تخته تو، ورطه تو، ساحل و طوفان همه تو

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۸

یک- یک هم‌سایهٔ بلوچ داشتیم. همه خانواده سیاه‌طور. عروس تازه‌شان اما سفیدپوست بود. سفید بلور ها! به قول مامان خدابیامرزم «قمیس» بود. چو افتاد که «به‌شان انداخته‌ن!» شوهرش به شش ماه نکشید که – شاید شبی که ماه کامل شد – با چاقو قصّابی‌اش کرد!
دو- وقتی فائزه (الناز شاکردوست) از تهران برگشت تا عازم پاکستان شود، به شوهرش گفت «چرا ریش گذاشتی؟» عبدالحمید جواب داد «از غم دوری زن‌وبچه‌م.» ریش اما ریشه داشت. در خاک نه. در خوک! یاد دوره ارشد افتادم که دختری وقتی قاطی کرد با دوست‌پسرش، فردایش آرایش «بیا منو فلان کن» کرد توی دانش‌کده با شلوار یک وجب بالای مچ و ... . با «تغییر» آرایش خواست «ثابت» کند آلایش آن الدنگ را. خودش اما به ورطه افتاد. تختهٔ نجاتی هم نبود.
سه – عبدالحمید وقتی دستور قتل فائزه را با رمز «امیرت به‌ت دستور می‌ده!» دریافت کرد، کلی کلنجار رفت با خودش؛ عشق، مادر بچه‌هایش، برادرجان‌ش عبدالمالک، انتحار و سربریدن با عشق و ایمان! جندالله! و ... . وقتی در سکانس آخر، فائزه را با دستان خودش آرایش کرد و با ذرّه‌بین، لب‌ها و چشم‌هایی را که به قول خودش «سگ داشت» خیلی اروتیک استهلال کرد، مستاصل رفت بیرون. سیگارش را نصفه پرت کرد و سریع برگشت و بالشت و تق! یاد فیلم نفرت افتادم؛ «نذار به چیزی وابسته شی که وقتی توو مخمصه‌ای، نتونی طی سی ثانیه رهاش کنی.»
چهار – یک روایت تاییدنشده‌ای – و به نظر خیال‌بافی - شنیدم از ماجرای به‌دام‌انداختن عبدالمالک ریگی وقتی از دبی عازم قرقیزیستان بوده؛ «ریگی بعد دست‌گیری وقتی برخی ماموران امنیّتی را می‌بیند به‌اندازه ماشین لباس‌شویی کف می‌کند!؛ زن‌های مینی‌ژوب و ... .»
پنج- چرایی و چگونگی لذّت کشتار برای تکفیری‌ها را باید در این جملهٔ عبدالحمید به فائزه پی‌جور شد؛ «وقتی گریه می‌کنی، چشمات خوشگل‌تره!»
شش- توی یه سکانسی عبدالحمید مانع از قربانی کردن می‌شه و روو به فائزه می‌گه «اینا (یه خونواده عشایر بلوچ) همین یه بز رو دارن و می‌خوان به خاطر ما سر ببرن.»
هفت- قشنگ‌ترین «تیتر»ی که فردای اسارت عبدالمالک خواندم در سال هشتادوهشت، از احسان ناظم‌بکایی بود؛ «ریگی که از پا در آمد!»
پ.ن: بعد از بیست‌وسه سال رفتم سینما!


تصویر کوچک شده

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۵:۱۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۹:۲۱
 نظر
بند چهارم. اخرین جمله اش رو شفاف سازی کنید . به قولی بازش کنید .نبفهمم زنگیدین؟به همونی که گفتم.
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۹:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۹:۲۲
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11439
 پاسخ به نظر
در همون حد که گفتم کفایت می‌کنه! ؛) . خیر؛ من از درون زنگ زدم دیگه! :)))
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۲۱:۳۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۳:۴۰
 نظر
لطفا زنگ بزنید . به نظرتون ضحی و سلمان بابای زنگ زده می خوان ؟ نمیخوان .پس زنگ بزنید لطفا .گوش بدین لطفا .
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۳:۴۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۳:۴۰
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11439
 پاسخ به نظر
خیر. اصرار نکنین لطفاً؛ مرسی!
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۱۸:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۲۱:۴۱
 نظر
اوکی . تا حدودی مشخص شد یه بعدی از شخصیت تون که میتونم بگم دوس داشتنی نیس . انعطاف ناپذیری منظورمه.
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۲۱:۴۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۲۱:۴۴
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11439
 پاسخ به نظر
کلاً در مقابل تغییر، مقاوم هستم؛ متاسفانه!
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۱۹:۱۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۲۱:۴۲
 نظر
اینم بگم برم قرار شد یه مدت با یه همکار جدید جوان آقا که دکترای حقوق داشت که 5 سال هم از من کوچکتر بود و متاهل و هر دو رو من میدونستم و اون نمی دونست به صورت تیمی کار کنیم و من باید روزی دو یا سه بار می رفتم اتاقش و به خاطر سر و صدا در بسته بود. که یه بار مجبور شدم سه بار برم .بعد از اینکه شاکی شد چرا شما تو جلسه جواب اون آقایی که دعوات کرده بود رو ندادی گفتم حدیث داریم ستیزه مکن هر چند حق با تو باشد .زل زد توی چشمام و گفت شما که حدیث دوس دارین حدیث داریم بودن زن و مرد نامحرم تو یه اتاق هم درست نیس. فکر کنید من با چادر و روسری چه حس تحریک کننده ای دارم ؟ جمله بالا عین عبارتی بود که گفتم بهش. از فردا شد یه آدم دیگه نمیگم خوش و خندون نه یه ادم دیگه . انگار از خواب بیدار شد و چقدر خوشحالم بابت اون تاثیری که گذاشتم روی اون آدم.ولی به قول دوستم چشمای تو خراب می کند هزار شهر آباد را حتی اگر با روسری گلدار و چادر باشی قد بلند رعنا
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۲ ۲۲:۲۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۳ ۵:۲۸
 نظر
نمیزارین که .یه بابایی رو میشناسم شما اگه تغییر نکنید هفتاد و پنج بشین میشین شبیه اون که خدا نکنه بشین خصوصیاتش خونشون هنوز از اون کرکره های فلزی قدیمی بود از اون هاست ادم جرات نمیکنه تو خونشون بشینه سقف در حال ریختنه دستشویی 50 ساله تو حیاطه و دستشویی داخلی رو کور کرده بودن که با دعوا و جر و بحث بچه ها تازه داخلی باز شد خانمش دوس داره تغییرات بدن اما به شدت مقاومت میکنه. خلاصه بگم همشون ازش فراری هستن چون بیست و چهار ساعته نشسته و قران می خونه فقط دو ساعت میره راه میره . به نظرم تو شرایط تغییر کردن خوبه چون یه وقتایی قربانی میشیم. ببخشید ولی به نظرم با اون اتفاق شما یه کمی زمان بیشتر ببرین که طبیعیه .
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۳ ۵:۲۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۳ ۵:۲۸
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11439
 پاسخ به نظر
هر کی بنا به جزئیات زندگی خودش، به‌ترین تصمیم‌گیر و مصلحت‌اندیش خودش‌ه.
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۵ ۱۸:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۵ ۱۹:۳۲
 خطاب به شاخه
بابا عجب گیری دادینا......بنده خدا نمیخواد زنگ بزنه....بعد بهشون انگ عدم تغییرپذیری میزنین و داستان سرایی میکنین؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!11 ببخشیدا ولی صبر اقای محبی در این زمینه ستودنی بود من که پیاما رو میخونم و مخاطب شما نیستم عصبی شدم از اینهمه اصرار بی منطق.....
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۵ ۲۲:۳۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۸/۳/۲۶ ۶:۲۰
 نظر
عزیزم خونسردی خودتو حفظ کنید لطفا. اولا که خودشون با لحن تاسف اقرار کردن که در مقابل تغییر مقاوم هستن دوما شما که نمی دونید داستان چیه لطفا عصبانیت تون رو برای خودتون نگه دارین .آتیش بیار معرکه نشین لطفا.
پاسخ
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۵} + {۸} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

8 کاربر آن‌لاين است (8 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 8

بیشتر...