« 1 ... 171 172 173 (174) 175 176 177 ... 188 »
کتاب و سیگار

چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰

همه پولش را کتاب و سیگار می‌خرید. حالا شده است معتاد فرهیخته!

| 1 نظر
من چشم گذاشتم ...

سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۰

1
همانی که
چَپ‌چپ
نگاهش می‌کنی
یا
اصلا نمی بینی‌اَش
گَر نیاید دو‌سه‌شبی به کوچه‌مان
گَند می‌گیرد
عاشقی‌مان را؛
سپور محله را می‌گویم!

2
اشک
به جُرمِ
بوسیدنِ گونه‌ها
پاک می‌شود؟!

3
هِی نگو
چایِ غلیظ
ضرر دارد
برای قلبت؛
از نگاه تو
که
غلیظ‌تر نیست!

4
من
چشم گذاشتم
تو
قایم شدی؛
دیگر
پیدایت نکردم.

5
پلك نزنيم؛
سانسور مي‌شود
نگاه‌مان!

6
پروانه
يعني
پَروا، نَه!

| 1 نظر
...

سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۰

رفت.

| 13 نظر
برجسته؛ اندیشه یا اندام؟

دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰

شش سال پیش شاهد صحنه‌ای بودم در خیابان که هنوز الاکلنگ! بازی می‌کند در وجودم؛ خانم میانسالی به دختری – که واقعا بدحجاب بود – گفت: ((روسری‌ات را درست کن دخترم. ما کُلی شهید دادیم‌ها)). دختر، لبی کج کرد و گفت: ((وختی! من متولد شدم جنگ تمام شده بود)). بیست سالی می شود که بدحجابی، دغدغه جدی مردم و مسوولان است و انواع طرح‌ها – سخت و نرم افزاری –اجرا شده است. اوضاع اما بدتر شده است؛ روز‌به‌روز. علتش این است که زمین تا زیرزمین! اختلاف است بین سیاست‌های‌مان؛ اثرات مثبت طرح‌های فرهنگی آموزشی به راحتی نابود می‌شود با ترکش‌های هنرمندان در رسانه‌های خودمان و همساده! هنرمندانی که اغلب ((سوژه))اند، نه ((ستاره))! کام‌مان وقتی بیشتر تلخ می‌شود که می‌بینیم بدحجابی دارد از دانشگاه‌ها سرایت می‌کند به جامعه. شاید سخت ترین کار دنیا این است که حالی کنیم این اندیشه است که باید برجسته دیده شود نه اندام!

| 14 نظر
یاد ایامی

یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰

[کجاست اون روزها ...]
داشتم یاد ایامی می‌کردم تو پستوی کامپیوترم که به این عکس رسیدم؛ 20 ماهی که بجنورد بودم و کاپیتان تیم اداره بودم.

تصویر کوچک شده

نظر
...

یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰

آمد.

| 4 نظر
[بیییب]

شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۰

زنی که جلوی تاکسی نشسته بود و داشت با راننده ... [بیییب]. می‌گفت ((چهار بار ازدواج کرده است. هر چهار بار هم به‌دلیل اعتیاد شوهرانش طلاق گرفته است.)) زن، 27 سالش بود!

| 5 نظر
کفشهایش

جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰

خاطره‌ای است در خاطرم از مادربزرگم [خدا رفتگان شما را هم مرحمت کناد]. می‌گفت: ((اول‌بار که سوار تاکسی شده بودم موقع پیاده شدن به راننده تاکسی گفتم که باید حتماً از همون دری که سوار شدم، پیاده بشم. چون کفشهامو جلو همون در درآوردم))[!؟]

نظر
عیدز!

پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰

[گاهی پراکنده‌نویسی را دوس دارم؛ نظم بی‌نظمی!]
جناب خدا! آخه چرا روز خودت رو ول کردی و نصفه‌شب سال رو تحویل می‌دی. هان؟ نمی‌گی من ساعت بیولوژیک‌ام به‌هم می‌خوره؟ عید همان ((عود)) است؛ یعنی بازگشت. می‌گن ((هر روز که گناه نکنیم عیده)). من عید دارم؟؛ ندارم. نمی‌دونم چرا عید منو یاد ((عیدز))! می‌ندازه. عید رو دوس دارم؛ چون بعد 365 روز، اکثر فامیل‌ها رو می‌بینم. عید رو اصلاً دوس ندارم. چون می‌شم تدارکات‌چی! عموها، عمه‌ها، زن‌عموها، شوهرعمه‌ها به‌ام می‌گن امسال دیگه باید زن بگیری. می‌گم‌شون [این فعل، لهجه غلیظ گرگانی بود ها] ((من گوشم از این حرفا پُره)). عمه، مَحکم [لهجه شاهرودی] گوشم را می‌کشه. زن‌دایی‌م می‌گه ((مگه تو مرد نیستی که زن نمی‌گیری؟)) بی‌درنگ جوابشو می‌دم؛ ((اگه زن‌ها هم مرد می‌شدن دیگه نامردی، معنا نداشت زن‌دایی)) می‌گه ((شِر و وِر نگو)). داره بارون می‌آد. یاد پیامبر می‌افتم که می‌رفت زیر بارون. دستاشو باز می‌کرد و به صحابه‌اش می‌گفت ((این بارون تازه از کنار پروردگارم اومده)). قدم زدن مث همیشه حالم رو خوب می‌کنه. انگار جوونه می‌زنم زیر بارون. تو حتماً داری مث همیشه سوره ((واقعه)) رو می‌خونی کنار بارون. بارون تندتر می‌شه. چترمو باز می‌کنم. روی تو هم می‌گیرم که خیس نشی! اِ تو که نیستی کنارم.

| 3 نظر
زنده‌زنده

چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۰

((زنده‌زنده انداختنش تو دیگ آب جوش تا راحت‌تر پوستش رو بکنن. بعد با کارد کُندی سرش رو بریدن و گذاشتن رو سینه‌اش. دست و پاهاش رو هم بریدن و پاهاش رو گذاشتن جای دستهاش و دستهاشو جای پاهاش...))؛ این روایت را دختر جوانی تعریف می‌کرد که نیمه‌شب سال تحویل سر خاک پدر شهیدش گوله‌گوله اشک می‌ریخت.

| 13 نظر
دار زدن با موبایل

سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰

هفت هشت سال پیش، قیمت موبایل حدود یک میلیون تومان بود و صاحبانش آن را با افتخار دور گردن‌شان آویزان می‌کردند. گویی خودشان را با موبایل دار می‌زدند!! حالا اما شده است یکی بخر، دو تا ببر؛ آن هم فقط با 2500 تومان. این پراکنش وحشتناک سنی و مکانی موبایل – گذشته از وجوه مثبتش – آنچنان ناهنجاری‌هایی ایجاد کرده است که تبعات آن گذشته است از مرز هشدار. تلخی‌اش وقتی بیشتر می‌شود که به نام حریم خصوصی، حتی پدر و مادرها هم نظارتی ندارند بر بچه‌های‌شان. یادمان باشد موبایل، یک تکنولوژی (technology) است که قبل از technique (تکنیک) آن، باید logic (بینش، منطق و فرهنگ) آن را داشته باشیم.

| 4 نظر
برگ به مرگ

دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰

بهاران است؛
فصل تقدیم ذوب به برف
خورشید به گندم
برگ به مرگ
وصل به فصل
ناز به یار
پرواز به بال
بهاران است؛
فصل شدن من در تو
حول حالَنا ...

| 4 نظر
درد؛ تعطیل

یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹

حس می‌کنم - بعد از حدود 9 سال - کم‌کم باید دردهای خاکستری را تعطیل کنم.

| 10 نظر
تحویل

یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹

کاش موقع تحویل سال، یکی تو را تحویل من دهد.

| 1 نظر
((ها)) می‌کنم در دستانت

یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹

کورنومترم را صفر می‌کنم؛
روی بیداری بهار
نور شمسی خانم را
نار می‌کنم بر خاک
می‌دوم تا خانه رود(!)
سبقت می‌گیرم از روان زلالش
سلام می‌کنم به کوچنده‌ها؛
به برگ، به پرنده
به تبر(!)
...
((ها)) می‌کنم در دستانت؛
می‌دانم
می‌دانم
سبز خواهد شد.

پ.ن: سال نود مبارک.

| 1 نظر
« 1 ... 171 172 173 (174) 175 176 177 ... 188 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

7 کاربر آن‌لاين است (7 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 7

بیشتر...