RSS Feed
(1) 2 3 4 ... 162 »
منظورم این نبود!

شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸

رهبر وقتی «آتش‌به‌اختیار» را باب کرد، دیر تبیین‌ش کرد و مصادره‌به‌مطلوب‌کنندگان، آتش‌ها زدند تا این‌که «کار فرهنگی خودجوش و تمیز» معنی‌اش شد. حالا باید دید «جوان انقلابی و حزب‌اللهی» تعریف‌ش چی‌ست؟

نظر
چشم تو رنگ عسل

جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

جلسهٔ اوّل بود. آخرش طاقت نیاوردم و گفتم «ولی چشماتون خیلی خوبه!» گفت «منظورتون اینه که سگ داره دیگه؟» با لب‌خند جواب دادم «آره ولی می‌گن سگی که پارس می‌کنه، نمی‌گیره!» هفته بعدش که اس‌ام‌اس دادم برای قرار جلسه دوّم، جواب داد «چشمام عفونت کرده. چشم زدین چشمامو!»

نظر
هر کی از پول گذشت، از پل گذشت

پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸

بازرس چن تا پروژه عظیم بودم. مستندات نشان از انحراف دویست‌وپنجاه‌میلیونی داشت. هر چی بیش‌تر در احوالات عامل‌ش کنکاش می‌کردم بیش‌تر به این حرف مصطفی ملکیان می‌رسیدم؛ «جامعه‌ای که در آن هشت ساعت کار شرافت‌مندانه بتواند معیشت را سامان دهد جامعه‌ای معنوی است.»

نظر
چی تن‌ته؟!

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸

آخه افطاری شب احیاء حسینیه که دیگه «چی بپوشم؟» نداره که!

نظر
یه پسر دارم شاه نداره!

سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

مامان خدابیامرزم رو هر وقت می‌بردم دکتر و بیمارستان، پرسنل و پرستارها و خانوم‌دکترها رو به چشم خریدار آنالیز می‌کرد برام. بابام اما اصن ذوق نداره!

نظر
جن در کالبد چاپ‌گر!

دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

چهار سال پیش بود. رئیس‌م که اتاق روبه‌روی من بود با رنگ‌وروی عین‌هو میّت وارد اتاق‌م شد. از پشت کامپیوتر بلند شدم و رفتم دست‌ش رو گرفتم. تِک(چنه)ش مث آدمای سکته‌کرده شده بود. با دست‌ش اشاره با پرینترش کرد که داشت مث دست‌گاه پول‌شمار کار می‌کرد. داشتم منهدم می‌شدم از خنده. گفتم «نترس مهندس! من پرینتر رو شیر کردم یعنی یه کاری کردم که از توو اتاق خودم پرینت بگیرم و هی مزاحم شما نشم.»

نظر
ویتامین من!

یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

مامان خدابیامرزم ناهار کم می‌خورد تا وقتی که من از اداره برگردم، هم‌سفرهٔ من هم بشه.
پ.ن: یادم نمی‌آد مامان ماها رو بی‌صبحونه راهی مدرسه کرده بوده باشه.


تصویر کوچک شده

| 2 نظر
شیخ‌حسن جوری!

شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸

این سه‌طبقه برای شیخ‌حسن، پیش‌نماز مسجد دهات ما (مغز) است. هر طبقه‌ش واسه یک زن است. من می‌خوام چهار طبقه بسازم!



تصویر کوچک شده

| 2 نظر
دل سنگ از سنگ نیست!

جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

رفته بودم برای سفارش سنگ مزار مامان. سنگ‌فروش داشت راجع‌به ویژگی‌های انواع سنگ و کیفیّت حکّاکی و اقسام طراحی نصب و ... توضیح می‌داد و من همه‌ش یاد اون حکایت سعدی می‌افتادم که «توان‌گرزاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش‌بچّه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام‌انداخته و خشت پیروزه درو به کار برده، به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم‌آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.»

نظر
اسم قحط‌ بود مگه؟

پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

دو سال روو مخ عشایر «ایشک‌میدان» کار کردم تا قانع شدن اسم مرتع‌شون رو به «بهارمیدان» تغییر بدیم اما عشایر مرتع «قاچاق‌شیخ» بعد پنج سال هنوز راضی به تغییر نام نشدن!

نظر
داریوش نبودی ببینی!

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

مستند «مه‌شکن» شبکه خبر قسمت‌هایی از تبلیغات تلویزیونی کاندیداهای ریاست‌جمهوری سال پنجاه‌وهشت را نشان می‌داد. یکی‌شان «داریوش فروهر» بود که در بخشی از برنامه‌هاش از «حذف کنکور» گفت. فروهری که سال هفتادوهفت در جریان قتل‌های زنجیره‌ای به‌همراه هم‌سرش به طرز فجیعی کشته شد و نبود تا ببیند که پونزده‌بیست سال بعد مرگ‌ش به حرف او درباره ضرورت حذف کنکور رسیده‌اند.

نظر
سوراخ کمربند!

سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

امروز وقتی معاون اداره‌مون داشت شلوارش رو می‌کشید بالا به‌ش گفتم «مهندس! تازه یه هفته گذشته ها از ماه‌مبارک، انگار یه سوراخ‌تون کم شده!»

نظر
از خون جوانان آژاکس لاله دمیده!

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

1. همیشه به فوتبال «یوسف» حسودی‌م می‌شد. به شطرنج و دوی چهل‌وپنج مترش هم. هر وقت هم که می‌باخت‌م به‌ش توی دل‌م می‌گفتم «عوض‌ش من درس‌م بهتره. تو تجدید آوردی و باس تابستون بری کلاس‌جبرانی!»
2. اواخر مربی‌گری یوهان‌کرایوف مرحوم در «بارسا»، پزشک تیم منع‌ش کرده بود از کشیدن سیگار روی نیمکت و برایش چُفیدن آب‌نبات‌چوبی نسخه کرده بود. تا یه چیزی توو دهن‌ش باشه و هوس نیکوتین نکنه. یادمه یکی از بازی‌هایی که بارسلونا مهمان بود، تماشاچی‌های میزبان، همه‌شون آب‌نبات‌چوبی میک می‌زدند! یوهان را عاقبت سرطان ریه در شصت‌وهشت سالگی از زمین فوتبال اخراج کرد! خودش گفته «من به دو چیز اعتیاد دارم؛ اولی فوتبال و دومی سیگار. اولی همه‌چیز به من یاد داد ولی دومی همهٔ آن را پس گرفت.»
3. فقط هفت درصد صد هزار رای‌دهنده کانال ورزش‌سه، فینال تاتنهام-لیورپول را درست پیش‌بینی کرده بودند و مرا یاد اجنّه‌های پنج نفر پیش‌بین‌ برد هفت-یک آلمان مقابل برزیل در جام جهانی بیست‌چهارده انداختند. این‌ها یا دیوانه‌اند یا نابغه!
4. نیمه اوّل که لاله‌های نارنجی آژاکس دو تا خوش‌گل چپوندن، ذوق کردم اما ته دل‌م گفتم «تا وقتی خرس رو نکشتی، پوست‌ش رو نفروش.» وقتی لوکاس‌مورا گل سوم‌ش رو در ثانیه «دو»ی دقیقه نودوشش زد، دل‌م آب‌نبات‌چوبی خواست! «یوسف» خواست!
5. الماس را فقط می‌شود با الماس برید. «فن‌دایک» و «واینالدوم» انتقام این قلب مریض و آه غلیظ‌م را از «مائوریسو پوچیتینو» که روح کرایوف را در ورزش‌گاه کرایوف‌آره‌نا احضار کرد، خواهند ستاند.
6. یوسف، شکست خورده و معتاد شده. اما سقوط آبشار خیلی عظیم‌تر و زیباتر از صعود فوّاره‌ست.



تصویر کوچک شده


| 2 نظر
زبانِ زبون!

یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

چه‌طور می‌شه به هم‌کاری که از ته سالن جلسات با ایماء و اشاره می‌گه «قرآن شروع جلسه رو بخون.» با همون زبان بدن حالی کرد که «بدن‌م پاک نیست!»

| 13 نظر
الهي روز وصال طوفان شه از سمت شمال

شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

وقتی داری مهیّا می‌شی تا موفقیّت جدیدت رو جشن بگیری و یک‌هو عذاب خبط چند سال پیش‌ت، هوار می‌شه روی سرت!؛ این، بزرگ‌ترین مکر خداست.

نظر
(1) 2 3 4 ... 162 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

12 کاربر آن‌لاين است (12 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 12

بیشتر...