RSS Feed
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 145 »
کرخه یا راین؟

شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰

[با اندکی دخل و تصرف و ویرایش]
دوستی دارم مجازی که یک خانم روان‌پزشک است و مثل خودم نسل اواسط دهه پنجاه. هر دوی‌مان هم شمالی هستیم و از سال‌های جنگ ایران و عراق فقط مارش‌های پیروزی و اخبار تک و پاتک‌ها و شهدا و گعده‌های بعد از اخبار بزرگ‌ترهای‌مان در خاطرمان مانده، نه موشک‌باران و پناه‌گاه زیرزمین همسایه. حالا اما او به سبب شغلش که طب روان‌تنی است با ترکش‌های جسمی، روحی جانبازان ترکش خورده مواجه است و گاه که بحث‌مان بالا می‌گیرد، تشر می‌زندم که چرا تو وبلاگت می‌نویسی "جنگ، مقدس است؟ / یکی زیبایی‌های جنگ [دفاع] را می‌بیند، یکی زیبایی‌های صلح." و می‌گوید "جنگی که برای دفاع ناموس‌ها بود، امروز بازماندگانی دارد که زنان این سرزمین را همراه مردان خسته‌ای می‌کند که بیمارند. همسر بیمارم از حداقل 18 بار بستری مردش در بخش اعصاب می‌گوید. مردی که حداقل 18 ماه علاوه بر سربازی در جبهه بوده و یادگارهای زیادی به همراه آورده. ریه مسموم با گازهای شیمیایی، ترکش‌های به جا مانده بر بدن و بیماری اختلال استرس پس از سانحه که موجی‌اش می‌خوانند. با مردی صحبت می‌کنم که حالا عصبانیتش فروکش کرده. چقدر خوب می‌فهمد که می‌دانم فلاش‌بک یعنی چه؟ می‌دانم دیدن دوباره صحنه‌های جنگ در بیداری عین فیلم سینمایی چقدر عذاب آور ‌است. از دانسته‌هایم و نگاهم می‌فهمد که می‌فهمم‌ش. اشک‌هایش سرازیر می‌شود و با گریه می‌گوید: به من می‌گویند موجی و خودشان میلیاردها تومان اختلاس می‌کنند". "نه نگاه سیاه مرا به جنگ داشته باشید و نه نگاه سفید خودتان را. حتی نگاه برآیندوار خاکستری‌تان را نمی‌خواهم. نگاه‌تان را شفاف و بی‌رنگ کنید." می‌گویمش "جنگ دو مولفه دارد؛ هجوم و دفاع؛ تعفن و تقدس‌ش در همین است. این آدم‌ها مثل ساحل، موجی‌اند؛ پهلوگاه آرامش‌اند. سعی کرده‌ام بی‌نگاهم[!] مثل سعید که کنار راین،‌ کرخه را فریاد می‌زد، خاکستری بماند در تِرام جنگ و صلح. اسلحه خوب است. جنگ، مقدس است؛ اگر برای صلح باشد. برای آرامش باشد. برای وطن باشد. برای ناموس باشد. برای خدا باشد". پایان بحث‌مان شعر قیصر امین‌پور است که خانم دکتر نقل می‌کند؛ "شهیدی كه بر خاك می‌خفت/ سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت / دو سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ / كه بر جنگ".

پ.ن: پدر لیلا سلمان‌پور یکی از دوستان نیک دوره ارشدم دیروز مرحوم شد. خدایش بیامرزد. فاتحه‌ای نثار روح‌ش کنید. خدا به لیلا و خانواده‌ش صبر جمیل بده.

| 21 نظر
چپ

جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰

1
[یک تجربه]
وقتی دو نفر دارن کنار هم قدم می‌زنن، معمولاً اونی که سمت چپ حرکت می‌کنه، لیدره و از نظر فکری مشاوره می‌ده به اون یکی.

2
عکس زیر را با موبایلم گرفتم؛ مامور حراست هواپیمایی در حال خواندن نماز ظهر.

تصویر کوچک شده

| 2 نظر
اینرسی تاکسی

چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۰

با اين كه پياده‌روي آن هم روي برگ‌هاي رنگ‌پریده پاييزي كه خش‌خش‌شان، خشخاش روح است و حال آدم را باوركردني خوب مي‌كند اما تاكسي آن ديگري دارد؛ يك پاتوق سيار است برايم. يك مسافرت كوتاه است با جمعيتي تصادفي كه هم‌قطاری‌شان تصادفي نيست اصلاً! مثل صدف در دل تصادف است. برایند و یک توده آماری است از جامعه. راننده تاكسي‌ها، اكثرشان خوش صحبت‌اند و يك پا آدم/ جامعه/ همه چي شناسند براي خودشان و آن اقل‌شان هم اقلكم برگ اول را محكم مي‌اندازند براي آغاز بحث مسافرين و خود لنگ‌ش کن می‌گویند کنار گود. تاکسی‌ران‌ها هيچ كاغذي ننوشته‌اند كه بحث سياسي ممنوع. البته يكي‌شان كه جوان هم بود هفته بعد دربي با فونت ترافیک بولد نوشته بود "بحث فوتبال ممنوع"! تاكسي يك پاتوق كوتاه‌ مدت اما همیشه در دست‌رس است براي بحث كارشناسي هر معضلي. از سرعت‌گيرها بگير تا آخرين اخبار 3000 ميلياردي و چرايي اس 300 و نطنز و طنز خنده بازار و یارانه‌ها و شایعات سیاسی روز و قبض و بسط بفرمائید شام و ... . همه هم كلي انتقاد و ايضاً راه‌كار دارند. خوبي‌اش در اين است كه با هر بار كم و زياد شدن آمار افراد تاكسي، شاخه‌هاي بحث‌ها هم تغيير مي‌كند. يك‌هو مي‌بيني دختر/ پسر نوجوان ژیگولی سوار مي‌شود و بعد از چند ثانيه اصل بحث را مي‌قاپد و در تاييد و رد بحث جمله‌اي مي‌گويد كه سكوتي كه محكوم بود، حاكم مي‌شود بر فضاي تاكسي. وقتي هم كه پياده شود بقيه هاج و واج سر می‌تکانند و مي‌گويند "راس مي‌گه ها / بيش‌تر از سنش مي‌فهمه / نسل آن‌لاين‌ان ديگه / نه بابا، يه چيزي پروند ..." مزيت ديگر این پاتوق، مكالمه‌هاي موبايلي است که شغل و بــُرد خر[!] مسافران را می‌كشفاند! بعد اتمام مكالمه‌ مي‌شود محترمانه و مُخ‌زنانه[!] از طرف خواست تا گير اداري‌مان را رفع و رجوع كند و معمولاً هم به نتيجه مي‌رساند اين بند "پ"اي كه حاصل لطف تاكسي است. اما هر قدر مسافرين تاكسي‌های درون شهري زود جوش هستند و يخ‌شان سريع تصعيد[!] مي‌شود، مسافرين تاكسي‌هاي بين شهري معمولاً ساكت‌اند و دوست ندارند جاده كوتاه شود با حرف زدن. انگاري مي‌خواهند مثل جاده كه مسير تكراري خودش را مي‌رود، باشند. سكوت‌شان البته از رضايت نيست. گاهی هم سکوت را صدای خانمی از توی داشبورد می‌شکند؛ "روغن موتور تعویض گردد". اما وقتي سرعت زياد تاكسي يك‌هو با ترمز ناگهاني و لیچار راننده كم مي‌شود، اينرسي، ذهن را مثل بدن‌شان می‌جنباند و از آينده به حال مي‌آورد و با غر و لندي، بحث پا مي‌دهد. اين مسافران معمولاً متفاوت‌ترند؛ بحث‌هاي‌شان فلسفي‌تر است، چون زمان بیش‌تری با هم‌اند؛ از روزگاري كه انگاري دچار عدم آدم شده شروع مي‌شود و پيچيده‌تر مي‌شود. گاهی هم که جاده مسافتی طولانی را مستقيم مي‌رود، يك‌نواختي‌اش، هم‌نواخت‌تر مي‌كند مسافران را. شب‌ها هم که فقط راننده بیدار است و جاده. گاهي موسيقي‌ متن این پاتوق که از رادیو ضبط پخش می‌شود چنان مي‌پاشماند بحث را از هم و زنده مي‌كند نوستالوژي آدم‌ها را كه خفت مي‌كنند خودشان را و مجبور مي‌شوي سر به شیشه بگذاری و رصد كني ماشين‌ها را تا از روي نمره پلاك‌شان، شهرشان را كشف كني و در دلت مذمت‌‌شان كني كه تخت جمشيد و پاتخت[!] و نصف جهان و ... را ول كرده‌اند و آمده‌اند شمال که چی؟ يا باريكلاي‌شان بگويي كه عقل و دل كرده‌اند كه آسمان دودي رنگ كلان‌شهر را بي‌خيال شده‌اند و حالا مي‌فهمند كه آسمان همه جا يك‌رنگ نيست. وجه اشتراك اين دو پاتوق سيار درون / بين شهري، پايان باز بحث و حتي سكوت‌شان است؛ مثل فيلم‌هايي كه نتيجه و قضاوت را به مخاطب مي‌سپارند. اشتراك ديگرشان، ماشين‌نوشته‌هايي است كه اكثراً جملات نغز و ناقضي است از آدم‌ها و روزگارشان. يك‌بار از جنس آهنگ تاكسي‌اي كنجكاو شدم درباره عشقولانه راننده كه جوابم را از كاغذ كوچك روي داشبورد گرفتم؛ "بي‌ تو هميشه، با تو هرگز بابام نمي‌ذاره!" يا "عاقبت فرار از مدرسه" كه خلاصه فيلمنامه راننده‌اي بود كه فقط با يك نگاه خوانده مي‌شد از پشت كاميونش. تاكسي براي من پاتوقي است كه معمولاً آدم‌هاي تكراري ندارد اما دلم تنگ مي‌شود براي تكرارشان. تاکسی، دموکرات‌ترین جامعه است و آزادترین تریبون. مقطعی‌ است اما فراوانی‌اش، طعنه می‌زند به حقیقت.

| 6 نظر
گاهی نفرت را هم دوست داشته باش

سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰

دوستی پیامکاً[!] ازم پرسید "اگر بخواهید بزرگ‌ترین تجربه زندگی‌تون رو به‌م یاد بدید چی می‌نویسید؟" نوشتم برای‌شان "دست دیگران را بگیر. دل کسی را نشکن. به هر کس پا نده. گاهی نفرت را هم دوست داشته باش".

پ.ن: تا پس‌فردا تهران هستم. این چند پست را جلو جلو پست کردم.

| 14 نظر
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰

1
با دو نفر از هم‌کارانم مشغول صبحانه بودیم به صرف جیگر! آن‌هم در ساعات اداری. یک‌ ساعتی مرخصی گرفته بودیم البته. محمدعلی به حاج‌علی گفت "حاجی این وام یک میلیونی‌ مکه‌ت رو می‌دی به من؟ بدجور گیرم". حاجی هم‌چین که خوش‌گوشت را می‌لمباند گفت "لازم دارم. می‌خوام دوباره با بچه‌ها برم مکه". سیخ قلوه را برداشتم و مثل کُلت گرفتم جلو پیشانی حاجی و گفتم "مرد حسابی دو بار رفتی بسه‌ته دیگه. تازه‌شم عربستان با این پولای یا مفت ما داره اسلحه و نیرو می‌فرسته بحرین و یمن. وام رو بده محمدعلی بزنه به زخمش". سیخ را سیخاند سمت محمدعلی و گفت "این حاشیه زیاد داره. با این پول [...]".

2
زیبایی، بستر زشتی‌ست؛ اگر حراج شود.

3
عشق و نفرت هرگز متعادل نمی‌شوند. همیشه چولگی دارند.

| 14 نظر
کان مکان

جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰

لابد مبتلایش شده‌اید؛ سعی کرده‌اید خاطرات تلخ - شایدم شیرین - تان را پاک کنید از ذهن اما وقتی تصادفی - یا خواستنی - به مکان خاطره رفته‌اید، احیاء شده‌اند و نبش روح‌تان کرده‌اند. این خاصیت مکان است. کان و امکان خاطره‌ست. مانایی مکان‌ها،‌ میرایی خاطرات را مسخره می‌دانند. پوست می‌کنند خاطرات را. گزیر و گریزی نمی‌گذارند برای‌مان. فرقی ندارد مُر باشد یا گس؛ بپاشند بر ذهن، می‌پاشمانندمان. راه رهایی را می‌بندند بر آدم‌ها. خلاصی‌ هم ندارند؛ حتی با تیر خلاص. انسان با این‌که از ریشه نسیان [فراموشی] است اما اجیر خاطره است.

| 5 نظر
استیو جابز

پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰

1
استیو جابز سیب‌ش را گاز زد و هبوط شد به آسمان. الحق که فامیلی‌اش بامسماست؛ شغل‌های زیادی تولید کرده شرکت اپل.

2
غریزه،‌ غرض دارد!

3
[گفت‌و‌گویی که از رادیوی تاکسی پخش می‌شد]
جهان‌آرا رو می‌شناسید؟
- بله. 18 سالش که بود فرمانده جنگ بود. حالا پسرهای 18 ساله زیر ابرو برمی‌دارن.

نظر
بابایی

چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰

1
دختر محجبه‌ای که 10، 11 سال داشت، توی درمان‌گاه نشسته بود کنارم تا تست پنی‌سیلین‌ش تمام شود. همین‌که خانم پرستار به‌ش گفت بیا تو، با بغض به پدرش گفت "بابایی واسم دعا کن". از لب‌خند شیرین پدرش پیدا بود که چقدر بابایی‌ست دخترش.

2
[یک تجربه]
کسانی که کفش اسپرت می‌پوشن همیشه،‌ بی‌خیال‌تر از دیگران‌اند.

3
شش گل زدن به بحرین لذت لذیذی دارد اما گل ششم‌مان ناجوان‌مردانه بود؛ بازیکن بحرین توی هجده قدم افتاده بود. این‌که تمارض بود یا نه را کاری ندارم. کاش توپ را به اوت می‌زدیم.

| 2 نظر
یارانه عمر را کم می‌کند!

سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰

1
از بعد از یارانه‌ها که قیمت ارزاق عمومی جهش داشته، به عینه دیده‌ام که مردم دید و بازدیدشان از هم کم‌تر شده یا اگرم ثابت مانده بیش‌تر به صرف چای است و خوش و بش کوتاه، نه سفره رنگین و شونیست [شب‌نشینی در گویش مازندرانی]. در دین هم تاکید شده که صله رحم علاوه بر تنیدگی عُلقه‌های عاطفی، عمر را هم زیاد می‌کند. اما اگر تورم با شیب فعلی قیمت تخم‌مرغ بالا برود، صله، سله می‌بندد و عمرها کم می‌شود!

2
خاطره، مخاطره دارد؛‌ اگر بمانی در آن.

| 6 نظر
زیبایی‌ها

دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰

1
یکی زیبایی‌های جنگ [دفاع] را می‌بیند، یکی زیبایی‌های صلح.

2
کاش پوکه‌ها،‌ پوک بودن.

3
حجت بخواه، نه حاجت.

4
علم بهتر است یا اختلاس؟!

5
مادر شدن یک جهش است در زندگی یک زن؛ جهشی بلند که یک‌باره بهشت زیر پایش قرار می‌گیرد.

| 12 نظر
چک‌چک

یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰

1
چک‌چک منقطع آب در فضایی سرد و ساکت چه مکانی را تداعی می‌کند؟؛ بله، غسال‌خانه. چک‌چک ممتد آب در فضایی سرد و ساکت چه مکانی را تداعی می‌کند؟ ایوان خانه روستایی وسط جنگل با ابرهای خاکستری پاییز. آن، مرگ است و پایانی که آغازش آن دنیاست. اما ایوان، آغازی است پس از مرگ در همین دنیا.

2
درها،‌ دردهایند، نه قفل‌ها.

3
زن،‌ موسیقی با کلام است. بی‌کلام‌ش اما چیز دیگری‌ست!

| 12 نظر
ما برای فصل کردن آمدیم!

شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰

چندی قبل در میدان مرکزی شهرمان پل هوایی نصب کردند تا رابطه انسان و ماشین را اصلاح کنند. ملت اما آسفالت را هم‌چنان ترجیح می‌دادند به آهن. هر چه شهرداری صلح نرم[!] کرد جواب نگرفت که نگرفت. مجبور شد جنگ سخت راه بیندازد؛ طرفین پل را از وسط خیابان به طول 500 متر پرچین فلزی کشید تا عاقبت دوزاری فرهنگ پل‌سواری ملت افتاد [با لحن حشمت فردوس نخوانید ها!] و بدین‌سان طرح تفکیک جنسیتی انسان و ماشین جواب داد. قیاس این مثال عینی با طرح تفکیک جنسیتی دانشگاه‌ها مع‌الفارق نیست. اگر دانشجو خود حرمت و خطوط زرد[!] را مراعات کند دیگر نیازی به خط قرمز تفکیک جنسیتی نیست. این تفکیک حاصل تشکیک است. من شخصاً مخالفم با این طرح. چون تفکیک در درون منجر به تجمیع در برون می‌شود. آمدن برای فصل کردن، رفتن برای وصل شدن را تشدید می‌کند. خلاصه این‌که هنوز رابطه دختر و پسر آن‌قدر ماشینی نشده است که علاج اختلاطش، پل و پرچین تمام فلزی باشد.

| 6 نظر
"پائیز"م

جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰

1
بی‌بی هم بی‌بی‌سی می‌بیند!

2
"پائیز"م[!] یک مکتب است!

3
بس که زودجوش بود، یخ‌ش تصعید می‌شد در روابطش!

4
دختری که کنارم نشسته بود توی تاکسی همین‏‌که موبایلش را قطع کرد به دوستش گفت "وای می‏دونی چی شده، خواستگار قبلیم شده مدیر کل شوهرم."

5
هر دو پینه دارند؛ دستان پدر و پیشانی بعضی‏‌ها.

پ.ن 1: دیروز ناهار مهمان دوستی بودیم که لطف‏‌ش، لطیف است.
پ.ن 2: کوچه‏‌باغ‏‌های نیشابور.

| 4 نظر
میم مثل مینا

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰

1
این خبرها را لابد شنیده‌اید؛ صحنه‌های آن‌چنانی بازی گلشیفته فراهانی در فیلم "جای اژدها" که برای زیر 13 ساله‌ها هم ممنوع شده در آمریکا. حضور بی‌حجاب مینا لاکانی - که سیمرغ بهترین بازیگر زن جشنواره سیزدهم فیلم فجر را هم در کارنامه دارد - در یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای آمریکا و ... . معتقدم همه ایرانی‌ها آزادند در هر کشوری - جز اسرائیل غاصب - فعالیت کنند اما باید سفرای فرهنگ ایران هم باشند. من شاه‌دلیل این بی‌اخلاقی‌ها را این می‌دانم؛ آدمي كه خودش را زيبا نمي‌داند يا باور ندارد به زيبايي‌ ظاهر و باطن‌ش، آن‌گاه هر كاري مي‌كند تا جلب توجه كند. این داستان ادامه دارد. نفر بعدی کیست؟

2
دارد سرد می‌شود. یاد آن دخترک فال‌فروش افتادم که خودش و قناری توی قفس‌ را چسبانده بود به تنور پیتزافروشی.

| 38 نظر
AB منفی‌

سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰

1
در زن‌ها گوش به قلب می‌رسد و در مردها،‌ چشم.

2
می‌گویند فقط در ایران است که خرید و فروش کلیه قانونی‌ست. بار اول است که هم‌چین اطلاعیه‌ای را در شهرمان می‌بینم. کلیه غصه‌هایم انگاری از جنس B مثبت شد. حالی‌که گروه خونی من AB منفی‌ست.

تصویر کوچک شده

| 5 نظر
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 145 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...