RSS Feed
« 1 ... 133 134 135 (136) 137 138 139 ... 143 »
خوشبختی در کمین

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰

خاطرتان هست بعضی‌های‌مان دانش‌آموز که بودیم حل‌المسائل می‌خریدیم و پای تخته سبزی که هنوز هم سیاه می‌بینیم‌ش مساله‌ها را حل می‌کردیم و آی‌کیوی‌ تقلبی‌مان را تو چشم و چال هم‌کلاسی‌ها فرو می‌کردیم؟؛ حالا اما برخی از آن بعضی‌ها وقتی مثل درازگوش گیر می‌کنیم در مسائل زندگی، پی جنس حل‌المسائل‌های همان روزها می‌گردیم و "گشتم نیست" می‌گوییم و حل می‌شویم در مصائب‌مان. اما کسانی که پای تخته‌سیاه زندگی،‌ نبوغ‌شان را نفروختند به بوق حل‌المسائل، حالا خوشبختی در کمین‌شان است. این‌ها ته چاه هم که باشند نگران نیستند، گران‌اند. می‌دانند که یوسف هم ته چاه بود. این آدم‌ها محلولی برای حل مسائل‌شان دارند که از جنس تلاش است. تلاشی که متلاشی می‌کند بن‌بست‌ها را. با باور به "لیس للانسان الا ما سعی / نجم / 39" به ایمانی مومن شده‌اند که شکست، نمی‌شکند آن‌ها را تا به یقین می‌رسند. یقینی از جنس "ولسوف یعطیک ربک فترضی / ضحی / 5" که امام صادق(ع) امیدبخش‌ترین آیه قرآنش می‌دانند.

| 8 نظر
پول و پل

شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰

چادر کمیته امداد جلوی امام‌زاده و دقیقاً همان جای پارسال بود. مسوولش هم همان خانم. اسکناس را که می‌انداختم داخل صندوق شیشه‌ای گفتم "استقبال پارسال مردم بهتر بود ها". جوابی نداد و تنها دستانش را به علامت "چه عرض کنم والا" باز کرد. سوار تاکسی شدم. کناری‌ام که ناظر این ماجرا بود با غیظ به‌م گفت "دل‌گنده‌ای‌‌ها! با ده درصد این 2800 میلیارد تومن اختلاس‌شده دیگه نیازی به جشن عاطفه‌ها نبود که. مردم سرد می‌شن خب". راننده تاکسی که منتظر بود جرقه‌ای به باروت درونش بیفته گفت "من فلک‌زده آخر برج که مثل برج زهر مارم، خان آخرش شیش‌صد هزار تومن صافی دارم تو دخلم. ینی[!] باید 390 هزار سال کار کنم تا بشه این‌قدر". خانم میان‌سالی که جلو نشسته بود و از لباس و گل‌های توی دستش پیدا بود که معلم است گفت "واقعاً آثار روانی این اختلاس تاریخی خیلی فجیعه. مردم تو این موارد حافظه تاریخی خوبی دارند. آدمایی که پاشون واسه پول می‌لغزه حتماً از پُل می‌افتن". پسر جوانی که مثل من فقط مستمع بود، محاسن کوتاهش را دستی کشید و گفت "هم روسای بانک‌ها مقصرن هم اونایی که باید نظارت می‌کردن. اگه تقوا داشتن این اتفاق نمی‌افتاد". به اندازه دو جمله وقت داشتم تا پیاده شدنم. گفتم "اول این‌که این اختلاس اونم تو سال جهاد اقتصادی واقعاً شرم‌آوره واسه عُمالش. در ثانی به قول شهید چمران: تقوا از تخصص لازم‌تره اما کسانی که تخصص ندارن و کاری رو می‌پذیرن،‌ تقوا ندارن".

| 4 نظر
ترمینال

جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰

1
ترمینال معمولاً محل و آبستن حوادث تلخ است؛ پلکیدن دختران فراری، کمین مردان خیابانی، تجارت سیاه افیون‌ها و آبکی‌ها، رهاسازی اجساد و ... . راز این سیاه‌پذیری ترمینال‌ها چیست؟ آدم‌های ترمینال یا مسافرند یا کاسب. مسافرانش یا آمده‌اند یا می‌روند. هر دو خسته‌اند و - شاید - غریب. غریبه در غربت یک آزادی تلخی دارد. در ازدحام آمد و شدهای ترمینال یک بلبشوی امنی[!] است که مامن جنایت و فساد می‌شود. شاید برای همین است که حتی گذر از کنار ترمینال هم مورمورم می‌کند.

2
خدا از رگ گردن به انسان‌ها نزدیک‌تر است. حتی اگر نود درصد این رگ مسدود شده باشد.

| 4 نظر
اما ساده، تمام

چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۹۰

از توی تاکسی دو دختر را دیدم که از دانشگاه بیرون می‌آمدند. یکی‌شان چادری بود و دیگری، مانتویی خفن. از ذوق چشم‌های‌شان پیدا بود که ترم اولی هستند. از جنس نگاه‌شان به هم و تنیدگی دستان‌شان حدس زدم که زود اخت شده‌اند با هم؛ شاید به دلیل هم‌شهری بودن یا هم‌زبان بودن یا هم‌کلاس بودن یا هر چی. معتقدم در هر تصادفی حکمتی هست. این دو دختر نمی‌دانند که سر جلسه کنکور، با هر تستی که درست یا غلط می‌زدند یک قدم به هم نزدیک می‌شوند. دوستی‌ها همین‌اند؛ پیچیده شروع می‌شوند اما ساده، تمام.

| 11 نظر
مبارک‌تر از تولد

سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰

1
دیروز بعد از سال‌ها هدیه گرفتم. آن‌هم دو کتاب‌ ارزش‌مند از دوستی ارزش‌مند.

2
به نظر من جنس خواب‌ها بستگی به جنس عمل‌ها و امل‌ها دارد و ترس‌ها و امان‌ها. سه سال پیش که بیست‌ماه تنها زندگی می‌کردم در غربت، تقریباً یک ماه مداوم، هر شب خواب مشابهی می‌دیدم؛ سربازان عراقی خانه به خانه دنبال کشتن من بودند. اول صبح که بیدار می‌شدم تمام بدنم کوفته بود از گریختن‌هایم. اما خار بود و به تیغ هم آراسته شد خواب‌هایم؛ مرگ عزیزانم را خواب می‌دیدم. با گریه‌ و جیغ‌هایم می‌پریدم از خواب. یک‌بار هم کاملاً لمس می‌کردم که شخصی به زور می‌خواهد پتو را کنار بزند و خفه‌ام کند. اما مدتی‌ست این خواب‌ها رهایم کرده‌اند. حالا از این رهایی می‌ترسم. از بیداری می‌ترسم که گاه وحشتناک‌تر است از خواب. می‌دانید؛ من می‌ترسیدم از مرگ. حالا دیگر نه. چون مرگ همان خواب هر شب است. با این تفاوت که آلارم بیداری، صور است نه شماته موبایلم. مرگ، ادامه زندگی‌ست و خواب،‌ مزه هر شب مرگ. دوست دارم طوری زندگی کنم که مرگم مبارک‌تر باشد از تولدم.

| 9 نظر
حروف الفبا

شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰

1
حال درخت داغداغان را خوب می‌فهمم!

2
کارمند پست بود اما خیلی شریف!

3
تا فیس‌بوک هست،‌ عشق را در پستوی خانه نهان نباید کرد!

4
بارون به اندازه قطراتش، حروف الفبا داره!

5
کِلْک‌ها کَلَک شده‌اند!

6
[2800000000000 میلیارد تومان]
از اختلاص به اختلاس رسیده‌ایم!

| 19 نظر
شاید اتفاق، اولی‌تر باشد.

پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰

دو سه روز پیش، روز بیست‌و‌هشتم بود برای من. سقف انرژی‌ام به کف چسبید یک‌هو! بینایی‌ام بی‌نا شده بود انگار. مسبب‌ش شاید سیبی بود که بی‌جاذبه سقوط کرده بود بر سرم. سیب را بی‌فلسفه گاز زدم. بی‌ترس از مطرود شدن. فقط مزه سیب مهم بود برایم نه ویتامین‌هایش. داشتم از روز 28اُم می‌گفتم؛ کسی، چیزی یا اتفاقی باید هم می‌زد دیگ انرژی‌ام را تا اقل‌کم ته‌دیگش[!] نسوزد. شاید اتفاق، اولی‌تر باشد. شایدم ... .

| 6 نظر
من ترانه نامزد دارم!

سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۰

سعی کرده‌ام این پست خاله‌زنکی و زرد نشود؛ من از هفت سالگی عاشق پدرش بودم. ترکه‌ای و بلند بالا بود. خوب گل می‌زد. هم برای تیم هما هم تیم ملی سال‌های دهه 60. اولین لژیونر فوتبال ایران در اروپا هم بود. حمید علی‌دوستی را می‌گویم؛ پدر ترانه. بازی و نگرش و نگارش ترانه را همیشه دوست داشته‌ام. حیف که با دری‌وری‌های مخاطب‌نما[!]ها وبلاگش را تعطیل کرد. خوب می‌نوشت؛ نه به زیبایی کلماتش بر پرده نقره‌ای. خاطرم هست از وقتی ترانه سینمای ایران در مصاحبه چند سال قبلش با روزنامه شرق گفته بود ((فیلم‌نامه ناموس منه)) نگاهم فراتر رفت به او از ترانه‌ای که پانزده سال داشت. ترانهٔ حالا دیگر 28 ساله، دارد ماه عسل‌ را با نامزدش که تاجر ایرانی‌الاصل مقیم انگلیس است در لندن می‌گذراند. خدا پویان - برادر کوچک ترانه - را رحمت کند و مادرش را که سفال‌گری‌ست برجسته، حفظ. ترانه،‌ ترانه‌سرای خودش است.

پ.ن: عنوان این پست می توانست "درباره ترانه" باشد.

عکس‌نوشت: ترانه در "درباره الی".

تصویر کوچک شده

| 4 نظر
چک برگشتی

دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۰

1
جاش که خالی باشد،‌ چک برمی‌گردد. تو هم برگرد.

2
معتاد سوره دخان بود!

3
طفلکی زن با بچه کولی گرفته‌اش سی ثانیه گدایی می‌کرد و سی ثانیه استراحت؛ کنار چراغ قرمز.

| 16 نظر
دوپینگ‌

یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰

1
جواب دوپینگ‌م مثبت شده؛ من فقط قبل از بازی تو را بوسیدم.

2
استقلالی و پرسپولیسی نیستم ولی این ذکر گفتن‌های سید مهدی رحمتی [دروازه‌بان استقلال و تیم ملی] را وقت لحظات حساس و خطرناک روی دروازه‌اش خیلی دوست دارم.

3
گاهی کمش هم زیاده؛ فاصله.

| 9 نظر
خلوت برَند

یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰

به راننده تاکسی گفتم ((این دیگه چه سیگاریه؛ مث گازوئیل دود می‌کنه؟!)) گفت ((این ازون ارزون‌هاس. اما وقتی با کت و شلوار هاکوپیانم می‌رم مهمونی مارلبرو می‌کشم. کلاس می‌ذارم واسه خودم.)) جوابش را با سکوت دادم. مارک شورت جوانی که جلو نشسته و از شلوارش زده بیرون، چشمانم را قلقلک می‌داد. کناری‌‌ام که مثل من تو نخ شورت جوان بود آروم در گوشم گفت ((خیلی از اینا زیرپیرهن‌شون پاره پوره‌س اما مارک شورت‌شون رو نمایش می‌دن به ملت.)) باز هم سکوت کردم. اما طرف که انگار دلش پُر بود ادامه داد و کمی هم بلندتر صحبت می‌کرد تا جوان جلویی هم بشنود؛ ((این آدما مارک‌بازن. به قول خودشون، برندباز. نمی‌فهمن که همین مارک‌ها، دارک[!] کرده زندگی‌شون رو. فکر می‌کنن باکلاس می‌شن با این ادا و اطوارشون. همینا وقتی صحبت می‌کنن چار تا کلمه درست و درمون در نمی‌آد از دهن‌شون. تازه با این لباسا معلوم نیس کجاها می‌رن ... .)) سیر که حرف‌هایش را زد به‌اش گفتم ((خب جوون‌اند دیگه؛ اهل مُد‌اَن. تازه، این هم جَلوت اونهاس. شاید خلوت‌شون خیلی بهتر از من و شما باشه.)) گفت ((ای آقا، دلت خوشه‌ها. مُد چی‌چیه باز؛ اهل مُد، دِمُده‌اَن!)). چند لحظه بعد، جوان جلویی کرایه دو نفر را حساب کرد و برگشت و به بغل دستی‌ام گفت ((آقا معلم، کرایه شما رو هم حساب کردم)) و پیاده شد. آقا معلم حتی زبانش نچرخید که تشکر کند از جوان.

| 3 نظر
اعتراف

شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۰

1
دلت اگه بلرزه دیگه نه پات می‌لرزه نه دستت.

2
[اعتراف]
وقتی دکمه آستینم رو می‌بستی نفسم حبس شده بود.

3
[راز]
هر چی کم‌تر به‌ش فکر کنی بهتر اتفاق می‌افته.

| 2 نظر
ایدئولوژی عشق

جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰

هیچ واژه‌ای به اندازه عشق، تعریف متفاوت ندارد؛ به تعداد آدم‌هایی که تاکنون خلق شده‌اند. دوستی دارم که عشق را مثل وصف تحت‌اللفظی‌اش،‌ چونان گیاه عشقه می‌داند که به دور درخت محبوبش می‌چرخد و سوی بالا می‌رود. دگر دوستم عشق را یک سندروم می‌داند. یکی دیگر عشق را بی‌معنا می‌داند بی‌سکس و ... . این تعاریف، حاصل تجربه است. اما تجربه، آن‌چه هست را تعریف می‌کند نه آن‌چه باید باشد. هست‌ها، جهان‌بینی را می‌سازند و بایدها، ایدئولوژی را. پس عشق یک ایدئولوژی‌ست که متاثر از جهان‌بینش آدم‌هاست. تجربه به تنهایی، عاجز است از ساختن جهان‌بینی. به یک نگرش آسمانی نیاز دارد. به دین. همین دین است که ایدئولوژی می‌سازد. دین پایه فطری، ‌اخلاقی دارد. این‌طور نتیجه می‌گیرم که در هر عشقی باید اخلاق و آسمان باشد تا فطرت را به روحی از خدا که دمیده شده در انسان‌ها نزدیک کند.

| 17 نظر
... که می‌ماند

چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰

یازده ساله که بودم نمازم را با رفقا در مسجد محل می‌خواندیم. پاتوق‌مان شده بود. یک‌بار حتی اردوی آمادگی نظامی رفتیم در جنگل‌های صعب‌العبور گرگان تا بل‌کم داوطلبانه بفرستندمان جبهه. فامیلی مربی‌مان شریفی بود که بعدها شهید شد با گلوله قنسه‌ای وسط پیشانی‌اش. در بین ما کوچولوی هشت ساله‌ای، مکبر نماز بود. اسمش، میثم. همه دوستش داشتیم. سال‌ها بعد رفقا همگی یا دانشجو شدیم یا مشغول کار و دور از هم. الا میثم که هیچ‌کس خبری نداشت ازش. تا چند روز پیش که شنیدم اعدامش کردند. به جرم ساخت و توزیع شیشه. همه خاطراتم با میثم یک‌هو هوار شد سرم. صدای ناز تکبیرهایش مانده است در گوشم. انگار راست می‌گویند که تنها صداست که می‌ماند.

| 12 نظر
آبی دودی

سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۰

1
بهتره تهرانی‌ها به آبی آسمانی بگن آبی دودی!

2
کاش خدا گاهی وقتا دلیل کارهاش رو در گوش‌مون می‌گفت.

3
موس، داس را درو کرد!

4
کاری را که رضا خان نتوانست، فیس‌بوک توانست؛ کشف‌ حجاب.

5
نون کسی را آجر نمی‌کرد. چون خودش بنا بود و با آجر نون می‌خورد.

6
SMS، دود الکترونیکیه!

7
شعار مرد خیابانی: هر کس از زن خود شد یار من!

8
سیل، خبر می‌کند، اما، بعد از رفتن!

9
عرب، با یه نقطه، به غرب می‌رسه!

10
اگه به فرصت‌ها سيلي بزنيم، صورت خودمون سُرخ مي‌شه!


عکس‌نوشت:
عکس زیر را غروب پریروز هنگام بازگشت از حرم گرفتم.

تصویر کوچک شده

| 5 نظر
« 1 ... 133 134 135 (136) 137 138 139 ... 143 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...