RSS Feed
« 1 ... 133 134 135 (136) 137 138 139 ... 148 »
اُمُل سنتی مذهبی ببو

جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰

در عصر کلیک زندگی می‌کنیم؛ روزگار مدرن. من اما از ظروف تفلون بدم می‌آید. متنفرم از این تابه‌هایی که دو طرفه است و درش کیپ می‌شود و بی‌روغن سرخ می‌کند گوشت سفید و قرمز را. غذای‌شان بوی فلز می‌دهد انگار. علاقه‌ای به هندزفری و هدست ندارم. غذا از گلوی‌م پایین نمی‌رود سر میز ناهارخوری. باید حتما چهارزانو بنشینم سر سفره روی زمین. چندان اهل جوک‌های پیامکی نیستم و ... . یکی پیامک زده به‌م که "خیلی اُمُل سنتی مذهبی ببو هستی".

| 33 نظر
مهدیارِ رعنا

پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰

مهدیار که شهره خاص و عام‌تان هست. دی‌روز نشسته بودم پای دردهای خاکستری که شنیدم داره از تو دست‌شویی پدرم را صدا می‌کنه که "بابابزرگ بیا، سوووسک، سوووسک". پدر رفت سراغ‌ش. چند دقیقه بعد مهدیار بدو و نیش‌باز تا بناگوش آمد تو اتاق‌م و گفت "عمو جون بابابزرگ رو گول زدم. الکی گفتم سوسک، وقتی اومد گفتم خیط خیط،‌ بیا باسن‌م رو بشور". لبخندک‌ی زدم و گفتم‌ش "عزیزم شما که همیشه می‌شستی خودت رو". با ته‌خندی سرش رو خم کرد و گذاشت رو شونه‌م و آروم گفت "رعنا بذارم؟" بلند شدم. کلیک به کلیک فایل "رستاک" را باز کرد و ولوم‌ش را زیاد. حالا نرقص کی برقص. پدرم آمد تو اتاق و وایساد به تماشای رقص مهدیار و هی می‌گفت "آخه. پسر رو بِگِردُم".

پ.ن: پدرم نوه‌های پسری‌ش را بیش‌تر دوست دارد. بروز هم می‌دهد. خواهران‌م شِکوه‌شان را به من می‌گویند تا منتقل کنم. ارجاع می‌دهم به بابا اما به خواهران‌م می‌گویم "خیلی حساس نباشید. خب عُلقه خاصی دارد با مهدیار. چربی و فشار خون‌ش کوک کوک است با شیرین‌کاری‌های‌ش".

عکس‌نوشت:
نوروز دو سال پیش با اهل بیت رفتیم دریا. کنارمان، دو خانواده مشغول طرب و رقص بودند. مهدیار یک‌هو دوید وسط بساط‌شان و شروع کرد به رقصیدن.


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
سمفونی عصر

سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰

این فرمایش امام علی(ع) را سمفونی گوش‌م کرده‌ام؛ "دنیا دو روز است. یک روز برای تو،‌ یک روز هم بر تو. پس نه با خوشی‌ها غره شو و نه با خَش‌ی‌ها، نومید". این روزگار اما الاکلنگی شده است برای‌م انگاری. از موبایل‌خوان[!] سحر که صدقه‌ای می‌اندازم و عازم محل کارم می‌شوم تا ظهرش، از زمین و هفت آسمان، نعمت می‌باردم. هم‌چین که دست کم می‌آورم برای جمع‌کردن‌شان. اما همین‌که کارت خروج از اداره را می‌زنم انگار نعم الهی، نقم می‌شوند و سمت آسمان برمی‌گردند و بدبیاری‌ها همین‌طور اُورت، شخم‌م می‌زنند و فرو می‌روند از فرورفتنی‌های‌م. این فرود و فروزها گاهی مثل لوله رولور می‌شوند روی گیج‌گاه‌م. این اوقات "ورد"م می‌شود سوره عصر؛ "والعصر / ان الانسان لفی خسر / ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر". من اما کم‌تر فرزند عصرم.

| 10 نظر
نم‌نم شک تو خیابون خیس!

دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۰

سال 74 بود و نزدیکی‌های کنکور که اتفاقی پاک به هم ریخت مرا؛ شک کرده بودم به وجود خدا. آن روزها توی کتاب‌خانه نزدیک خانه‌مان درس می‌خواندم با دوستان‌م. یک ربع درباره واکوئل و سیتوپلاسم می‌خواندم و نیم ساعت کلنجار می‌رفتم با خودم که کیست خالق من؟ کجاست؟ چند سالشه؟ باز دوباره بیست دقیقه شیمی آلی می‌خواندم و بعد یک‌ساعت می‌رفتم جلوی پنجره و زل می‌زدم به کوه‌های البرز و با خودم می‌گفتم "چرا این کوه‌ها اون‌جاست؟ فایده‌شون چیه؟ اصلاً زندگی می‌کنم واسه چی؟ خدا چیه؟؛ نوره؟" بعد می‌رفتم سر میز "دکتر"! دکتر 5 سالی بزرگ‌تر بودم ازم. چاقالو بود و عینک ته استکانی داشت و سبیلی مثل دُم موش. 5 سالی می‌شد که به عشق پزشکی، پشت کنکور بود. هر سال هم چند صد رتبه‌ای نزدیک‌تر می‌شد به پزشکی. برای همین دکتر صداش می‌کردیم. خواستم مشکل‌م رو به‌ش بگم که دیدم غرق‌تر از انیشتین تو فیزیک شده و دل‌م نیومد ذهن‌ش رو مثل خودم آشوب کنم. واکمن‌م رو برداشتم و کاست سونی رو گذاشتم داخل‌ش و حناق‌کنان زدم به خیابون؛ "چشمای منتظر به پیچ جاده / دلهره‌های دل پاک و ساده / پنجره باز و غروب پاییز / نم‌نم بارون تو خیابون خیس/ ...". یک ماهی همین بود اوضاع درس‌خواندن‌م. حتی دل و دماغ نماز خواندن هم نداشتم. تا این‌که چند روز بعدش مادربزرگ‌م دقیقاً عصر عاشورا تصادف کرد و مرحوم شد. بعد اتفاقاتی افتاد که خدا حضور و وجودش را مسجل کرد بر من! حیف که در توانم نیست تعریف کردن‌ش. انگاری هر از دست دادنی، به دست آوردنی دارد توأمان.

پ.ن: دکتر آخر دکتر شد.

| 20 نظر
اخلاق بدی دارم

یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰

1
اخلاق بدی دارم؛ به قول مادرم "دست‌م به کم نمی‌رود". پدر که می‌گویدم "دو کیلو سیب بخر"، من سه کیلو می‌خرم. پرتقال هم می‌خرم کنارش. یا خواهر/برادرزاده‌های‌م که سفارش بستنی می‌دهند، بیش‌تر از تعدادشان می‌خرم. حتی گاهی غذا هم که درست می‌کنم، کلی اضافه می‌آید. به قول پدرم "مراعات نمی‌کنم هیچ". یحتمل تو را هم مراعات نکنم و اضافه بیاید دوست‌داشتن‌م. اخلاق بدی دارم.

2
طرف‌م که تو باشی، هر "اعتراف"م، "معرفت" است.

| 8 نظر
جنایت و مکافات

شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰

من خودم را آدم سریع‌الکیفری می‌دانم. بارها شده به ساعت و حتی دقیقه هم نرسیده که سزا/جزای عمل‌م را دیده‌ام. مثلاً کسی را رنجانده‌ام یا حقی را خورده‌ام یا خوبی‌ای کرده‌ام و بعد،‌ فی‌الفور خدا اعمال قانون‌م کرده و "فمن يعمل مثقال ذرة خيراً/شراً يره"[زلزال؛ 7 و 8] را فرو کرده در وجودم. اما ترسان‌م از گناهان و بدکرده‌های‌م که بزرگ‌تر از مثقال و قیراط‌اند و مشمول این آیه نیستند. جنایتی‌اند که مکافات‌ش را در عقبا باید ببینم. همین است که بارها گفته‌ام "می‌ترسم از مرگ". و چقدر سخت است که دوست داشته باشم این ترس را.

پ.ن: نقطه آخر این پست را که گذاشتم حس کردم انگار قبلاً خواب‌ش را دیده‌ام که دارم هم‌چین مطلبی می‌نویسم. از این خواب‌ها زیاد می‌بینم. وحشتناک است کمی. چون توی خواب دیده‌ام که مثلاً قراره چند لحظه بعدش، مادرم بیاید بالاسرم و بگوید "ببین این قرص خواب‌م تاریخ داره یا نه؟" و این اتفاق افتاد؛ دقیق و مو به مو.

| 12 نظر
تفاهم

دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰

"تفاهم"؛ این کلمه که مصدر باب "تفاعل" است، ختم کلام اکثر زوجینی‌ست که داشتن یا نداشتن‌ش با هم‌دیگر را علت وصل یا فصل‌شان می‌گویند. اغلب این مزدوجین و مطلقین "تفاهم" را هم‌خواستگی و هم‌پوششی مطلق معنا می‌کنند. در حالی‌که "تفاهم" یعنی یک‌دیگر را فهمیدن. شناخت و درک کردن تفاوت‌های یک‌دیگر. یعنی هم‌‌افزایی،‌ یعنی هم‌زورافزایی! چندی قبل مقاله‌ای خواندم که "تفاهم" را خیلی درست و مختصر و مفید تعریف کرده بود؛ "تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوت‌ها".

پ.ن:
سرما خورده‌ام خیلی ناجور؛ چشم‌هام داره از درد منهدم می‌شه. دکتر فردا را استراحت مطلق تجویز کرد و گفت "گود پای چشم‌هات خیلی شدیده. 48 ساعت نباید به هیچ وجه جلوی مانیتور و یا هر نور شدید دیگه‌ای باشی وگرنه سردردت تشدید می‌شه". پس دردهای خاکستری؛ دو روز تعطیل.

| 22 نظر
شب عروسی‌

یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۰

1
اولین چیزی که با دیدن یک گدای زن کنار خیابون به ذهن‌م مخابره می‌شه اینه که "شب عروسی‌ش چه‌طوری بوده این زن"؟!

2
آرزوهای زیادی دارم. یکی‌ش اینه که نقش "شمر" رو بازی کنم تو یه تعزیه.

3
[یک تجربه]
کلاً پرستارهای مجرد به‌تر آمپول می‌زنن!

4
تو حواس‌م را جمع می‌کنی،‌ نه پرت.

5
این "کالر‌ آی‌دی‌"ها نابود کرده‌اند شوق انتظار را.

6
آدم‌ها از خودشان بیش‌تر خسته می‌شوند تا دیگران.

عکس‌نوشت:
یه حس خوبی دارد این عکس!


تصویر کوچک شده

| 10 نظر
راز سر به پُک!

جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰

1
یحتمل در فیلم‌ها دیده‌اید که اعدامی‌ای، آخرین خواسته‌اش یک نخ سیگار است. یا خاطرم هست در فیلمی،‌ قهرمان قصه وقتی اسیر بمب ساعتی‌ای شد که ثانیه‌شمارش روی 75 ثانیه بود، با آسودگی یک نخ سیگار کشید و بعد پودر شد!؛ چه لذتی دارد "دود" که بعضی آدم‌ها دوست دارند آخرین نفس‌های‌شان را هم پُک بزنند و بعدش بپکند!؟ چه رازی‌ست؟ من البته راز و لذت‌ش را می‌دانم اما نمی‌گویم!

2
[یک تجربه]
آدمی که سیگارش را حین حرکت و بی‌توقف روشن می‌کند،‌ سیگاری تیر و حرفه‌ای‌ست.


عکس‌نوشت:
سوپرمارکتی هست حوالی خونه‌مون که هر وقت از جلوش رد می‌شم فکر می‌کنم مشروب‌فروشیه! ببینید ویترین‌ش را.


تصویر کوچک شده

| 5 نظر
جنس بدجنس

پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰

اصطلاح "طلاق عاطفی" زیاد شنیده می‌شود این روزها. زن و شوهر و حتی دوست‌دختر پسرهایی که به داشتن هم قانع نیستند و با هزار سفسطه و مغلطه، حق می‌دهند به خودشان که شریک جنسی، عاطفی دیگری هم داشته باشند. درست است که با این اوضاع نابهنجار ماهواره، اینترنت، حجاب و ...، آستانه تحریک جنسی جامعه به‌شدت پایین آمده اما این‌ها بهانه‌های بنی‌اسرائیلی‌ست. ادله نیستند برای توجیه خیانت. جنس زن و مرد اگر اصل باشد برای هم‌دیگر، دیگر هیچ جنسی تحریک‌شان نمی‌کند. اما اگر جنس عاطفه و خواب، نامرغوب و بدجنس باشد،‌ سرد می‌شود آغوش‌شان و میل‌ها،‌ هرز می‌شوند و سمت هرزگی می‌روند. متاسفانه لذت‌طلبی جنسی در مردها بیش‌تر است از زنان و تلخ‌تر این‌که معمولاً زن‌ها، برای حفظ زندگی‌شان، مردهای‌شان را می‌بخشند اما مردها، زن خائن را یک فاحشه می‌دانند و بس.

| 34 نظر
سعید

چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰

یک‌سالی می‌شود که قصد نوشتن پستی را دارم درباره پسر عمویم سعید اما این تنبلیسم مزمن من در نوشتن، به تعویق‌ش انداخت تا اینک. سعید سه سال بزرگ‌تر است از من. خاطرم هست در نوجوانی چند باری اول شد در مسابقات دوی استقامت مدارس گرگان. خیلی تیز و بز بود. خوب هم می‌رقصید. هم‌چین "برک" می‌زد که مایکل جکسون باید لنگ می‌انداخت جلوی‌ش! روزگار اما روی آزگارش را تقدیر سعید کرد؛ رفت تهران برای کار؛ معتاد شد. دزد شد. عرق‌خور و عربده‌کش شد. لات آسمان‌جل شد. حتی یک‌بار با دختر صاحب‌کارش فرار کردند و چند هفته‌ای رفتند روستایی اطراف شاهرود که پسر عموی دیگرم سرباز معلم بود آن‌جا! سال‌ها سعید همین‌طور ول و اوباش بود تا این‌که برگشت گرگان. چند باری بزرگ‌ترها خواباندن‌ش در کمپ‌های ترک اعتیاد که هر بار با دعوا و شیشه‌شکنی فرار کرد. تا نمی‌دانم چه آمد این پسر را؟؛ کن‌فیکون شد یک‌هو. "تقدیر" اسیر "تدبیر"ش شد. مشغول قنادی شد. ترک کرد همه چی را. زن گرفت. خدا "صبا" را داد به‌ش. سعید حالا یک‌پارچه "آقا"ست. "مرد" است. با دوستان سابق‌ش انجمن خیریه‌ای تاسیس کرده‌اند و هزینه درمان معتادان و بزه‌کاران را جور می‌کنند و ... . سعید، "خواستن" را صرف نکرد،‌ سرمایه کرد. او حالا خیلی "سعید" است.

پ.ن:
این پست از قضا دقیقاً مصادف شد با اولین سال‌گرد خدابیامرز عمو ابراهیم‌م که پدر سعید است.


عکس‌نوشت:
پسر عمه‌م کتاب جدیدش را پیش‌کش کرده به سعید. جا دارد همین‌جا تبلیغی هم شود برای این کتاب.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 10 نظر
راه و بی‌راه

شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰

1
کتایون ریاحی بعد از بازی در سریال "یوسف پیام‌بر" خداحافظی کرد از دنیای بازی‌گری. جگر "زلیخا" کاری کرد با خانم ریاحی که در مانیفست جدایی‌اش از بازی‌گری نوشت "... گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد. ... ولی عشق زلیخا خود یک معجزه بود. ... و اما این همه تنهایی، ‌برکت بود برای خلوت انس و این‌که؛ یدالله فوق ایدیهم،‌ که ترجمه سینمایی آن می‌شود: براستی خدا بزرگ‌ترین کارگردان است".

2
خانم "شبنم قلی‌خانی" بعد بازی در نقش "مریم مقدس" تا مدت‌ها محبوب مردم بود. معصومیت‌ چهره‌ش، نجابت و پاکی مریم(ع) را تداعی می‌کرد. تا اینکه آن‌قدر کت‌والک رفت رو استیج جلد مجلات که دیگر زرد شد و چشمه‌ای نجوشید از زیر پای‌ش.

3
میترا حجار که بهترین بازیگر نقش اول زن شد برای بازی در "متولد ماه مهر" در هجدهمین جشنواره فیلم فجر،‌ به یک‌باره مسافر هالیوود شد و عکس‌های بی‌حجاب‌ش کلیک به کلیک چرخید. او اما با اعلام ندامت و انابت و با رایزنی فرهنگ‌چی‌های کشور برگشت به ایران و حالا نامزد بازی در نقش همسر شهید "علي هاشمي"‌ست که اصول‌گرایان بنیادگرا حسابی تاخته‌اند به‌ش که "برخي به‌راحتي طبع‌آزمايي خلاف فرهنگ ما را در سينماي هاليوود تجربه مي‌كنند اما چون در قبال اين عقده‌گشائي دست رد بر سينه‌شان مي‌بينند، دوباره سوداي سفر به سينماي مذهبي را مي‌كنند! الحق و الانصاف كه چه رويي دارند!" [جهان‌نیوز / کد خبر: 201166].

4
قصه گلشیفته سینمای ایران هم که نیاز به بازخوانی ندارد. او در هالیوود هم فیلم بازی می‌کند هم کلیپ سیاسی می‌خواند.

پ.ن:
هر ایرانی باید آزاد باشد در بیان عقاید ذهنی و رفتاری‌اش. اما این عقاید باید رعایت کند تراز کرامت انسانی را.

پ.ن 2:
راه و بی‌راه هر دو "راه"ند. اما مقصد، ممیز این دو است.

| 13 نظر
i love u!

جمعه ۹ دی ۱۳۹۰

1
همین‌که دختر جوان از تاکسی‌ای که پشت چراغ قرمز ایستاده بود پیاده شد، پسری که حداکثر ده سال‌ش بود راه افتاد دنبال‌ش و 50 متری تعقیب‌ش کرد و مدام می‌گفت "i love u, i love u"[!؟]

2
دوستی داشتم در دوران دبیرستان که همیشه می‌گفت "من قول می‌دم بالاخره یه روز رئیس‌جمهور بشم". دی‌روز بعد 18 سال حمید را دیدم‌. مشغول کشاورزی رو 20 هکتار زمینی بود که از پدرش ارث برده. می‌گفت "بیش‌تر از یک رئیس‌جمهور لذت می‌برم از زندگی‌م".

| 8 نظر
بفرمایید ناهار!

سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰

نوروز و تابستان و - حالا دیگر به لطف تعطیلی پنج‌شنبه‌های مدارس – آخر هفته که می‌شود بوق و چراغ ماشین‌هایی که از پلاک‌شان پیداست که مسافرند،‌ یعنی آقا بیا آدرس ناهارخوران را به ما بده. گویا آن عهدی که شهر گرگان هنوز نچسبیده بود به جنگل، بس که ملت ناهارشان را در دل این درخت‌ستان می‌زدند به بدن، معروف شده به ناهارخوران. البته حالا شام‌خوران بامسماتر است برایش! دم‌دمای غروب که پیاده‌روی خیابان همیشه ترافیک شالی‌کوبی [ولی‌عصر(عج)] را گَزکنان و سلانه می‌روم سمت جنوب، بعد دو کیلومتر بوتیک و مُد‌نگاری و سرسام بوق شیش و هشت ماشین‌ها و رصد برج‌های ساخته شده و در حال ساختی که دیدن طبقه پنت‌هاوس‌اش، کلاه را از سر می‌اندازد، یک‌هو خُنکای نفس جنگلی که فارغ شده از فتوسنتز و در حال تنفس و آنتراکت است، صورتم را رفرش می‌کند؛ آن هم از فاصله 4 کیلومتری. گاماس‌گاماس قدم می‌زنم در هوایی که نرم‌نرمک می‌رساند زمهریر را. به محله سوپر سحر می‌رسم که خیابانش می‌رود تا تپه‌ای که منظره‌اش، صدا و سیمای مرکز استان را دارد. اولین سوپری این محل اسمش سحر بوده است که هنوز، هم مشتری‌های بالاشهری‌اش را دارد هم اسمش را. یاد ماه‌نامه "سحر"ی می‌افتم که توی دوره ارشدم چاپش می‌کردم.‌ تنها نشریه فعال دانشکده بود و بعد شش سال هنوز هم دوستانی که داستان شده‌اند، وجه تسمیه‌اش را می‌پرسند که البته جواب‌شان کوچه علی‌چپ است! نگاه سریعی به تیتر روزنامه‌ها و جلد مجلات پنل مطبوعاتی سوپری می‌کنم و راهم را ادامه می‌دهم تا می‌رسم به راسته پیتزا و ساندویچی‌های لوکسی که لابه‌لای‌شان بوتیک و مزون است و لباس‌ عروس‌های‌شان، عذاب عذب بودنم را نازل می‌کند. از این‌جا به بعد جاده ناهارخوران رسماً و عرفاً شروع می‌شود؛ پاتوق هر سن و سال و هر طبقه اجتماعی. دخترها، مادرها و حتی مادربزرگ‌هایی که عدد وزن‌شان را مثل سن‌شان پنهان نمی‌کنند و برای لاغر شدن، اول آفتاب و آخرهای خورشید، پیاده‌روی یومیه دارند و هم‌زمان گعده‌های فلسفی – بخوانید خاله‌زنکی – هم. ایضاً پسران و پدرانی که ماشین‌شان را حوالی پل سید مسعود پارک می‌کنند تا بعدِ ورزش جانانه‌شان، شامی هم تناول کنند در رستوران سید مسعود. دو طرف جاده ناهارخوران تا نزدیکی‌های خود جنگل، با شهرک‌های مسکونی‌ای غصب شده که برای هر آپارتمانش کلی درخت قلع و قمع شده. هم‌چین که روح لطف سهراب [سپهری] را می‌خراشد؛ "شهر، ‌رویش هندسی سیمان، آهن، ‌سنگ". تلخ‌تر این‌که اداره کل محیط زیست استان هم در کنار جاده و در دل جنگل ساخته شده! جاده در طول و عرض خودش کلی مکان دیدنی دارد؛ جنگل مصنوعی، النگ‌دره که خودش یک پارک جنگلی علی‌حده است، پارک کودکان، سینما چهاربعدی، رستوران گردان باباطاهر که اطرافش عریان شده از درخت، تپه نورالشهدا که مزار هشت شهید گمنام است و مقصد پیاده‌روی‌های همگانی و صنفی. قلیان‌‌خانه‌ها هم که بوی تنباکوهای میوه‌ای سرطانی‌شان اکثر جوان‌ها را بارعام می‌دهد به طرفین جاده تا به جای اکسیژن خالص جنگل، مونوکسید کربن راهی ریه‌های‌شان کنند. اکثر مسافرینی که از پارک‌های سطح شهر هدایت شده‌اند سمت ناهارخوران، ترجیح می‌دهند چادر و منقل‌ بیتوته‌شان را توی پیاده‌رو و زیر نور تیر برق‌های وسط بلوار برپا کنند و تا نیمه‌های شب "ها" کنند توی چای دارچینی‌شان و گپ بزنند و حظ ببرند از رقصِ پاییزانِ برگ‌ درختان انجیلی، توسکا، راش و ممرز ناهارخوران و جوجه‌های پاییزی‌شان را هم‌شُماری کنند. ناهارخورانی که در بالادستش، روستای زیارت با چشمه آب‌گرم معروفش را در آغوش گرفته. روستایی که اهالی‌اش تا یک دهه قبل با تولید و تغذیه لبنیات و سبزیجات محلی‌شان، بالای صد سال بود میانگین عمرشان. حالا اما زیارت با ویلاهایش،‌ واویلا شده. گرگان، ‌دریا ندارد [نزدیک‌ترین دریا به گرگان، ساحل بندرترکمن است که 35 کیلومتر فاصله‌اش است] اما همین جنگل ناهارخوران که هر کوه و کُتَل‌ش، مامن و ناموس کوهنوردان است، جور دریا را هم کشیده است برای ما گرگانی‌ها. از دیگر لذایذ لذیذ جاده پُر شیب ناهارخوران، دوچرخه‌ و اسکیت‌سواری است؛ به هن و هون سربالایی‌اش می‌ارزد که وقت برگشتن، اسید لاکتیک‌های ماهیچه‌ها و سموم بدن را تخلیه کنی و حَوّل حالنا شوی. جنگل ناهارخوران، کلروفیل عظیم و سمبل گرگان است. ‌نعمتی است که باید بیش‌تر توجه کرد به‌ش تا اره‌برقی‌ها و زباله‌ها، نقمتش نکنند. گذرتان اگر به گرگان افتاد چهار چیزش را فراموش نکنید؛ برگ‌ریزان پاییزش را. جگرکی‌هایش را. بازار نعلبندان و بافت قدیمش را و قیلوله بعد از ناهارِ ناهارخورانش را.

پ.ن: این یادداشت قرار است در صفحه پاتوق شماره جدید هفته‌نامه "هم‌شهری جوان" چاپ شود.

| 16 نظر
یک‌ شب آتش در گلستانی فتاد

یکشنبه ۴ دی ۱۳۹۰

آتش‌سوزی‌های پاییز و زمستان سال گذشته جنگل‌های استان گلستان، حادثه تلخی بود با حقایقی تلخ‌تر. این اتفاق نشان داد که برخی مسوولین هنوز ملتفت نیستند ارزش زیست‌محیطی منابع طبیعی را. حدود دو ماه جنگل می‌سوخت شبانه‌روز، اما مسوولین بلندپایه استان تا روزهای آخر خبر از سوختن برگ‌ها می‌دادند! این خبررسانی سیاسی که نشان از عدم درک فاجعه بود منجر به اطفاء حریق بدوی و ناشیانه شد؛ هزاران نفر از مردم بومی به صورت روزمزد به کار گرفته شدند برای مهار آتش. این یعنی اشتغال‌زایی! یعنی گُر گرفتن عمدی آتش در نقاط مختلف. نیروهای منابع طبیعی، هلال‌احمر و بسیج هم که زورشان نرسید به آتش؛ حتی با بالگردهای آب‌پاش، نه آب‌فشان. آتش آن قدر تشنه جنگل‌ها بود که عاقبت باران، عطش‌ش را خواباند؛‌ بعد از نزدیک 45 روز. مسؤولین استان حجم خسارت آتش‌سوزی را حدود سه هزار هکتار گفتند. شایعات اما، 15 هزار هکتار. آتش خوابیده بود که "دکتر علی سلاجقه"، رئیس مخلوع سازمان جنگل‌ها،‌ مراتع و آبخیزداری کشور، حرفی زد که آتش بیدار شد در جان مردم؛ "می‌خواستند منابع طبیعی را تکه‌پاره کنند اما من زیر بارشان نرفتم، زیرا این کار را خیانت به کشور می‌دانم. وزیر حتی یک‌بار هم با سازمان تماس نگرفت تا از وضعیت آتش‌سوزی در جنگل‌ها اطلاعی کسب کند".

پ.ن:
از پنج‌شنبه هفته گذشته - اول دی - آتش به جان نقاطی از جنگل‌های گالیکش و کلاله استان گلستان افتاده که گویا مهار شده. خدا کند مثل پارسال نشود.


عکس‌نوشت:

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

[آتش‌سوزی پارسال/عکس‌ها؛ ابوطالب ندری]

| 6 نظر
« 1 ... 133 134 135 (136) 137 138 139 ... 148 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...