RSS Feed
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 149 »
گالونی

جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰

بچه که بودم آرزویم "خلبان شدن" نبود. بل‌که دوست داشتم "گالونی" باشم. آن پسرک گنده مثل گالن کارتون "بچه‌های مدرسه والت" را می‌گویم. وقتی در یک قسمت‌ش کوچولویی - که خاطرم نیست دختر بود یا پسر - را نجات داد و نگذاشت زیر گاری‌ای برود که با شتاب در حال حرکت بود، تا سال‌ها در رویایم تصویر می‌کردم خودم را که ناجی دختر همسایه‌مان - معصومه - شده‌ام و نگذاشته‌ام زیر ماشین برود و قهرمان محله شده‌ام. گالونی درون‌م هنوز برجسته‌ست!

تصویر کوچک شده

| 12 نظر
احتضار

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰

خدا بیامرزد رفتگان شما را. هم پارسال وقت احتضار عمویم بر بالینش بودم هم پیرارسال، نفس‌های آخر دایی‌ام را شاهد بودم. هر دوی‌شان عزرائیل را می‌دیدند که دارد اطراف‌شان کشیک می‌دهد. دایی‌ام شوخ‌وشنگ‌تر بود. با آن حال نزار و سینه خس‌دارش به گوشه پنجره اشاره می‌کرد و می‌گفت "ببین دایی‌جون جاکش رو! منتظره منه ها" و سعی می‌کرد مثل مگس‌پرانی، دور کندش. می‌دانید؟؛ هیچی. نمی‌دانید من چه می‌گویم.

| 16 نظر
جهاز هاضمه‌

چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰

1
پزشکان می‌گویند معده، دماسنج و رادار بدن است. چون نسبت به اکثر کنش‌های جسمی و روحی واکنش نشان می‌دهد. برای همین است که وقتی جهاز هاضمه‌مان خوب گوارش می‌کند، دفع به راحتی انجام می‌شود و لذت‌بخش! حالا فکرتان را بیست سانتی‌متر ارتقاء دهید و به قلب برسید!؛ قلب هم گواراپسند است و دفع‌کننده. قلب با داشته‌های‌ش هم می‌تواند "متقلب" شود هم "منقلب". پس حواس‌مان باشد تا مغلوب قلب‌مان نشویم.

2
گاهی آخر عشق، "گاف" است نه "قاف"!

| 6 نظر
بودن یا نبودن؛ ‌مساله این است

دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰

صبح‌ اول وقت، همین‌که به قول بجنوردی‌ها از خانه در می‌شوم، همیشه یک ماکسیمای سفید جلوی آپارتمان نزدیک‌مان پارک است. ماشین برای آقای "نون" است که چند سالی‌ست یک نمایشگاه مبل بزرگ راه انداخته با خانم‌ش. برادر کوچک‌تر آقای "نون" هم که نتوانسته بود دیپلم بگیرد چندی‌ست استخدام شده در یک اداره کل. برادر ارشد آقای "نون" هم پله‌های دانشگاهی را با آسان‌سور ترقی کرد!؛ همه این‌ها با یک اتفاق، ‌اتفاق افتاد؛ جنگ که تمام شد پدر آقایان "نون" برنگشت و سال‌ها مفقودالاثر بود. تا ده سال پیش که پیکر شهیدش را آوردند.

پ.ن:
من به‌شدت موافق ساپورت و حمایت فرزندان شهدا و ایثارگران‌م، اما باید طوری مدیریت شود که در حق دیگران، اجحاف نشود.

تلخ‌نوشت:
یکی از این آقایان "نون" می‌گفت: "نبود پدرم برای ما به‌تر شد از بودن‌ش"!

| 16 نظر
ساعت شنی

یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰

1
جوانی که کنارم نشسته بود توی تاکسی، خیلی آرام و زیر صحبت می‌کرد با بغل‌دستی‌ش تا من نشنوم؛ "اصن فک نمی‌کردم دوس‌پسر داشته باشه. آخه چادریه. آرایش نمی‌کنه... . خیلی داغونم".

2
عقل و دل مثل ساعت شنی‌اند.

عکس‌نوشت:
[دی‌شب؛‌ تولد خواهرم]
رسم خوبی‌ست تولد گرفتن. آن‌هم یک دورهمی کوچک خانوادگی. زندگی، همین کیک و شمع‌هاست و عصای مادر. بوسه‌های پدر و هُرم شانه‌های خواهر و برادر. کوچولوها و سیاه‌درشت‌ها؛ چشمان فاطمه. و تو که ... .

تصویر کوچک شده

| 20 نظر
اگزوز خاور!

شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰

"نود" هم دارد تقویم تاریخ می‌شود. سالی که خوب آغاز شد با هدف‌مندی یارانه‌ها اما یک‌هو "خاور"ی کشف شد با سه هزار میلیارد تومان اختلاس که هنوز هم مردم هاج‌و‌واج‌ند از "کی بود کی بود من نبودم"هایش و هیچ برنمی‌آیدشان جز سر دادن شعار "اگزوز خاور" در دل‌! بعدش هم که بازار سکه،‌ سکه شد و "ارز"ی که "عَرضی" رشد می‌کند و "عِرض" مدیران‌ش می‌بَرد. این روزها "نفحات نفت" رضا امیرخانی عجیب می‌چسبد خواندن‌ش. اگر این فلش‌بک‌های ذهن بیمارم به "رای اعتماد مجدد مجلس به وزیر اقتصاد" بگذارد.

خواب‌نوشت:
توی خواب‌م، بلندقدتر شده بودی.

| 5 نظر
به نام جدایی

جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰

تقریباً هجده سالی می‌شود سینما نرفته‌ام. حتی دی‌وی‌دی نسخه قاچاق فرانسوی "جدایی نادر از سیمین" چندی‌ست خاک می‌خورد در کشوی میزم و من تازه با "گلدن‌گلوب" و "اسکار"یزم این جدایی، تحریک شده‌ام تا خلوت‌شبی ببینم‌ش. هیچ‌کدام از فیلم‌های قبلی "اصغر فرهادی" را ندیده‌ام؛ نه شهر زیبا، نه چهارشنبه‌سوری که پویان را از ترانه [علی‌دوستی] گرفت، نه حتی چیزی می‌دانم "درباره الی". اما "ارتفاع پست" حاتمی‌کیا را بیست بار هم بیش‌تر دیده‌ام. فیلم‌نامه‌اش، دست‌پخت فرهادی‌ست. تلویزیون ما که لقب "ملی" را یدک می‌کشد تاکنون صم‌بکم مانده است از این "جدایی". درحالی‌که کلاه از سر برداشتن برای هر "سر سوزن ذوقی" این روزها اوجب است برای جامعه ما. فقط حیف؛ حیف که گل‌شیفته "میم مثل مادر" و "به نام پدر" دیگر حتی به نام خودش هم نیست و تلخ کرده کام نادر و سیمین را با جدایی‌اش.

پ.ن: در جواب دوست عزیزی که پیامکاً پرسیده بود "چرا درباره گل‌شیفته پستی ننوشته‌ام" گفته بودم "ترجیح می‌دم چیزی ننویسم درباره‌ش". نشد اما. چون امید دارم گل‌شیفته عاقبت برگردد به خارهای‌ش!

| 29 نظر
رگرسیون مُشت‌ها!

پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰

بهمن‌ماه را همیشه دوست داشته‌ام. وقتی رضا روی‌گری می‌خواند "ایران ایران ایران رگ‌بار مسلسل‌ها ..." یا زنده‌یاد محمود علیقلی می‌خواند "آب زنید راه را / حین [هین؟] که نگار می‌رسد / ...". موی تن‌م سیخ می‌شود و کل‌هم خون‌م پمپاژ می‌شود به دماوند وجودم. دل‌م مثل بهمن هری سقوط می‌کند و پرتاب می‌شوم به دو سالگی‌ام. حسودی‌ام می‌شود به یک/هم‌صدایی مردم در روزهای انقلاب. به این‌که همه‌جور حجاب و تیپ و قومیت و نحله سیاسی دوشادوش هم بودند؛ چپ و راست و حوزوی و لیبرال دموکرات و مارکسیست. حتی سازمان مجاهدین خلق که بعدها شدند منافقین و منفور. با تصاویر آرشیوی آن روزها که همه‌ساله پخش می‌شود،‌ یک‌پارچه حسرت می‌شوم برای هم‌بستگی و رگرسیون[!] معنادار آن روزها. آن مُشت‌ها. من دل‌م ایران آن‌چنین می‌خواهد.

خ.ن:
امشب برای حمید - خواهرزاده 27 ساله‌م - رفته‌اند خواستگاری.

| 10 نظر
اسلام ندارند

چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰

1
جایی خوانده‌ام "جنگ جهانی دوم که تمام شد، ژاپنی‌ها دیدند مشخصات تعدادی از سربازان‌شان نه در آمار کشته‌هاست نه اسرا. ستادی تشکیل دادند و تفحص کردند. چند نفری از سربازان‌شان را سر پُست‌های کوهستانی و صعب‌العبورشان یافتند که هنوز مشغول نگه‌بانی بودند و مطلع نبودند که جنگ سه سال است تمام شده". ژاپنی‌ها حتی بعد تسونامی سال گذشته‌شان هم انظباط و وجدان کاری و میهن‌پرستی‌شان را به رخ دیگر ملت‌ها کشیدند. آن‌ها اسلام ندارند اما خیلی مسلمانند.

2
شبی یک سیب بخور.

| 13 نظر
آژانس شیشه‌ای

سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰

شش خواهر/برادرزاده بالای 19 سال دارم؛ دختر و پسر. بعد جنگ متولد شده‌اند. از امام خمینی هم فقط در حد برنامه‌های سال‌گردش می‌دانند. همیشه گپ‌و‌گفت داشته‌ایم با هم سر مسائل جنگ و انقلاب. چرا جنگیدیم؟ چرا فرزندان شهدا که بعضاً هم‌سالان‌شان هستند امتیازات ویژه‌ای دارند. و خیلی چراهای دیگر. اغلب قانع نمی‌شدند. حتی جبهه هم می‌گرفتند. تا این‌که شب عیدی که هوا ناجوان‌مردانه سرد بود و جمع‌مان، جمع، یک فیلم برای‌شان گذاشتم توی اتاقم؛ آژانس شیشه‌ای. تا آخر فیلم فقط صدای نفس‌های‌شان را می‌شنیدم. حتی "پارسا"ی 16 ساله. فیلم که تمام شد بی‌آن‌که حرفی بزنند یکی یکی آروم رفتند بیرون. جواب خیلی از سوال‌های‌شان را گرفته بودند.

پ.ن: ممنون آقای حاتمی‌کیا.

| 8 نظر
اُمُل سنتی مذهبی ببو

جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰

در عصر کلیک زندگی می‌کنیم؛ روزگار مدرن. من اما از ظروف تفلون بدم می‌آید. متنفرم از این تابه‌هایی که دو طرفه است و درش کیپ می‌شود و بی‌روغن سرخ می‌کند گوشت سفید و قرمز را. غذای‌شان بوی فلز می‌دهد انگار. علاقه‌ای به هندزفری و هدست ندارم. غذا از گلوی‌م پایین نمی‌رود سر میز ناهارخوری. باید حتما چهارزانو بنشینم سر سفره روی زمین. چندان اهل جوک‌های پیامکی نیستم و ... . یکی پیامک زده به‌م که "خیلی اُمُل سنتی مذهبی ببو هستی".

| 33 نظر
مهدیارِ رعنا

پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰

مهدیار که شهره خاص و عام‌تان هست. دی‌روز نشسته بودم پای دردهای خاکستری که شنیدم داره از تو دست‌شویی پدرم را صدا می‌کنه که "بابابزرگ بیا، سوووسک، سوووسک". پدر رفت سراغ‌ش. چند دقیقه بعد مهدیار بدو و نیش‌باز تا بناگوش آمد تو اتاق‌م و گفت "عمو جون بابابزرگ رو گول زدم. الکی گفتم سوسک، وقتی اومد گفتم خیط خیط،‌ بیا باسن‌م رو بشور". لبخندک‌ی زدم و گفتم‌ش "عزیزم شما که همیشه می‌شستی خودت رو". با ته‌خندی سرش رو خم کرد و گذاشت رو شونه‌م و آروم گفت "رعنا بذارم؟" بلند شدم. کلیک به کلیک فایل "رستاک" را باز کرد و ولوم‌ش را زیاد. حالا نرقص کی برقص. پدرم آمد تو اتاق و وایساد به تماشای رقص مهدیار و هی می‌گفت "آخه. پسر رو بِگِردُم".

پ.ن: پدرم نوه‌های پسری‌ش را بیش‌تر دوست دارد. بروز هم می‌دهد. خواهران‌م شِکوه‌شان را به من می‌گویند تا منتقل کنم. ارجاع می‌دهم به بابا اما به خواهران‌م می‌گویم "خیلی حساس نباشید. خب عُلقه خاصی دارد با مهدیار. چربی و فشار خون‌ش کوک کوک است با شیرین‌کاری‌های‌ش".

عکس‌نوشت:
نوروز دو سال پیش با اهل بیت رفتیم دریا. کنارمان، دو خانواده مشغول طرب و رقص بودند. مهدیار یک‌هو دوید وسط بساط‌شان و شروع کرد به رقصیدن.


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
سمفونی عصر

سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰

این فرمایش امام علی(ع) را سمفونی گوش‌م کرده‌ام؛ "دنیا دو روز است. یک روز برای تو،‌ یک روز هم بر تو. پس نه با خوشی‌ها غره شو و نه با خَش‌ی‌ها، نومید". این روزگار اما الاکلنگی شده است برای‌م انگاری. از موبایل‌خوان[!] سحر که صدقه‌ای می‌اندازم و عازم محل کارم می‌شوم تا ظهرش، از زمین و هفت آسمان، نعمت می‌باردم. هم‌چین که دست کم می‌آورم برای جمع‌کردن‌شان. اما همین‌که کارت خروج از اداره را می‌زنم انگار نعم الهی، نقم می‌شوند و سمت آسمان برمی‌گردند و بدبیاری‌ها همین‌طور اُورت، شخم‌م می‌زنند و فرو می‌روند از فرورفتنی‌های‌م. این فرود و فروزها گاهی مثل لوله رولور می‌شوند روی گیج‌گاه‌م. این اوقات "ورد"م می‌شود سوره عصر؛ "والعصر / ان الانسان لفی خسر / ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر". من اما کم‌تر فرزند عصرم.

| 10 نظر
نم‌نم شک تو خیابون خیس!

دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۰

سال 74 بود و نزدیکی‌های کنکور که اتفاقی پاک به هم ریخت مرا؛ شک کرده بودم به وجود خدا. آن روزها توی کتاب‌خانه نزدیک خانه‌مان درس می‌خواندم با دوستان‌م. یک ربع درباره واکوئل و سیتوپلاسم می‌خواندم و نیم ساعت کلنجار می‌رفتم با خودم که کیست خالق من؟ کجاست؟ چند سالشه؟ باز دوباره بیست دقیقه شیمی آلی می‌خواندم و بعد یک‌ساعت می‌رفتم جلوی پنجره و زل می‌زدم به کوه‌های البرز و با خودم می‌گفتم "چرا این کوه‌ها اون‌جاست؟ فایده‌شون چیه؟ اصلاً زندگی می‌کنم واسه چی؟ خدا چیه؟؛ نوره؟" بعد می‌رفتم سر میز "دکتر"! دکتر 5 سالی بزرگ‌تر بودم ازم. چاقالو بود و عینک ته استکانی داشت و سبیلی مثل دُم موش. 5 سالی می‌شد که به عشق پزشکی، پشت کنکور بود. هر سال هم چند صد رتبه‌ای نزدیک‌تر می‌شد به پزشکی. برای همین دکتر صداش می‌کردیم. خواستم مشکل‌م رو به‌ش بگم که دیدم غرق‌تر از انیشتین تو فیزیک شده و دل‌م نیومد ذهن‌ش رو مثل خودم آشوب کنم. واکمن‌م رو برداشتم و کاست سونی رو گذاشتم داخل‌ش و حناق‌کنان زدم به خیابون؛ "چشمای منتظر به پیچ جاده / دلهره‌های دل پاک و ساده / پنجره باز و غروب پاییز / نم‌نم بارون تو خیابون خیس/ ...". یک ماهی همین بود اوضاع درس‌خواندن‌م. حتی دل و دماغ نماز خواندن هم نداشتم. تا این‌که چند روز بعدش مادربزرگ‌م دقیقاً عصر عاشورا تصادف کرد و مرحوم شد. بعد اتفاقاتی افتاد که خدا حضور و وجودش را مسجل کرد بر من! حیف که در توانم نیست تعریف کردن‌ش. انگاری هر از دست دادنی، به دست آوردنی دارد توأمان.

پ.ن: دکتر آخر دکتر شد.

| 20 نظر
اخلاق بدی دارم

یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰

1
اخلاق بدی دارم؛ به قول مادرم "دست‌م به کم نمی‌رود". پدر که می‌گویدم "دو کیلو سیب بخر"، من سه کیلو می‌خرم. پرتقال هم می‌خرم کنارش. یا خواهر/برادرزاده‌های‌م که سفارش بستنی می‌دهند، بیش‌تر از تعدادشان می‌خرم. حتی گاهی غذا هم که درست می‌کنم، کلی اضافه می‌آید. به قول پدرم "مراعات نمی‌کنم هیچ". یحتمل تو را هم مراعات نکنم و اضافه بیاید دوست‌داشتن‌م. اخلاق بدی دارم.

2
طرف‌م که تو باشی، هر "اعتراف"م، "معرفت" است.

| 8 نظر
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 149 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...