RSS Feed
« 1 ... 140 141 142 (143) 144 145 146 ... 154 »
راه و بی‌راه

شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰

1
کتایون ریاحی بعد از بازی در سریال "یوسف پیام‌بر" خداحافظی کرد از دنیای بازی‌گری. جگر "زلیخا" کاری کرد با خانم ریاحی که در مانیفست جدایی‌اش از بازی‌گری نوشت "... گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد. ... ولی عشق زلیخا خود یک معجزه بود. ... و اما این همه تنهایی، ‌برکت بود برای خلوت انس و این‌که؛ یدالله فوق ایدیهم،‌ که ترجمه سینمایی آن می‌شود: براستی خدا بزرگ‌ترین کارگردان است".

2
خانم "شبنم قلی‌خانی" بعد بازی در نقش "مریم مقدس" تا مدت‌ها محبوب مردم بود. معصومیت‌ چهره‌ش، نجابت و پاکی مریم(ع) را تداعی می‌کرد. تا اینکه آن‌قدر کت‌والک رفت رو استیج جلد مجلات که دیگر زرد شد و چشمه‌ای نجوشید از زیر پای‌ش.

3
میترا حجار که بهترین بازیگر نقش اول زن شد برای بازی در "متولد ماه مهر" در هجدهمین جشنواره فیلم فجر،‌ به یک‌باره مسافر هالیوود شد و عکس‌های بی‌حجاب‌ش کلیک به کلیک چرخید. او اما با اعلام ندامت و انابت و با رایزنی فرهنگ‌چی‌های کشور برگشت به ایران و حالا نامزد بازی در نقش همسر شهید "علي هاشمي"‌ست که اصول‌گرایان بنیادگرا حسابی تاخته‌اند به‌ش که "برخي به‌راحتي طبع‌آزمايي خلاف فرهنگ ما را در سينماي هاليوود تجربه مي‌كنند اما چون در قبال اين عقده‌گشائي دست رد بر سينه‌شان مي‌بينند، دوباره سوداي سفر به سينماي مذهبي را مي‌كنند! الحق و الانصاف كه چه رويي دارند!" [جهان‌نیوز / کد خبر: 201166].

4
قصه گلشیفته سینمای ایران هم که نیاز به بازخوانی ندارد. او در هالیوود هم فیلم بازی می‌کند هم کلیپ سیاسی می‌خواند.

پ.ن:
هر ایرانی باید آزاد باشد در بیان عقاید ذهنی و رفتاری‌اش. اما این عقاید باید رعایت کند تراز کرامت انسانی را.

پ.ن 2:
راه و بی‌راه هر دو "راه"ند. اما مقصد، ممیز این دو است.

| 13 نظر
i love u!

جمعه ۹ دی ۱۳۹۰

1
همین‌که دختر جوان از تاکسی‌ای که پشت چراغ قرمز ایستاده بود پیاده شد، پسری که حداکثر ده سال‌ش بود راه افتاد دنبال‌ش و 50 متری تعقیب‌ش کرد و مدام می‌گفت "i love u, i love u"[!؟]

2
دوستی داشتم در دوران دبیرستان که همیشه می‌گفت "من قول می‌دم بالاخره یه روز رئیس‌جمهور بشم". دی‌روز بعد 18 سال حمید را دیدم‌. مشغول کشاورزی رو 20 هکتار زمینی بود که از پدرش ارث برده. می‌گفت "بیش‌تر از یک رئیس‌جمهور لذت می‌برم از زندگی‌م".

| 8 نظر
بفرمایید ناهار!

سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰

نوروز و تابستان و - حالا دیگر به لطف تعطیلی پنج‌شنبه‌های مدارس – آخر هفته که می‌شود بوق و چراغ ماشین‌هایی که از پلاک‌شان پیداست که مسافرند،‌ یعنی آقا بیا آدرس ناهارخوران را به ما بده. گویا آن عهدی که شهر گرگان هنوز نچسبیده بود به جنگل، بس که ملت ناهارشان را در دل این درخت‌ستان می‌زدند به بدن، معروف شده به ناهارخوران. البته حالا شام‌خوران بامسماتر است برایش! دم‌دمای غروب که پیاده‌روی خیابان همیشه ترافیک شالی‌کوبی [ولی‌عصر(عج)] را گَزکنان و سلانه می‌روم سمت جنوب، بعد دو کیلومتر بوتیک و مُد‌نگاری و سرسام بوق شیش و هشت ماشین‌ها و رصد برج‌های ساخته شده و در حال ساختی که دیدن طبقه پنت‌هاوس‌اش، کلاه را از سر می‌اندازد، یک‌هو خُنکای نفس جنگلی که فارغ شده از فتوسنتز و در حال تنفس و آنتراکت است، صورتم را رفرش می‌کند؛ آن هم از فاصله 4 کیلومتری. گاماس‌گاماس قدم می‌زنم در هوایی که نرم‌نرمک می‌رساند زمهریر را. به محله سوپر سحر می‌رسم که خیابانش می‌رود تا تپه‌ای که منظره‌اش، صدا و سیمای مرکز استان را دارد. اولین سوپری این محل اسمش سحر بوده است که هنوز، هم مشتری‌های بالاشهری‌اش را دارد هم اسمش را. یاد ماه‌نامه "سحر"ی می‌افتم که توی دوره ارشدم چاپش می‌کردم.‌ تنها نشریه فعال دانشکده بود و بعد شش سال هنوز هم دوستانی که داستان شده‌اند، وجه تسمیه‌اش را می‌پرسند که البته جواب‌شان کوچه علی‌چپ است! نگاه سریعی به تیتر روزنامه‌ها و جلد مجلات پنل مطبوعاتی سوپری می‌کنم و راهم را ادامه می‌دهم تا می‌رسم به راسته پیتزا و ساندویچی‌های لوکسی که لابه‌لای‌شان بوتیک و مزون است و لباس‌ عروس‌های‌شان، عذاب عذب بودنم را نازل می‌کند. از این‌جا به بعد جاده ناهارخوران رسماً و عرفاً شروع می‌شود؛ پاتوق هر سن و سال و هر طبقه اجتماعی. دخترها، مادرها و حتی مادربزرگ‌هایی که عدد وزن‌شان را مثل سن‌شان پنهان نمی‌کنند و برای لاغر شدن، اول آفتاب و آخرهای خورشید، پیاده‌روی یومیه دارند و هم‌زمان گعده‌های فلسفی – بخوانید خاله‌زنکی – هم. ایضاً پسران و پدرانی که ماشین‌شان را حوالی پل سید مسعود پارک می‌کنند تا بعدِ ورزش جانانه‌شان، شامی هم تناول کنند در رستوران سید مسعود. دو طرف جاده ناهارخوران تا نزدیکی‌های خود جنگل، با شهرک‌های مسکونی‌ای غصب شده که برای هر آپارتمانش کلی درخت قلع و قمع شده. هم‌چین که روح لطف سهراب [سپهری] را می‌خراشد؛ "شهر، ‌رویش هندسی سیمان، آهن، ‌سنگ". تلخ‌تر این‌که اداره کل محیط زیست استان هم در کنار جاده و در دل جنگل ساخته شده! جاده در طول و عرض خودش کلی مکان دیدنی دارد؛ جنگل مصنوعی، النگ‌دره که خودش یک پارک جنگلی علی‌حده است، پارک کودکان، سینما چهاربعدی، رستوران گردان باباطاهر که اطرافش عریان شده از درخت، تپه نورالشهدا که مزار هشت شهید گمنام است و مقصد پیاده‌روی‌های همگانی و صنفی. قلیان‌‌خانه‌ها هم که بوی تنباکوهای میوه‌ای سرطانی‌شان اکثر جوان‌ها را بارعام می‌دهد به طرفین جاده تا به جای اکسیژن خالص جنگل، مونوکسید کربن راهی ریه‌های‌شان کنند. اکثر مسافرینی که از پارک‌های سطح شهر هدایت شده‌اند سمت ناهارخوران، ترجیح می‌دهند چادر و منقل‌ بیتوته‌شان را توی پیاده‌رو و زیر نور تیر برق‌های وسط بلوار برپا کنند و تا نیمه‌های شب "ها" کنند توی چای دارچینی‌شان و گپ بزنند و حظ ببرند از رقصِ پاییزانِ برگ‌ درختان انجیلی، توسکا، راش و ممرز ناهارخوران و جوجه‌های پاییزی‌شان را هم‌شُماری کنند. ناهارخورانی که در بالادستش، روستای زیارت با چشمه آب‌گرم معروفش را در آغوش گرفته. روستایی که اهالی‌اش تا یک دهه قبل با تولید و تغذیه لبنیات و سبزیجات محلی‌شان، بالای صد سال بود میانگین عمرشان. حالا اما زیارت با ویلاهایش،‌ واویلا شده. گرگان، ‌دریا ندارد [نزدیک‌ترین دریا به گرگان، ساحل بندرترکمن است که 35 کیلومتر فاصله‌اش است] اما همین جنگل ناهارخوران که هر کوه و کُتَل‌ش، مامن و ناموس کوهنوردان است، جور دریا را هم کشیده است برای ما گرگانی‌ها. از دیگر لذایذ لذیذ جاده پُر شیب ناهارخوران، دوچرخه‌ و اسکیت‌سواری است؛ به هن و هون سربالایی‌اش می‌ارزد که وقت برگشتن، اسید لاکتیک‌های ماهیچه‌ها و سموم بدن را تخلیه کنی و حَوّل حالنا شوی. جنگل ناهارخوران، کلروفیل عظیم و سمبل گرگان است. ‌نعمتی است که باید بیش‌تر توجه کرد به‌ش تا اره‌برقی‌ها و زباله‌ها، نقمتش نکنند. گذرتان اگر به گرگان افتاد چهار چیزش را فراموش نکنید؛ برگ‌ریزان پاییزش را. جگرکی‌هایش را. بازار نعلبندان و بافت قدیمش را و قیلوله بعد از ناهارِ ناهارخورانش را.

پ.ن: این یادداشت قرار است در صفحه پاتوق شماره جدید هفته‌نامه "هم‌شهری جوان" چاپ شود.

| 16 نظر
یک‌ شب آتش در گلستانی فتاد

یکشنبه ۴ دی ۱۳۹۰

آتش‌سوزی‌های پاییز و زمستان سال گذشته جنگل‌های استان گلستان، حادثه تلخی بود با حقایقی تلخ‌تر. این اتفاق نشان داد که برخی مسوولین هنوز ملتفت نیستند ارزش زیست‌محیطی منابع طبیعی را. حدود دو ماه جنگل می‌سوخت شبانه‌روز، اما مسوولین بلندپایه استان تا روزهای آخر خبر از سوختن برگ‌ها می‌دادند! این خبررسانی سیاسی که نشان از عدم درک فاجعه بود منجر به اطفاء حریق بدوی و ناشیانه شد؛ هزاران نفر از مردم بومی به صورت روزمزد به کار گرفته شدند برای مهار آتش. این یعنی اشتغال‌زایی! یعنی گُر گرفتن عمدی آتش در نقاط مختلف. نیروهای منابع طبیعی، هلال‌احمر و بسیج هم که زورشان نرسید به آتش؛ حتی با بالگردهای آب‌پاش، نه آب‌فشان. آتش آن قدر تشنه جنگل‌ها بود که عاقبت باران، عطش‌ش را خواباند؛‌ بعد از نزدیک 45 روز. مسؤولین استان حجم خسارت آتش‌سوزی را حدود سه هزار هکتار گفتند. شایعات اما، 15 هزار هکتار. آتش خوابیده بود که "دکتر علی سلاجقه"، رئیس مخلوع سازمان جنگل‌ها،‌ مراتع و آبخیزداری کشور، حرفی زد که آتش بیدار شد در جان مردم؛ "می‌خواستند منابع طبیعی را تکه‌پاره کنند اما من زیر بارشان نرفتم، زیرا این کار را خیانت به کشور می‌دانم. وزیر حتی یک‌بار هم با سازمان تماس نگرفت تا از وضعیت آتش‌سوزی در جنگل‌ها اطلاعی کسب کند".

پ.ن:
از پنج‌شنبه هفته گذشته - اول دی - آتش به جان نقاطی از جنگل‌های گالیکش و کلاله استان گلستان افتاده که گویا مهار شده. خدا کند مثل پارسال نشود.


عکس‌نوشت:

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

[آتش‌سوزی پارسال/عکس‌ها؛ ابوطالب ندری]

| 6 نظر
جای رفتن‌ت درد می‌کند

جمعه ۲ دی ۱۳۹۰

1
جوانی سه نخ سیگار خرید از دکه مطبوعاتی و گفت "بقیه‌ش رو یه روزنامه بده آقا".

2
خودش را کشت تا رسید به‌ش. او اما زنده‌ش نکرد.

3
جای رفتن‌ت درد می‌کند.

پ.ن: مخاطبی گفته؛ "من وبلاگ شما رو میخونما! ولی پروسه کامنت‌گذاری‌ش یه چیزی تو مایه‌های شکار پهپاد و فلانه".

| 18 نظر
سود دارد

پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰

1
موقعیت تاریخی آدم‌ها مهم‌تر است از موقعیت جغرافیایی‌شان.

2
گاهی اتفاقی می‌افتد که پرتاب‌مان می‌کند از غار کهف.

3
پشیمانی واقعاً‌ سود دارد!

پ.ن:
تفال دیشب‌م؛ بیا که تو به ز لعل نگار و خنده جام / تصوری‌ست که عقل‌ش نمی‌کند تصدیق.


عکس‌نوشت:
تیتر یک یاهو؛ خبرسازترین چهره سال؟

تصویر کوچک شده

| 16 نظر
کارکرد جنسی

چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰

1
زن هم‌سایه‌مان وقت سلام کردن به‌م اسم کوچک‌م را هم می‌گوید همیشه. می‌گوید چهره من برادرش را تداعی می‌کندش. من اما چهره زن را هرگز ندیده‌ام تو این 12 سال. او همیشه برقع می‌زند به صورت‌ش.

2
برخی پسر و دخترها طوری لباس می‌پوشند و آرایش می‌کنند که انگار فقط کارکرد جنسی دارند.

پ.ن:
امشب تا صبح با "یلدا"م! خداحافظ محبوب من.


عکس‌نوشت:
کوچک که بودم.


تصویر کوچک شده

| 23 نظر
گفته،‌ نه پرتاب

سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰

1
چند روز قبل فردی هنگام سخنرانی رئیس‌جمهور در ساری،‌ لنگه کفش‌ش را پرتاب کرد سمت دکتر احمدی‌نژاد که به بنر روی جایگاه برخورد کرد. خاطرتان اگر باشد در اتفاق مشابه سه سال پیش، منتظر الزیدی عراقی، لنگه کفش‌ش را حواله جرج‌بوش کرد. آن موقع کلی مسابقه لنگه‌کفش‌پرانی برگزار شد در ایران و غیر ایران. رسانه‌ها می‌گویند مرد ساروی، کارگر نساجی قائم‌شهر بوده که به دلیل حقوق‌های معوقه و فشار اقتصادی‌ش آن کرده و سال‌ها قبل هم آقای خاتمی را با تخم‌مرغ عتاب کرده. کاری به ادله فرد ساروی و منتظر الزیدی ندارم اما اگر فضای انتقاد فرودستان از بالادستان هم‌وار باشد، آن‌وقت حرفِ دهان کفش‌های پاره راحت گفته می‌شوند،‌ نه پرتاب.

2
"حاجت"ی را اگر لبیک بگویی "حاجی" می‌شوی.

عکس‌نوشت:

تصویر کوچک شده
[شهرداری گرگان 75-62 حفاری ملی اهواز]

تصویر کوچک شده
[چه‌قدر تخمه خوردم و پاشیدم من بی‌فرهنگ]

| 10 نظر
بگذار کامل کندت

دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰

1
عشق‌ت را کامل نکن. بگذار عشق کامل کندت.

2
سه ساله منتظرم ادامه یک خواب‌م را ببینم!

پ.ن:
چندی‌ست خراب‌م. چاره، آچار است!

| 16 نظر
قیافه واقعی

یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰

1
دختر و پسر جوانی توی داروخانه نشسته بودند کنارم. از زبان بدن‌شان پیدا بود خواهر و برادرند. دختر داشت برادرش را نصیحت می‌کرد؛ "چهره خیلی هم مهم نیس. تازه‌شم قیافه واقعی یه دختر وقتیه که تازه از خواب بیدار شده".

2
اتصال‌مان اتصالی داشت!

عکس‌نوشت:
گفته بودم که یکی از حظ‌انگیزترین لحظات‌م گپ زدن با فاطمه،‌ خواهرزاده ده ساله‌م است. به مادرش رفته؛ مظلوم و معصوم. تا سوال‌ش نپرسی،‌ حرف نمی‌زند؛‌ حتی یک کلمه. چپ‌دست است. عاشق کتاب "شازده کوچولو"ست. وقتی نوازش و بوس‌ش می‌کنم و جلوی جمع می‌گویم‌ش "عروس خودمه"، گونه‌های‌ش چال می‌افتاد و سرخ می‌شود. مثل سیبی که دل‌ت نمی‌آید بکنی‌ش.


تصویر کوچک شده

| 15 نظر
مسابقه رقص

شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰

1
مهرشاد - خواهرزاده‌م - مشغول دیدن مسابقه رقص بود. از خاله‌ش پرسید "مگه اینا ایرانی نیستند"؟ خواهرم گفت‌ش "آره هستند". مهرشاد گفت "پس چرا روسری سرشون نیست"؟!

2
آدم‌ها فراموش‌شدنی‌تر از مکان‌هایند.

کاریکلماتورنوشت:
سال 87 که بجنورد کار می‌کردم چند ماه‌ی ستون کاریکلماتور داشتم در ضمیمه جیم پنج‌شنبه‌های روزنامه خراسان.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 6 نظر
حد ترخص

چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۰

1
دوستی می‌گفت "توی عربستان اگر قرص نانی بدزدی، انگشت‌ت را قطع می‌کنند". گفتم‌ش "اگر سه هزار میلیارد تومن بدزدی کجای‌ت را قطع می‌کنند"؟!

2
ماموریت بودیم. هم‌کارم گفت "نمازمان را تو مسجدی که 500 متر جلوتره بخونیم". گفتم‌ش "نه، 5 کیلومتر دیگه که از حد ترخص رد شدیم، بخونیم"!

3
سیرت، آرایش بیش‌تری می‌خواهد. باور کن.

| 24 نظر
طبل‌های تو پُر

یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰

1
غصه نخور؛ خدا هم با دیدن بعضی آدم‌ها خودش رو منکر می‌شه گاهی!

2
طبل‌هایی که تو خالی نیستند و صدای‌شان از دور هم خوش است؛ طبل‌های عزاداری‌ حسین(ع).

عکس‌نوشت:
مهدیار که نم‌نم داره باسوات[!] می‌شه لوح‌نوشته‌هاش رو با شوق نشونم می‌ده. می‌دونه که جایزه‌ش بوس و اسکناسه.


تصویر کوچک شده


ماه‌گرفت‌نوشت:
ديشب ماه خيلي خودش را گرفت! اين‌جا هم كه آسمان‌‌ش صاف بود. با دوربين معمولي‌م به‌تر از اين نمي‌شد عكس گرفت از ماه‌گرفت.


تصویر کوچک شده

| 30 نظر
بابا

شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۰

1
ایام محترم و حرامی چون محرم که فرا می‌رسد هم خوش‌حال‌م که توفیق اختیاری/اجباری دارم تا کم‌تر گناه کنم هم دیرم می‌شود که زودتر تمام شود و گناه‌های لذیذ را از سر گیرم!

2
رابطه بی‌ربط را هرگز شروع نکن.

عکس‌نوشت:
پدر،‌ عموها و عمه‌های‌م، "بابا" صدای‌م می‌کنند. چون اسم‌م، نام پدرشان است. یک ماه بعد رفتن ایشان من آمده‌ام. پارسال عمو ابراهیم‌ را در آغوش بابا رجبعلی سپردیم.


تصویر کوچک شده

| 15 نظر
مهربون احمق

پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰

1
راننده تاکسی کلی درد دل کرد از مشکلات زناشویی‏‏‌ش با پیرزنی که جلو نشسته بود و آخرش هم گقت "زن من یه مهربون احمقه".

2
تو فاز خودم بودم که نول حرف‏‌های مردی که جلو تاکسی نشسته بود [عکس زیر] گرفت منو. بنده خدا جانباز بود و کلی عمل پیوند انجام داده و حالا آمده بود استانداری تا کمک مالی بگیره. راننده ازش پرسید "چن سالته پدر؟" تو دل‏‌م گفتم راحت 60 سال رو داره. گفت "44 سال"!

3
سال 79 که سرباز بودم تو جهاد سازندگی سابق، یک هم‌کار خانم مجرد داشتم که ... . دی‌شب تو تاکسی دیدم‌ش؛‌ با دختر 5 ساله‌ش.

4
یه پژویی یک‌هو پیچید جلو تاکسی. راننده که انگار فحش رو آماده داشت زیر زبون‌ش تا گفت "مادر ..." دید راننده‌ش رفیقشه. دست‌ش رو با لب‌خند به نشان "مخلصم" گرفت سمت راننده پژو و بوقی زد!

پ.ن:
خیلی وقت بود تاکسی‌‏نوشت ننوشته بودم ها.


تصویر کوچک شده

| 16 نظر
« 1 ... 140 141 142 (143) 144 145 146 ... 154 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...