RSS Feed
(1) 2 3 4 ... 11 »
یرملون

جمعه ۵ اسفند ۱۳۹۰

1
دو خواهر دوقلو توی مینی‌بوس بودند. بیست و یکی،‌ دو ساله. همه لباس‌های‌شان شبیه و هم‌رنگ بود؛ مقنعه، شال‌گردن، مانتو، شلوار جین و حتی کفش. فقط یک فرق داشتند؛ یکی‌شان چادری بود.

2
دختر جوانی که کنارم بود توی تاکسی، حساب‌ش را چک کرد با موبایل‌بانک‌ش و بعد شماره‌ای گرفت و بی‌سلام گفت "رسید. امشب کنارت‌م".

3
آدم‌ها هم گاهی "یرملون" می‌شوند.

| 26 نظر
دست‌کش

دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰

1
پسر جوان ژیگولی که عقب تاکسی نشسته بود به دختر کناری‌ش می‌گفت "دعا کن بسیجی فعال‌م زودتر درست شه تا چند ماهی زودتر خدمت‌م رو تموم کنم و دادار و دودور راه بندازیم"!

2
حیف!؛ دست‌کش داشت دست چپ دختر جوان!

پ.ن[خودشیفتگانه]:
داشتیم با خواهرم آمار پاس می‌کردیم(!) که گفت به‌م "چه‌قدر سبکه پاقدم‌ت؛ به/از هر دختری که نه گفتی/شنیدی، فی‌الفور بعدش عروس شده!


عکس‌نوشت:
هم‌چین یخ‌مایی(!) خاطرم نیست در گرگان.


تصویر کوچک شده

| 10 نظر
حلیمه

پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۰

"حلیمه" خانم و شوهرش دوست خانوادگی دایی خدابیامرزم بودند. ترکمن بودند. فقط یک فرزند داشتند؛‌ سولماز. هم‌بازی بچگی‌هایم بود. موهای بلندش تا منتهاالیه قوس کمرش بود. همیشه هم بافته شده. شوهر حلیمه خیلی پسر می‌خواست دل‌ش. خدا اما ندادش. همین سبب شد تا حلم حلیمه را نداشته باشد و سه طلاقه کندش. آخرین بار حلیمه را پارسال و سر عزای دایی‌م دیدم. چین‌های صورت‌ش،‌ چروک شده بود از رنج نافهمی و بی‌رحمی شوهرش. از سولماز پرسیدم‌ش. با فارسی همیشگی‌ش که بک‌گراند ترکمنی داشت گفت "عروس شده و یک دختر هم داره. معلم هم شده". هفته قبل خبر فوت حلیمه خانم را شنیدم. زن‌دایی‌م گفت به خاطر چربی و قند خون‌ش بوده. نخواست من بدانم که دق کرده طفلک. شصت سال‌ش هم نبود.

پ.ن: این فعل "بود"، نابود می‌کند آدم را گاهی.

عکس‌نوشت:
ببینید بنده‌خدایی با چه سرچی رسیده به وبلاگ من!


تصویر کوچک شده

| 18 نظر
تقریباً!

سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۰

سومین قرار بیرونی‌مان که به لطف اعتماد خودش و پدر و مادرش برقرار شد معروف‌ترین کتاب‌فروشی شهرمان بود. طبق معمول چند دقیقه‌ای دیرتر آمد. از قبل قفسه کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" را شناسایی کرده بودم تا آخرین ایستگاه کتاب‌گردی‌مان آن‌جا باشد تا من برگ آخر را رو کنم برایش. کلی کل‌کل کردیم وقتی جلوی قفسه‌های کتاب‌های روان‌شناسی ایستاده بودیم. عنوان‌ کتاب‌ها درباره همسریابی در چند دقیقه(!) و خصوصیات زن و مرد و چگونه مرد/زن را شیفته خود کنیم و ... آن‌قدر دهان‌پر‌کن بود که پینگ‌پنگی، خشاب‌مان را خالی کردیم علیه هم! تا رسیدیم جلوی کتاب‌های نادر ابراهیمی. "چهل نامه کوتاه به همسرم" را آرام برداشتم و با مکثی کوتاه دادم به دستش. به‌ش گفتم "خیلی محشره. چند بار خوندمش". البته نگفتم که چند بار هم هدیه دادمش! آرام ورق زد و روی نامه سی و هشتم توقف کرد و خواند؛ "بانو! خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ادراک‌ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن‌الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله قافی بیاورد... خوشبختی را، ‌تنها به مدد طهارت جسم و روح،‌ در خانه کوچک‌مان نگه داریم". بی‌آن‌که حرفی بزند یا نگاهم کند کتاب را بست و گذاشت سر جاش. وقت حساب کردن چند کتابی که خریده بودیم فروشنده نگاهی به کتاب‌ها کرد و گفت "خانم‌تون هستن؟" ناخودآگاه گفتم "تقریباً"!

عکس‌نوشت:
دی‌روز دفاع تز دکترای دوستم کامران بود. بهانه‌ای شد تا بار دیگر دور هم جمع شویم دوستانی که یک دهه است دوستیم به تمام معنای کلمه؛ سیروان،‌ یاسر، بابک، حاج‌محسن،‌ کامران و ... دوستانی هستند که به‌ترین دوران جوانی‌مان را جوانی کردیم با هم در دوره ارشدمان. درس گرفتیم از هم. هم‌درد و هم‌دل بودیم. دی‌روز روز خوبی بود؛ بیش‌تر از همه برای کامران که نقطه عطفی شد در زندگی‌اش. دریای غروب دی‌روز هر چند عظمت و آرامش همیشگی‌اش را داشت اما غبطه می‌خورد به دوستی ما. جای برخی دوستان سبز بود؛‌ یادشان کردیم. البته با تلفنی که "هومن" از آلمان زد موقع ناهار و با تک‌تک‌مان صحبت کرد، کلی مشعوف‌ شدیم.


تصویر کوچک شده

| 23 نظر
اصل حال‌

دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰

1
تو دوره کارشناسی‌م دوست صمیمی‌ای داشتم که نمازش را اول وقت می‌خواند و حلال و حرام ناموسی را به‌شدت مومن بود. دی‌شب سرچ‌ش کردم تو فیس‌بوک. عکس‌هایی از خودش و همسرش دیدم که زرت عقبه ذهنی‌ تحسین‌شده‌ای که ازش داشتم قمصور شد! یادمه هر وقت حال‌م را می‌پرسید می‌گفت "اصل حال‌ت چطوره؟" امیدوارم اصل حال‌ش خوب باشد.

2
گاهی ایمان می‌آورم به "مادر را ببین،‌ دختر را ببر".

3
آلوده تو که می‌شوم هوای دل‌م پاک می‌شود.


پ.ن: دو مطلب‌م در هفته‌نامه همشهری جوان.

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده
[شماره 342 / شنبه؛ 10 دی‌ماه]

| 8 نظر
آدانس!

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰

پسرک صد متری می‌شد که دست‌م را گرفته بود و اصرار می‌کرد که "یکی بخر تو رو خدا. خب اگه آدانس[!] نمی‌خوای، دعا هم دارما. بخر دیگه. تو رو خدا". ایستادم. پسرک دست‌م را ول کرد و با لبخند زل زدم تو نگاهم. با صورت کثیف و استخوانی‌اش، یاد دکتر شریعتی افتادم که می‌گفت "به فقیر کمک نکن. با فقر مبارزه کن". پسرک دید که غرق خودم‌م، یک دعا و یک بسته آدامس گذاشت کف دست‌م و رفت. رفتم سمت‌ش تا پول‌ش را بدهم که پسرک دیگری که انگار برادرش بود آمد و با خوش‌حالی دست‌ش را سوی دختری گرفت و گفت "اون خانمه همه دعاهامو خرید. چه‌قدم دستاش نرم و مهربون بود". روشن‌فکری[!] را گذاشتم کنار و پول آدامس و دعا را دادم به پسرک. پول را گرفت و گفت "آقا ببخشیدا آویزون شدم به‌تون" و دو نفری بدو رفتن سمت پله‌برقی پل هوایی.

عکس/میل‌نوشت:
پست‌هایی که درباره دخترها/زن‌ها نوشته‌ام تاکنون،‌ بیش‌تر بازخوردهای منفی داشته است. دی‌شب اما ای‌میلی به‌م رسید که تعجب کردم؛ ببینید.


تصویر کوچک شده

| 14 نظر
اگر مادرم آن‌جا نباشد

پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰

1
چندی قبل ختم سومین روز خاله پدرم بود. تو آبدارخانه حسینیه مشغول رتق و فتق پذیرایی مجلس بودم که مرد تقریباً 50 ساله‌ای سراغ‌م را گرفت. تا گفتم‌ش "جانم، رجبعلی ‌منم" یک‌هو پیشانی‌م را بوسید. حیران شدم. دور و بری‌هام هم کنج‌کاو شدن. مرد اطلاعیه ترحیمی را که برای خاله آمنه زده بودم نشان‌م داد و با اشارت انگشت‌ش به جمله‌ای که از "حسین پناهی" نقل کرده بودم گفت "من 11 ساله با مادرم قهرم. اما با دیدن این جمله اشک تو چشمام جمع شد و همین حالا می‌خوام برم خونه مادرم" و رفت.

2
عشق و تنفر موازی هم زندگی می‌کنند. فقط سرعت یکی‌شان بیش‌تر است همیشه.

تصویر کوچک شده

| 8 نظر
ویار

شنبه ۳ دی ۱۳۹۰

شب چله خانم بارداری را دیدم که شیکم[!]ش، هم به بار بود هم به دار. تنها قدم می‌زد تو شلوغی بازارچه نعل‌بندان. یک برق و رعدی تو نگاه‌ش به میوه‌ها بود که حدس "ویار"ش ممکن نبود. از قضا چند دقیقه‌ای هم‌مسیرش شده بودم. جلوی مغازه‌ای وایساد. همه میوه‌ها را ورنداز کرد. سیب سرخی را دست‌ راست‌ش گرفت و ها کرد به‌ش. دست چپ‌ش را به قلمبیدگی شکم‌ش کشید. انگار نظر بچه را می‌پرسید. با پاسخ مثبت بچه، دو کیلویی با وسواس دست‌چین کرد توی پلاستیک. موبایل‌ش زنگ خورد. سیب‌ی مثل دُر، غلطان آمد جلوی پای‌م. بوی‌ش کردم. رفتم سمت زن تا بگذارم‌ش داخل پلاستیک‌. هم‌چنان که با موبایل‌ش صحبت می‌کرد با دست‌ش اشارت‌م کرد که "بخور نوش جون‌ت". سیب را کمی با دستان‌م ورز دادم و ها کردم روی‌ش. مثل شیشه،‌ بخار گرفت. دستی به شکم‌م کشیدم!

| 8 نظر
لعنت بر پدر و مادر کسی که این‌جا آشغال بریزد

پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰

1
یکی از آرامش‌گاه‌های من وقت دل‌تنگی و بغض‌کردگی، مسجد جامع است با قدمت دوره سلجوقیان که وسط بازارچه قدیمی شهرمان واقع شده. عصرگاهی که دقایقی مانده بود به اذان،‌ می‌پلکیدم تو کوچه‌باریکه‌هایش. رو دیواری نوشته بود "لعنت بر پدر و مادر کسی که این‌جا آشغال بریزد". چند خانه کنارترش تابلوی "پارک کردن=پنچر شدن" نصب شده بود. این‌ورترک‌ش اما خونه سقف‌سُفالینی بود که سردرش با فونت نازنین بولد نوشته شده بود "رعایت حقوق دیگران نشانه شخصیت شماست، ممنون که جلوی درب پارک نمی‌کنید".

2
دانستن می‌کاهد از دوست داشتن.

تصویر کوچک شده

[حوض حیاط مسجد جامع]

| 2 نظر
آقای نوملی

چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰

1
آقای نوملی را دی‌شب دیدم. بازنشسته شده. ناظم دوره راهنمائی‌م بود. چشماش از خوش‌حالی برق افتاد وقتی جواب "مدرک‌ و شغل‌ت چیه الآن؟"ش را دادم. خداحافظی که کردیم خاطره‌ای از آن روزها رفرش شد برایم؛ آقای نوملی گاهی وقت زنگ تفریح، روی نیمکت ردیف آخر کلاس می‌نشست و منتظر بچه‌ها می‌شد. بچه‌ها بی‌خبر از حضور آقای نوملی، موقع ورود به کلاس کلی ژانگولر درمی‌آوردند، ترانه‌های لس‌آنجلسی می‌خوانندند و ... . اون روز، مسابقه فوتبال‌مون رو باخته بودیم و من هم که حسابی شاکی بودم با فریاد و کلی فحش چهار حرفی که با "کاف"[!] شروع می‌شد وارد کلاس شدم. چشم‌هام که افتاد به آقای نوملی و ریزخند بچه‌ها ... . من مثلاً بچه درس‌خون و مودب کلاس بودم. آقای نوملی هرگز این اتفاق رو به روم نیاورد. حتی دی‌شب.

2
دور هم بودند اما دور از هم.

عکس‌نوشت:
هر چقدر مهدیار، شیرینه با زبون‌ریزی‌هاش، مهرشاد [خواهرزاده 10 ساله‌م] نمکین است با اَپو[!] و کنج‌کاو بودن‌هاش. مهرشاد می‌ترسد شب‌ها تنهایی برود دست‌شویی اما از مار نمی‌ترسد! عکس‌ش را که پارسال در نمایش‌گاه مارهای سمی گرفتم ببینید. راست‌راسکیه ها. قسم می‌خورم.


تصویر کوچک شده


پ.ن: خاله پدرم که تو کُما بود، ‌رفت سحر امروز. خاله آمنه 90 سال داشت. ... و الیه راجعون.

| 3 نظر
بیمه ابوالفضل(ع)

جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰

1
هی به "مگان"ی که از پشت به‌ش زده بود نگاه می‌کرد و باز زانوهاش رو تو بغل‌ش می‌گرفت و اشک می‌ریخت. پیکان‌ش رو بیمه نکرده بود و حالا باید از جیب‌های خالی‌ش خسارت چند میلیونی می‌داد. رو شیشه عقب‌ش نوشته بود "بیمه ابوالفضل(ع)".

2
کاش موبایل هم کلیدهای ترکیبی shift+space داشت وقت sms نوشتن.

| 9 نظر
حیرون موندم

جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰

1
راننده تاکسی تو یک مسیر سه دقیقه‌ای سه بار "خدایا شکرت" گفت و سه بار هم "یا فاطمه زهرا". وقت پیاده‌شدن‌م گفت "حیران موندم به خدا. این همه می‌گم شکر و یا زهرا، باز هشت‌مون گروی نُه‌مونه. یه عده‌ای هم از صبح تا شب کفر می‌گن و فحش می‌دن اما خدا همین‌جوری اُورت واسه‌شون پول و برکت می‌آره. حیرون موندم به خدا".

2
یکی را می‌شناسم که فقط و فقط یک خواستگار داشته. با همان هم ازدواج کرد. حالا هم خیلی خوش‌بخت است.

| 5 نظر
میلی‌کیلومتر!

پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰

یادته اون شب؟؛ کارشناس هواشناسی با ناراحتی می‌گفت که فقط 2 میلی‌متر باریده. نمی‌دانست من و تو کیلومترها قدم زدیم زیر آن باران.

طرح‌نوشت:
جوان‌تر که بودم گاهی کاریکاتور می‌کشیدم. البته طراحی‌ام هیچ خوب نبود.


تصویر کوچک شده


سوگ‌نوشت:
دیشب که داشتم این ترحیمیه را طراحی می‌کردم ... . من از خانواده مادری، همین یک دایی را داشتم. خاله هم نداشته‌ام.


تصویر کوچک شده

| 16 نظر
سراپا زرد و پژمرده!

یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰

در مقطع ارشدم، دختری بود که کارشناسی می‌خواند اما کاردان(!) هم بود. روان‌شناس خوبی هم بود. وقتی هیچ راهی نرساندم به گپ‌و‌چای با او، تیریپ افسردگی زدم؛ نوعی برهان خُلف! می‌دانستم که او سنگ‌صبور یک خوابگاه است و مثل معمولِ خانم‌ها نیست که دوست دارند رازهای‌شان را دسته‌جمعی حفظ کنند! القصه؛ با رایزنی‌های اطلاعاتی(!) توانستم چند جلسه‌ فشرده و پِرِس‌شده، دِپرسی‌ام را برایش بریزم رو داریه؛ از ابرناکی غمین پاییز شروع کردم تا غذای بد دانشکده و عوامل ضعف جنبش دانشجویی و عدم نشاط مردم و سرایت برخی ناهنجاری‌ها از دانشجو به جامعه و ... اینکه چرا من اصلاً آفریده شده‌ام!؛ اولش از هم‌اتاقی آبادانی‌اش گفت که پارسال بار اولش بوده که برف دیده است و چند روزی افسرده بوده! بعد مُصِر بود که حتماً قانون اساسی را بخوانم تا فُرمت‌مند(!) شوم. چقدر خوب تحلیل می‌کرد که دانشجویِ مدعیِ نمادِ فرهیختگیِ جامعه [اوه! نفسم گرفت!] چگونه باید بتپد و پمپاژ کند نشاط را، حرکت را، اندیشه و آرمان را. از "خواندن" و "کلمه" می‌گفت که معجزه می‌کند؛ مصداقش "اقراء باسمک ربک الذی خلق" بود و "قرآن" که یعنی "خواندنی". خاکستری آسمان را بشارت می‌داد به آبی شدنش و این حدیث که – به گمانم از امام صادق(ع) نقل کرد – "اگر آسمان آبی نبود، کُشتار زیاد می‌شد". از فاصله طلب تا مطلوب می‌گفت و از خود فاصله که مطلوبیت می‌آورد! از نخواستن می‌گفت که گاهی توانستن است! و ... . گعده‌ به گعده، حالی‌ام می‌شد که من واقعاً افسردگی اندیشه دارم. آخرین جلسه هم به روی‌م نیاورد که تمارض کردم به افسردگی و با یک جمله تمام کرد منِ ناتمام را؛ "دیالوگ را هرگز رها نکن ولی گاهی تنها باش؛ نزدیک تنهایی خدا". منِ افسرده، دل سپرده بودم دیگر. او اما دوست داشت یک دیگر باشیم نه یکدیگر! خاطرم که به آن روزها می‌رود، دوست دارم دل به پاییز بسپارم؛ سراپا زرد و پژمرده!

| 26 نظر
حافظه دوربین‌ بانک

پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰

از همان اول که پول‌هایم را درآوردم از پلاستیک سیاهی که پدر خیلی تاکیدش کرده بود متوجه نگاه‌های دزدکی مرد میان‌سال کناری‌ام شدم. محکم چسبیدم‌شان. نزدیک نوبتم که شد واسه بار سوم شروع به شمردن کردم. کاملا حس می‌کردم که زوم کرده رو پول‌هام. پشتم را هم‌چین کردم به‌ش تا بفهمد که فهمیده‌ام. تراول‌ها را سوا کردم از دو و پنج و ده هزاری‌ها. حلقه زرد خانم تحویل‌دار که هفته قبل دستش نبود، بدجور تو چشم می‌آمد. بانک پاک خلوت شده بود. فیش را خرچنگ‌غورباغه و عجول پر کردم و با پول‌ها تحویلش دادم. نفس راحتی کشیدم. هنوز داشت نگاهم می‌کرد. تا آمدم تیکه‌ای به‌ش بندازم دیدم نگاهش هم‌چنان وسط پیشانی‌م است اما دارد دل‌مال دل‌مال با نوک انگشتانش دنبال استامپ روی پیش‌خوان می‌گردد. یخ کردم. عصا نداشت. از بانک که بیرون آمدم تو این فکر بودم که وقتی حافظه دوربین‌های داخل بانک را چک می‌کنند چه می‌گویند درباره من.

پ.ن:
خیلی دوست دارم دختر داشته باشم. اسم‌ش هم ضحی باشه. البته بعد این‌که مادرش را یافتم. همین است که گپ زدن با فاطمه [خواهرزاده 10 ساله‌م] حظ‌انگیزترین لحظه‌هامه. فاطمه،‌ فاطمه است.


تصویر کوچک شده

| 8 نظر
(1) 2 3 4 ... 11 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

10 کاربر آن‌لاين است (10 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 10

بیشتر...