خوف نکن پسر!

تاریخ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ | عنوان: آزاد

1. اوّلین تجدید زندگی‌م رو سال سوم راهنمایی مرتکب شدم. ثلث اوّل. در درس ریاضی که دبیرش آقای مازندرانی بود. قیافه و هیکل‌ش عین‌هو آقای پتی‌بل کارتون مهاجران بود. کارنامه رو جرات نکردم به بابا نشون بدم و دو روز بعدش وقتی مامان بی‌سوادم داشت کتلت درست می‌کرد، ترسان و خجل به‌ش گفتم. اون روز تا شب لب به غذا نزدم. دو روز تب کردم و افتادم توو رخت‌خواب.
2. سال هفتادونه رتبه کنکور ارشدم شد سی‌وچهار. بیست‌وپنج نفر می‌خواستن. چهل‌وهشت ساعت هیچ‌چی از گلوم پائین نرفت.
3. اوّل صبح فردای بله‌برون، با خدیجه رفتیم آزمایش. زن‌داداش‌ش ازمون خون گرفت و بعد خوش‌حال و سوار بر ابرها خدیجه رفت مدرسه و من هم اداره. زن‌داداش خدیجه وقتی می‌بینه من تالاسمی مینور هستم، فی‌الفور زنگ می‌زنه به مادر خدیجه و ایشون هم به مادر من که «من دوس دارم نوه‌هام سالم باشن و ... .» فرداش که برادر خدیجه اومد با سگرمه‌های درهم شناس‌نامهٔ خدیجه رو ازم گرفت و رفت، سه شبانه‌روز هر چی می‌خوردم، قی ‌کردم. رفتم زیر سرم عاقبت. سال هشتادوهشت بود.
4. من مثل غدد هیپوفیز و تیروئید هستم. درون‌ریزم. به ناگهان‌پرده‌براندازی و مست‌از‌خانه‌برون‌تاخته‌ای و فاش‌گویی‌م در فیس‌بوک نگاه نکنید!
5. در بحبوحه‌های خانوادگی اما مرد اوّل‌م. با این تشابه که غذا طبع‌م نمی‌برد و این تفاوت که از پا نمی‌افتم هیچ. موقع گرفتن جواب نمونه «سرطان زبان» مامان؛ پارسال. موقع عمل آنژیوی گردن مامان؛ سال نود.
6. بازی‌گر زن سریال عقیق می‌گفت «احد فقط خاک کردن بلده، از خاک بلند شدن رو بلد نیست.»
7. مرشد سریال شب دهم می‌گفت «خوف نکن پسر! خوف نکن! پهلوونم که باشی، لوطی‌ام که باشی، بازم یه جاهایی کم می‌آری. یکی باید به‌ت بگه خوف نکن! یکی که دل لوطی‌قرص‌کن داشته باشه.»


نوشته‌ای از دردهای خاکستری
http://www.greypain.com

نشانی این صفحه :
http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=2670