او یک فرشته بود

یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷

هشدار!: دوستانی که از «جن» هراس دارند، نخوانند لطفاً!
1. خانه‌ام زیرزمین بود. هال و پذیرایی و خواب یک‌سره. توی محله قدیمی «شترخانه». بجنورد. تنها زندگی می‌کردم. نیمه‌شبی سرد و گداکش که پتو را مثل زن بغل کرده و چونان مار دورم خودم پیچیده بودم، جن‌ی آمد سراغ‌م. تقلّا می‌کرد پتو را کنار بزند. هی من بکش هی اون جاکش بکش. قشنگ فیزیکی حس‌ش می‌کردم این مسابقه پتوکشی را!
2. آخر شب بود. داشتیم از جادّهٔ مرزی مراوه‌تپه برمی‌گشتیم سمت گنبد. مشغول بحث درباره مصوبّات جلسه‌مان درباره قرق‌بانی مراتع عشایری بودیم. راننده 120 تا را می‌رفت. یک‌هو کنار جادّه یکی را دیدیم هم‌قد تیر برق! مانند بلوچ‌ها لباس یک‌سر سفید پوشیده بود. انگار که مسافر باشد، دست بلند کرد. من که شلوارم سنگین شده بود! راننده 140 تا را پر کرد! تا پنج دقیقه همه صمٌ‌بکم بودیم. یخ ترس‌مان که تصعید شد، زبان‌ها باز شد؛ «چی بود؟» «جن بود نه؟!» یکی از هم‌کاران گفت «این منطقه بیابونی، جن زیاد داره. یه بار که رفته بودم به پیمان‌کار یکی از طرح‌های عمرانی سر بزنم، تعریف می‌کرد که این‌جا یکی هر روز موقع استراحت ما می‌آد سنگ می‌زنه و در می‌ره. اوّل‌ش فک کردم از بچه‌های بومی هستن که کرم دارن اما یه‌روز ناغافل تایم سنگ‌زدن جلوش سبز شدم؛ موجودی بود نیم متری اما با دست‌های سه متری که زمین را جارو می‌کرد. تا مرا دید قلوه‌سنگ را انداخت، تا بناگوش خندید و به‌دو فرار کرد سمت کال‌شور.»
3. یکی از هم‌کاران‌م چند سال پیش می‌گفت «یک جنّ زن، نیمه‌شب آمد سراغ‌م و تا ارضای‌م نکرد، ول‌‌م نکرد!»
4. سال 90 بود فکر کنم. یک پست‌ی نوشته بودم توی وبلاگ‌م درباره «ملّاحسن کمالی» که جن مسخّر دارد و از آینده و گم‌شده و نیمهٔ گم‌شده و ... خبر می‌دهد. از اقصی‌نقاط ایران و حتی خارجه می‌رفتند سراغ‌ش. هم‌چین‌که به سبب ازدحام، خیلی‌ها مجبور به بیتوته می‌شدند. پسرهای قولتشن و باقی مردم روستا هم از این فرصت گردش‌گری سودِ استفاده(!) را کردند و با اجارهٔ خانه‌ها و کبابی و قهوه‌خانه و ... در کنار صفا، رونق دادند به قلعه‌‌شان. این پست، پربازخوردترین مطلب «دردهای خاکستری»‌م شده بود. بالای 700 کامنت و شماره تلفن و ... . تا این‌که با تهدید و ارعاب ای‌میل‌ی مجبورم کردند حذف‌ش کنم. با این‌حال سند ارجاع وبلاگی به آن پست‌م را گذاشته‌ام همین‌جا.
5. پارسال که توی گروه دوستان «بادله» بحث جن شد و من هم این‌ها را روایت کردم در کنار خاطرات حسن شریفی از نخل‌ستان‌ش و وُیس‌های موسیخ‌کن بهزاد و الباقی، آخر شب‌ش توی رخت‌خواب، یکی آمد پیشانی‌ام را بوسید و رفت. قبل‌ش قشنگ گرمای‌ش را حس کردم!


تصویر کوچک شده

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
351
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۷/۴/۲۰ ۱۸:۱۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۷/۴/۲۱ ۱:۰۴
نه خیلی خجالتی برای حرف زدن
عضویت از: ۱۳۹۵/۳/۲
از: قم
پیام: 23
 احضار
تابستان ها خونه ی مادربزرگ اتراق می کردم. آن سال هم همه چیز امن و امان بود،مثل اول فیلم های ترسناک که همیشه روز هست و خنده و تفریح و ....تا اینکه همسایه شان بنایی اش شروع شد،از ان پیرزن های همیشه مو قرمزِ خانه گربه ای...شروع فیلم با اوردن اثاثیه و اسباب خانه ی پیرزن همسایه به یکی از اتاق ها شروع شد،که بیشتر شبیه عروسک انابل بودن تا اثاثیه... فردای اون روز درِ یخچال بسته نمی شد،قفل اش کردیم باز شد،دبه ی اب گذاشتم چپه شد و باز شد!خلاصه اولش اینجوری کرم ریختن تا اینکه شب از خونه رفتیم بیرون خونه ی عمّه.صبح که اومدیم به تعداد دو نفر بشقاب و قاشق و لیوان و کاسه کف اشپزخونه ولو و هرچی توی یخچال بود توی لیوان و کاسه همزده بودن...از بعد از ظهرش بود که خونه تمیز شد دوباره کرم ریختن هایشان شروع شد،در یخچال باز می شد،دبه ترشی می اومد بیرون،قاب عکس از سینه ی دیوار کنده میشد یه دور روی هوا پرواز می کرد شپلق می اومد پایین...تا دوماه همین ماجرا برقرار بود .شده بود فیلم "احضار"...یکی از اقوام جن گیر اورد.رفت توی زیر زمین،از اون زیر زمین هایی که حمام دارد!به گفته ی ایشون ما دوتا جن داشتیم،اما با انها صحبت کرده بود و کار آنها نبوده...ظاهرا غریب امده بودند و فقط می خواستند بازی کنن...بنّایی که تمام شد،انابل ها که رفتند داستان های جنب بازی هم تموم شد،اما هیچ وقت جرعت تنها موندن توی اونجا رو دیگه نداشتیم.... خلاصه که محبی حان من نترسیدم یکم ترسناک تر بنویس...
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۷/۴/۲۱ ۱:۰۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۷/۴/۲۱ ۱:۰۶
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 10957
 پاسخ به احضار
چه جالب بود! ای‌ول! بازم می‌گم؛ خیلی خووب می‌نویسی‌ها. می‌ترسم خیلی غور کنم توو این قصّه‌ها، باز بیان سراغ‌م! ؛)
پاسخ
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۵} + {۸} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...