« 1 ... 160 161 162 (163) 164 165 166 ... 173 »
شیر سماور

دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹

آقای داور که کلی فحش خورده بود تو ورزشگاه همین‌که به خونه رسید زنش به‌اش گفت: ((مرد یه نگاهی به اون شیر سماور هم بکن، از صبح داره چکه می‌کنه.))

| 2 نظر
فراموش

یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹

هم به دوستانی نیاز داریم که فراموش‌شان نکنیم هم به دوستانی که فراموش‌شان کنیم.

| 1 نظر
کُلاه((خود))

شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹

دوربین را روی Record تنظیم کردم و گذاشتم روی میز. نشستم جلوش. شروع کردم از خودم گفتن. مثل یک مجری خبر. خبرهایی که سال‌ها بود خودخواسته بی‌خبر بودم ازشان! گفته‌ها و کرده‌هایی که ((مستتر)) بودند ته دلم. چند ماه یک بار همین‌گونه اعتراف می‌کنم. ضبط می‌کنم. حس قشنگی است. مثل آرامش پس از آتشفشان می‌ماند. مذاب می‌شوم در خودم. ادای دینی است به ((ستارالعیوب)). ((لنز)) دوربین، همان مردمک خودم است. با این کار، کلاه خودم را کمی بالاتر می‌گذارم. کلاه((خود))! می‌شود برایم. هنگام پخش، خودم را که می‌بینم و می‌شنوم، می‌ترسم اولش. از این ((من)) می‌ترسم. اما بعد خوشم می‌آید از خودم. حس می‌کنم با این کار از ((من)) سفر می‌کنم و به ((خود)) می‌رسم. اپسیلونی احساس ((سمیع)) و ((بصیر)) بودن دست می‌دهد به‌ام. بعد فایلش را کپی می‌کنم تو هارد کامپیوترم. کنار اقرارهای قبلی. یحتمل تا آخر عمر یک پکیج DVD می‌شود. می‌خواهم دست پیش را بگیرم تا پس نیفتم آن دنیا وقتی که فرشتگان و ضابطان مستندات‌شان را رو می‌کنند. من خودم پشت پرده‌ام را اکران می‌کنم؛ بدون پرده.

| 2 نظر
عشوه اذان

جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹

دختر و پسری که عقب تاکسی نشسته بودند خیلی با عشوه صحبت می‌کردند با هم. همین‌که اذان شروع شد هر دوشون ساکت شدند؛ تا آخر اذان. زیر لب هم زمزمه می‌کردند اذان را.

| 2 نظر
سبز، ‌سفید، سرخ

پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹

عِرْق از جنس تعصب است. خالص نیست. قاطی دارد؛ منطق به میزان لازم. عرق ملی، مرز نمی‌شناسد. ((فرامرز)) است اما خانم‌ها هم می‌توانند داشته باشند! عرق ملی در عروق‌‌مان می‌جوشد. بیشتر در رگ گردن! عرق ملی، تسبیح وحدتی است با دانه‌های متکثرِ مذهب، قومیت و مکانیت‌. عرق ملی دائم‌السیلان است. عرق ملی یعنی وطن و هم‌وطن؛ در هر کجای این کُره آبی(!) [دو سومش آب است دیگر] که باشیم. عرق ملی نوعی کمپین است؛ هر جا که کمینی باشد علیه ایران و ایرانی. عرق ملی یعنی نگذاریم منافع کشورمان به مضار بیفتد؛ سیاست باشد یا دیانت یا فرهنگ. فرسنگ‌ها حتی اگر فاصله داشته باشیم. عرق ملی، فصل مشترک است. چه منقد باشیم چه مخالف. هر رنگی را که دوست داشته باشیم باز عرق ملی، یک پرچم واحد دارد؛ سبز، ‌سفید، سرخ. عرق ملی با عَرَقِ جبین تقویت می‌شود، با جوهر قلم پُررنگ و با خون، تضمین. عرق ملی آفت هم دارد؛ دل‌های ناحق که بر زبان حق‌اند. عرق ملی را نه فقط روی سکو و پای سرود [ملی] که همه جا، همه وقت، یاد کنیم. فریاد کنیم. اگر عرق ملی نداشته باشیم استثمار می‌شویم و استعمار. بدون عرق ملی، فقط یک تابوت کم داریم! اما چرا برخی عرق ملی ندارند؟؛ معدودی معلوم‌الحال‌اند که هیچ. عده‌ای اما خاموش شده‌اند و اجازه ملی شدن نداشته‌اند تا به عرق‌اش برسند؛ به قول ولتر؛ ((با اینکه با عقیده‌ات مخالفم اما برای اینکه بتوانی آزادانه حرفت را بزنی جانم را می‌دهم)). دوستی دارم که چند سالی ا‌ست برای دکترا خواندن رُهبانیتِ وطن کرده. مطلب اخیر وبلاگش، پارادوکس زیبایی است؛ ((فردا تیم ملی‌ بازی‌ می‌کنه و من مثل همیشه قلبم به تپش افتاده. [...] من عاشق تیم ملی‌ ایران باقی‌ خواهم موند و قلبم پیش از بازی‌‌هاش همیشه مثل قُمری به تپش می‌افته. از این بابت خوشالم...)) من هم خوشحالم هر چند همه‌ چی آروم نیست.

| 3 نظر
غربتاً

چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹

نمازهایم، غربتاً(!) الی الله شده‌اند.

| 1 نظر
حالِ باران

سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹

باران که می‌بارد حال‌مان خوب می‌شود. حال‌مان اگر خوب شود باران می‌بارد.

| 1 نظر
حکایت عشقی بی((عین))

دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۹

طلاق، معلول است اما معلول هم می‌کند! راحت شده است چون ناراحتی‌ها، ساده شده است. ساده شده است چون آستانه تحمل‌مان، متوسط رو به کف شده است. چون آجر به آجر دیوار نمی‌سازیم که نگران هوار با یک تلنگرش باشیم. طلاق دَمِ‌‌دستی شده است چون معیارهای‌ ازدواج‌مان، عیار نبوده است؛ بدل بوده است بیشتر. طلاق، قباحت نسل‌های گذشته را ندارد چون پس‌کوچه‌ها را عاشق بوده‌ایم نه آگاه. آگاهی را با آگهی(!) اشتباه گرفته‌ایم. طلاق، مرسوم شده است چون نیاموخته‌ایم که حرفی را بزنیم و بنویسیم که بتوانیم پای امضایش پایدار باشیم. طلاق، گزینه ساده‌ای شده است چون گزینش‌مان ساده بوده است؛ فکر مبادا نبوده‌ایم؛ فقط با خودمان گفته‌ایم: ((بی‌تو هر روز، روز مباداست.)) طلاق، یک ناهنجارِ هنجار(!) شده است چون گره دستان‌مان کور بوده است از ابتدا؛ حکایت عشقی بدون ((عین)) است؛ ((شق))! طلاق، مذموم نیست دیگر، چون فراموش کرده‌ایم پل‌های پشت سر عهدمان را خراب کنیم! طلاق، سهل شده است چون راهِ اَسهَل است؛ مثل کِشت و رها کردن زمین‌های کم‌بازده. حالی‌مان نیست که طلاق کمرمان را می‌شکند چون کمربندهای‌مان شُل شده است! با این همه اما، طلاق، طلا است گاهی؛ آن‌هم 24 عیار.

| 10 نظر
سرما

یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۹

باحجاب باش تا سرما نخوری!

| 2 نظر
بازجو

شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹

جوینده، همیشه هم یابنده نیست جناب بازجو.

| 2 نظر
صاف

جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹

دلت را صاف کن. عقلت را صافی.

| 2 نظر
هیچ

پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹

هیچ آدم بی‌گناهی وجود نداره.

| 4 نظر
فرصت مطالعاتی

چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۹

مهمانی دوستی بودم که تازه از کانادا برگشته بود. هنوزم خوش‌صحبت بود. فقط از مشروب خوردن‌ها و لب دریا و وینستون اصل‌ها گفت. شش ماه را فرصت مطالعاتی رفته بود برای تز دکترایش!

| 2 نظر
کارت عروسی

سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹

تصویر کوچک شده
[شاید] به زودی...

| 8 نظر
اگر برهاندت

سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹

تنفر، زیباتر است از عشق؛ اگر برهاندت.

| 2 نظر
« 1 ... 160 161 162 (163) 164 165 166 ... 173 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...