که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

یک- بحبوحهٔ انتخابات هشتادوهشت بود. بجنورد زندگی می‌کردم. جوونای سبز جلوی ستاد مرکزی میرحسین توو خیابون شهید دم گرفته بودن که «احمدی بای‌بای!» روبه‌روش، دقیقاً مقابل‌ش و اون‌طرف خیابان، مشغول اقامهٔ صلاة مغرب‌وعشاء بودن توو مقرّ مرکزی محمود احمدی‌نژاد که هم‌کف یه ساختمون سه‌طبقه در حد نازک‌کاری بود.
دو- حراست‌مون من رو خواست، در اتاق‌ش رو بست و گفت «کارت بازرسی همه اومده الّا واسه تو. می‌گن توو ستاد موسوی رؤیت شدی و ... .»
سه- احمدی‌نژاد به مثابه شهید رجایی خوب کار کرد برای اقشار ضعیف. به‌نظرم سال هشتادوهشت، تقلّب نشد. تخلّف شد؛ کم هم نه؛ توزیع اقلام غذایی بین روستائیان و شهرهای کوچک. پرداخت هزینه‌های معوّق خیلی از مکان‌های مذهبی به‌ویژه مساجد مناطق اهل سنّت مثل روستاهای رازوجرگلان بجنورد و ... .
چهار- لنگ ظهر بیدار شدم و ناشتا برگهٔ سفید رو انداختم توو صندوق و برگشتم خونه و فتانه گوش کردم؛ «توو آسمون عشق‌ش فکر بال و پر کنم / واسهٔ روز مبادا اسمشو از بر کنم ...»
پنج- قاطبهٔ مردم، استان‌دار سابق رفسنجانی را بر خود هاشمی اصلح دانستند، بر نخست‌وزیر امام هم، ارجح.
شش- احمدی‌نژاد حالا به قول محمّد قوچانی «راستی‌ست که از دندهٔ چپ برخاسته!» به‌نظرم باز بهتر از دایورت کردن به بیضهٔ چپ است!
هفت- کاش این‌قدر حق‌وباطل، محلول نشده بود. کاش شیفتگان خدمت، نردبان تشنگان قدرت نمی‌شدن.
هشت- هنوز هم گاهی که کالای سبزرنگ می‌خرم، لب‌خندانه به فروشنده می‌گم «همون سبز میرحسینی!»

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۸} - {۶} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

9 کاربر آن‌لاين است (8 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 9

بیشتر...