی‌های کشور برگشت به ایران و حالا نامزد بازی در نقش همسر شهید "علي هاشمي"‌ست که اصول‌گرایان بنیادگرا حسابی تاخته‌اند به‌ش که "برخي به‌راحتي طبع‌آزمايي خلاف فرهنگ ما را در سينماي هاليوود تجربه مي‌كنند اما چون در قبال اين عقده‌گشائي دست رد بر سينه‌شان مي‌بينند، دوباره سوداي سفر به سينماي مذهبي را مي‌كنند! الحق و الانصاف كه چه رويي دارند!" [جهان‌نیوز / کد خبر: 201166].

4
قصه گلشیفته سینمای ایران هم که نیاز به بازخوانی ندارد. او در هالیوود هم فیلم بازی می‌کند هم کلیپ سیاسی می‌خواند.

پ.ن:
هر ایرانی باید آزاد باشد در بیان عقاید ذهنی و رفتاری‌اش. اما این عقاید باید رعایت کند تراز کرامت انسانی را.

پ.ن 2:
راه و بی‌راه هر دو "راه"ند. اما مقصد، ممیز این دو است.

| 13 نظر
i love u!

۹ دی ۱۳۹۰

1
همین‌که دختر جوان از تاکسی‌ای که پشت چراغ قرمز ایستاده بود پیاده شد، پسری که حداکثر ده سال‌ش بود راه افتاد دنبال‌ش و 50 متری تعقیب‌ش کرد و مدام می‌گفت "i love u, i love u"[!؟]

2
دوستی داشتم در دوران دبیرستان که همیشه می‌گفت "من قول می‌دم بالاخره یه روز رئیس‌جمهور بشم". دی‌روز بعد 18 سال حمید را دیدم‌. مشغول کشاورزی رو 20 هکتار زمینی بود که از پدرش ارث برده. می‌گفت "بیش‌تر از یک رئیس‌جمهور لذت می‌برم از زندگی‌م".

| 8 نظر
اگر مادرم آن‌جا نباشد

۸ دی ۱۳۹۰

1
چندی قبل ختم سومین روز خاله پدرم بود. تو آبدارخانه حسینیه مشغول رتق و فتق پذیرایی مجلس بودم که مرد تقریباً 50 ساله‌ای سراغ‌م را گرفت. تا گفتم‌ش "جانم، رجبعلی ‌منم" یک‌هو پیشانی‌م را بوسید. حیران شدم. دور و بری‌هام هم کنج‌کاو شدن. مرد اطلاعیه ترحیمی را که برای خاله آمنه زده بودم نشان‌م داد و با اشارت انگشت‌ش به جمله‌ای که از "حسین پناهی" نقل کرده بودم گفت "من 11 ساله با مادرم قهرم. اما با دیدن این جمله اشک تو چشمام جمع شد و همین حالا می‌خوام برم خونه مادرم" و رفت.

2
عشق و تنفر موازی هم زندگی می‌کنند. فقط سرعت یکی‌شان بیش‌تر است همیشه.

Open in new window

| 8 نظر
اشک‌های بی‌نم

۷ دی ۱۳۹۰

1
گیسوانت باید از یلدا بلندتر و سیاه‌تر باشد.

2
امیدی که در گرفتاری‌ها هست لذیذتر از لذت آرامش‌هاست.

3
ایمان بیاور به معجزه تا عجوزه نشوی.

4
از "love" به "like" رسیده‌ایم. بعدش به چی؟!

5
عابربانک دوست‌دختر/پسرت نباش.

6
[در جواب اس‌ام‌اس دوستی]
هر که دندان دهد،‌ زن دهد!

7
[تکراری]
دست راست‌م نَشین؛ دور می‌شی از قلب‌م!

8
[تکراری]
قلب‌ت را فتح کردم / آخ / پرچم یادم رفت.

9
[تکراری]
آهای نمازهای بی‌خدا / دل‌م گرفته از شما / آهای پیشانی‌های هوس / آهای سجده‌های بی‌آسمان / بی‌زارم از خدای‌تان / آهای گونه‌های گندیده / بمانید در حسرت اشک‌های‌تان / چه وحشی‌ست این قلب‌تان / با آن کدخدای بی‌خدای‌تان / بمانید در تسخیر ناخدای‌تان / آهای من / گندیده تن / بمان / بمان در حسرت اشک‌های بی‌نم / بمان.

عکس‌نوشت: مهدیار بی‌دندون.

Open in new window

| 14 نظر
(1) 2 3 4 ... 18 »

سرزمین نوستالوژی من:

مهمان خاکستری:

1
نگرانم. پدر آلزایمر گرفته. می‌ترسم منو دوباره به دنیا بیاره ...

[راننده تاکسی / www.taksi.blogfa.com]

2
من حتی به گناه هم فکر کرده‌ام / به پر کردن جای خالی دست‌های تو؛ / اما آخه کدوم گناهی می‌تونه آدم رو به خدا برسونه؟!!

[www.hanuz.ir]

دعوت:

آسوان محمدی
---------------------------------------
کامران عادلی
---------------------------------------
هومن لطیفی
---------------------------------------
بیت‌الله محمودی
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
بهاره رهنما
---------------------------------------
ترانه علیدوستی
---------------------------------------
هنوز
---------------------------------------
مطرود
---------------------------------------
ریزنوشت
---------------------------------------
ازدواج‌نوشت
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
آخرین نسخه یک مرد
---------------------------------------
مشرق خیال
---------------------------------------
شورش قادری
---------------------------------------
من، تو، او
---------------------------------------
كوثرانه
---------------------------------------
راننده تاکسی
--------------------------------------
دانلود کتاب‌های صوتی
-------------------------------------
در پناه کتمان
-------------------------------------
دانلود کتاب [فرهنگی،‌اجتماعی، تاریخی و ...]

پشت سر:

بهمن 1390
--------------------------------------
دی 1390
--------------------------------------
آذر 1390
--------------------------------------
آبان 1390
--------------------------------------
مهر 1390
--------------------------------------
شهریور 1390
--------------------------------------
مرداد 1390
--------------------------------------
تیر 1390
---------------------------------------
خرداد 1390
---------------------------------------
اردیبهشت 1390
---------------------------------------
فروردین1390
---------------------------------------
اسفند 1389
---------------------------------------
بهمن 1389
---------------------------------------
دی 1389
---------------------------------------
آذر 1389
---------------------------------------
آبان 1389
---------------------------------------
مهر1389
---------------------------------------
شهریور 1389
---------------------------------------
مرداد 1389
---------------------------------------
تیر 1389
---------------------------------------
خرداد 1389
---------------------------------------
اردیبهشت 1389
---------------------------------------
فروردین 1389
---------------------------------------
اسفند 1388
---------------------------------------
بهمن 1388
---------------------------------------
دی 1388
---------------------------------------
آذر 1388
---------------------------------------
آبان 1388
---------------------------------------
مهر 1388
---------------------------------------
شهریور 1388
---------------------------------------
مرداد 1388
---------------------------------------
تیر1388
---------------------------------------
خرداد 1388
---------------------------------------
اردیبهشت 1388
---------------------------------------
فروردین 1388
---------------------------------------
اسفند 1387
---------------------------------------
بهمن 1387
---------------------------------------
دی 1387
---------------------------------------
آذر 1387
---------------------------------------
آبان 1387
---------------------------------------
مهر 1387
---------------------------------------
شهریور 1387
---------------------------------------
مرداد 1387
---------------------------------------
تیر 1387
---------------------------------------
خرداد 1387
---------------------------------------
اردیبهشت 1387
---------------------------------------
فروردین 1387
---------------------------------------
اسفند 1386
---------------------------------------
بهمن 1386
---------------------------------------
دی 1386
---------------------------------------
آذر 1386
---------------------------------------
آبان 1386
---------------------------------------
مهر 1386
---------------------------------------
شهریور 1386
---------------------------------------
مرداد 1386
---------------------------------------
تیر 1386
---------------------------------------
خرداد 1386
---------------------------------------
اردیبهشت 1386
---------------------------------------
فروردین 1386
---------------------------------------
اسفند 1385
---------------------------------------
بهمن 1385
---------------------------------------
دی 1385
---------------------------------------
آذر 1385
---------------------------------------
آبان 1385
---------------------------------------
مهر 1385
---------------------------------------
شهریور 1385
---------------------------------------
مرداد 1385
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1385
---------------------------------------
اردیبهشت 1385
---------------------------------------
فروردین 1385
---------------------------------------
اسفند 1384
---------------------------------------
بهمن 1384
---------------------------------------
دی 1384
---------------------------------------
آذر 1384
---------------------------------------
آبان 1384
---------------------------------------
مهر 1384
---------------------------------------
شهریور 1384
---------------------------------------
مرداد1384
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1384
---------------------------------------
اردیبهشت 1384
---------------------------------------
فروردین 1384
---------------------------------------
اسفند 1383
---------------------------------------
بهمن 1383
---------------------------------------
دی 1383
---------------------------------------
آذر 1383
---------------------------------------
آبان 1383
---------------------------------------
مهر 1383
---------------------------------------
شهریور 1383
---------------------------------------
مرداد 1383
---------------------------------------
تیر 1383
---------------------------------------
خرداد 1383
---------------------------------------
اردیبهشت 1383
---------------------------------------
فروردین 1383
---------------------------------------
اسفند 1382
---------------------------------------
بهمن 1382
---------------------------------------
دی 1382