RSS Feed
« 1 2 3 (4) 5 6 7 ... 148 »
تو همه‌ش با چادر چاقچور دیدی!

چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

آقا عبّاسی می‌گه «کیسای پیش‌نهادی خواهرات رو ببین. اونا لخت‌ش رو دیدن توو عروسیا، مراسما.»

| 2 نظر
ان کید کن عظیما

سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷

جلسه شروع نشده بود. خانوم دکتر دام‌پزشک که کنارم نشسته بود گفت «مهندس محبی! خوشم می‌‌آد ازت! هر وقت بحث اعتبارات می‌شه استناد می‌کنی به سرشماری سال هشتاد و هفت مرکز آمار و می‌گی عشایر ما هفت‌صد و شصت و سه هزار راس دام دارن. اما تا صوبت عمل‌کرد بیمه دام می‌شه، ارجاع می‌دی به آمار دفترچه‌های دام‌پزشکی عشایر و می‌گی چهارصد هزار تا دام دارین.» با نیش‌خند گفتم «این یعنی تدبیر و خرد.» کیف‌ش رو با مخلوط غیظ‌ و خنده زد به بازوهام و گفت «بله! همین خرد به قول بهرام بیضایی تا به ما می‌رسه اسم‌ش می‌شه مکر!» لال شدم!

نظر
رفیق‌م کجایی؟ دقیقاً کجایی؟!

دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

سی‌صد و چهل‌ و دو فرند فیس‌بوکی داشته باشی و صدها تلگرامی و صد و هفتاد و پنج فالوئر اینستایی و بعد موقع جواب دادن به سؤال «مشخصّات چهار دوست اداری و غیر اداری که ارتباط نزدیک و صمیمی باهاشون دارید» فرم حراست، خودکار به دهان بگزی!

نظر
باب شو!

جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

باب مفاعله را از باب‌الرضا هم بیش‌تر دوست دارم! چون دری باز می‌کنه به سوی با هم بودن. هم‌کنش‌ بودن. هم‌مسیر بودن. بودن را به شدن بدل می‌کنه. مثل محمد صالح‌علایِ جان که می‌گه «من و تو هم اگه در مسیر سیب باشیم، خواهیم رسید.» این تنها بابی‌ست که می‌تونه من و تو را شریک هم کنه؛ با مصدر مشارکت.


تصویر کوچک شده

| 4 نظر
هیچی نَوَفهمه!

پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷

پدرم همهٔ دکترهای گرگان رو به جرم نفهمی فحش می‌ده و توو کت‌ش نمی‌ره که سردردهای متناوب‌ش رو علّت، سینوزیت است نه اون انبردستی که سال 68 از دست غلام‌سیاه ول شده و خورده وسط ملاج‌ش!

نظر
آمدم ای شاه پناه‌م بده

سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷

پسران جوانی را دیدم که به شاه‌چراغ پناه آورده بودند. و دخترکان پناهنده در حافظیّه. من که هیچ فرق ندیدم بین‌شان؛ همه بیم و امید.

نظر
خدا فقط نگاه تو کِرده

دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

چند متری حافظیّه که رسیدیم به‌ش گفتم «مدیران کاروان به حج‌اولی‌ها می‌گن موقع نزدیک شدن به کعبه سرتون پایین باشه، مثل آرپی‌جی‌زن‌ها که می‌ذارن تانک به بهینه‌ترین نقطه انهدام نزدیک شه تا شلّیک کنن، بعد یهو سر بلند کنین و مطمئن باشین هر پیش‌نهادی که به خدا بدین، جرات نه گفتن نداره.» همین چند ساعت پیش دوست‌م محمّد می‌گفت «من باید توو گروه بفهم‌م که تو شیراز بودی! شیرازاوّلی!؛ می‌دونستی حکم همون حج‌اولی‌ها رو داری ... »
پ.ن: آن سکانس سریال مدار صفر درجه در حافظیّه بارونی که حبیب به سارا می‌گه «بالاخره منو به اسم کوچیک‌م صدا کردی!»


تصویر کوچک شده

| 4 نظر
بغل‌م کن!

چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷

نوجوان که بودم به راننده تاکسی می‌گفتم «همین بغل‌ها پیاده می‌شم.» حالا می‌گم «هر جا لطف کنین پیاده می‌شم.» همون بغل لطیف‌تر بود.

| 4 نظر
صحنه که نداره؟!

دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

نیمه اول و مراسم قهرمانی رو مرده دیدم. گویا قیچی سانسورچی مثل کارد ابراهیم نبریده! من که می‌گم اینا همه جزو شروط سایه برجام بوده بعد از لفت آمریکا!

نظر
والشمس و الضحاها

دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

پدر من اصلاً دختر دوست ندارد. برای همین ما سه برادر را بهار ختنه کرده تا پسرزا شویم! حالا من که هیچ‌چی امّا درباره برادران بزرگ‌ترم جواب داده این نسخهٔ پدر. همه پنج فرزندشان «شازده‌»ست. من امّا می‌خواهم بر بهار غلبه کنم و یک دختر را دعوت کنم به این دنیا؛ «ضحی».
پ.ن: هنوز هم تا حرف دختر و پسر می‌شود، این حرف سیّدمهدی شجاعی تبادر می‌کندم؛ «پسرها، صنعت خدا هستند و دخترها، هنر او.»

| 6 نظر
قلب‌م را با قلب‌ت میزان می‌کنم

شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷

یه «مهر»ی هم می‌رسه که من‌وتو توو باغ دهات ما نشسته باشیم به خوردن انارهایی که باد میزان خوردن و حسابی آب‌دار و ملس شدن و من برات شعر می‌خونم؛ «انار روستای ما / برای لب‌های تو / از رژ لب‌ت خوش‌رنگ‌تر و پُرمزّه‌تر است.»

| 2 نظر
مشکل خودته!

پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

وقتی مردّدی برای کمک به یه نفر و بالاخره نفس لوّامه‌ت مستولی می‌شه و حین انجام‌ش یه شماره ناشناس به‌ت خبر می‌ده که فلان مشکل لاینحل چن سال پیش‌ت حل شده و بعد یاد حجة‌الاسلام راست‌گو می‌افتی که توو برنامه دهه‌شصتی «بازی با کلمات‌»ش می‌گفت «اگه میم مشکلات رو بخوریم چی می‌شه؟!»

نظر
آلت تناسلی!

سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

1. می‌گویند خدا «شهوت» را قوی‌ترین غریزه خلق کرده تا آدم‌ها نسل‌شان را خودخواسته قطع نکنند. برای همین به آلات، تناسلی می‌گویند.
2. نمی‌دانم خدا چرا خرمقدّس‌ها را بیش‌تر با زیر شکم به تحدّی می‌طلبد؟ مثل آن سکانس‌های ابن‌ملج مرادی در محضر قطّام.
3. یک هم‌خواب‌گاهی داشتم که نمازش متصّل به اذان بود. تا این‌که یکی از بچّه‌ها که داشت کامپیوتر اتاق را می‌چکولاند برای پیدا کردن ترانهٔ «رودخونه‌ها رودخونه‌ها من‌م می‌خوام راهی بشم ...» رامش که سهواً فایلی را پلی کرد؛ رابطهٔ خاک‌برسری دوست مؤمن با ... . آخه خاک بر سر چرا فیلم می‌گیری از خودت! چرا توی هارد کامپیوتر عمومی اتاق!؟
4. یه مونولوگی دارد سریال میوهٔ ممنوعه چند سال پیش حسن فتحی؛ «صعود به اورست دو ماه طول می‌کشه اما سقوط ازش فقط ۱۲ ثانیه».

نظر
او یک فرشته بود

یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷

هشدار!: دوستانی که از «جن» هراس دارند، نخوانند لطفاً!
1. خانه‌ام زیرزمین بود. هال و پذیرایی و خواب یک‌سره. توی محله قدیمی «شترخانه». بجنورد. تنها زندگی می‌کردم. نیمه‌شبی سرد و گداکش که پتو را مثل زن بغل کرده و چونان مار دورم خودم پیچیده بودم، جن‌ی آمد سراغ‌م. تقلّا می‌کرد پتو را کنار بزند. هی من بکش هی اون جاکش بکش. قشنگ فیزیکی حس‌ش می‌کردم این مسابقه پتوکشی را!
2. آخر شب بود. داشتیم از جادّهٔ مرزی مراوه‌تپه برمی‌گشتیم سمت گنبد. مشغول بحث درباره مصوبّات جلسه‌مان درباره قرق‌بانی مراتع عشایری بودیم. راننده 120 تا را می‌رفت. یک‌هو کنار جادّه یکی را دیدیم هم‌قد تیر برق! مانند بلوچ‌ها لباس یک‌سر سفید پوشیده بود. انگار که مسافر باشد، دست بلند کرد. من که شلوارم سنگین شده بود! راننده 140 تا را پر کرد! تا پنج دقیقه همه صمٌ‌بکم بودیم. یخ ترس‌مان که تصعید شد، زبان‌ها باز شد؛ «چی بود؟» «جن بود نه؟!» یکی از هم‌کاران گفت «این منطقه بیابونی، جن زیاد داره. یه بار که رفته بودم به پیمان‌کار یکی از طرح‌های عمرانی سر بزنم، تعریف می‌کرد که این‌جا یکی هر روز موقع استراحت ما می‌آد سنگ می‌زنه و در می‌ره. اوّل‌ش فک کردم از بچه‌های بومی هستن که کرم دارن اما یه‌روز ناغافل تایم سنگ‌زدن جلوش سبز شدم؛ موجودی بود نیم متری اما با دست‌های سه متری که زمین را جارو می‌کرد. تا مرا دید قلوه‌سنگ را انداخت، تا بناگوش خندید و به‌دو فرار کرد سمت کال‌شور.»
3. یکی از هم‌کاران‌م چند سال پیش می‌گفت «یک جنّ زن، نیمه‌شب آمد سراغ‌م و تا ارضای‌م نکرد، ول‌‌م نکرد!»
4. سال 90 بود فکر کنم. یک پست‌ی نوشته بودم توی وبلاگ‌م درباره «ملّاحسن کمالی» که جن مسخّر دارد و از آینده و گم‌شده و نیمهٔ گم‌شده و ... خبر می‌دهد. از اقصی‌نقاط ایران و حتی خارجه می‌رفتند سراغ‌ش. هم‌چین‌که به سبب ازدحام، خیلی‌ها مجبور به بیتوته می‌شدند. پسرهای قولتشن و باقی مردم روستا هم از این فرصت گردش‌گری سودِ استفاده(!) را کردند و با اجارهٔ خانه‌ها و کبابی و قهوه‌خانه و ... در کنار صفا، رونق دادند به قلعه‌‌شان. این پست، پربازخوردترین مطلب «دردهای خاکستری»‌م شده بود. بالای 700 کامنت و شماره تلفن و ... . تا این‌که با تهدید و ارعاب ای‌میل‌ی مجبورم کردند حذف‌ش کنم. با این‌حال سند ارجاع وبلاگی به آن پست‌م را گذاشته‌ام همین‌جا.
5. پارسال که توی گروه دوستان «بادله» بحث جن شد و من هم این‌ها را روایت کردم در کنار خاطرات حسن شریفی از نخل‌ستان‌ش و وُیس‌های موسیخ‌کن بهزاد و الباقی، آخر شب‌ش توی رخت‌خواب، یکی آمد پیشانی‌ام را بوسید و رفت. قبل‌ش قشنگ گرمای‌ش را حس کردم!


تصویر کوچک شده

| 2 نظر
عقل کن!

شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷

هرگز توو پیش‌بینی مسابقات فوتبال موفقیّتی نداشتم. چون نیگا می‌کردم ببینم دوست دارم کدوم تیم ببره نه که کدوم امکان برد بیش‌تری داره! انگاری با دوست‌داشتن، موفّق نمی‌شم و باید کار رو به عقل بسپرم!

نظر
« 1 2 3 (4) 5 6 7 ... 148 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...