RSS Feed
« 1 ... 140 141 142 (143) 144 145 146 »
آمد

سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

آمد.

| 2 نظر
فلسفه

سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

[به بهانه پایان بهار]
اینکه خرداد و تیر کنار هم هستند فلسفه دارد آیا؟!

| 9 نظر
مشاور خیرخواه

دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰

[به بهانه گفتمان با یک روان‏پزشک]
مشاور خوب، خوب است؛ خاصه خانم باشد و خیرخواه.

| 7 نظر
ولوج

یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰

مادر شدن - و ماندن - واقعاً نعمت شگرفی‌ست. من بزرگ شدن تدریجی و پُرزحمت یکان‌یکان 12 خواهر و برادرزاده‌ام را دیده‌ام. چقدر سخت و شیرین است تربیت کردن‌شان. خواهران و زن‌داداش‌هایم واقعاً انرژی گذاشته‌اند برای‌شان. امیرحسین - کوچک‌ترین‌شان - که دو سال و نیم سن دارد هر وقت می‌آید خانه ما به ا‌تفاق مادرش - خواهرم - اتاق و کامپیوتر مرا قرق می‌کند. تا 2 صبح بیدار است و فقط با دیدن باباشاه خوابش می‌برد! مهدیار - که از اول مهر می‌رود کلاس اول و یحتمل مشق‌هایش را من باید بنویسم! - روزی - حداقل - 4 تا بستنی می‌خورد و با چه کسی بهتر از عمو برود مغازه! تازه به پدرش می‌گوید یارانه منو بده!! وحیده و عاطفه که وقت شوهرکردن‌شان است و دائم مشاوره پسرشناسی می‌خواهند. همایون و مهران هم که همیشه خدا کله‌شان داخل موبایل‌شان است و مشترک مورد نظرشان هم همیشه در دسترس! پارسا هم که تازه بالغ شده و سمت بلاغت می‌رود. فاطمه هم - با آن قد رعنایش - چند ماه قبل مکلف شده و چقدر سخت است حالی‌کردنش که دایی جون فارسی‌وان بد است. حمید [نوه ارشد] هم که تازه سربازی‌اش را تمام کرده است می‌گوید تا دایی‌ام زن نگیرد منم نمی‌گیرم [می‌گویم‌اش دایی جون آخه کی زنش رو می‌ده به من. همه زن‌هاشون رو لازم دارن!] مهرداد که یک ماه بزرگ‌تر است از امیرحسین و - به جرم دختر نشدن - قرار بود سقط شود!! مهرشاد که سن‌اش تازه دو رقمی شده و یک استقلالی خفن است و قول داده یه روزی مرا مات کند در شطرنج و بالاخره محمدصادق که دنیای متفاوتی دارد؛ عضویت در تیم ملی فوتبال جوانان. من مادر نیستم. اما دایی‌ام. عموی‌ام. دغدغه دارم برای تربیت‌شان. من ولوج - لحظه دمیده شدن روح در جنین - را درک کرده‌ام!
پ.ن: عکس زیر؛ 10 نفر از 12 خواهر/برادرزاده‌ام.

تصویر کوچک شده

| 4 نظر
49600

چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۰

1
سرانگشتي كه حساب مي‌كنم حدود 49600 ركعت نماز قضا دارم.

2
گاهي به جاي اشتباه / غلط / نادرست بگوييم ناصواب.

| 6 نظر
ذَرَّةٍ خَیْرًا / شَرًّا یَرَهُ

سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۰

1
[فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ (7 زلزال) وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (8 زلزال)]
زجرآور است اگر نداني كه همه اتفاق‌هاي خوب و بد، يا مكافات است يا لطف خدا.

2
پسر جوان به آرايشگر گفت: مي‌خوام هم‌چين سيخ‌سيخي كني موهام رو كه جوجه‌تيغي تعجب كنه.

| 5 نظر
فکر هم صدا دارد

دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۰

1
فکر هم صدا دارد. گاهی که عمیق، غرق فکر کردن می‌شوم، بغل دستی‌ام - انگار که صدایی شنیده باشد - هی با تعجب زل می‌زند به‌ام.

2
خدا بعضی گناهان آدم‌ها را فراموش می‌کند.

پ.ن: با اين غروب زيباي ديروز،‌ خستگي ماموريت، فراموشم شد.

تصویر کوچک شده
كيلومتر 30 جاده آزادشهر / گرگان

| 8 نظر
کلاغه به خونه‌ش رسید

یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۰

1
با دوستان اصول‌گرایم که بحث می‌کنم، من را اصلاح‌طلب می‌دانند و رفقای اصلاح‌طلبم در گعده‌های‌مان، اصول‌گرا می‌خوانند مرا.[؟!]

2
کلاغه به خونه‌ش رسید اما دید شده آپارتمان!

| 4 نظر
رفت

پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۰

[خانه خدا هم از سنگ است / از ؟]
رفت. رفت خانه خدا.

| 5 نظر
گفتا غروب کافی‌شاپ!

چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰

کافی‌شاپ از دیرباز کانون بحث و اختلاط‌های انتقادی و اصلاحی بوده است. چه در سیاست و چه فرهنگ و هنر. بزرگانی چون میشل فوکو، ژان پل سارتر و سیمون دوبوآر از گپ و گعده‌های کافی‌شاپی، جنبش‌ها پایه‌سازی کرده‌اند. حالا اما کارکردش متنزل شده است. کمی اهل حیا که باشی، شرم‌ات می‌آید پا بگذاری آن‌جا. جوانان ژیگولی که قرارشان را یا در چت اینترنتی گذاشته‌اند یا کالج‌نتی! حال و هوای این روزهای کافی‌شاپ‌ها بس داغان است. به قول شاعر: گفتم غم تو دارم / گفتا غروب کافی‌شاپ!

| 4 نظر
من و تو

سه شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۰

1
شبکه‌های فارسی‌زبانی مثل ((من و تو)) هدف‌شان یک چیز است فقط؛ این‌که نه تو مانی و نه من.

2
یکی تو روزنامه آگهی کرده بود که مقداری پول پیدا کرده. چه‌قدر امیدبخش است این بیداری‌های جامعه.

| 10 نظر
مقدس و متفاوت

سه شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۰

امروز هدیه مقدس و متفاوتی گرفتم؛ سجاده.

نظر
کامنت

دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

1
یکی این کامنت را برایم گذاشته است: دنبال یک دختر باحال از تهران میگردم 17 سالمه از تهران 09193793584.

2
هنرتیشه بود، نه هنرپیشه!

3
[به بهانه آغاز ماه رجب / تکراری]
چقدر خوب است / این ماه رجب؛ / سالی یک‌بار یادم می‌کنند.

نظر
توپ

چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰

خدا بیامرزد ناصر خان حجازی را. حتی در روستای 100 خانواری ما هم مجلس ختم‌اش گرفته بودند و این شایسته اسطوره فوتبال‌مان است. اما چرا این نهضت ملی برای شهدایی که هنوز هم - بعد 23 سال - برمی‌گردند به وطن، مصداق ندارد؟ حجازی دروازه‌بان بود،‌ شهدا،‌ مرزبان و ناموس‌بان. ناصر خان با توپ زندگی می‌کرد، شهدا هم با توپ [ و تانک].

| 10 نظر
تقریباً

پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰

1
زیبا آرایش کن نه فریبا.

2
خانم‌تون هستند؟
- تقریباً!

| 2 نظر
« 1 ... 140 141 142 (143) 144 145 146 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...