RSS Feed
« 1 2 (3) 4 5 6 ... 166 »
التماس دعا!

چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

دوست روان‌پزشک‌م معتقد است که «عشق یه مرض‌ه و محصول ناهنجاری‌های هورمونی!» یه فرند خانوم هم دارم که مدام ازم می‌خواد واسه رسیدن به یکی براش دعا کنم. حالا ادعیه من مجرّد یالقوز که به سقف اتاق‌م هم نمی‌رسه که، ولی خب «اللهم اشف کل مریض!»

نظر
از آن‌چه در آیینه می‌بینید به شما نزدیک‌تر است!

سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸

تا مقصد رو زدم، ماشین جلوم ترمز زد. حین بستن کمربند راننده به‌م گفت «اسنپ بعد از مرگ، از رگ گردن به آدم نزدیک‌تره!»

نظر
می‌خواستم با تو، اون رو فراموش کنم!

دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸

جذب‌شدن گاهی محصول جذابیّت نیست. حاصل دفع از دیگری‌ست.

| 2 نظر
پادزهر عشق!

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸

هر چیزی را «ضدّ»ی‌ست. ضدّ عشق، عشق است؛ به دیگری.

نظر
نفحات نفت!

شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸

رفته بودیم تعویض‌روغن. یه بنز چند میلیاردی پلاک‌خارجی روو چاله بود. مرد به‌عربی داشت لیچار بار زن‌ش می‌کرد. من فقط مخبل (دیوونه)ش رو حالی شدم. زن، دشداشهٔ‌ مرد رو کشید و از ماشین اومد بیرون و با کظم‌غیظ به تعویض‌چی گفت «روغن‌ش رو عوض کن. لعنتی کولرش هم خراب شده.» جوون چشم‌ی گفت و مشغول شد. آخرش هم یه چیزی شبیه فیلتر رو از یه جای موتور درآورد. لجن بسته بود. تمیزش کرد و کارسازی‌ش کرد. مرد استارت زد. کولر روشن شد. زن، متعجّب و خوش‌حال رفت سمت کارت‌خوان و رسیدش رو گذاشت کنار شربت آلبالوی روو بشکه. «شکراً»ی گفت و رفتن. روغن‌چی رسید رو از دستگاه، پرفراژ کرد و به قول سیستانی‌ها «پِرتو» کرد توو دخل. اشاره کرد به دوست‌م که «ماشین‌ت رو بیار روو چاله.» اما یک‌هو عین جن بوداده هجوم برد سمت دخل‌ش. رسید رو در آورد. با چشم‌های عین اون ایموجی دچار اگزوفتالمی تلگرام، از دوست‌م خواست دنده‌عقب بگیره و ماشین‌ش رو ببره بیرون. کرکره مغازه‌ش رو کشید پایین و گفت «تعطیل!» می‌خوام برم مسافرت. قیافهٔ حیرون و «توو روح‌ت‌گویان» ما رو که دید، رسید زن رو نشون‌مون داد؛ دویست میلیون‌ریال!
پ.ن: تیتر، از کتاب‌های «رضا امیرخانی‌»ست.

| 6 نظر
خط قرمز!

جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸

یکی هم بود که وقتی به‌ش گفتم محل کارم «گنبد کاووس»ه، گفت «ینی می‌خوای پنج صبح منو توو تخت‌خواب تنها بذاری بری!؟» و مث ناتاشا تق کوبید روو ضرب‌در قرمز!
پ.ن: براش سروده بودم «من‌وتو / به‌علاوه هم / می‌شویم ضرب‌در خدا.»

نظر
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

یک- بحبوحهٔ انتخابات هشتادوهشت بود. بجنورد زندگی می‌کردم. جوونای سبز جلوی ستاد مرکزی میرحسین توو خیابون شهید دم گرفته بودن که «احمدی بای‌بای!» روبه‌روش، دقیقاً مقابل‌ش و اون‌طرف خیابان، مشغول اقامهٔ صلاة مغرب‌وعشاء بودن توو مقرّ مرکزی محمود احمدی‌نژاد که هم‌کف یه ساختمون سه‌طبقه در حد نازک‌کاری بود.
دو- حراست‌مون من رو خواست، در اتاق‌ش رو بست و گفت «کارت بازرسی همه اومده الّا واسه تو. می‌گن توو ستاد موسوی رؤیت شدی و ... .»
سه- احمدی‌نژاد به مثابه شهید رجایی خوب کار کرد برای اقشار ضعیف. به‌نظرم سال هشتادوهشت، تقلّب نشد. تخلّف شد؛ کم هم نه؛ توزیع اقلام غذایی بین روستائیان و شهرهای کوچک. پرداخت هزینه‌های معوّق خیلی از مکان‌های مذهبی به‌ویژه مساجد مناطق اهل سنّت مثل روستاهای رازوجرگلان بجنورد و ... .
چهار- لنگ ظهر بیدار شدم و ناشتا برگهٔ سفید رو انداختم توو صندوق و برگشتم خونه و فتانه گوش کردم؛ «توو آسمون عشق‌ش فکر بال و پر کنم / واسهٔ روز مبادا اسمشو از بر کنم ...»
پنج- قاطبهٔ مردم، استان‌دار سابق رفسنجانی را بر خود هاشمی اصلح دانستند، بر نخست‌وزیر امام هم، ارجح.
شش- احمدی‌نژاد حالا به قول محمّد قوچانی «راستی‌ست که از دندهٔ چپ برخاسته!» به‌نظرم باز بهتر از دایورت کردن به بیضهٔ چپ است!
هفت- کاش این‌قدر حق‌وباطل، محلول نشده بود. کاش شیفتگان خدمت، نردبان تشنگان قدرت نمی‌شدن.
هشت- هنوز هم گاهی که کالای سبزرنگ می‌خرم، لب‌خندانه به فروشنده می‌گم «همون سبز میرحسینی!»

نظر
قلق داره!

چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸

توو میدان‌تیر، سه فشنگ اوّل واسه قلق‌گیری‌ه. حکم شرعی بودن تا چهار زن هم یحتمل دخل داره به این موضوع. دخترها که سربازی نرفتن که درک کنن که!

| 4 نظر
هر جا می‌ری زود برگرد!

سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸

هر وقت می‌رم پیش مامان، عجله دارم زود برگردم. حس می‌کنم توو خونه منتظرمه.


تصویر کوچک شده

| 1 نظر
اميدم را مگير از من خدايا خدایا

دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸

این دروازه‌بان‌هایی که سه‌چهار تا گل خوردن امّا خودشون رو نمی‌بازن و بعدش پنج‌شیش‌ تا سیو جانانه دارن.

نظر
گنگ خواب‌دیده

یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

بعد از پونزده سال، گوشی تاچ خریدم. بعد از بیست‌وسه سال رفتم سینما. مث بچّه‌ای می‌مونم که توو ده سالگی به حرف اومده!

| 2 نظر
تخته تو، ورطه تو، ساحل و طوفان همه تو

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۸

یک- یک هم‌سایهٔ بلوچ داشتیم. همه خانواده سیاه‌طور. عروس تازه‌شان اما سفیدپوست بود. سفید بلور ها! به قول مامان خدابیامرزم «قمیس» بود. چو افتاد که «به‌شان انداخته‌ن!» شوهرش به شش ماه نکشید که – شاید شبی که ماه کامل شد – با چاقو قصّابی‌اش کرد!
دو- وقتی فائزه (الناز شاکردوست) از تهران برگشت تا عازم پاکستان شود، به شوهرش گفت «چرا ریش گذاشتی؟» عبدالحمید جواب داد «از غم دوری زن‌وبچه‌م.» ریش اما ریشه داشت. در خاک نه. در خوک! یاد دوره ارشد افتادم که دختری وقتی قاطی کرد با دوست‌پسرش، فردایش آرایش «بیا منو فلان کن» کرد توی دانش‌کده با شلوار یک وجب بالای مچ و ... . با «تغییر» آرایش خواست «ثابت» کند آلایش آن الدنگ را. خودش اما به ورطه افتاد. تختهٔ نجاتی هم نبود.
سه – عبدالحمید وقتی دستور قتل فائزه را با رمز «امیرت به‌ت دستور می‌ده!» دریافت کرد، کلی کلنجار رفت با خودش؛ عشق، مادر بچه‌هایش، برادرجان‌ش عبدالمالک، انتحار و سربریدن با عشق و ایمان! جندالله! و ... . وقتی در سکانس آخر، فائزه را با دستان خودش آرایش کرد و با ذرّه‌بین، لب‌ها و چشم‌هایی را که به قول خودش «سگ داشت» خیلی اروتیک استهلال کرد، مستاصل رفت بیرون. سیگارش را نصفه پرت کرد و سریع برگشت و بالشت و تق! یاد فیلم نفرت افتادم؛ «نذار به چیزی وابسته شی که وقتی توو مخمصه‌ای، نتونی طی سی ثانیه رهاش کنی.»
چهار – یک روایت تاییدنشده‌ای – و به نظر خیال‌بافی - شنیدم از ماجرای به‌دام‌انداختن عبدالمالک ریگی وقتی از دبی عازم قرقیزیستان بوده؛ «ریگی بعد دست‌گیری وقتی برخی ماموران امنیّتی را می‌بیند به‌اندازه ماشین لباس‌شویی کف می‌کند!؛ زن‌های مینی‌ژوب و ... .»
پنج- چرایی و چگونگی لذّت کشتار برای تکفیری‌ها را باید در این جملهٔ عبدالحمید به فائزه پی‌جور شد؛ «وقتی گریه می‌کنی، چشمات خوشگل‌تره!»
شش- توی یه سکانسی عبدالحمید مانع از قربانی کردن می‌شه و روو به فائزه می‌گه «اینا (یه خونواده عشایر بلوچ) همین یه بز رو دارن و می‌خوان به خاطر ما سر ببرن.»
هفت- قشنگ‌ترین «تیتر»ی که فردای اسارت عبدالمالک خواندم در سال هشتادوهشت، از احسان ناظم‌بکایی بود؛ «ریگی که از پا در آمد!»
پ.ن: بعد از بیست‌وسه سال رفتم سینما!


تصویر کوچک شده

| 11 نظر
سال‌های دور از خانه

جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸

این‌جا خونهٔ «نوشین» بود. هم‌بازی نوجوانی‌م. «علی» صدام می‌کرد. باباش مرحوم شده بود. دم‌پر اذان مغرب بیست‌وپنج سال پیش اومد در خونه‌مون برای خداحافظی. گفت «با مامان‌م می‌ریم آمریکا. این‌جا نمی‌ذارن ما بهایی‌ها بریم دانش‌گاه.» سه روز قبل ماه‌مبارک با مادرش اومد خونه‌مون. خانوم‌دکتر شده بود خوش‌گل‌ترین دختر محلّهٔ مطهرّی. کلّی گریه کرد واسه مامان‌م. اومده بودن خونه و چن تا مغازهٔ باباش رو بفروشن. خبر دوست مشترک‌مون رو هم گرفت. نگفتم به‌ش که «فرزاد دو تا بچّه داره امّا هنوز دوس‌ت داره.»



تصویر کوچک شده

| 2 نظر
تو باید از این پلّه بالا بری، تو بالا نری، من زمین می‌خورم

پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸

یک- بچّهٔ اوّل‌ش مادرزاد فلج به دنیا اومد. ده سال طول کشید که خدا یه دختر سالم به‌شون داد. توو راه خونه، ماشین رو می‌زنه کنار تا چن تا توت بچینه برای دخترک‌ش. سقوط می‌کنه و شکستگی مهره کمر و پلاتین و دست و پا و مرفین پشت مرفین.
دو- کنار درخت انجیر وایساده بود. دوست‌ش رو که مدت‌ها بود با هم قهر بودن از دور می‌بینه. واسه این‌که چشم‌تووچشم نشن، می‌ره بالای درخت. سقوط می‌کنه و الآن پنج ساله که از کمر به پایین فلج‌ه.
سه- یادمه بازی‌گر سریال میوهٔ ممنوعه حسن فتحی می‌گفت «صعود به اورست دو ماه طول می‌کشه اما سقوط ازش فقط دوازده ثانیه».

نظر
اشتباه یعنی شبیه!

چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

بازی‌گر سریال برادرجان می‌گفت «بعضی اشتباهات ساخته شدن تا جبران نشن.»

| 2 نظر
« 1 2 (3) 4 5 6 ... 166 »

سرزمین نوستالوژی من:

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

7 کاربر آن‌لاين است (7 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 7

بیشتر...