RSS Feed
« 1 2 3 (4) 5 6 7 ... 134 »
به من چه!

سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶

این راننده‌هایی که تا می‌بینند یک ماشین پشت چراغ‌قرمز مسیر گردش‌به‌راست را سد کرده و فی‌الفور فرمان کج می‌کنند و پشت‌ش سنگر می‌گیرند و در پاسخ به بوق و چراغ پشت‌سری‌ها دو دست‌شان را به سمت ماشین جلویی می‌برند که یعنی «به من چه! تقصیر این‌ه!»

نظر
شیر مادر حلال‌ت باشه!

یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

یک: با «حسین» از دبیرستان رفیق بودم. از کردهای مهاجر عراق بود. کارت سبز داشت به جای شناس‌نامه. خجالت می‌کشید وقتی دبیرها اسم‌ش را «حسین حمید حسن» تلاوت(!) می‌کردند. حسین حالا چند سالی می‌شود مهاجرت کرده به اصل خویش. شده هیات‌علمی دانش‌گاه «دهوک» اقلیم کردستان. با «جُوان‌خورشید» ازدواج کرده، یک دورگه کرد-عرب که پدرش دندان‌پزشک و مادرش جرّاح زنان است. خانم‌ش هم هلند معماری خوانده. روزی که داعش حمله کرد به عراق، حسین پنجاه کیلومتری آن‌ها توی یک سمینار علمی بود.
دو: حسین بارها گفته «بیا این‌جا چند روزی بمان. بعدش هم می‌برمت کربلا زیارت». دروغ چرا؟!؛ من از داعش می‌ترسم. از این‌که سرم را بیخ‌تابیخ ببرند و بذارند روی سینه‌ام.
سه: هم‌کارم اسم نوشته بود که برود سوریه برای جنگ. کلاس توجیهی هم رفت. نرفت امّا عاقبت. امروز مُقُر آمد که قصدش این بوده که بعدها از مزایای جان‌بازی‌ احتمالی‌اش(!) منتفع شد امّا با دیدن ویدیوی شهید حججی، غلاف کرد. پاپیون کرد حتّی!
چهار: قابل تامل‌ترین یادداشت‌هایی که برای شهید حججی خوانده‌ام این‌هاست؛ اوّلی نوشتهٔ احسان رضایی‌ست که خود یک روضهٔ کامل و جمع‌وجور است و دوّمی اثر «مهدی اقتدار» که کمی سانسورش کردم؛
«از همان لحظه اول که عکسش را به عنوان اسیر دست داعش دیدم، دیدم که چقدر آشناست. اول فکر کردم به خاطر سابقه کارش در نشر شهید کاظمی است. اما دیروز یادم افتاد که نه، در نمایشگاه کتاب تهران دیده بودیم همدیگر را و گپ زده بودیم و از خوانندگان مجله ما بود و یکی از مطالب عاشورایی که نوشته بودم را از حفظ داشت. خب فرقمان همین بود دیگر، من می‌نوشتم، او از حفظ داشت».
«و اما تو؛ به راستي كه يكنفر برود عزيز مي‌شود؛ تا ديروز هيچكس قدر تو را نميدانست كه با اين سن و سال و همسر فرزند در حال جنگي و حالا شده اي صدر اخبار و پست ها ؛ شهادتت مباركت باشد؛ ميخواهم بگويم من نه بسيجي ام؛ نه سپاهي ام؛ نه اهل اين سياست ام اما يك چيز را ميدانم؛ كه مرد بودي ؛ مردانگي ات را دوست دارم ؛ يك نفر بسيجي و سپاهي ميشود و نواميس مردم را در قالب گشت ارشاد و اين حرف ها ... ؛ يكنفر بسيجي و سپاهي ميشود جوان هاي مردم را ...؛ يكنفر بسيجي و سپاهي ميشود و پشت ريش و چهره مذهبي اش هر كثافت كاري كه بتواند ميكند؛ يكنفر هم مثل تو بسيجي و سپاهي ميشود ياعلي ميگويد ميرود خط مقدم رو در رو ميجنگد؛ نه براي اسد؛ نه براي سياست؛ شايد هر اسمي رويش بگذارند؛ اما من ميدانم تو مرد بودي؛ براي ناموست رفتي؛ براي ناموس من؛ ناموس همه مردم ايران رفتي؛ و بدان كه همه ما قدردانت خواهيم بو.د شايد يك عده بفهمند و اظهار كنند شايد يك عده نفهمند و شهادتت را به سياست بچسبانند؛ يك مرد مردانه از ناموسش دفاع ميكن ؛ حق تعرض كه هيچ؛ حق نگاه چپ هم نمي دهد؛ شير مادرت حلالت مرد».


تصویر کوچک شده

| 4 نظر
کادو چی خریدی؟

شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶

«تلخ»ترین کادویی که خریده؛ دست‌گاه تست «قند» خون.

نظر
No news is good news

جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

یک: مادرم گوش‌هایش سنگین شده. وقتی تلویزیون نگاه می‌کند، فقط نگاه می‌کند. طفلی سواد هم ندارد که اقلّ‌‌کم مثل پدر بتواند زیرنویس‌ها را بخواند و بداند که دنیا دست کی‌ست. حرف‌ها و اَختلاط‌هایی را که در گعده‌های خانوادگی داریم، خلاصه می‌کنم و لُبّ‌ش را زیر گوش سالم‌تر مادر زمزمه می‌کنم. ذوق می‌کند ها.
دو: آن ساعت شش عصر نوزده دی که هاشمی‌رفسنجانی فوت شد را هرگز از یاد نمی‌برم؛ درازکش جلوی جعبه‌ای که دیگر جادو ندارد نشسته بودم و مثل پدر زل زده بودم به زیرنویس‌ها. خشک‌م زد. خیس کردم! به مادرم نگاه کردم. توی دل‌م گفتم «No news is good news.» چهاردست‌وپا رفتم سمت‌ش و با صدای لرزان گفتم «می‌دونی اخبار چی می‌گه؟ رفسنجانی فوت شد». بغض کرد و گفت «بی‌چاره! بِمُرد!».
سه: مادر سر خبر «پلاسکو» هم خیلی اذیت شد. خبر حوادث تروریستی «مجلس» و «حرم امام‌خمینی» را هنوز نگفته‌ام به‌ش.
چهار: خبرنگاری شغل سختی‌ست، مخصوصاً خبرهای بد. نمی‌دانم آن‌هایی که خبر شهادت رزمندگان را به خانواده‌یشان می‌دادند، خوش‌خبر بوده‌اند یا بدخبر؟! من خبرنگاری را دوست دارم اما بی‌«خبر»م از «نگار»م!


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
این‌پا اون‌پا

چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶

خانم دوست‌م متخصص طبّ اورژانس است. می‌گفت «چن شب پیش یه جوونی اومده بود اورژانس. جلوی در ایستاده بود و جلو نمی‌آمد. بی‌قرار بود. این‌پا اون‌پا می‌کرد. یکی از پرستارها رو فرستادم سراغ‌ش. پرستار بعد از صحبت کوتاهی با جوان آمد در گوش‌م گفت «می‌گه دوستاش توو ماتحت‌ش شیشه نوشابه کردن». رفتم معاینه کردم. کار من نبود. فرستادم‌ش فی‌الفور اتاق عمل.»

| 2 نظر
داغان

سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶

امروز مرکز سامد (سامانهٔ الکترونیکی ارتباط مردم و دولت) ماموریّت بودم برای پاسخ‌گویی به درخواست‌های مردم. اوقات بی‌تماسی، فضولی می‌کردم در آرشیو. درخواست یک بنده‌خدایی در آذر سال نود و سه این‌طور ثبت شده بود؛ «سرطان دارم. بیست‌ونه سال‌مه. کارمندم. درخواست وام با سود کم دارم». ارجاعات درخواست‌ش را رصد کردم. از کارشناس سامد به رئیس مرکز. از رئیس به دانش‌گاه علوم‌پزشکی. تا رسیدم به پاسخ کارشناس‌مسؤول سامد علوم‌پزشکی که به تاریخ اردی‌بهشت سال نود و پنج ثبت شده بود؛ «با تلفن درخواست‌کننده چندین بار تماس گرفته‌شد. پاسخ‌گو نیست». داغان شدم.



تصویر کوچک شده

نظر
هنر و صنعت

دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۶

رتبه‌های برتر کنکور امسال هم مرا یاد این حرف سیّدمهدی شجاعی انداخت؛ «پسرها صنعت خدا هستند و دخترها، هنر او.»


تصویر کوچک شده

نظر
خوش‌گل‌خانوم!

یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶

متشخّص، مؤدب، خانوم، باسواد، مهربان ...؛ هیچ‌یک از این خطاب‌ها و صفّات به‌اندازهٔ «خوش‌گل»، خوش‌حال نمی‌کند نسوان را.

| 8 نظر
یاسمین

شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

یاسمین، دختر پسرعموی‌م است. سه سال دارد. طفلی چند سال بعد توی مدرسه و اداره و بانک و همه‌جا باید هی تذکّر بدهد که «یاسمین نه، یاسْمین!»

نظر
سقوط

جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

دروغ چرا؟! وقتی جلیل گفت «زن مرتضی بعد از سقط بچّهٔ دوّم‌ش افسردگی گرفته»، خوش‌حال شدم. بیش‌تر به خاطر آن سرهنگ بازنشسته که وقتی شنید مرتضی پول‌های شرکت را «چَپو» کرده، در دم جلوی دخترش و من، سکته کرد. ده میلیون تومان سهم خریده بود، سال هشتاد و یک. حالا پونصد هزار تومان من و بقیه هیچ‌چی.

نظر
در بیابان‌ت دهد باز!

یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶

یک: نگاهی به پاراف مدیر کل کردم و بعد نگاهی به او. گفتم «چه اطلاعاتی می‌خواین دربارهٔ عشایر؟» گفت «جمعیّت، تعداد دام، مراتع، نحوهٔ کوچ، مقصد، مبداء، درآمد سالیانه، هزینه‌هاشون ...». گفتم «فلش دارین؟» چادرش را کمی کنار زد و از داخل کیف مشکی‌اش فلش‌ی درآورد و گذاشت روی میزم. گفتم «بزنید پشت کیس». زد. با دست اشاره کردم که بیاین مانیتور رو ببینین. «این فولدری که براتون می‌ریزم حاوی همهٔ اطلاعات عشایر استان‌ه؛ کرد و ترکمن. داخل‌ش چن تا از مقاله‌های خودم هم هست. عکس و فیلم هم تا دل‌تون بخواد هست. شما فقط زحمت بکش اطلاعاتی که نیاز دارین از توش استخراج کنین». بال در آورده بود.

دو: به تلگرام‌م پیام داد که «من مسؤول اعتکاف مسجد فلان‌جا هستم. اگه دوس دارین کمک کنین». گفتم «من ترجیح می‌دم به‌جای اعتکاف به فعالیّت‌های دیگه کمک کنم، به‌جاش چار تا کلاس کاربردی واسه دخترای جوون بذارید. کارآفرینی، آموزش مهارت‌های اقتصادزا و ...». نوشت «هر طور صلاح می‌دونین.» گذشت تا ده رجب که این‌بار تلگرام کرد «خب؟!» نوشتم «شماره کارت لطفاً.» آخر شب صد تومان واریز کردم برای‌ش. فردای‌ش اتفاقات جالبی افتاد؛ قرعهٔ صندوق فامیلی به نام من افتاد؛ دو میلیون و سی‌صد هزار تومان. بنده‌خدایی که سه سال پیش سه میلیون ازم قرض گرفته بود، پس‌ش آورد. با درخواست شش میلیون وام‌م (با کارمزد چهار درصد) از محل صندوق مشترک هم‌کاران اداره‌کل‌مان موافقت و ظرف یک ساعت هم واریز شد.

سه: روز بعد اعتکاف آمد اداره‌مان. با یک جعبه شکلات کاکائویی به‌رسم تشکّر. روسری‌اش را خیلی خوش‌گل بسته بود. یک ساعتی دربارهٔ عشایر و روند پایان‌نامه‌اش بحث کردیم. به‌ش نگفتم که صد هزار تومان دادم و یازده میلیون و سی‌صد هزار تومان گرفتم!

| 1 نظر
ری‌بوت!

دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶

یک: حرف آخرم را اوّل می‌گویم؛ من همان‌قدر به چادر به‌عنوان «حجاب برتر» اعتقاد دارم که به اجباری نبودن حجاب! عقیده‌ام به اعتقاد امام‌موسی‌صدر در این باره نزدیک است.
دو: اوّل‌بار از سبک و سرعت صحبت کردن «آزاده نام‌داری» خوش‌م آمد. یک‌پا «عادل فردوسی‌پور» بود برای خودش. حتّی تعداد «کلمه در دقیقه‌اش» به‌نظرم بیش‌تر از عادل بود. بعدها امّا وقتی دیدم «بوت» پوشیده در برنامهٔ زنده‌اش، زده شدم! آخر «چکمه» را با چادر کجای دل‌م بگذارم مؤمن‌ه!؟ بعدتر «چادر رنگی» را رونمایی کرد که شکر خدا «مُد» نشد. نگران بودم که آن افراط به تفریط برسد عاقبت.
سه: خبر ازدواج‌ش با «فرزاد حسنی» شوکه‌ام کرد. طلاق‌شان بیش‌تر. به‌نظرم آن‌ها گول «ظهر» و «بطن» هم را سر هم مالاندند! حُسن تصوّرشان از هم به قُبح تصویر رسید!
چهار: «نام‌داری» آن‌زمان و این‌زمان عنصر جدیدی در جدول تناوبی مندلیف کشف کرد؛ «حجاب». او سعی کرد در ویدیوی کوتاه‌ش توجیه کند که روسری‌اش یک لحظه به زمین گرم خورده اما بیش‌تر «هم» زد «شوربا»ی گندیده‌اش را.
پنج: فاطمه (خواهرزادهٔ پانزده ساله‌ام) از سنّ تکلیف، تکلیف عقب‌افتاده ندارد؛ همهٔ روزه‌نمازهایش را گرفته. «فطر» چند سال پیش یک تراول پنجاه‌تومانی و یک بوسه بر پیشانی، عیدی‌اش دادم. آتش‌به‌اختیار رفت چادر عربی خرید برای خودش. گفتم‌ش «دختر خوب! مادرت تازه چند سالی‌ست که چادرش را کنار گذاشته». ماچ‌م کرد و گفت «دوس دارم دایی‌جون». گفتم‌ش «هر وقت دیدی دیگر چادر دوس نداری نپوش‌ش دیگر». دختر قرتی ما هنوز همان چادر را سرش می‌کند؛ با شوق.
شش: به‌نظرم اسم آدم‌ها را باید بعد از هجده‌سالگی و مطابق شخصیّت‌شان انتخاب کرد؛ «آزاده» زیاد، زیادی‌ست برای «نام‌داری». مانیفست «بوت و چادر» عاقبت‌ش همین است؛ ری‌بوت می‌کند آدم را.

| 2 نظر
ماجرای نیم‌روز

شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶

یک: وقتی عکس رئیسی را کنار تتلو دیدم، یاد آن سکانس‌ کیف انگلیسی افتادم که امنای مردم رفتند خانهٔ شیخ شهر تا مردم را به رٱی به منصور ادیبان تشویق کند.
دو: «ماجرای نیم‌روز» درگیرم کرده، نه به اندازهٔ «آژانس شیشه‌ای». آن سکانس‌ی که گفته شد «مسعود کشمیری با آن کیف معروف‌ش رفته نزد امام و نگذاشته کیف‌ش را بگردند و با ناراحتی برگشته». یعنی می‌توانسته تاریخ را تغییر بدهد. یا آن سکانس‌ی که منافقین در لباس کمیته، ایست بازرسی گذاشته بودند، مردم را دست‌چین می‌کردند و بعد، رگبار. آن‌چه امّا از فیلم مستندگونه مهدویان بیش‌تر خفت‌م کرده، «نفوذ» است. تا فیهاخالدون نظام نوپا نفوذ کرده بودند. یاد هم‌کارم افتادم که درباره یک جاسوس در کشور خارجی می‌گفت «شیش ماه طرف را زیر نظر گرفتند؛ شنود، عکس، فیلم و ... امّا هیچ نیافتند. عاقبت دست‌گیرش کردند و به‌ش گفتند «ما مطمئن هستیم که جاسوسی اما مدرک نداریم، خودت بگو چه کردی؟» گفت «من فقط مٱموریّت داشتم تا افراد نالایق را در پست‌های حسّاس بگمارم. همین!»

| 4 نظر
مؤمن

دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶

صمیمی بودیم. یک روز به‌م گفت «رجب! من قد موهای سرم رابطه داشتم اما تو فقط باهاش شاشیدی!». خندید. خندیدم. گذشت تا زد و یک‌دل نه صددل عاشق یکی مثل خودش شد. زود هم بچه‌دار شدند؛ دختر. پارسال اتفاقی توی یک همایش علمی دیدم‌ش. وقت تنفس مرا کشاند یک جای خلوت و گفت «یک چیزی برای‌ت تعریف کنم. چسبیده بیخ گلوم و داره خفه‌م می‌کنه!؛ چن ماه پیش که خانهٔ برادرم دعوت بودیم داشتم توو حیاط سیگار می‌کشیدم که متوجه شدم پسر نوجوان برادرم دارد دختر ده ساله‌م رو دست‌مالی می‌کنه ... . یاد اون حرفت افتادم که گفتی اگه به فمن یعمل مثقال ذرة خیر/شرً یره باور نداری به قانون سوّم نیوتن مؤمن باش؛ هر عملی را عکس‌العملی‌ست، مساوی و در خلاف جهت آن». مگر گریه‌اش بند می‌آمد.

| 6 نظر
من آتنا هفت‌سال دارم!

پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

یک: قتل «آتنا»ی هفت‌ساله آن‌هم پس از تجاوز، مرا با فلاخن به ده سالگی‌ام پرتاب کرد. «معصومه» دختر هم‌سایهٔ روبرویی‌مان بود. هشت سال‌ش بود آن موقع. هم‌بازی بودیم. مادر معصومه بی‌حجاب‌ترین زن محل بود. همه‌ش با آستین حلقه‌ای و دامن کوتاه جلوی درب‌شان را آب‌وجارو می‌کرد. معصومه تاب‌ستان‌ها دامن چین‌چین بالازانو می‌پوشید. خوب خاطرم هست که «ح» و «ر» و «الف» و ... که پنج‌شش سال بزرگ‌تر از ما بودند، نگاه‌شان به کجای معصومه بود وقتی ورجه‌وورجه می‌کردیم.
دو: دارم توئیت‌های مربوط به «آتنا» را می‌خوانم. حسین ابراهیمی که شیخ هم هست نوشته «#قاتل_آتنا، مردي ٤٢ ساله، #متاهل و داراي ٣ فرزند است. ٢ سال پيش مي‌تونست #پيامبر بشه.» فیس‌بوک‌م را باز می‌کنم. «نسرین ظهیری» که دبیر سرویس اجتماعی ماهنامهٔ اصلاح‌طلب «جامعهٔ پویا»ست و معتقد است که «روزنامه‌نگار اونی‌ه که این‌قدر درگیر سوژه‌هاش باشه که شب‌ها هم خوابشون را ببینه» نوشته «شاید بعضی‌ها با این حرف من مخالف باشند. اما نتیجه تجربهٔ زیسته من به عنوان یک مادر ایرانی است. ‏شهر پُر از بیمارروانی جنسی است و یک دلیلش پوشش اجباری، تو رو خدا به دختر بچه‌ها لباس‌های پوشیده‌تر بپوشید. نگاه‌های بیمار همه‌جا هست.‏ نگویید این‌جوری محدود می‌شوند، فعلاً گرفتاریم. دیده شدن لباس زیر اون‌ها مشکل‌ساز و آسیب‌زاست. دیده‌ام نگاه‌های هرزه را وقت بازی دختر بچه‌ها. این حرف نتیجه ساعت‌ها گپ با نوجوان‌ها و زن‌های کوچه و خیابان‌های تهران است. نتیجه یک مشاهدهٔ میدانی.» دوباره با منجنیق عودت داده می‌شوم به آن روزهای بازی با معصومه در حیاط پُردرخت خانه ما که «ح» و «ر» و «الف» و ... هم روی سکّوی‌مان نشسته بودند و تماشای‌مان می‌کردند.
سه: دی‌شب خواب معصومه و آب‌تنی‌بازی‌های‌مان در تشت‌های روحی حیاط‌مان را دیدم. یاد «الف» افتادم که توی یک روز داغ آن سال‌ها جلوی مغازهٔ «حسین‌نیشابوری» با خنده‌های وحشی به «ح» و «ر» و ... می‌گفت «بالاخره تق معصومه را زدم».
چهار: معصومه‌شان کوچ کردند از محل و شهر ما. نمی‌دانم به خاطر این بود یا به‌خاطر آن؛ «زن شهید ... یک روز جلوی من و معصومه و در و هم‌سایه تف کردی توی صورت مادر معصومه که داشت مینی‌ژوب جلوی حیاط‌شان را آب‌وجارو می‌کرد».

| 3 نظر
« 1 2 3 (4) 5 6 7 ... 134 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است؛ فرصت خداحافظى پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه مى ماند و هرچه نگفته اى و هرچه نكرده اى، تا ابد عذابت مى دهد. در هر چهره ى بيگانه اى او را مى بينى، در هر لحظه ى بعد از او. و به خودت مى گويى اگر آن آخرين بار اين يا آن كار را كرده بودم، اگر اين يا آن جمله را گفته بودم. در نهايت مى فهمى فقط يك جمله بود كه مى خواستى بگويى؛ دوستت دارم. اين، آن نگفته ى از دست رفته است. و آن بوسه ها، آن بوسه ها كه بر دست و صورتش ننشاندى و ديگر فرصتى براى هيچكدام نخواهد بود. دنيا يك لحظه بود و تو آن لحظه را باخته اى.

[از فیس‌بوک «Mehrasa T Omran»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه

افراد آن‌لاین

10 کاربر آن‌لاين است (10 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 10

بیشتر...

پشت سر:

آذر 1396
--------------------------------------
آبان 1396
--------------------------------------
مهر 1396
--------------------------------------
شهریور 1396
--------------------------------------
مرداد 1396
--------------------------------------
تیر 1396
--------------------------------------
خرداد 1396
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1396
--------------------------------------
فروردین 1396
--------------------------------------
اسفند 1395
--------------------------------------
بهمن 1395
--------------------------------------
دی 1395
--------------------------------------
آذر 1395
--------------------------------------
آبان 1395
--------------------------------------
مهر 1395
--------------------------------------
شهریور 1395
--------------------------------------
مرداد 1395
--------------------------------------
تیر 1395
--------------------------------------
خرداد 1395
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1395
--------------------------------------
فروردین 1395
--------------------------------------
اسفند 1394
--------------------------------------
بهمن 1394
--------------------------------------
دی 1394
--------------------------------------
آذر 1394
--------------------------------------
آبان 1394
--------------------------------------
مهر 1394
--------------------------------------
شهریور 1394
--------------------------------------
مرداد 1394
--------------------------------------
تیر 1394
--------------------------------------
خرداد 1394
--------------------------------------
اردی‌بهشت1394
--------------------------------------
فروردین 1394
--------------------------------------
اسفند1393
--------------------------------------
بهمن 1393
--------------------------------------
دی 1393
--------------------------------------
آذر 1393
--------------------------------------
آبان 1393
--------------------------------------
مهر 1393
--------------------------------------
شهریور 1393
--------------------------------------
مرداد 1393
--------------------------------------
تیر 1393
--------------------------------------
خرداد 1393
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1393
--------------------------------------
فروردین 1393
--------------------------------------
اسفند 1392
--------------------------------------
بهمن 1392
--------------------------------------
دی 1392
--------------------------------------
آذر 1392
--------------------------------------
آبان 1392
--------------------------------------
مهر 1392
--------------------------------------
شهریور 1392
--------------------------------------
مرداد 1392
--------------------------------------
تیر 1392
--------------------------------------
خرداد 1392
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1392
--------------------------------------
فروردین 1392
--------------------------------------
اسفند 1391
--------------------------------------
بهمن 1391
--------------------------------------
دی 1391
--------------------------------------
آذر 1391
--------------------------------------
آبان 1391
--------------------------------------
مهر 1391
--------------------------------------
شهریور 1391
--------------------------------------
مرداد 1391
--------------------------------------
تیر 1391
--------------------------------------
خرداد 1391
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1391
--------------------------------------
فروردین 1391
--------------------------------------
اسفند 1390
--------------------------------------
بهمن 1390
--------------------------------------
دی 1390
--------------------------------------
آذر 1390
--------------------------------------
آبان 1390
--------------------------------------
مهر 1390
--------------------------------------
شهریور 1390
--------------------------------------
مرداد 1390
--------------------------------------
تیر 1390
---------------------------------------
خرداد 1390
---------------------------------------
اردیبهشت 1390
---------------------------------------
فروردین1390
---------------------------------------
اسفند 1389
---------------------------------------
بهمن 1389
---------------------------------------
دی 1389
---------------------------------------
آذر 1389
---------------------------------------
آبان 1389
---------------------------------------
مهر1389
---------------------------------------
شهریور 1389
---------------------------------------
مرداد 1389
---------------------------------------
تیر 1389
---------------------------------------
خرداد 1389
---------------------------------------
اردیبهشت 1389
---------------------------------------
فروردین 1389
---------------------------------------
اسفند 1388
---------------------------------------
بهمن 1388
---------------------------------------
دی 1388
---------------------------------------
آذر 1388
---------------------------------------
آبان 1388
---------------------------------------
مهر 1388
---------------------------------------
شهریور 1388
---------------------------------------
مرداد 1388
---------------------------------------
تیر1388
---------------------------------------
خرداد 1388
---------------------------------------
اردیبهشت 1388
---------------------------------------
فروردین 1388
---------------------------------------
اسفند 1387
---------------------------------------
بهمن 1387
---------------------------------------
دی 1387
---------------------------------------
آذر 1387
---------------------------------------
آبان 1387
---------------------------------------
مهر 1387
---------------------------------------
شهریور 1387
---------------------------------------
مرداد 1387
---------------------------------------
تیر 1387
---------------------------------------
خرداد 1387
---------------------------------------
اردیبهشت 1387
---------------------------------------
فروردین 1387
---------------------------------------
اسفند 1386
---------------------------------------
بهمن 1386
---------------------------------------
دی 1386
---------------------------------------
آذر 1386
---------------------------------------
آبان 1386
---------------------------------------
مهر 1386
---------------------------------------
شهریور 1386
---------------------------------------
مرداد 1386
---------------------------------------
تیر 1386
---------------------------------------
خرداد 1386
---------------------------------------
اردیبهشت 1386
---------------------------------------
فروردین 1386
---------------------------------------
اسفند 1385
---------------------------------------
بهمن 1385
---------------------------------------
دی 1385
---------------------------------------
آذر 1385
---------------------------------------
آبان 1385
---------------------------------------
مهر 1385
---------------------------------------
شهریور 1385
---------------------------------------
مرداد 1385
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1385
---------------------------------------
اردیبهشت 1385
---------------------------------------
فروردین 1385
---------------------------------------
اسفند 1384
---------------------------------------
بهمن 1384
---------------------------------------
دی 1384
---------------------------------------
آذر 1384
---------------------------------------
آبان 1384
---------------------------------------
مهر 1384
---------------------------------------
شهریور 1384
---------------------------------------
مرداد1384
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1384
---------------------------------------
اردیبهشت 1384
---------------------------------------
فروردین 1384
---------------------------------------
اسفند 1383
---------------------------------------
بهمن 1383
---------------------------------------
دی 1383
---------------------------------------
آذر 1383
---------------------------------------
آبان 1383
---------------------------------------
مهر 1383
---------------------------------------
شهریور 1383
---------------------------------------
مرداد 1383
---------------------------------------
تیر 1383
---------------------------------------
خرداد 1383
---------------------------------------
اردیبهشت 1383
---------------------------------------
فروردین 1383
---------------------------------------
اسفند 1382
---------------------------------------
بهمن 1382
---------------------------------------
دی 1382