ج...ها!

تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۳ | عنوان: آزاد

پسر هم‌سایه‌مان که تازه عقد کرده هم‌راه زن‌ش از در خانه پدرش آمد بیرون. داشتیم خوش‌وبش سال نو می‌کردیم که پدرش شتابان آمد بیرون و رو به زن‌ش گفت «مگه نگفتم این‌جوری بیرون نرو. روسری‌ت رو درست کن. دکمه‌های مانتوت رو ببند. مث ج...ها شدی».


نوشته‌ای از دردهای خاکستری
http://www.greypain.com

نشانی این صفحه :
http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=1338