RSS Feed
« 1 ... 131 132 133 (134) 135 136 137 ... 143 »
بلاغت بلوغ

سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰

هر گاه در فرمی جلوی مذهب‌م می‌نویسم "شیعه" دستم می‌لرزد. دلم بیش‌تر. شیعه یعنی پیرو. من اما انگار پس‌رو هم نیستم. درک عُلیایی علی(ع) حداقل‌ش، خواندن نهج‌البلاغه است. کتابی که بلوغ خواندنش باید به بلاغت رفتاری برساندم. اما ... . بگذریم. یک چیزی سال‌هاست چسبیده بیخ گلویم؛ تفاوت مذهب‌مان با هم‌وطنان اهل سنت که گویی راه اختلاف می‌پیماید و این هیچ خوب نیست. زیاد دیده‌ام میان دوستانم که احترام خلفای سنی‌ها را نگه نمی‌دارند،‌ حالی‌که آن‌ها - حداقل - حرمت می‌گذارند به خلیفه چهارم‌شان که امام اول ماست. خود امام(ع) التفات خاصی به میانه‌روی در خطبه 127 دارند؛ "درباره‏ من دو گروه از مردم به هلاکت می‌‏افتند؛ دوستی که افراط کند و به غیر حق کشانده شود [مثل فرقه سبائیّه که امیرالمومنین را خدا پنداشتند و حضرت، آن‌ها را مجازات کرد] و دشمنی که در کینه‌توزی با من زیاده‌روی کرد و به راه باطل افتاد. بهترین مردم نسبت به من گروه میانه‌رو هستند". [نهج‌البلاغه/ترجمه محمد دشتی]

پ.ن: شبکه ماهواره‌ای فارسی‌زبان "اهل بیت" هم راه ناصوابی را می‌رود که صحبت‌ش بماند برای بعد.

| 16 نظر
رجعت به هجرت

دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰

دل‌م که می‌گیرد، علاجش فقط خودم‌ هستم و بس؛ قدم می‌زنم در کوچه‌پس‌کوچه‌های بافت قدیم شهرمان [دو عکس زیر] و در دل، درد دل می‌کنم با خدایم. عتیقه‌‌گی انرژی بافت قدیم یک تر و تازگی‌ای را پمپاژ می‌کند در دل و جان‌م که فراموش می‌کنم آن‌چه/آن‌که را باید. این رجعتی است که هجرت می‌دهدم.

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پ.ن: مرحبا پسر. مرحبا بهداد؛ خوش‌حال‌مان کردی تو این بی‌دادی. علی(ع) یارت.

| 16 نظر
اسپاسم

چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰

یک اخلاق بدی دارم. شایدم بد نباشد. این‌که در اولین برخوردم - و حتی در تکرار دیدارها - حس و مخیله‌م دچار پُرکاری می‌شود!؛ پریشب وقت خواب یک‌هو تب و لرزم گرفت و سردرد. قبل‌ش تمام بدنم کوفته شده بود از پوست کندن گوسفند در سرمای شدید عید قربان. ماهیچه‌های پاهایم مثل سنگ سفت شده بود و دچار اسپاسم. معده‌ام هم. به قول دوستی "یحتمل به خاطر کله‌پاچه شبانه عید بوده". هر چه بود بدجور پنچرم کرد. صبح اول وقت با درد و خوش‌حالی‌ای[!] که تمام بدنم را مال خود کرده بود زنگ زدم به رئیسم که "سرما خوردم و اداره نمی‌آم". صبحانه را خوردم و رفتم درمان‌گاه نزدیک خانه‌مان. پزشک‌ش خانم دکتر جوانی بود. تا چهره‌ش را دیدم با خودم گفتم "این از اون سیگاری‌های تیره"! طبیبانه که حالم را می‌پرسید و شرح‌ش می‌گفتم،‌ با نگاه رقیق و سرمه غلیظ چشمان‌ش حس کردم "از یک چیزی داره فرار می‌کنه تو زندگی‌ش". این‌که با حلقه یغُر [درست نوشتم؟] تیتانیوم در انگشت نامزدی‌ و موهای تازه‌مشکین‌ و شلوار جین سنگ‌شور شده‌ش چه داستان‌ها ساختم ازش، بماند! شاید این‌ها به قول مزاحانه دوست پزشکم هذیان تب‌م باشد اما پیش آمده که برخی دوستانم بعدها تایید کرده‌اند این تخیلات مرا که درباره دیدار اول‌مان گفتم‌شان. شایدم بد نباشد این اخلاقم.

| 16 نظر
رنگ فراموش شده آدم‌ها

دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

1
همیشه سعی کرده‌ام خاکستری ببینم آدم‌ها را. اتفاقات را. دردها را. چون مرزها آن‌قدر رمزدار شده‌اند که سخت می‌شود چپ و راست، خوب و بد و سیاه و سپید را – مطلقاً - تشخیص داد. حق و باطل که بماند دیگر. اما این خاکستری که رنگ فراموش شده آدم‌هاست خود مصائب دارد؛ انگ محافظه‌کار به‌ت می‌چسبانند. هم هابیلی‌ها لعن‌ت می‌کنند هم قابیلی‌ها. آتش زیر خاکستر و آب زیر کاه‌ می‌‌خوانندت. من اما معتقدم خاکسترنگری، بینشی‌ست که هم دلیری تغییر را می‌دهدت، هم صبوری مدارا را. خاکستری، اوج رصد و مراقبت است برای مرزها. مثل خورشیدی که دقیقاً وسط تِرام شرق و غرب ایستاده؛ ظهرِ خاکستری‌ست و الله اکبر را فریاد می‌کند. نگاه خاکستری، آخرت را اول‌‌ش می‌داند و سَلَف نمی‌فروشد مزرعه آخرت را به دنیای دیگران. نه مرزها، مرموزند برای نگاه خاکستری، نه حدها محدود. اگر به بینش خاکستری برسیم و مصداق "خیرالامور اوسطها" شویم آن‌گاه در "دندان مار" مسعود کیمیایی، ‌اهل تشخیص می‌شویم، نه بدهکار خودمان؛ "یك جا هست كه باید در بری. یه جا هم هست كه باید وایسی. اما خدا نكنه جای این دو تا با هم عوض بشه كه دیگه تا آخر عمر بدهكار خودتی".

2
[عید قربانی نفْسْ مبارک]
گوسپندی نفرستاد / کارد را فشار بده / تا قربانت شوم.

| 6 نظر
حسرت ملی

جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰

رئیس‌جمهور در دیدار دیروز خود با برخی اعضای ستاد انتخاباتی‌ خود در سال‌های ۸۴ و ۸۸ در خصوص عزل منوچهر متکی گفته‌اند "متکی در هر دوره ریاست جمهوری کاندیدای من نبود، به خصوص در دور دوم، چرا که در زمان وزارت وی چهار دیپلمات به سایر کشورها پناهنده شدند". ایشان هم‌چنین گفته‌اند "آنان با رییس بانک مرکزی کاری ندارند ولی قائم مقام وی را دستگیر و به زندان می‌فرستند. وزیر اقتصاد را استیضاح می‌کنند و این در حالی‌ست‌ که با مدیر عامل بانک صادرات کاری ندارند". "من به رهبری هم گفته‌ام که اگر ثابت شود که رحیمی حتی یک ریال هم اختلاس کرده من به تلویزیون آمده و ضمن عذرخواهی اعلام می‌کنم که شایستگی این سمت را ندارم". "بنده فقط ۱۰ درصد حرف‌ها را تاکنون زده‌ام و شاید ۲۵ درصد دیگر را در آینده بگویم ولی مابقی را هیچ‌گاه نمی‌توانم به دلایل مصلحتی و حفظ نظام و انقلاب بیان کنم".[جهان‌نیوز / کد خبر: 193572]

پ.ن:
بزرگ‌ترین حسرت ملی من این است که چرا ایران نمی‌تواند از پتانسیل همه ایرانی‌هایش استفاده کند؛‌ فارغ از جناح،‌ حزب، نژاد،‌ قومیت، مذهب و ... . چرا این‌قدر حق و باطل آمیخته‌اند که تشخیص‌شان - نزدیک به - محال است؟ چرا این‌قدر افراط و تفریط؟ چرا این‌قدر نامحرم دانستن مردم؟ چرا سیاست این‌قدر سیاسْتْ؟ چرا این‌قدر اختلاف؟

| 4 نظر
امیر؛‌ کبیر یا صغیر؟

چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰

آیت‌ا... علم‌الهدی [امام‌جمعه مشهد مقدس] اخیراً به وزارت علوم پیشنهاد داده‌اند به جای "طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها" بگوئیم "طرح صیانت از خواهران". [فردانیوز / کد خبر: ۱۶۷۸۴۸] معتقدم این عنوان نوعی بار منفی را القاء می‌کند؛ مگر برادران دانش‌جو چه می‌کنند که مصونیت خواهران دانش‌جو به مخاطره افتاده؟ اگرم عنوانش را "صیانت از برادران" پیشنهاد می‌دادند باز داستان همان بود؛ فقط نوک پیکان‌ش سمت خواهران بود. آیت‌ا... علم‌الهدی پارسال در اجلاس سراسری دبیران استان‌ها و شهرستان‌های حزب مؤتلفه اسلامی در مشهد گفته‌اند "... امیركبیر، دو نفر ضد خدا و مخالف دین را در رأس دارالفنون قرار داد تا از نفوذ دین در آن‌جا جلوگیری كند و به همین دلیل سكولارسازی در جامعه سیاسی و فرهنگی نفوذ كرد ...". [آفتاب‌نیوز / کد خبر: 113456]

| 18 نظر
خوب،‌ بد،‌ شیث!

سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰

1
حرکت زشت شیث‌رضایی و نصرتی را در بازی پرسپولیس و داماش ندیدم. وصفش را اما وقتی شنیدم، حیران‌تر از گردنه حیران شدم. 500، 600 میلیون بگیری و بعد جلو چشم میلیون‌ها مخاطب ... [بیب]. با این افتضاح یاد حرف دوستی افتادم که بچه روستای زادگاه شیث‌رضایی‌ست. می‌گفت "شیث روزهای اولی که با پرسپولیس قرارداد بسته و ماشین آن‌چنانی خریده بود، در تهران جلو پای هر تریپ دختری ترمز می‌زد و تا سوار نمی‌شد، بی‌خیال‌ش نمی‌شد".

2
"زوج"های خوش‌بخت، "افراد"ی خوش‌بخت‌اند.

پ.ن:
دلم یک سرماخوردگی [به قول ما شاهرودی‌ها] مَحکم می‌خواد تا بیفتم تو رخت‌خواب و جان‌ستان کابل‌ستان رضا امیرخانی را که هدیه‌ش گرفتم یک نفس بخوانم.

| 14 نظر
معمار ویرانی

دوشنبه ۹ آبان ۱۳۹۰

همه دیکتاتورها می‌ترسند از مرگ. ‌از مردم‌شان، ‌بیش‌تر. چون پشتوانه ندارند. چون ترس است که مردم را فرمان‌برشان می‌کند. زور دیکتاتورها در عظمت‌شان نیست. در قساوت و بی‌رحمی‌شان است. هیتلر، پینوشه، صدام، بن علی، علی عبدالله صالح [حیف این صفات والا نیست که اسم یک دیکتاتور باشد؟]، مبارک و همین "معمر"، همگی معمار ویرانی بوده‌اند که عاقبت‌شان مبارک نشد. یمنی‌ها هم آخرالامر میمون خواهد شد بیداری‌شان. میان این همه ژنرال و پیشوا، "سرهنگ" معمر ابومنیار قذافی اما خاص بود. "کتاب سبز"ی نوشته در دو فصل اصول دموکراسی و اقتصادی که گویا از کتاب "فلسفه انقلاب" عبدالناصر الهام گرفته. قذافی در فصل اول کتابش می‌گوید "اگر ابزار حکومت دیکتاتوری باشد، آگاهی جامعه از انحراف قوانین و بازگرداندن آن به مسیر تنها از طریق خشونت محقق می‌شود؛ ‌یعنی انقلاب علیه ابزارهای حکومت. خشونت و انقلاب مسیری نیست که تمام جامعه در آن شرکت کند بلکه خشونت و انقلاب از سوی کسانی انجام می‌شود که ظرفیت و شجاعت اقدام و بیان اراده جامعه را داشته باشند ...". همین هم شد و مردم مخالف سرهنگ، مانیفست‌ش را معنی و اراده جامعه را تحمیل کردند به طرفدرانش. ماشاءالله شمس‌الواعظین در صفحه 99 شماره 15 ماه‌نامه "مهرنامه" نقل می‌کند "درب چادر قذافی به گونه‌ای طراحی شده بود که زمان ورود رهبران و شخصیت‌های سیاسی جهان، آن‌ها مجبور باشند کمر خود را خم کنند. این صحنه از تلویزیون لیبی به گونه‌ای پخش می‌شد که گویی شخصیت‌های جهان در حال تعظیم وارد چادر قذافی می‌شوند. زمانی که آیت‌الله خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری سفری به لیبی داشتند، ‌وقتی خواستند وارد چادر قذافی شوند،‌ با عصای خود درب چادر را بالا برده و بدون خم شدن و با قامتی استوار وارد چادر شدند. این صحنه برای رسانه‌های حاضر بسیار جالب توجه بود."

| 5 نظر
قصه عین و گاف

یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰

عشق احمد به حمیده انگاری باورمند/ پذیرش‌مند نیست در مخیله برخی دوستان. برای تکمله‌ش که مبهم‌تر می‌کند این قبیل دل‌دادگی‌ها را، قصه "ع" و "گ" را نقل‌تان می‌کنم؛ "ع" آن‌قدر این پا و اون پا کرد که "گ" تسلیم فشار خانواده شد و عروس. "ع" که تا قبل‌ش، کوه اعتماد به‌نفس بود، فرو ریخت. حالا که یک و نیم سال می‌گذرد از ازدواج "گ"، "ع" هنوز منتظر است که "گ" اگر طلاق گرفت، پا بجنباند و وصله کند پینه‌های قلب‌ش را. حتی در لفافه هم به‌ من گفته بارها که این را به گوش "گ" برسان. من هرگز چنین گافی نخواهم داد.

پ.ن:
گاهی که دیده‌بانی می‌کنم مخاطبان دردهای خاکستری را، می‌بینم بنده خدایی نشسته یک نفس کل صفحات بلاگ را خوانده. یا این خواننده [تصویر زیر] که 11 صفحه را خوانده. نمی‌دانم چیزی هم عایدشان می‌شود از دردهای خاکستری؟


تصویر کوچک شده


| 17 نظر
قصه احمد و حمیده

جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰

[قصه احمد و حمیده / واقعی]
سال دوم بودند که عاشق شدند. سال سوم عاقل هم شدند و ازدواج، انتخاب‌شان شد. انرژی‌شان را تقسیم کردند؛ احمد غرق کار شد برای پول و حمیده، غریق درس برای ارشد. حمیده قبول شد و احمد هم لیسانس گرفت و در کنارش 5 میلیون پس‌انداز. داستان یک‌هو عوض شد با ورود قهرمان جدید؛ محمود که دانش‌جوی دکترا بود شد شوهر حمیده. دو سال نگذشته بود که طلاق گرفتند. احمد که هنوز سوگ‌وار عشق حمیده بود و رصد می‌کرد احوال‌ش را،‌ معطل نکرد و بعد اتمام "عده" حمیده، بساط عروسی را برپا کرد. احمد و حمیده حالا نزدیک دو سال است که خوش زندگی می‌کنند ور دل هم. از سال 82 می‌شناسم‌شان.

| 17 نظر
آب را گل نکنیم

چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰

1
مجلس طرح سوال از رئیس‌جمهور را به دلیل از حد نصاب افتادن امضاها منتفی کرد. امضاهایی که مسلم است اکثراً با لابی و رایزنی پس گرفتانده[!] شدند. هیات رئیسه مجلس سوال از دکتر احمدی‌نژاد را در شرایط کنونی به مصلحت ندانسته. استیضاح وزرا هم که همیشه شل کن سفت کن بوده است. وقتی نماینده مردم نمی‌تواند یکی از وظایف‌ش را که سوال و توضیح از رئیس‌جمهور است انجام دهد و مردم هم به‌ندرت می‌توانند سوال‌های‌ چالشی‌شان را از مسوولین - چه حضوری چه در رسانه‌ها - بپرسند تا روشن‌فهم شوند آن‌گاه مساله‌ها و ابهام‌های تلنبار شده، فکری می‌کند مردم را و ماحصلش بغضی در گلو می‌شود و افسردگی. رسانه‌های بیگانه هم که این وقت‌ها ماهی‌گیران فوق‌العاده آب‌های گل‌آلودند.

2
عشق اگر با نفرت آغاز شود ماندگارتر است.

پ.ن:[بعد از 33 روز] باز مادر / با ترانه / می‌بارد بر جان و کاشانه.

| 11 نظر
مثل آن شب

سه شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰

1
صدایت را دیروز از رادیوی تاکسی شنیدم خانم رهروان؛ گرم و گیرا، مثل آن شب.

2
راننده تاکسی چند روز پیش، هم‌مهد‌کودکی‌ام بود.

3
عروس و دامادها، شب عروسی/دامادی‌شان،‌ خاموش می‌کنند موبایل‌شان را؟

عکس‌نوشت:
همان‌قدر که از پله برقی می‌ترسم، پله‌های ماهیچه‌ای[!] را می‌دوست‌دارم! به خصوص این پله‌ها را که عهد شبانه دارم‌ش.


تصویر کوچک شده

| 6 نظر
رنکینگ شادزی

یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰

1
امام رضا(ع) می‌فرمایند "ساعتی را به تفریحات و لذائذ خود اختصاص دهید و از مسرّت و شادی ساعات تفریح، نیروی انجام وظائف - عبادت، معاش و تفریح - را تامین كنید" [بحارالانوار / ج75 / ص321]. اما متاسفانه شادی‌های ما بیشتر از جنس لذت است تا فَرَح. لذتی که گاه مآل‌اش ذلت است. علتش، هم قصور مردم – خاصه جوانان – است هم اهمال‌کاری نهادهای متولی. با این حجم حجیم مناسبت‌های شاد ملی و مذهبی، کم‌تر برنامه‌ای داریم برای شادی‌های فُرادا و جمعی‌مان. همین است که جوان، دُخان دستش می‌گیرد و افسردگی بیداد می‌کند. نشاط، گمشده سالیان اخیر جامعه ایرانی‌ست. روزنامه ایران [8 شهریور 90] نوشته بود ((هلند بعد از باخت در فینال جام‌جهانی، ‌دو پله سقوط کرده در رنکینگ شاد‌زی کشورها اما اسپانیا با قهرمانی‌اش از پله 21 پریده به 17.))

2
خانمی که صندلی عقب تاکسی نشسته بود به دخترش می‌گفت "هزار بار به‌ت گفتم درست لباس بپوش. این آرایشی که تو کردی، پیرمرد رو هم تحریک می‌کنه".

پ.ن: برخی دوستان دوره دانشکده ساری خواسته‌اند صفحه اول شماره 18 "سحر" که خداحافظی کرده بودم رو بذارم؛ الوعده وفا. دوز نوستالوژیک‌م چسبید به آسمون.

تصویر کوچک شده

| 16 نظر
کرخه یا راین؟

شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰

[با اندکی دخل و تصرف و ویرایش]
دوستی دارم مجازی که یک خانم روان‌پزشک است و مثل خودم نسل اواسط دهه پنجاه. هر دوی‌مان هم شمالی هستیم و از سال‌های جنگ ایران و عراق فقط مارش‌های پیروزی و اخبار تک و پاتک‌ها و شهدا و گعده‌های بعد از اخبار بزرگ‌ترهای‌مان در خاطرمان مانده، نه موشک‌باران و پناه‌گاه زیرزمین همسایه. حالا اما او به سبب شغلش که طب روان‌تنی است با ترکش‌های جسمی، روحی جانبازان ترکش خورده مواجه است و گاه که بحث‌مان بالا می‌گیرد، تشر می‌زندم که چرا تو وبلاگت می‌نویسی "جنگ، مقدس است؟ / یکی زیبایی‌های جنگ [دفاع] را می‌بیند، یکی زیبایی‌های صلح." و می‌گوید "جنگی که برای دفاع ناموس‌ها بود، امروز بازماندگانی دارد که زنان این سرزمین را همراه مردان خسته‌ای می‌کند که بیمارند. همسر بیمارم از حداقل 18 بار بستری مردش در بخش اعصاب می‌گوید. مردی که حداقل 18 ماه علاوه بر سربازی در جبهه بوده و یادگارهای زیادی به همراه آورده. ریه مسموم با گازهای شیمیایی، ترکش‌های به جا مانده بر بدن و بیماری اختلال استرس پس از سانحه که موجی‌اش می‌خوانند. با مردی صحبت می‌کنم که حالا عصبانیتش فروکش کرده. چقدر خوب می‌فهمد که می‌دانم فلاش‌بک یعنی چه؟ می‌دانم دیدن دوباره صحنه‌های جنگ در بیداری عین فیلم سینمایی چقدر عذاب آور ‌است. از دانسته‌هایم و نگاهم می‌فهمد که می‌فهمم‌ش. اشک‌هایش سرازیر می‌شود و با گریه می‌گوید: به من می‌گویند موجی و خودشان میلیاردها تومان اختلاس می‌کنند". "نه نگاه سیاه مرا به جنگ داشته باشید و نه نگاه سفید خودتان را. حتی نگاه برآیندوار خاکستری‌تان را نمی‌خواهم. نگاه‌تان را شفاف و بی‌رنگ کنید." می‌گویمش "جنگ دو مولفه دارد؛ هجوم و دفاع؛ تعفن و تقدس‌ش در همین است. این آدم‌ها مثل ساحل، موجی‌اند؛ پهلوگاه آرامش‌اند. سعی کرده‌ام بی‌نگاهم[!] مثل سعید که کنار راین،‌ کرخه را فریاد می‌زد، خاکستری بماند در تِرام جنگ و صلح. اسلحه خوب است. جنگ، مقدس است؛ اگر برای صلح باشد. برای آرامش باشد. برای وطن باشد. برای ناموس باشد. برای خدا باشد". پایان بحث‌مان شعر قیصر امین‌پور است که خانم دکتر نقل می‌کند؛ "شهیدی كه بر خاك می‌خفت/ سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت / دو سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ / كه بر جنگ".

پ.ن: پدر لیلا سلمان‌پور یکی از دوستان نیک دوره ارشدم دیروز مرحوم شد. خدایش بیامرزد. فاتحه‌ای نثار روح‌ش کنید. خدا به لیلا و خانواده‌ش صبر جمیل بده.

| 21 نظر
چپ

جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰

1
[یک تجربه]
وقتی دو نفر دارن کنار هم قدم می‌زنن، معمولاً اونی که سمت چپ حرکت می‌کنه، لیدره و از نظر فکری مشاوره می‌ده به اون یکی.

2
عکس زیر را با موبایلم گرفتم؛ مامور حراست هواپیمایی در حال خواندن نماز ظهر.

تصویر کوچک شده

| 2 نظر
« 1 ... 131 132 133 (134) 135 136 137 ... 143 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...