بچّه‌های مدرسهٔ امام‌صادق

تاریخ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | عنوان: آزاد

مهدیار همین‌که از مدرسه برگشت گفت «عمو از پنجرهٔ کلاس‌مون صدات کردم و برات دست تکون دادم امّا متوجّه نشدی.» یاد سال هفتاد و دو افتادم که وقتی دختر راهنمایی‌های شیفت بعدازظهر همین مدرسه مهدیار تعطیل می‌شدن، می‌خوردن به فوتبال گل‌کوچیک ما و با این‌که آسّه می‌رفتن تا گربه شاخ‌شون نزنه، اسیر متلک‌های رگباری رفقای من می‌شدن و فرداش مدیر مدرسه‌ یا دبیرای دیگه‌شون رو که عین‌هو خانوم دارابی «ورود آقایان ممنوع» بودن، گسیل می‌کردن سمت ما. یه روز که خواستن روو پا خودشون وایسن و کل‌کل کنن، توپ دولایهٔ پلاستیکی‌مون رو گرفتن و یکی‌شون که سخن‌گوی بقیّه بود با اشاره به من گفت «مث این دوست‌تون مؤدّب باشین. تا به حال به هیش‌کدوم‌مون متلک نگفته.» جواد دراز روو به من کرد و گفت «رجب خودت جواب بده.» درحالی‌که صورت‌م مث چیز گربه سرخ شده بود از خجالت روو به دختر که طرّه‌هاش چتر شده بود تا ابروهاش گفتم «خب یه دفه هم دبیر قرآن‌تون خانوم رهبر رو که از همه خوش‌گل‌تره، بگید بیاد تا ما رو تهدید کنه که زنگ می‌زنه کمیته بیاد ما لاتا رو جم کنه!»


نوشته‌ای از دردهای خاکستری
http://www.greypain.com

نشانی این صفحه :
http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=2658