RSS Feed
(1) 2 3 4 ... 152 »
امّا این کجا و آن کجا؟!

سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷

مامان‌م وقتی ناله می‌کنه یعنی دردش بیش‌تر از درد زایمان‌ه. بابا امّا کظم دردش در حدّ سرماخوردگی‌ه.

نظر
همه دور آینه و شمعدون، پردهٔ ایوون، کرکریه

دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

موقع عروسی‌م سردر خونه و کوچه‌مون رو ریسه می‌کشم. از این لامپ رنگی‌رنگیا!

| 2 نظر
تراکتور جفت!

یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷

من و بابا مامان سه نفری توو هال می‌خوابیم؛ تا صبح دو تا تراکتور دارن شخم می‌زنن!

| 4 نظر
کاغذای خط‌خطی از کنار در باز پنجره

شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷

یکی بود که تابستونای دورهٔ دانش‌جویی، غم دوری‌مون رو با نامه برای هم پر می‌کردیم. یه بار در جواب دل‌تنگی‌اش هی در بحر طویل برایش نوشتم و هی خط زدم. آخر سر هم ترجیح دادم جمله‌ای از یکی از نامه‌های علی شریعتی برای پوران شریعت‌رضوی رو نه گرته‌برداری که نعل‌به‌نعل براش بنویسم؛ «دل‌م برای دو چیز تنگ شده؛ تو و هما!»
پ.ن: سیگار هما!

| 2 نظر
لالایی با شیپور!

جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

بابا برای همه کارهایش کلّی پیش‌تولید و پیش‌درآمد دارد، الّا خواب و حمام. به قول مامان «به باد می‌خوابه» و منو یاد مختوم‌قلی فراغی می‌ندازه که نقل‌به‌مضمون گفته «آدمی که خیلی خواب‌ش می‌آد دربند بالش نیست.» وقتی هم که از حموم می‌خواد بیاد بیرون داد می‌زنه «پسر! اون قطیفه و شورت و زیرپوش منو بیار!»
پ.ن: این عکس قیلولهٔ تابستونی بابا، منو یاد احمد شاملو انداخت که یه جایی گفته «ترجیح می‌دهم شعر، شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»


تصویر کوچک شده

نظر
به منزل نمی‌رسد؛ بار کج و یار کوله!

پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷

1. شهریور نودوچهار بود. داشتم کشتی «پرویز هادی» با حریف اسلواک‌تبارش را می‌دیدم. اواسط بازی «گوگلایف» از ناحیه زانوی پای راست مصدوم شد. یک‌هو یاد جهان‌پهلوان تختی افتادم و آن کشتی معروف‌ش با الکساندر مدود در فینال جهانی تولیدو. تختی در آن مسابقه هرگز از پای آسیب‌دیده مدود زیر نگرفت. پرویز هادی امّا دو بار به سمت پای مصدوم «گوگلایف» هجوم برد و زیر گرفت و فن زد و در نهایت ده بر صفر(ضربه فنّی) پیروز شد. تعجّب کردم. پرویز هادی سال قبل‌ش به‌عنوان پهلوان‌اوّل کشور انتخاب شده. هادی در دور بعدی به «بلال ماخوف» روس باخت و حذف شد.
2. سال نودوسه بود. مسؤول یه دورهٔ آموزشی بودم ویژهٔ بازرسین تشکل‌های عشایری. از استان‌های همسایه. روز آخر برای‌شان به رسم یادبود هدیه خریدیم؛ ظروف کریستال. چند تایی هم برای خودم و هم‌کاران دست‌اندرکار دوره. پیش خودمون زرنگی کردیم و خوبِ ظرف‌ها رو واسه خودمان برداشتیم. همین‌که بردم خانه و آبجی‌زهرا دید گفت «عه! اینا سال‌هاس دمده شده!»
3. سال اول ارشد بودم. «مهدیه و افشین» سال دوم بودند. مهدیه یزدی بود و افشین، بچه «آستارا»ی استان گیلان. مهدیه مثل اکثر یزدی‌ها از آن دختر چادری‌های موقّر و مهربان بود. افشین هم خیلی آرام و ماخوذبه‌حیاء. خیلی هم‌دیگر را می‌خواستند. اتاق هرباریوم دپارتمان پاتوق‌شان بود. می‌نشستند دور میز وسط اتاق و همیشه هم چای و بیسکوئیت ساقه‌طلایی‌شان به‌راه بود. دو نفر اما بودند که حسابی حسودی می‌کردند به رنگ و طعم رابطه‌شان. خانم «خ» و «میم». یکی‌شان هم‌کلاسی مهدیه بود و دیگری، هم‌دوره‌ای افشین. همین‌که این بنده‌خداها به هم می‌رسیدند سر و کله «خ و میم» مثل سوراخ‌فوری کارتون مورچه‌خوار پیدا می‌شد و به بهانه‌های بنی‌اسرائیلی نمی‌گذاشتند توی خلوت صحبت کنند. افشین و مهدیه علی‌رغم این‌که سر مشکل فاصله مکانی محل سکونت‌شان و اختلاف فرهنگی‌شان به تفاهم رسیده بودند اما عاقبت به هم نرسیدند. بس‌که «میم و خ» دوبه‌هم‌زنی کردند و چکولاندند مهدیه و افشین را. پنج‌شش سال پیش بود که خبردار شدم «میم و خ» جفت‌شان طلاق گرفته‌اند. هر دو با یک بچه.

نظر
کی افتتاح می‌شه حالا؟!

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷

ترجیح می‌دم به جای نصب روزشمار سردر دل‌م، شیشه‌هاش رو روزنامه بزنم!

| 2 نظر
طلسم شکسته شد!

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷

امروز که محمود نقّاش داشت حین بتونه‌کاری، درزهای کمد اتاق سابق‌م توو طبقهٔ پائین رو هم می‌گرفت، یک‌هو این دعا که با یه سوزن شبیه تمنه محکم شده بود، افتاد پائین. داداش غلام‌رضا زنگ زد به یکی و عکس‌ش رو تلگرام کرد. گفت طلسم‌ه! از سوزن زنگ‌زده‌ش پیدا بود که خیلی سن‌وسال داشت.
پ.ن: فکر کنم دیگه طلسم شب شکسته شد!؛ بیا چین‌چین دامن، بیا شوری به پا کن.


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
دایورت!

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷

عجیب‌ترین خاطره‌ای که از خواستگاریام دارم اینه که ازم خواست قبض موبایل‌ش رو پرداخت کنم! پرداخت کردم.

نظر
بانمک!

دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷

نمک‌دون رو از دست مادر گرفتم و رژیم غذایی خانم دکتر رو به‌ش نشون دادم و گفتم نوشته «نمک واسه دخترای جوون لازمه اما واسه شما زهر هلاهل‌ه».
پ.ن: حرف حیدر خوش‌مرام سریال شب دهم به ننه‌ش رو گذاشتم توو دهن خانم دکتر شرابه هزارخوانی!

| 2 نظر
عقاب آسیا کیه؟؛ منصورِ منصورِ!

یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

عکس‌های پخش زنده بازی پرسپولیس-کاشیما در مدارس منو یاد سال شصت‌وشیش انداخت که «منصور نصیری» درست فردای روزی که «عقاب‌ها» رو پخش کردن توو مدرسه‌مون، یواشکی رفت جبهه و چن ماه بعد که پیکر یخ‌زده‌ش توو سرمای جبهه غرب رو آوردن، می‌گفتن همون کفشای آبی اسپورتکس‌ی که همیشه موقع فوتبال‌مون می‌پوشید، پاش بوده. منصور دو سال رفوزه شده بود.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 2 نظر
مشترک مورد نظر در دست‌رس نمی‌باشد!

شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۷

یکی از دوستان پیام داده که «رجب! مختصاّت و مشخصّات دختری که به دل‌ت می‌شینه رو بگو به‌م، بل‌کم برات پیداش کنم!» عکس دختری رو با کپشن «یکی مث این» فوری براش سند کردم. آناً جواب داد «به شرطی که اگه برات پیدا کردم به نقل از رضاقلی‌خان سریال در چشم باد نگی وقتی زن نداری، فقط زن نداری و وقتی زن داری، فقط زن داری!»


تصویر کوچک شده

| 4 نظر
باید از اوّل همین کار رو می‌کردم!

جمعه ۱۱ آبان ۱۳۹۷

1. اومده بود برای جواب نهایی به خواستگارش، نظر ما دوستاش رو هم بپرسه. انگار که ما شریک سرمایه‌گذاری‌ش باشیم!؛ تلویحاً می‌خواست ما رو توو سود و زیان تصمیم‌ش شریک کنه. به‌ش گفتم «فرق مشورت و شورا اینه که، شورا، نظر اکثریت می‌شه تصمیم و مشورت، نظر خود فرد.» فیس کرد و رفت.
2. خاطرم هست رئیس سازمان جهاد کشاورزی استان‌مون چند سال پیش به محض شنیدن خبر رؤیت آلودگی مگس زیتون در باغ بزرگی، فی‌الفور دستور قطع و آتش‌زدن همه درختان باغ چهارصد هکتاری رو داد و بعدش هم از محل تسهیلات حوادث کمک خوبی کرد به صاب‌باغ.
3. رضا امیرخانی توو رمان «قیدار»ش نوشته «من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم. تصمیم اولی که به ذهن‌ت می‌زند با همه جان گرفته می‌شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس.»
4. این آدم‌هایی که تا به‌شون می‌گی «همین حرف‌ت رو بنویس و امضاء کن»، می‌گرخند!
5. می‌گن «مادر هیتلر می‌خواسته سقط‌ش کنه اما لحظه آخر تصمیم‌ش عوض شده.»
6. با عقل‌مون تصمیم بگیریم و نون قلب‌مون رو نخوریم. هر چند قلب، به راه‌های آسمون آگاه‌تره.

نظر
فکر پلید!

پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

راننده‌تاکسی کارد می‌زدی خون‌ش در نمی‌اومد. آخرش هم سکوت‌ش رو شکست و گفت «کرم، ملّاک و فئودال روستامونه. تازگیا فهم‌مون شده بعد بردن مردای معتاد ده به کمپ اونم با هزینهٔ خودش، با زناشون رابطه برقرار می‌کرده. از کجا معلوم معتادکردن‌شون هم کار خودش نبوده باشه!»

| 2 نظر
کارگران مشغول کار هستند

چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷

وقتی مدیر کارخانه نئوپان بود، فقط یک روز در سال رو تعطیل می‌کرد؛ عاشورا. امّا از وقتی مدیر کارخونه شیر شده، همون عاشورا هم سه‌شیفت دستگاه‌ها روشن‌ن. می‌گه «مگه گاوها روز عاشورا تولید شیر رو تعطیل می‌کنن که من هم کارگرا رو مرخص کنم؟ می‌دونی رمز موفقیت اجنبیا چیه رجب؟؛ اونا فقط به یه آیه از شیش‌هزار آیهٔ قران عمل می‌کنن؛ لیس للانسان الّا ما سعی.»

| 2 نظر
(1) 2 3 4 ... 152 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

1 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 1

بیشتر...