بارانک

شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

1. من تنها پسر ورودی ارشد هشتادویک رشته‌مان بودم. چهار نفر دیگر دختر بودند. بیش‌تر کلاس‌هایمان توی هرباریوم برگزار می‌شد و اغلب درس‌هایمان هم با زن و شوهر معروف دانش‌کده بود؛ خانم دکتر شکری و دکتر صفائیان. کلاس‌های‌مان، صبحانه و ظهرانه و عصرانه درسی بود! هم‌دیگر را به اسم کوچک صدا می‌کردند. آقای دکتر دشمن کامپیوتر بود. می‌گفت «اکولوژی رو که نمی‌شه فرموله کرد». می‌گفت «محبی برو پیش مریم، من سر درنمی‌آرم». خانم دکتر شکری هم وقتی گیر می‌کردیم توی مقاله‌ای، ارجاع‌مان می‌داد به «نصرت». یک صبحی که داشتیم ساقه‌طلایی با چای می‌خوردیم حین درس، دکتر صفائیان گفت «بذار من یه چیز واسه‌تون بیارم». رفت و با آلبوم برگشت. عکس‌های دوران دانش‌جویی‌شان با خانم دکتر در فرانسه بود. توی عکسی که داشتند وسط مرتع نمونه می‌گرفتند اشاره‌ای با دخترک کوچکی که کول مریم بود کرد و گفت «این بارانک‌ه. الآن تخصص اطفال می‌خونه». اسم دختر دیگرشان که دوران ارشد من در ساری، دانش‌جوی کارشناسی بود و حالا دکترای مرتع‌داری‌اش را هم تمام کرده و هیات‌علمی دانش‌گاه شیراز شده «روجا»ست. هر دو اسم درخت است. پسر ندارند.
2. توی راه بیمارستان آن‌قدر سربه‌سرش گذاشتم که از خنده اشک‌ش درآمد؛ «عملیّلات دماغ‌المبین!» «با اضافه‌ش می‌تونی یه هیات رو آب‌گوشت بدی!» «آسمان‌خراش رو کوبیدی تا ویلایی بزنی!» و ... . تازه دکترش می‌گفت «با این دماغ‌ت من از کت‌وکول می‌افتم!» آبجی‌زهرا از وقتی دماغ‌ش رو عمل کرده، بعد هر مهمونی سریع یه تخم‌مرغ می‌شکونه و می‌گه «چشم‌م کردن!» به‌ش گفته‌بودم «پس عامل کم‌بود و گرونی تخم‌مرغ و تجمّعات و اغتشاشات دی‌ماه تو بودی!» دنبال‌م کرد!
3. منشی که رسید «پوز» را دست‌م داد دچار «پاوْزْ» شدم! به اسم دکتر «بارانک صفائیان» بود! به آبجی‌زهرا گفتم «از دکتر محمّدی بپرس نسبت دارد با خانم‌دکتر صفائیان؟» روی‌ش نشد.
4. عکس را اخیراً یکی از دامادهای آقا و خانم دکتر گذاشته توی پیج فیس‌بوک‌ش. عیدگردی در ساری. تا دیدم دکتر محمّدی را شناختم. بارانک در یمین عکس ایستاده و روجا در یسار؛ کنار آقا و خانم دکتر.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۶} + {۶} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...