چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶

1. «ولنتین» مرا یاد «پ» می‌اندازد. وقتی کادوی‌ش را باز کردم شوکه شدم! هر چی زده بودم، پرید!؛ «شازده‌کوچولو»، «جاناتان، مرغ دریایی» و «مو»! آره! مو! قسمتی از موی بافته‌شده خودش بود. به همان رنگ خرمایی که از گوشه سمت چپ مقنعه‌اش زده بود بیرون. به برّاقیّت گوش‌واره‌ها از لابه‌لای تار و پود مقنعه‌ و چادرش.
2. «پ» تنها، شاید هم اوّلین کسی بود که فهمیده بود من «سین» را نمی‌توانم خوب تلفّظ کنم. مخصوصاً موقع «سلام» کردن.
3. مهرماه هشتادوچهار بود. به پیش‌نهاد «شیدا» «ورودی‌سلام» را تیتر یک و تک جلد کردیم. مخالفت دیگر اعضای شورای تیتر را «وتو» کردم. سرمقاله آن شماره «سحر» را هم خودم نوشتم. با خط خودکاری. دو سه روز بعد از «شماره 16» سحر، ای‌میل‌ی به‌م رسید. با کلّی هندوانه! خرکیف شده بودم. تشکّر کردم. پنج دقیقه نشد که «پ» دوباره ریپلای کرد؛ با شعر «کاش باد بیاید / ببرد روسری‌ات را / و مرا»ی مسعود کرمی، عشق کرده بود. نوشته بود «می‌شه همو ببینیم؟»، قرار گذاشتیم. «تلکا»ی خیابان قارن ساری. شیش عصر یک روز خیلی ابری.
4. «پ» عاشق «میم» بود. دوست‌پسر دوران پشت کنکورش. «گیاه‌پزشکی» می‌خواند. «میم» هم «مهندسی صنایع». «پ» شاعر بود و نقّاش. در جواب «اگه من و میم به هم نرسیم چی‌کار کنم؟ بعد اون دیگه هیشکی دوس‌داشتنی نیست»ش، بی‌که نگاه‌ش کنم، گفتم «به قول آن مامور امنیّتی «به رنگ ارغوان» حاتمی‌کیا «مَن عَشِقَ، فكَتَمَ و عَفَّ، فماتَ، فَهُوَ شَهيدٌ.»
5. نشسته بودم قسمت آخر «مدار صفر درجه» را می‌دیدم. اتاق پر از دود شده بود. سکانس پایانی و تیتراژ و صدای علی‌رضا قربانی که به نازی نشستن لیلی به محمل بر ترانه محشر افشین یداللهی نشسته بود. اس‌ام‌اس آمد. ایرانسل بود؛ «س‌ل آقای محبی! من و م... امروز عقد کردیم. چه‌قد خوب که حبیب و سارا هم به هم رسیدن. به قول شما اگه نمی‌رسیدن این عشق بود که متضرّر می‌شد.» تبریک گفتم و نوشتم «پس عشق دایناسور نبود و منقرض نشد! :)». فردایش، موهای بافته‌اش را با احترام چال کردم.

تصویر کوچک شده


صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۵:۰۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۴
 بی معنی
بی معناس این روز برای من ...نمی دونم چرا... سلام...حالتون خوبه؟؟؟ دلتنگتون بودم...
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۶
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11089
 پاسخ به بی معنی
به‌به! سلام. ممنون خوب‌م. ارادت. هم‌چنین. به نظر من که ولنتین جزو رسوم وارداتی خوب‌ه؛ منهای افراط‌ش البته. نکوداشت عشق و دوست‌داشتن به هر بهانه‌ای نکوست.
پاسخ

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۲:۰۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۷
 نظر
ای جااان باورم نمیشه این شعر تیتر یه نشریه شده باشه.خوبه کمیته بهتون گیر نداده. اعصاب پسرا رو ریختین بهم. من موهام بلنده وقتی کش موهامو باز می کنم جلوی اینه و یه دفعه موهام می ریزه رو شونه هام و روی صورتم خیلی عشق می کنم. زن بودن با همه سختی هاش ماهه عشقه نازه. خداجونم ممنونم که منو زن افریدی.
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ۱۳:۵۷
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11089
 پاسخ به نظر
به‌مون که گیر زیاد دادن؛ در حد حراست مرکزی و حتی تا پای یک ترم تعلیق!
پاسخ
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۲} - {۰} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

3 کاربر آن‌لاين است (3 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 3

بیشتر...