RSS Feed
« 1 (2) 3 4 5 ... 152 »
کجایی ای شهیدهٔ خدایی!؟

سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

1. داشتم آرشیو گروه دوستان دوره ارشدم رو شخم می‌زدم که رسیدم به «صندلی داغ» یکی از دوستان که در جواب «اگه یه بمب اتم داشتی کجا منفجرش می‌کردی» حسن شریفی گفته بود «وسط کویر» و من پشت‌بندش نوشته بودم «اکوسیستم کویر رو چرا به هم می‌زنی حالا!»
2. «شهیده» اسم کم‌یابی‌ست. خود شهیده هم از آن زن‌های کم‌یاب است. خاطرم هست آن روز که نتایج ارشد اعلام شده بود، از دور که توو حیاط دانش‌کده دیدم‌ش در جواب «رتبه‌ت چن شد؟»م، چهار انگشت دست راست‌ش رو نشون‌م داد. کم مونده بود بی‌اعتناء به خطر افتادن اسلام بغل‌ش کنم!
3. دوستم بابک فرصت مطالعاتی دکتری‌اش رو اتریش بوده. می‌گفت «داشتم برای خودم دوردور می‌کردم که یک‌هو چهرهٔ آشنا دیدم توو مترو. کی؟ شهیده! کف کرده بودم. شروع کردیم مازنی صحبت کردن. اطرافیان حیران مانده بودند که «این دیگه چه زبونی‌ه؟!» شهیده آن‌جا دکترای جنگل‌داری می‌خوانده.


تصویر کوچک شده

نظر
سلطان قلب‌ها!

یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷

دوستی قدیمی پیام داده که «یادته یه بار نوشته بودی هر چی سن عقل می‌ره بالا وزن عشق می‌آد پائین؟ حالا تو با چهل‌ودو سال سن و عقل‌معاش چه‌جوری می‌خوای از قلب‌ت کار بکشی؟» جواب دادم «یادمه خبرنگاری توو دوران اوج فوتبال علی دایی درباره‌ش نوشته بود هیشکی توو دانش‌گاه صنعتی شریف قدر علی دایی از کلّه‌ش استفاده نکرده! قلب من هم هیچ اهل بازنشستگی توو دوران اوج‌ش نیست!

| 2 نظر
دختری با کفش‌های کتانی

یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷

وقتی راننده سرعت‌ش رو کم کرد فهم‌م شد می‌خواد یه تیکه‌ای به‌شون بندازه. پرچم سبزی که دست یکی‌شون بود ترانه «یه دختر تو تراس روبه‌رویی / یه شال سبزُ هر روز می‌تکونه» متبادرم کرد. به‌شون که رسیدیم، شیشه رو داد پایین و گفت «خواهر جان کفش‌ت پاره شده، هنوز خیلی راه دارین تا مشهد، اونجات پاره نشه!» دختر جوون نگاهی به کتونی مشکی‌ش کرد و بی‌که عصبانی بشه با لب‌خند گفت «چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها.» یاد دوستی افتادم که می‌گفت «ما کردها وقتی دف‌مون پاره بشه می‌گیم شهید شد!»

نظر
یادم تو را فراموش

شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷

آزاد

فراموشی در ورزش‌کاران مخصوصاً فوتبالیست‌ها تقریباً ارادی شده. نسیان، شرط لازم برای ریکاوری آن‌هاست تا برای مسابقهٔ بعدی آماده شوند. تا اسید لاکتیک ذهن مثل اسید لاکتیک ماهیچه‌ها در شود از بدن. سختی‌اش این است که فراموشی برد سخت‌تر از فراموشی باخت است. خیلی خوب است که انسان از ریشهٔ نسیان است. نسیان، اسلحهٔ انسان است. هر چند - به قول کپشن اخیر حمیدرضا ابک - اما هنوز هم عشق، مهلک‌ترین سلاح کشتار جمعی است.‌

| 2 نظر
نفرت من از جنس عشق شما نيست!

جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷

«پانته‌آ بهرام» اون‌قدر دوئیّت عشق‌وتنفّر را خوب زندگی کرده توو سریال «دل‌دادگان» که موقع دیدن مخصوصاً این قسمت‌های آخرش دچار تپش قلب و فشار خون و مآلاً سردرد و سرگیجه می‌شم. او در سریال «تعبیر وارونهٔ یک رؤیا» هم همین کرد با من. بعید می‌دونم تجربهٔ شخصی عشق تا تنفّر نداشته باشه. یحتمل خانوم بهرام هم معتقد باشه که عشق وجود داره امّا تنفّر به وجود می‌آد!
پ.ن: من رو یاد این داستان کوتاه کوتاه‌م می‌ندازه که سال 82 در جشن‌واره شعر و ادب دانش‌جویان منطقهٔ سه کشور، رتبه چهارم و شایستهٔ تقدیر شد:
دل تو دلش نبود، اين دفعه دوازدهم بود كه مي‌خواست تصميمش رو عملي كنه، اما نمي‌تونست، گويي امواج انفجار قلبش، ديوار صوتي زبانش رو شكسته بود و نمي‌تونست حرف بزنه. به هر بدبختي بود خودش رو جمع و جور كرد و رفت طرفش.
ـ خانم …، ببخشيد، مي‌خواستم بگم من خيلي وقته شما رو …
دختر، در حالي كه موبايلو تو دستاش جابجا مي‌كرد، با خونسردي و احترام گفت:
ـ اما آقاي …، من نمي‌دونم چي بايد بگم؟
پسر كه عرق‌هاي پيشانيشو تو شيشه‌هاي رنگي عينك دختر مي‌ديد، گفت:
ـ فقط يك جواب، يك كلمه.
دختر كه حالا سوئيچ ماشين هم تو دستش بود با متانت گفت:
ـ اما آقاي …، نفرت من از جنس عشق شما نيست! و بعد خداحافظي كرد و به سمت پژوي دودي‌رنگش رفت.
پسر، مات و مبهوت، سيگاري روشن كرد. معني جمله آخر دختر تو دود سيگارش گم شد، مثل آرزوهاش.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 2 نظر
این دنیا مجهز به دوربین مداربسته می‌باشد

پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷

بدترین تصمیم زندگی‌م تا حالا رو اگه بخوام شبیه‌سازی کنم، می‌شه عین این داورهایی که دقیقه نود پنالتی می‌گیرن و مست‌ومستونه پیش خودشون یقین دارن که صحیح و شجاعانه سوت زدن امّا بعد از بازی و با دیدن تصاویر دوربین‌های زوایای مختلف پی می‌برن که حق و خودشون رو تؤٱمان ضایع کردن!

نظر
هنوز آخرش نرسیده

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

مقاومت نفربه‌نفر و مساوی امشب پرسپولیس و راه‌یابی‌ش به فینال آسیا منو یاد پسرعموم مجید انداخت که توو درس فارسی و مبحث شیرین جمله‌سازی با هر کلمه‌ای، اوّل‌ش من می‌ذاشت و آخرش هستم. مثلاً «من مقاومت هستم!»
پ.ن: یادمه «بهار» سریال «زمانه» به پدرش می‌گفت «آخر هر چیزی خوش‌ه. اگه خوش نبود یعنی هنوز آخرش نرسیده».

نظر
تنگهٔ گشاد!

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

روان‌شناس رادیو می‌گفت «اگه یه مشکل سه سانتی دارین، شما سه‌ونیم سانت تحمّل داشته باشین.» اوّل‌ش یاد کریستوفر نولان افتادم که قهرمان «شوالیهٔ تاریکی»ش می‌گفت «تاریک‌ترین زمان شب درست قبل از سپیده‌دم است و من به شما قول می‌دهم که سپیده‌دم فرا خواهد رسید.» و بعدش این حدیث امام‌علی؛ «تنگ‌ترین زمان سختی، نزدیک‌ترین زمان گشایش است.»

نظر
لذّت انتقام!

سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷

من هر وقت «استرس» ازخودناراضی و جبران مافات دارم، دست‌هام این‌فرمی می‌شوند و فوراً به خودم تشر می‌زنم و فیوز اتصّال دست‌هام رو قطع می‌کنم تا به قول برانکو ایوانکوویچ «با مغز سرد و قلب داغ» بازی کنم. حسن یزدانی تا روز انتقام از تیلور، جای خالی این طلا رو مثل جای خالی دندان کشیده شده، زبان می‌زند


تصویر کوچک شده

نظر
خدا تو را کنار گذاشته برام!

سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷

حین میزان کردن سبزی کوکو به‌م گفت «پیازچه خیلی کم‌ه این روزا. به خانوم‌ت بگو قبل طبخ، یه پیاز رنده کنه توش.»

نظر
هر ده میلیون یک لاخ!

دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷

هر چی چونه‌وچک زدم، کوتاه نیومد و گفت «بخاری نیک‌کالا گرفتیا. کیفیّت یه کلمه، قیمت هم یه کلام!» داشتم کارت می‌کشیدم که به مشتری دیگه گفت «خب! شما چک می‌دی یا سفته؟» آقاهه با دستای زمخت‌ش دستی به سبیلای حجیم‌ش کشید و خیلی جدّی گفت «یه لاخ از این سبیلام گرو می‌ذارم.»

نظر
در دیزی بازه، حیای رجب کجا رفته؟!

یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷

من اگه عقد کنم، هر شب پیش زن‌م خواهم بود. چشم‌غرّه و «خواهر برادرام معذّب‌ن» هم سرم نمی‌شه!

نظر
بدون شک

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷

وقتی اسم و شماره‌ش رو روو صفحه موبایل‌م دیدم، هم ذوق کردم هم بد اومد به دل‌م. آناً دکمه سبز رو زدم و بی‌سلام گفتم «به‌به! پارسال دوست، امسال آشنا، سال دیگه غریبه!» بعد کلّی قربون‌صدقه‌رفتن گفت «اگه هنوز می‌ری اون پاتوق همیشگی‌ت، فردا ده شب.» نچکولاندم‌ش که «چی شده و چرا؟!» فول‌نیکوتین که شد، شروع کرد به بازی کردن با حبّه‌های قندون و بعد آروم زل زد توو چشمام و گفت «یادته چن سال پیش توو وبلاگ‌ت به نقل از یکی نوشته بودی زن‌ها بیش‌تر به خودکشی فکر می‌کنن امّا کم‌تر عملیّاتی‌ش می‌کنن و واسه همین ضریب خودکشی موفق‌شون خیلی کم‌تره؟ درباره خیانت‌شون هم مصداق داره؟»

نظر
خوف نکن پسر!

جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

1. اوّلین تجدید زندگی‌م رو سال سوم راهنمایی مرتکب شدم. ثلث اوّل. در درس ریاضی که دبیرش آقای مازندرانی بود. قیافه و هیکل‌ش عین‌هو آقای پتی‌بل کارتون مهاجران بود. کارنامه رو جرات نکردم به بابا نشون بدم و دو روز بعدش وقتی مامان بی‌سوادم داشت کتلت درست می‌کرد، ترسان و خجل به‌ش گفتم. اون روز تا شب لب به غذا نزدم. دو روز تب کردم و افتادم توو رخت‌خواب.
2. سال هفتادونه رتبه کنکور ارشدم شد سی‌وچهار. بیست‌وپنج نفر می‌خواستن. چهل‌وهشت ساعت هیچ‌چی از گلوم پائین نرفت.
3. اوّل صبح فردای بله‌برون، با خدیجه رفتیم آزمایش. زن‌داداش‌ش ازمون خون گرفت و بعد خوش‌حال و سوار بر ابرها خدیجه رفت مدرسه و من هم اداره. زن‌داداش خدیجه وقتی می‌بینه من تالاسمی مینور هستم، فی‌الفور زنگ می‌زنه به مادر خدیجه و ایشون هم به مادر من که «من دوس دارم نوه‌هام سالم باشن و ... .» فرداش که برادر خدیجه اومد با سگرمه‌های درهم شناس‌نامهٔ خدیجه رو ازم گرفت و رفت، سه شبانه‌روز هر چی می‌خوردم، قی ‌کردم. رفتم زیر سرم عاقبت. سال هشتادوهشت بود.
4. من مثل غدد هیپوفیز و تیروئید هستم. درون‌ریزم. به ناگهان‌پرده‌براندازی و مست‌از‌خانه‌برون‌تاخته‌ای و فاش‌گویی‌م در فیس‌بوک نگاه نکنید!
5. در بحبوحه‌های خانوادگی اما مرد اوّل‌م. با این تشابه که غذا طبع‌م نمی‌برد و این تفاوت که از پا نمی‌افتم هیچ. موقع گرفتن جواب نمونه «سرطان زبان» مامان؛ پارسال. موقع عمل آنژیوی گردن مامان؛ سال نود.
6. بازی‌گر زن سریال عقیق می‌گفت «احد فقط خاک کردن بلده، از خاک بلند شدن رو بلد نیست.»
7. مرشد سریال شب دهم می‌گفت «خوف نکن پسر! خوف نکن! پهلوونم که باشی، لوطی‌ام که باشی، بازم یه جاهایی کم می‌آری. یکی باید به‌ت بگه خوف نکن! یکی که دل لوطی‌قرص‌کن داشته باشه.»

| 2 نظر
نامه‌های تیرباران‌شده‌ها

پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷

شما هم هر وقت پست‌چی زنگ خونه‌تون رو می‌زنه فکر می‌کنین از اون نامه آورده براتون؟

| 1 نظر
« 1 (2) 3 4 5 ... 152 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

2 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 2

بیشتر...