RSS Feed
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 154 »
ارضاء

شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
دو دختر جوانی که کنارم نشسته بودند توی تاکسی انگاری می‌دانستند که مترصدم تا تاکسی‌نوشت کنم حرف‌های‌شان را و زین سبب با حداقل دسی‌بل صحبت می‌کردند. عاقبت اما یکی‌شان از کوره در رفت و گفت "ارواح عمه‌ش. اون فقط چشم و گوش‌ش باز نیست"!!

2
شادی و ثروت بیش‌تر معتاد و افیونی می‌کند تا غم و عسرت.

3
"راضی" می‌کندت اما "ارضاء"، نه.


عکس‌نوشت:
زندگی یعنی یله دادن و خواندن "گزین‌گویه‌های گاندی" و تماشای املاء گفتن فاطمه به مهدیار.


تصویر کوچک شده

| 16 نظر
ایثارگر شارژ!

پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
[... دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرا می‌رسد که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان سه دسته می‌شوند: دسته‌ای به مخالفت با گذشته خود برمی‌خیزند و از گذشته خود پشیمان‌اند. دسته‌ای راه بی‌تفاوتی را برمی‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسؤولیت می‌کنند که از شدت غصه‌ها و مصائب دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود].

وصیت‌نامه شهید باکری را باید قاب طلا گرفت و الصاق کرد در همه جا. هم‌کاری دارم که سی‌هزار تومان حق جبهه و ایثارگری لحاظ شده در حکم کارگزینی‌اش. او اما می‌گوید همه این سی‌هزار تومان در ماه را شارژ می‌فرستد برای دوست‌دخترش.

2
هیچ چیز به اندازه عشق محتاج سیاست نیست.

| 30 نظر
سیخ

چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

دو سه ماه پیش بود. توی تاکسی. جوان نابینایی که عقب نشسته بود کرایه‌اش را داد. راننده هم بقیه پول‌ش را. جوان گفت "آقا من دویستی دادم. بقیه نداره که". راننده جواب داد "هزار تومنی دادی. مگه پول‌ها رو تشخیص نمی‌دی؟ تا حالا هرچی روشن‌دل دیدم پول رو از رو ابعادش تشخیص می‌داده". جوان گفت "من چند ماهه نابینا شدم. اونا لابد مادرزادی بودن و یاد گرفتن بعد عمری". دل‌م کباب شد. برگشتم نگاه‌ش کردم. مهدی بود،‌ مهدی شاهینی. هم‌کلاسی اول و پنجم ابتدایی‌ام و بچه‌محل". یاد اون روزها افتادم که با هم‌مدرسه‌ای‌ها عینک ته‌استکانی مهدی را مسخره می‌کردیم. انگار یکی سیخ می‌زد دل کباب‌م را.

عکس‌نوشت:
بهارنارنج‌های کوچه‌مان.


تصویر کوچک شده


بارسانوشت:
بارسا در عرض چهار روز دو جام محتمل را از دست داد. هم ال‌کلاسیکو را باخت هم ال‌چلسیکو را! این آیا یعنی پایان تیکی‌تاکا؟؛ نه. بارسا هنوز عالی‌ و زهردار است. اما پادزهرش انگار ساخته شده. بارسا اگر موتاسیون نکند، واکسینه می‌شوند تیم‌ها در برابرش و ممکن است فینال جام حذفی را هم ببازد و کامل شود سه‌گانه‌اش.

| 18 نظر
من دید می‌زنم پس جریمه می‌شوم!

سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
راننده مینی‌بوس بس‌که دید می‌زد زن‌ها و دخترهای دانش‌جو را از توی آینه‌، یک‌هو غافل‌گیر شد با پلیس جاده و دوربین‌ش. چند ده هزار تومانی جریمه شد به خاطر نبستن کمربند و کشیدن سیگار.

2
زمانی فراموش‌ش کرده‌ای که شماره [موبایل]ش را فراموش کرده باشی.


عکس‌نوشت:
این عکس را در یک باغ‌رستوران گرفتم.


تصویر کوچک شده

| 10 نظر
فاصله‌ها

دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
"اِااا چرا نیش‌گون می‌گیری مامان؟ / کوفت! هزار بار به‌ت گفتم مانتوی روشن نپوش. تاپ‌ت قشنگ معلومه". پیاده که شدند از تاکسی، یاد آن کارتون افتادم؛ "خورشید و ابری با هم مسابقه می‌دادند تا مردی را مجبور کنند که کت‌ش را دربیاورد. ابر هر چی فوت(!) کرد، نتوانست. مرد محکم‌تر کت‌ش را می‌چسبید. ابر بارید، خیلی شدید هم‌راه طوفان. اما باز هم موفق نشد کت مرد را دربیاورد از تن‌ش. نوبت خورشید شد. خیلی با طمانینه تابید و گرم کرد هوا را. مرد داغ کرد و عرق شُرّه گرفت از همه‌جایش. کت‌ش را درآورد. خورشید خندید".

2
از چشمان‌ت اگر فرار می‌کند وقت صحبت کردن، یعنی جای دگر است دل‌ش.

3
فاصله بگیر تا مجذوب شود.

| 14 نظر
نعلبکی

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
روحانی جوانی کنارم ایستاده بود و مثل من داشت تیتر روزنامه‌های پیش‌خوان کیوسک را می‌خواند. خانم‌ش هم کنارش بود و چشمان‌ش به مجلات خانوادگی. تو پنج دقیقه‌ای که ایستاده بودیم چندین نفر که از کنارمان رد شدند الفاظ رکیکی گفتند خطاب به روحانی جوان و یک چیزهایی هم درباره تورم و فساد و بی‌کاری نثار بنده خدا کردند. روحانی جوان کوچک‌ترین واکنشی نشان نداد. حتی در صورت‌ش. چهره خانم‌ش اما برافروخته شده بود. هیچ‌چی نگفت. فقط دست جوان روحانی را گرفت و رفتند.

2
نعلبکی سالیان است - تقریباً - حذف شده از آداب چای‌خوری. شاید بی‌کلاسی تلقی می‌شود. اما کلی رابطه دارد با چندین سرطان.

ازدواج‌نوشت:
پری‌روز یکی از هم‌کارانم - که خانم هستند - به درجه رفیع ازدواج نایل شدند. طفلک از شوق آن‌قدر گیج می‌زد که ظهر نشده رفت خونه!

| 24 نظر
آدم‌های درد

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

1
آدم‌ها حق دارند خسته شوند اما ناامید، نه. هر آدمی یک ظرفیتی دارد برای درد، برای رنج، یک بازه‌ای دارد برای تحمل. این ظرفیت رابطه دارد با آستانه تحمل. معمولاً هرچه این آستانه و درگاه بالاتر رود، ظرفیت هم بیش‌تر می‌شود. آدم‌هایی هستند در زندگی که سنگ صبور دردهای دیگران‌اند. مامن‌اند. مثلاً روان‌شناس‌ها. یا آدم‌های معتمد. این‌ها ظرفیت‌شان از ضریب ترابایت است و آستانه تحمل‌شان بسیار بالا. چون هم رنج دیگران را باید چاره کنند هم آلام خودشان را. اما این‌ها هم آدم‌اند و روزی وزن دردها بیش‌تر می‌شود از آستانه‌شان. چه باید کنند؟ مامن‌شان کجاس؟ کی‌ست؟ دور و برمان را نیک اگر بنگریم، نادر نیستند این آدم‌ها. حق دارند خسته شوند اما حق نمی‌دهند به خودشان که ناامید شوند. مهربان باشیم با این‌ها.

2
نزدیک‌ترین معجزه خدا را نمی‌بینیم؛ بسته‌شدن غیرارادی پلک‌ها مقابل هجوم ناگهانی حشرات و گرد و غبار و ... .

پ.ن:
گاهی دل‌م که می‌گیرد، چند کلیک می‌کنم؛ درایو F، فولدر موسیقی، غوغای عشق‌بازان شجریان؛ "چش‍م رضا و مرحم‍‍ت / بر همه باز می‌ک‍‍نی / چون که به بخ‍‍ت ما رس‍‍د/ این همه ناز می‌ک‍‍نی .../ عشق حقی‍‍قی است اگر / حمل مجاز می‌کنی ...".


| 24 نظر
بیش‌تر می‌میرند

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱

1
زن‌ها بیش‌تر از مردها غصه می‌خورند و درد می‌کشند. زن‌ها تنهاترند از مردها. مردها اما بیش‌تر می‌میرند. بیش‌تر می‌میرند از درد. می‌گویید نه؟؛ دو روز بروید جلوی گورستان و آمار و علت رفتگان را بگیرید.

2
دوست را دوست باید داشت.

| 14 نظر
سیمای میلی!

سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱

1
شده تابه‌حال مجبور باشید میان بد و بدتر یکی را انتخاب کنید؟ حکایت "سیما"ی ما و "سیما"ی آن‌هاست. اخبار تلویزیون ما که لقب بسی بحث‌ناک(!) ملی را شنل خود کرده مدام دارد از ورشکستگی اقتصادی و اعتصاب‌های شغلی و گرانی‌های آمریکا/اروپایی‌ها می‌گوید و هیچ خیال‌ش نیست که بادمجان تورم، چطور کاشته شده زیر چشمان ملت. تلویزیون ما که رسالت‌ش این است که رساناترین رسانه باشد، شده - به خیال خام خودش - هدف‌مند کننده افکار عمومی. همین سیاست غلط‌ش ملت را سوق داده سمت کانال‌های اجنبی‌ تا آن‌ها هم خاویار صید کنند از آب گل‌آلود.

پ.ن:
تنها خروجی اخبار ما از مذاکرات سیاسی‌ای مختلف این است که "مذاکرات موفقی بود برای ایران. بی‌آن‌که جزئیات‌ش منتشر شود. مثال‌ش همین نشست 5+1 اخیر در ترکیه یا مذاکرات دبیر کل سابق سازمان ملل در تهران درباره سوریه.


2
من دل می‌کَنم، پس هستم.

| 12 نظر
اثرات متقابل اسلام و پیش‌رفت

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱

این سوال سال‌ها مطرح است در جامعه، خاصه جوانان؛ چرا آمریکا با چندصد سال تمدن و منهای اسلام خیلی پیش‌رفته‌تر است از ایران که بیش از 2500 سال تمدن دارد و افزون بر 1400 سال اسلام. حتی خیلی‌ها - آمریکارفته و نرفته - می‌گویند که شاخص‌های اخلاقی جامعه آمریکا به‌تر است از شاخص‌های جامعه ما و باز هم نوک پیکان را سمت اسلام نشانه می‌گیرند. به نظر من اما اسلام دین اکملی‌ست که ناقص اجرا می‌شود. هم توسط مردم هم مسوولین. سهم مسوولان بیش‌تر است. به‌ویژه در معادلات/معاملات سیاسی به‌ندرت می‌بینیم که سیاست‌/دیانت‌مان عین دیانت‌/سیاست‌مان باشد.

پ.ن:
این بحث بسی مبسوط و پر شاخ و برگ است. مثلاً این‌که اسلام در ترکیه و مالزی و امثالهم چه‌قدر وزن و نفوذ دارد و متقابلاً چه کرده/گرفته با/از آن‌ها. یا در عربستان و سوریه. یا آن سناریوی یک‌دهه قبل با عنوان "ایران را ژاپن اسلامی کنیم" و ... .


صادق‌نوشت:
خواهرزاده‌ام به تیم ملی فوتبال زیر 22 سال دعوت شده.


تصویر کوچک شده


تذکرنوشت:
نرم‌نرمک وقتش رسیده که دردهای خاکستری یک روز در میان شود.

| 9 نظر
جُرم و جِرم

یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱

1
برخی جرم‌ها علاوه بر کیفر فردی، مجازات عمومی/اجتماعی هم دارد. مثل قتل، اسیدپاشی، گروگان‌گیری و ... . یعنی اگر شاکی به هر دلیل رضایت بدهد و بگذرد از متشاکی،‌ باز قانون به دلیل آثار سوء بزه بر جامعه، نمی‌گذرد از حق‌ش و اعمال قانون می‌کند. به نظرم در مورد "طلاق" هم به‌تر است صادق باشد این قانون و حداقل در مواردی با مصداق جنبه عمومی، مجازات شود زوج/زوجه‌ای که مسبب جدایی و طلاق بوده. فروپاشی زندگی مشترک، جُرمی‌ست که جِرم می‌گیرد جامعه را.

2
اقیانوس فقط اسم‌ش آرام است!

| 16 نظر
می‌زایم‌ت عاقبت

شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱

1
توی تاکسی بحث رگرسیون چند متغیره(!) فرهنگ و اقتصاد و تمدن و سیاست و بدحجابی و ناموس‌بازی و همه‌چی شده بود. هرکسی یه چیزی گفت. من اما ترجیح دادم سر از لاک‌م درنیاورم. حرف آخر را راننده تاکسی جوان زد؛ "یه جوری شدیم که همه‌ش باید به گذشته‌هامون افتخار کنیم".

2
این‌قدر لگد نزن درون قلب‌م؛ می‌زایم‌ت عاقبت. قول.

3
اقلیتی هستی که کمال اکثریتی.

| 16 نظر
نماز جماعت اکالیپتوس‌ها

جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱

هوا بس ناجوان‌مردانه گرم بود. ردیف آخر مینی‌بوس نشسته بودم. جای‌م را داداندم(!) به چهار دختر دانش‌جو و خودم صندلی جلوی‌شان نشستم. تا خود گرگان یک‌ریز حرف زدند. از زشتی کیف‌های پارسال بازار گرفته تا میک‌آپ عروسی دوست‌شان. حتی نسخه نفخ شکم یکی‌شان را هم پیچیدند با اجتناب از حبوبات. ... . زنگ موبایل یکی‌شان آهنگ سریال "عشق ممنوع" بود. این را داخل پرانتز بگویم؛ زنگ موبایل‌ها هم یک رسانه است. انتخاب‌ش یک هنر است. بازخوردی از افکار و ذائقه عمومی‌ست. داشتم می‌گفتم. دختر به طرف‌ش می‌گفت "حیف که تو مینی‌بوس‌م و نمی‌تونم راحت صحبت کنم. فقط بدون که امشب اسلام دست‌و‌پای مرا بسته"!

پ.ن:
وسط‌های مسیر صحنه جالبی دیدم که متاسفانه به دلیل سرعت مینی‌بوس نتوانستم شکار عکس‌نوشت‌ش کنم؛ اکالیپتوس‌هایی تقریباً به رکوع رفته بودند با باد. بافت‌شان طوری بود که یکی‌شان انگاری پیش‌نماز جماعت‌شان بود!


قرارنوشت:
دی‌شب گعده‌ای داشتم با یک دوست نیکوی وبلاگی. هدیه خواندنی‌ای هم گرفتم؛ "سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار
/ مصطفی مستور".


عکس‌نوشت:
دی‌روز دم‌دمای ساعت چهار و نیم صبح، پیکان همسایه که جلو خانه‌مان پارک بود را آتش زدند. لطف خدا بود که باک بنزین و کپسول گازش منفجر نشد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 20 نظر
از سبیل نیچه‌ای تا جست‌وجوی حقیقت

پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱

1
آدم‌های جنگ، متفاوت بوده‌اند و مشابه؛ سرباز، فرمانده و راوی با همه تفاوت در اندیشه و توان‌شان یک تشابه داشته‌اند؛ مبارز بوده‌اند. سربازها، چمران‌ها، صیاد شیرازی‌ها، باکری‌ها، همت‌ها و ...، همگی مبارزینی بوده‌اند از جنس خون تا پای فتح و راویان – چون آوینی – روایت‌گر فتح بوده‌اند تا پای خون. نسل جوان امروز، کمتر درک می‌کند امثال آوینی را و غیرقابل دسترس می‌بیند شخصیت‌ش را. اما آوینی خودش را این‌گونه روایت می‌کند؛ "من از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام. ساعت‌ها از وقت‌م را به مباحثات بی‌هوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب "انسان تك‌ساختی" هربرت ماركوز را - بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌ش - طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند "عجب! فلانی چه كتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد"... اما بعد خوش‌بختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچار شده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود. باید در جست‌و‌جوی حقیقت بود و این متاعی‌ست كه هركس به‌راستی طالب‌ش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت".

پ.ن:
بیستم‌ی که گذشت سال‌روز شهادت "سید مرتضی آوینی" بود. هنوز صدای نریشن‌ش در "روایت فتح" بوی درهم آسمان و باروت و خون می‌دهد. این یادداشت‌م تقریباً دو سال پیش در صفحه نامه‌های مجله "همشهری جوان" چاپ شده.


2
جای درد قلب است. مغز اما حس‌ش می‌کند. دوایش عاقلانگی‌ست.


عکس‌نوشت:
تو دانش‌گاه مدیرمسوول و سردبیر ماه‌نامه‌‌ای بودم که چهار جلد خاطره‌انگیزش این‌هاست.


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
رسانای مسی!

سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱

1
تو بازی هفته گذشته بارسا و میلان، انواع و اقسام خال‌کوبی‌ها دیده می‌شد روی بدن تقریباً همه بازی‌کنان دو تیم. به قول عادل فردوسی‌پور نمایش‌گاه خال‌کوبی راه انداخته‌ بودند [یاد نمایش‌گاه ناموس(!) افتادم که بعداً خواهم‌تان گفت]! اما من ندیدم لیو مسی کوچک‌ترین خال‌کوبی‌ای کرده باشد. درحالی‌که سه سال پیاپی است که مرد سال فوتبال دنیاست. به نظر من حتی دردانه تمام تاریخ فوتبال است، البته هنوز مانده تا به زیبایی‌های چند گل آس مارکوفان‌باستن هلندی برسد. پرت نشوم از پست؛ داشتم درباره خال‌کوبی‌نکردن‌ش می‌گفتم. خب "مسی" نیاز به دیده شدن با خال‌کوبی ندارد. آن‌قدر تکنیک و تاکتیک و از هر دو مهم‌تر، عشق به ذات فوتبال دارد که لازم نیست - به قول دوستی - شخصیت نمایش‌گر داشته باشد. فوتبال بدون "مسی" رسانای هیجان و شادی نخواهد بود.

پ.ن:
مشغول این پست که بودم مادر آمد کنارم و بی‌مقدمه رازی را گشود؛ من دو برادر داشته‌ام که حدود 53 سال پیش فوت شده‌اند. هر دو قبل از یک سالگی؛ مهدی و عباس. اطراف شاه‌رود دفن شده‌اند. دل‌م می‌خواهد سر مزارشان بروم.


2
گم شو تا پیدا شود.

3
"دِیْنْ"ت را به "دین"ت ادا کن.

| 8 نظر
« 1 ... 134 135 136 (137) 138 139 140 ... 154 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

2 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 2

بیشتر...