RSS Feed
« 1 ... 141 142 143 (144) 145 146 147 148 »
نانو ادبیات!

شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰

[پاسخ ِکامنتی که پُست شد!]
دنیا به سمت تراکم و نانو پیش می‌رود؛ حداکثر بهره‌وری در حداقل واحد. آپارتمان‌ها نُقلی می‌شوند. رُمان‌ها، نوول و نوول‌ها، ‌داستانک. شعرها هم شعرک! عصر، عصر چکیده و mp3ست. عصر به‌لحظه بودن؛ جای به‌روز بودن. دقت اگر کرده باشید ابعاد مطبوعات دارد کوچک می‌شود تا مخاطب به ‌راحتی بتواند در ازدحام مترو [تا به‌حال مترو ندیدم از نزدیک ها!]، حین قدم زدن و حتی سر میز غذاخوری، مطالعه کند و دست‌و‌پاگیرش نباشد. به تبع‌ کاهش فُرمت‌ها، کلمات هم باید اندک شوند؛ فرمت کمتر،‌ فرصت بیشتر. تصاویر هم کوچک‌تر. مفاهیم اما والاتر و کنایه‌ها، چندپَهلوتر. در عصر میکرو تراشه‌ها زندگی می‌کنیم. عصر نانو. نانو تکنولوژی. نانو ادبیات [نه نان و ادبیات]! القصه؛ هر چه کوچک‌تر شویم، خدای‌مان بزرگ‌تر می‌شود و این راز آیه‌ها‌ست.

| 2 نظر
کجایی قیصر که داداشی‌تُ کشتن.

سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰

چند روز پیش سه جوان شاه‌رگ روح‌الله داداشی [قوی‌ترین مرد ایران در مسابقات گذشته مردان آهنین] را در کرج با چاقو بریدند. چهار کلیدواژه مهم دارد این یک خط خبر؛ جوان، چاقو، شاه‌رگ، قوی‌ترین مرد ایران. صحبتم درباره امنیت نیست. از خشونت در جامعه می‌گویم. ریشه‌هایش کجاست؟ چندی قبل هم دو روحانی جوان ناهی از منکر به شدت مضروب شدند. دختر دانشجویی هم که روی پل مدیریت تهران توسط خاطرخواهش[!]‌ کشته شد؛‌ با 37 ضربه چاقو. حتی چند ماه قبل، یکی از قوی‌ترین مردان سابق ایران نیز مرتکب قتل شده بود. چه شده است که هم عشق، راهی جنون و قتل است و هم بی‌عشقی و بی‌عاری؟ باز جای شکرش باقی‌ست که مردم در این حوادث غافل شدند از فیلم‌برداری با موبایل‌شان؛ حادثه میدان کاج تهران را می‌گویم. چرا این خشونت‌های وحشیانه، چنین روزمینی شده است؟ چرا دیگر دعواها حوالت داده نمی‌شوند به پس از زنگ آخر مدرسه [دانشگاه]؟! چرا چاقو؟ چرا شاه‌رگ؟ چرا روی پل؟ چرا قوی‌ترین مردان ایران؟ کجا تیز می‌شود این تیزی‌ها؟ ریشه این ناهنجاری‌ها را باید در کم‌رنگ بودن نشاط در جامعه کاوید. نمی‌دانم چرا یاد شور و شعف تماشای رقص خنجر ترکمن‌های ایران‌مان افتادم. آیا باید فریاد کرد ((کجایی قیصر که داداشی‌تُ کشتن))؟
پ.ن: این خشونت‌ها را مقایسه کنید با رشادت بهنام اسدی، جوان 25 ساله فریدون‌کناری که یک‌ماه قبل با وجود کسالت، سه مسافر [دو مرد و یک زن] را که در حال غرق شدن در خزر بودند نجات داده و بعد خود به دلیل تخلیه کامل انرژی به کما می‌رود.

| 6 نظر
اینجا بهتر است از آنجا

جمعه ۲۴ تیر ۱۳۹۰

همیشه از ترمینال بدم آمده است؛ نمی‌دانم رفتن را دوست ندارم یا ماندن؟ مهاجرت مصدر باب مفاعله است. مفاعله نماد تقابل است و تعامل. مهاجرت، تفسیری است از مبداء تا مقصد. از مقصد تا مقصود. رفتن از جنس اختیار است یا اجبار. انتخاب است یا الزام. من اما ماندن را دوست‌تر می‌دارم؛ رفتن، ((از دست دادن است)) بیشتر. تلخ است؛ فاصله می‌آورد. هر چند فاصله، مطلوبیت می‌آورد. رفتن، در ((گذشتن)) است؛ ((درگذشتن)) است!؛ تجربه‌اش را هم داشته‌ام؛ بیست ماه. هر چند دوست دارم نوستالوژی‌اش را، اما وطن، جای دیگری است. به قول صادق هدایت: اینجا بهتر است از آنجا.

| 9 نظر
گوش‌های شنوا

چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۰

1
مسوول بلندپایه عزیز؛ یک ماهی اگر سوار تاکسی شوی و گوش‌هایت شنوا باشند تمام مشکلات مملکت و ایضاً راه‌کارهایش را می‌فهمی.

2
شَهرت، شُهرت نمی‌آورد؛ تهران‌نشین عزیز.

| 7 نظر
سشوار می‌کنی با باد

یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰

1
عجب لذتی دارد نگاه کردنت؛ وقتی شیشه تاکسی را پائین می‌دهی و پریشانی موهای خیس‌ات را سشوار می‌کنی با باد.

2
از متل رسیدیم به متلک!

پ.ن: خدا توفیق دهد عصر امروز مهمان حرم ضامن آهو هستم. نایب‌الزیاره همه دوستان و دشمنان.

| 2 نظر
آن‌چه بوده‌اند

شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۰

1
این دو نفر بعد از انقلاب، هرگز آن‌چه بوده‌اند درک نشده‌اند. یا قدیس‌شان خوانده‌اند یا ابلیس؛ فروغ [فرخ‌زاد] و [دکتر/شهید] شریعتی.

2
گاهی سِروْ کن؛ به جای صرف.

پ.ن: دیشب [تو ساری] عروسی دوستم سیروان بودم؛ شب شگرفی بود. سیروان با خانمش می‌روند سنندج برای زندگی و من خیلی کمتر خواهمش دید. با سیروان و کامران و حاج‌محسن و بابک و ایوب و یاسر و ... نوستالوژی 9 ساله داریم در ساری. خاطراتی شیرین، تلخ، گس، ملس، ترش،‌ شور. دلم تنگ می‌شود برای‏شان.

| 9 نظر
فارسی‌فُحش!

جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰

1
چند جوان مشغول بحث هستند کنارم. به زبان مادری‌شان صحبت می‌کنند [قومیت‌ و نژادشان را نمی‌گویم تا سوء‌تعبیر نشود]. فقط فحش‌های‌شان را که فارسی‌ [و اغلب هم چهارحرفی(!)] است می‌فهمم.

2
نوای رادیوی کله‌پزی، لذیذتراست از خود کله‌پاچه؛ کله سحر.

پ.ن: کاریکلماتورهایم در شماره جدید ماه‌نامه طنز بچه‌مشد.

تصویر کوچک شده

| 4 نظر
تقویت اعتیاد جنسی!

یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰

1
تقریباً همه تبلیغات شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی زبان شده کالاهای تقویت جنسی یا ترک اعتیاد. هم زهر از خودشان است هم پادزهر. تجارت از این پُرسودتر؟!

2
یکی می‌شود سلمان فارسی، یکی هم سلمان رشدی.

| 10 نظر
معلمی را ...

شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰

1
معلمی را همیشه عاشق بوده‌ام. خاصه سر و کله زدن با تُخس‌های مقطع راهنمایی که پشت لب‌شان تازه سبز شده [سبز سیاسی نه ها!] این نوجوانان 14-12 ساله عجیب مکشوف‌ است قریحه‌شان. هنوز هوس، قفس نساخته در دل‌شان. دلم می‌خواهد مسیر عُمران و خُسران را حالی‌شان کنم [یکی باید منو شیرفهم کنه]. همیشه عاشق بوده‌ام معلمی را.

2
زمینه وبلاگت را که سیاه‌ انتخاب می‌کنی مثل این است که روبان مشکی را اُریب زده‌ای گوشه زندگی‌ات.

عکس‌نوشت: [گفتمان(!) خواهر/برادرزاده‌هایم]
امیرحسین: خوب گیرت آوردم مهدیار. چقد زدی منو تو خونه. حالا همچین بزنم تو ملاجت.

تصویر کوچک شده

| 9 نظر
دو میلیارد و سه

جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰

1
[فاذا عزمت فتوکل / آل عمران / ١٥٩]
خود،‌ مقدم است بر خدا. عزمت را جزم کن بعد توکل کن.

2
تعریفت نمی‌کنند. تحریفت می‌کنند.

3
دو میلیارد و سه،‌ دو میلیارد و چهار، دو میلیارد و پنج؛ خوابش برد.

پ.ن: دست‌های مادرم.

تصویر کوچک شده

نظر
nاُم

دوشنبه ۶ تیر ۱۳۹۰

1
قرآن، یک قران نمی‌ارزد اگر فقط خاک بخورد روی طاقچه.

2
نقاب nاُم خود را هم پاره کن.

3
خدا خشب آفرید و انسان،‌ خشاب!

پ.ن: تلنگرزاترین[؟!] کاریکاتوری که درباره سیگار دیده‌ام/ ماه‌نامه بچه مشد.

تصویر کوچک شده

| 8 نظر
رفاه‌مندسازی یارانه‌ها

یکشنبه ۵ تیر ۱۳۹۰

1
راننده خودش مثل شمع عرق مي‌ريخت از هُرم هوا. اما در مقابل اصرار من و خانمي كه كنارم نشسته بود، حاضر نشد کولرش را روشن کند. گفتمش ((مرد حسابی فلسفه تبدیل تاکسی پیکان به پراید و سمند و پژو اینه که تو ذل [درست نوشتم؟] گرما، کولرش آرامش بده به اعصاب ملت. حالا مای مسافر هیچی، سی‌پی‌یوی خودت داغ نمی‌کنه؟)) دو تا تقه زد به پاکت سیگارش و یه نخ گذاشت گوشه لبش و گفت ((جوون، می‌فهمی بنزین 700 تومنی یعنی چی؟ می‌فهمی تو صف گاز وایسادن یعنی چی؟ من اگه بخوام کولر روشن کنم که دیگه آخر شب دخلی واسم نمی‌مونه.)) خانم سرش رو چرخاند سمت من و گفت ((هم شما حق داری هم آقای راننده.)) گفتم ((درسته اما دولت باید در تعریف مصرف بهینه انرژی [عجب کتابی حرف زدم ها!] فاکتور رفاه رو هم لحاظ می‌کرد در آب‌و‌هوای مختلف. ما خودمون هم الآن جرات نمی‌کنیم تو منزل کولر روشن کنیم یا هر شب بریم دوش بگیریم. یارانه‌ها باید رفاه‌مند می‌شدن.))

پ.ن: کاریکلماتورهایم در ماه‌نامه طنز بچه مشد.

تصویر کوچک شده

| 11 نظر
دانشگاه مختار

شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰

1
خانم طنزنویسی در پروفایل‌ وبلاگش، علایق موسیقیایی‌اش را این‌طور اولویت‌بندی کرده بود:
اذان موذن‌زاده / هایده / حمیرا / سیما بینا / دلکش / سکوت.

2
خانم‌ها ریش ندارند اما - بعضی‌های‌شان - بهتر از آقایان تیغ می‌زنند!

3
[گفتگوی من و پدرم حین سریال مختارنامه]
نگاه کن. چقدر خرج کردن. جاش دانشگاه می‌ساختن بهتر بود که.
- اینم دانشگاهه دیگه بابا.

| 2 نظر
ظلمانی

جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰

1
وقتی خورشید می‌گیرد و تاریک می‌شود باید با فیلتر نگاه کنیم‌اش وگرنه آسیب می‌بیند چشمان‌مان. فلسفه فیلتر سایت‌های ظلمانی هم همین است.

2
هم‌دل که باشید، هم‌سر هم می‌شوید.

| 8 نظر
آمد

سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

آمد.

| 2 نظر
« 1 ... 141 142 143 (144) 145 146 147 148 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...