RSS Feed
« 1 ... 131 132 133 (134) 135 136 137 ... 148 »
خیلی دور،‌ خیلی نزدیک

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰

چه‌قدر احتمال می‌دهید برخی حوادث تلخ، عیناً بازخورد گناه مشابه‌مان در گذشته‌های دور و نزدیک باشد؟؛ مثلاً مبلغی را دزدی باشیم و حالا همان مبلغ بل‌کم بیش‌تر سرقت شده باشد ازمان. یا مانع پیش‌رفت کسی در مقطعی حساس شده بودیم و حالا دقیقاً در همان برهه، چوب لای چرخ‌مان گذاشته‌ شده. یا باعث جدایی دو نفر شدیم و حالا جدای‌مان کرده‌اند از یک نفر. و خیلی "یا"های دیگر. چه‌قدر در این موارد معتقدیم خدا عدالتش را جاری کرده در حق‌مان؟ چه‌قدر ایمان داریم به "فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره / زلزال؛ 7 و 8

سندنوشت:
ببینید بنده‌خدایی برای "فصل کردن" چه سرچی کرده و رهنمون شده به بلاگ من!


تصویر کوچک شده

| 16 نظر
خانم دکتر

شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰

1
جوهر کثیف می‌کند و جواهر،‌ زیبا!

2
زرد(!)ترین تفاوت دختر و پسر این است که دخترها خیلی بیش‌تر هله‌هوله دوست دارند.

پ.ن:
دی‌شب کنج‌کاو شده بودم که دکتر مادرم هنگام تولدم کی بوده و الآن کجاست؟ زنده‌ست؟ فکر نمی‌کردم مادرم خاطرش باشد هنوز. گفت "خانم دکتر گوهرخواه". بیمارستان مسعود. الآن آمریکاست". اسامی دکترهای همه خواهر برادرهام رو یادشه و بیمارستان‌های‌شان را. کاش خانم دکتر گوهرخواه ایران بود تا می‌شد ببینم‌ش.


عکس‌نوشت:
دعوت شده‌ام شام انتخاباتی با طعم بصیرت. چه پول‌ها خرج می‌کنند. اسپانسر دارند؟


تصویر کوچک شده

| 9 نظر
هزار طریق

پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۰

سه روز قبل این کامنت را برای این پست دوست‌م "شورُش" گذاشتم؛ "وقتی این پست‌ت رو خوندم ذهن‌م رفت سمت جمله‌ای از "شمس تبریزی" در مجموعه مقالات‌ش که در "ماه‌نامه داستان" خوانده بودم اما خاطرم نبود کدوم شماره‌. همین الآن دست دراز کردم و از میان 20 جلد "داستان" یکی‌اش رو کشیدم بیرون و نگاه کردم؛‌ دقیقاً همون شماره منظورم اومد که می‌گه؛ "مردمان حیله کرده‌اند تا خود را پنهان کنند / او هزار طریق می‌کند تا خود را آشکار کند". عقل محدودیت داره، چون جزئی از کل‌ه. دل سریع‌تر از عقل می‌رسه به خدا. باور کن. هیچ‌کس جز خودت نمی‌تونه ثابت کنه خدا رو واسه‌ت. باز هم باور کن".

پ.ن:
نمی‌دونم چرا ما آدم‌ها نشدن، نبودن و نتوانستن رو به‌تر ثابت می‌کنیم؟! باور کنیم خدا شعبه داره تو دل همه‌چیز و در زمین یافتنی‌تر است تا آسمان.


ش.ن:
رمز شب را / اگر فراموش کنی / خورشیدت دیگر طلوع نمی‌کند.

| 14 نظر
زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!

چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰

هم‌کار خانمی دارم که پنج سال دیگر بازنشسته می‌شود و هنوز مجرد است. روزی گفت "شما دیگه چرا ازدواج نمی‌کنی؟ حالا ما دخترها باید منتظر بمونیم تا یکی در بزنه. شما پسرا که در هر خونه‌ای رو می‌تونید بزنید". جوابی که به‌ش ندادم این است؛ تو جامعه امروز، خیلی از دخترها در می‌زنند و خودشان را غالب یا قالب می‌کنند بر/به پسرها. خواهشاً - اگر خانم هستید - فعلاً فحش‌م ندهید در دل‌تان و تا آخر بخوانید، بعد اگر خواستید ناسزای سزاوارم بگوئید. خیلی از دخترها را دیده‌ام - چه در محیط‌های کاری چه دانش‌گاهی و چه خیابانی - که با توانایی، جدیت و اخلاق‌شان خود را "غالب" کرده‌اند بر جماعت ذکور و بدجور هم درشان را زده‌اند. آینه این قضیه هم صادق است؛ خیلی از دخترها هم هستند که صرفاً با عرضه خودشان به تقاضاهای ازدواج پاسخ داده‌اند و درها را کنده‌اند از پاشنه و "قالب" کردند خودشان را. ایضاً این داستان معتبر و مصدّق است برای پسرها.

پ.ن:
کلاً زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!

| 31 نظر
از قوچان تا خزر!

دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰

فقط دو قسمت از سریال "شوق پرواز" را دیده‌ام که یکی‌اش جمعه‌شب گذشته بود؛‌ قسمت آخرش. عباس می‌گوید "جنگ، حج منه مصطفی" و روز عید قربان، آخرین و بالاترین پروازش را انجام می‌دهد؛ بعد عملیات موفق‌ش، با گلوله‌های پدافند کمین عراقی‌ها شهید می‌شود. تلفیق این صحنه با صحنه حج و بعد خلوت همسر شهید بابایی با پیکرش در هلی‌کوپتر و این مونولوگ محشر، خیس کرد مردمک‌م را بعد از مدت‌ها؛ "زرنگی کردی عباس. منُ فرستادی خونه خدا، خودت رفتی پیش خدا".

پ.ن:
"الهام حمیدی" چهره معصومی دارد. سنگین هم لب‌خند می‌زند در نقش‌هایش. اشک‌هایش هم خیلی طبیعی و دانه‌درشت است. وقتی می‌سُرَد روی گونه‌هایش،‌ حس می‌کنی "اترک" از قوچان شروع شده و به خزر ریخته! همین است که می‌شود "هم‌سر یوسف پیام‌بر(ع)"، "هم‌سر شاه‌زاده کیان در مختارنامه" و هم‌سر شهید عباس بابایی".


ن.ن:
مهدیار معدل‌ش "خیلی خوب" شده. به عموی‌ش رفته!


تصویر کوچک شده

| 28 نظر
تایتانیک!

یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۰

ارشد که می‌خواندم خواب‌گاه‌مان تو جاده دریا بود. سه طبقه و توی شب عین تایتانیک! نیم‌طبقه سوم با دوزاده اتاق را جدا کرده بودند و اسم‌ش "لاین ارشد" بود. هر اتاقی هم یک اسم داشت. از "اتیوپی" که من هم شهروندش بودم تا "قهوه‌خانه" که دوستان آذری‌زبان بودند و همه ساعات شبانه‌روز چایِ سیگارپهلو(!)ی‌شان برقرار بود تا "بهشت" که گروه خونی‌شان مثبت بود و "نیویورک" و ... و عاقبت "سرطان" که سیزدهمین اتاق بود. وجه تسمیه‌ش این بود که چون خارج لاین بود، بچه‌ها عذاب‌شان بود که بیست متری را گز و صدای‌شان کنند. زین‌سبب،‌ از همان دور داد می‌زدند که فلانی بیا تلفن. طفلکی کارشناسی‌ها فکر می‌کردند درس‌های ما چنان سنگین است که تا صبح چراغ‌های‌مان روشن است و درس می‌خوانیم! یادش به‌خیر تاب‌ستان سال 83 که با 10، 15 نفر از بچه‌ها مانده بودیم خواب‌گاه برای اعمال شاق پایان‌نامه. عصرهایش بسکتبال بازی می‌کردیم و فوتبال. همه جمع می‌شدیم تو یک اتاق و سفره‌ چندمتری پهن می‌کردیم و ... . یکی نقل می‌کرد؛ "یک‌‌شب از سالن فوتبال برمی‌گشتیم با "الف"، بس‌ که تشنه بود اولین اتاق را داخل شد و بطری یک‌و‌نیم لیتری را از یخ‌چال برداشت و یک‌نفس نوشید. چشم‌تان روز بد نبیند؛ زهرماری بود. دوید سمت دست‌شویی و همه‌ش را بالا آورد. نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. بطری را ورنداز کردم. روی‌ش کاغذی چسبانده بودند؛ ... است،‌ نخورید"!

پ.ن:
دوران ارشدم بعد از بیست‌و‌یک ماه سربازی‌م، دومین نقطه عطف زندگی‌م بوده. دوستان مفیدی پیدا کردم و تمرین به‌زیستن. شکر خدا اکثر بچه‌های آن سال‌ها شغل و جایگاه اجتماعی خوبی دارند. همه‌شون رو دوست دارم.

| 16 نظر
با چشم‌های بسته

شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین لحظات‌م، توقف تاکسی پشت چراغ قرمز است! هم‌چین که گاهی آرزو می‌کنم کاش اصلاً رنگ "سبز" وجود نداشت. با "سبز"ی‌های سیاسی کاری ندارم ها. داشتم می‌گفتم؛ چندی قبل که غروب جمعه بارانی‌ای هم بود توی تاکسی بودم و مسیری که دو چراغ قرمز داشت به فاصله پنج‌صد متر. ضبط تاکسی از این فلش‌خورها بود که به قول راننده امواج را تا شعاع سی متر دریافت می‌کند. پشت چراغ قرمز اولی، سمت راست‌مون یک دختر تنها بود پشت رل یک ماتیز مشکی. دست‌هایش را روی پاهایش گذاشته و کاملاً تکیه داده بود به صندلی؛‌ با چشم‌های بسته. داشت رضا صادقی گوش می‌کرد؛ "من دیگه خسته شدم بس‌که چشام بارونیه ... / واسه عشق‌های تو خالی ساده مردن واسه چی ... / این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد ... / وایسا دنیا وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم". قرمز‌شمار چراغ روی 51 ثانیه بود. دختر دقیقاً لحظه سبز شدن چراغ چشم‌هایش را باز کرد و گاز را تخته. انگار نمی‌خواست پیاده بشه از دنیا! راننده که مثل من تو نخ دختره بود از تو آینه چشمک‌ی به‌م زد و گفت "خراب بود ها". هیچ‌چی نگفتم. فقط لب‌خند زدم. راننده صدای ضبط‌ش را زیاد کرد و خودش هم هم‌خوان شد با "ابی"؛ "اون دو تا مست چشات منُ خوابم می‌کنه / ذره ذره اون نگات داره آب‌م می‌کنه ...". رسیدیم به چراغ قرمز بعدی. خبری از دختر ماتیزی نبود. این‌بار افتاده بودیم کنار یک پژو 405 نقره‌ای که راننده‌ش یک روحانی بود با خانواده‌ش. "هایده" گوش می‌کردند؛ "مثل باد سرد پاییز، غم لعنتی به من زد / حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ... / آسمون مست جنونی / آسمون تشنه خونی ...".

| 25 نظر
مرغ

جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۹۰

دقت کرده‌اید آدم‌ها چه‌قدر دچار انحصار شادی و انفجار غم شده‌اند؟؛ مثلاً اگر سرزده بروید عروسی دوست قدیمی و سال‌ها ندیده‌تان، یحتمل دل‌خور می‌شود که چرا بی‌دعوت آمده‌اید. اما اگر همین دوست، داغ‌دار شده و عزیزی را از دست داده باشد و شما مطلع نباشید،‌ شاکی می‌شود که چرا در مجالس ختم نبودید و تسلابخش زخم‌ش نشده‌اید. انگاری ارج و قرب دوست کم‌تر از "مرغ"ی شده که هم در عزا می‌خورندش هم در عروسی!

پ.ن:
خیلی وقته می‌خوام بگم اما فراموش‌م می‌شه؛ رسم‌الخط دردهای خاکستری برگرفته از "رضا امیرخانی"ست. البته با کمی تفاوت.

| 10 نظر
نیتروژن!

پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰

لابد برای‌تان پیش آمده که کله سحر نتوانید دل بکنید از رخت‌خواب گرم و نرم، ‌اما چون مجبورید بروید سر کار یا دانش‌گاه یا دنبال گرفت و گیر، کلی لیچار بار خودتان کنید. چند روز قبل همین‌ شد و کلی فحش آبکی نثار خودم کردم اما عاقبت بر آمریکای درون‌م(!) غلبه کردم و پا شدم و سه‌سوت دست و رو شستم و نماز خواندم و شال و کلاه کردم و رفتم دور میدان و منتظر تاکسی شدم. برف شادی(!) می‌بارید؛ درشت و آرام. حالا مگر تاکسی می‌آمد. یک ربعی معطل شدم و خودم را سرگرم کردم با عکس گرفتن از فلکه‌ که مثل ملکه سفیدبرفی شده بود. ماکسیمای سفیدی چند متر جلوترم ترمز کرد و دنده عقب آمد سمت‌م. با خودم گفتم "لابد آدرس می‌خواد". شیشه جلوی‌ش را پایین داد و گفت "بفرمائید سوار شید آقا". دختر سانتال‌پانتالی بود. از خدا خواسته، نشستم عقب و - به قول شیرازی‌ها - سلام دادم و گفتم "من تا ایستگاه مینی‌بوس‌های گنبد مزاحم‌تون می‌شم". جواب سلام‌م را داد و گفت "می‌رم گالیکش، تا گنبد می‌رسونم‌تون". تا خود گنبد حتی یک کلمه هم حرف نزد. کل مسیر چشم‌ها‌یش به جاده بود و گوش و حواس‌ش به قرآنی که از ضبط ماشین پخش می‌شد. با این که منگ خواب بودم و ماشین،‌ گرم‌تر بود از رخت‌خواب‌م اما خوابم نبرد و زل زدم به نیتروژن برف‌ها. 53 دقیقه بعد که رسیدیم گنبد، تشکر کردم و پیاده شدم. فقط یک جمله گفت؛ "آقا دعا کن نامزدم برگرده از کما".

عکس‌نوشت:
همون فلکه ملکه سفیدبرفی.


تصویر کوچک شده

| 21 نظر
بیابون

چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۰

نگاه نکنید الآن خیلی محافظه‌کار شده‌ام و حرف‌های‌م را در لفافه می‌زنم. تو جوانی خیلی رک بودم. خیلی هم ضربت خوردم برای پرده‌دری‌ها و حرف‌های پوست‌کنده‌ام. یک روز با توپ پر رفتم توی اتاق استاد ژئومورفولوژی‌مان، دکتر اونق که خیلی هم بد اونُق بود. گفتم‌ش "آقای دکتر صبح تا شب دارید درس می‌دید و مقاله و ترجمه و پایان‌نامه. آخرش که چی؟ از اتاق‌تون برید بیرون ببینید اوضاع مرتع و جنگل‌مون چقد داغونه. مثلاً شما مدیر گروه بیابان‌زدایی هستید. پاشید نیگاه کنید، بیابون تا دم در اتاق‌تون اومده اما شما نمی‌بینید ...". دکتر که یک کلمه هم حرف نزده و حتی سرش را هم از روی مقاله بلند نکرده بود، عینکش را تا چنه‌اش کشید پایین و با نگاه همیشه سنگی‌ش گفت "برو بیرون آقا".

ز.ن:
می‌گویند "نعمت دنیا، زن و دندان بُوَد". پس بهتره یه زن دندان‌پزشک بگیرم!

| 13 نظر
دربی مردنی است!

سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۰

1
همکارم هنوز هم دمغ است و حس کار کردن ندارد و مطمئنم فقط یک چیز به قول عادل و مزدک می‌تواند او را برگرداند به زندگی و آن‌هم فقط و فقط برد استقلال است در دربی بعدی!
2
کوارتر چهارم که تمام می‌شود خوشحالم که "شهرداری گرگان" بعد از چند ماه باختن، بازی حساسی را برد تا امیدوار باشد که با بردن "آ.اس شیراز" در آخرین بازی که در خانه هم هست، تیم هشتم پلی‌آف لیگ برتر بسکتبال شود. تماشاچی‌های تیفوسی که تا نزدیکی‌های ریق رحمت، همگن و یک‌صدا تشویق کردند و سوت زدند، همین‌که از سالن خارج می‌شوند، دو رنگ می‌شوند؛‌ سرخ و آبی.
3
هواداران پرسپولیس هیچ خیال‌شان نیست که در دهه فجر سه گل خورده‌اند از تیم جوان فجر سپاسی. چون آن‌ها استقلال را برده‌اند. آن‌هم بازی دو هیچ باخته را با یک یار کم‌تر و زدن سه گل در ده دقیقه. فکر کنم حتی اگر این فصل سقوط هم کنند به لیگ یک، ‌باز هم کک‌شان نگزد. چون هیچ زنبور عسلی نتوانسته مثل استقلال سه گل بخورد در ده دقیقه!
4
این غم و شادی‌های تک‌بعدی و رنگ‌محور سرخابی عجیب تعمیم یافته به مولفه‌های دیگر زندگی و جامعه‌مان. این سیاه و سپیدها، ‌فراموش‌مان کرده خاکستری را. این صفر و یک‌ها، غافل‌مان کرده از کسر و کسری‌های‌مان. این همیشه الاکلنگ غم و شادی انگاری هرگز بالانس نخواهد شد. عجیب و غریب شده‌ایم. بخت‌مان را فقط در باخت رقیب از – فرقی نمی‌کند – هر کس جستجو می‌کنیم. حتی اگر خودمان خودباخته باشیم یا به هر کس و ناکس باخته باشیم. انگار فقط دربی مهم است. حالا دربیِ پول باشد، شهرت باشد یا زیبایی یا ... . به بد قصه‌ای دچار شده‌ایم؛ "یکی بود یکی نبود، ‌غیر از دربی هیچ‌چی نبود"! شاید اگر "فروغ" زنده بود می‌گفت "فوتبال را به خاطر بسپار،‌ دربی مُردنی است"! چنان شده‌ایم که به قولی "یک دلیل برای مرگ‌مان کافی است حتی اگر هزاران دلیل برای زندگی داشته باشیم". نه، ‌اشتباه نکنید، استقلالی نیستم. پرسپولیسی هم نیستم. فقط می‌خواهم بگویم برد و باخت، ‌همه‌چی‌مان نباشد. گاهی یک‌رنگ باشیم و هم‌رنگ جماعت، ‌نه یک رنگ! و بدانیم پیروزی ما استقلال ماست و استقلال ما، ‌پیروزی ما.

پ.ن:
هوس پیتزای قارچ و گوشت کردم؛ دو نفره.

| 26 نظر
لیلا

دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۰

"لیلا"ی داریوش مهرجویی را دیده‌اید؟؛ قصه "لیلا" را با بک‌گراند تصنیف "نیلوفرانه" علی‌رضا افتخاری فیلم "لیلا" بخوانید؛ سال 79 بود و من سال آخر کارشناسی بودم و مشغول درس خواندن برای کارشناسی ارشد که شب‌ی دوست‌م "محمد" با گریه و فریاد زنگ زد که پاشو بیا خونه من که "لیلا" پاک آبروی‌م را برده ... . "لیلا" شاعر قهار دانش‌گاه بود و چندین بار برگزیده جشن‌واره‌های ملی شده بود. شعرهای‌ ناب‌ش در نشریه دانش‌جویی دانش‌گاه - با طعم "فروغ" - دست‌به‌دست می‌گشت بین بچه‌ها. اما حیف که مشکلات اخلاقی شدیدی داشت. هم‌چین که یک‌هو شایعه شد حامله است و مسبب‌ش مجهول. همین شایعه باعث شد لیلا در عرض 24 ساعت سه بار خودکشی کند؛ قرص می‌خورد توی اتاق‌ش اما خوش‌بختانه هم‌اتاقی‌های‌ش به موقع می‌رسانندش اورژانس و جان به در می‌برد. چند ساعتی بعد خبر می‌رسد "لیلا" خودش را غرق کرده در دریای ساری که باز هم جان‌ش‌ را نجان می‌دهند؛ این‌بار غریق‌نجات جوانی کنار دریا. برش می‌گردانند خواب‌گاه که باز شبانه خودش را از طبقه دوم پرت می‌کند پایین. باز هم زنده می‌ماند اما پای‌ش به شدت آسیب می‌بیند ... . آن‌شب "محمد" را کمی آرام‌ش کردم و آوردم پیش خودم. قسم خورد که بارداری "لیلا" کار او نبوده. چند شب بعدش "محسن" آمد خونه با دفتر شعر شخصی "لیلا" و کلی درد دل کرد و اشک ریخت و باز شب بعدش، "محمد"؛ آن‌قدر خراب بودم از این اتفاقات که ناخودآگاه کز کردم کنج اتاق‌ و شروع کردم به نوشتن. بار اول‌م بود ... . دی‌شب "محمد" زنگ زد که "لیلا" هیات علمی دانش‌گاه شیراز شده و "محسن" هیات علمی دانش‌گاه شهید چمران اهواز.

نارس‌نوشت:
"لیلا" باعث شد تا نوشتن را شروع کنم. هم‌چین که دومین داستان‌ی که سال 82 نوشتم لوح تقدیر گرفت از یک جشن‌واره‌ دانش‌جویی.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


سیمرغ‌نوشت:
خوش‌حال‌م که "سیمرغ" بلورین به‌ترین بازی‌گر جشن‌واره فیلم فجر عاقبت از خاکستر "فرهاد اصلانی" گُر گرفت. آن نگاه و لحن مافیایی‌اش در سریال "راه بی‌پایان" و آن حس تمام‌فریب‌ "ابن‌زیاد"ش را در "مختارنامه" دوست می‌دارم! حق‌ش بود. سیمرغ اکبر عبدی هم خیلی نوش‌جان‌ش.

| 16 نظر
شیرکاکائو

یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰

حال‌م که خیلی بی‌حال و گرفته باشد دل می‌کنم از اتاق‌م که گرانیگاه زمین است و سر به خیابان می‌گذارم و قدم می‌زنم. شبی این‌چنین که زمهریر بود و برف، هوس شیرکاکائوی داغ کردم تا بل‌کم خنک کند داغ دل‌م را! پله‌های اولین کافی‌شاپ را رفتم بالا. سفارش دادم و گوشه‌‌ترین میز نشستم. جز من فقط دختر و پسر جوانی بودند که بحث‌شان داغ شده بود. دختر دست‌ش را با حرارت شیرکاکائوی‌ سوّم‌ش گرم می‌کرد و ورز می‌داد. پسر که مقابل دختر نشسته بود، بلند شد و صندلی‌اش را گذاشت کنار دختر و گفت "ببین، من و تو باید کنار هم باشیم نه مقابل هم". لب‌خند دختر توی بخار شیرکاکائوی‌ش حل شد.

| 10 نظر
امید

شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰

"امید" پسر هم‌سایه‌مان است. بیست و هفت/هشت سال دارد. معتاد است و گاهی دزدی می‌کند تا خمار نماند. خانه اول‌ش زندان است! گاهی که آفتابی می‌شود توی محل،‌ پدرش فی‌الفور زنگ می‌زند 110 تا مهتابی‌ش کنند در زندان! من اما می‌خواهم یک اعترافی بکنم؛ بیست سال پیش، یک روز که امید مسخره‌ام کرده بود بدجور خواباندم توی گوش‌ش. از آن موقع تا هنوز، با دیدن‌ش یاد آن بدکاره‌ام می‌افتم و مدام لعنت می‌کنم خودم را. شاید آن سیلی من نقش داشته در سیل‌زدگی افیونی "امید". خودم را نبخشیده‌ام.

انقلاب‌نوشت:
[22 بهمن؛ خون‌ها گاهی بیرون از رگ‌ها،‌ جان‌بخش‌ترند.]
شاید بگوئید دارم شعار می‌دهم باز؛ من جان و تن‌م را می‌دهم برای وطن‌م. هرچند فاصله داریم هنوز تا آرمان‌های‌مان؛‌"استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی".

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 9 نظر
عشق ممنوع

جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰

چند قسمتی از سریال "عشق ممنوع" را دیده‌ام. فارغ از سبک زندگی و فشن لباس و مدلینگ‌ و روابط آن‌چنانی‌ای که این سریال دارد حقنه می‌کند به مخاطب میلیونی - حداقل - ما ایرانی‌ها و البته موسیقی و دوبله دل‌چسب‌ش، یک نکته آموزشی خیلی کاری‌ای دارد؛ این‌که سرپرست خانواده - عدنان‌بیک - بعد هر مشکل و اتفاقی تاکید دارد که "بیا حرف بزنیم درباره‌اش". این "حرف زدن"های "دو دو"، "سه‌سه" یا خانوادگی مدت‌هاست کم‌رنگ شده در خانواده‌های ایرانی. حاصل‌ش شده همان "عقده‌ای بودن ما ایرانی‌ها که تهمینه میلانی چندباری تاکیدش کرده". من البته با دُز عقیده عقده‌ای خانم میلانی در این باره اصلاً موافق نیستم. این حرف زدن و گفتمان اما جای‌ش خیلی خالی‌ست در فرهنگ‌،‌ اجتماع و سیاست‌مان.

میلادنوشت:
[به بهانه تولد پیام‌بر نور و مهربانی]
اهل سنت رسم نیکویی دارند. شصت و سه ساله که می‌شوند به برکت رسیدن به عمر پیام‌بر(ص) ولیمه می‌دهند.

پ.ن:
پست "ملاحسن" را خاطرتان هست؟؛ بنده‌خدایی در تصدیق‌ش گفته؛ "اسم ملاحسن حاج‌محمد کمالی هست. جن داره. موکل داره. پری داره. شیاطین داره و حساب‌ش از همه ما آدما جداست. جاش تو بهشته. کسی هم که یک بار ببیندش می‌فهمه که دروغ‌گو نیست".


عکس‌نوشت:
به مهدیار قول داده‌ام اگه کم‌تر ناخن‌هاش رو بخوره،‌ باز هم جایزه بخرم واسه‌ش. ببینید دست‌های کوچک و نازش را.


تصویر کوچک شده

| 12 نظر
« 1 ... 131 132 133 (134) 135 136 137 ... 148 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...