مسخره نمیر!

سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶

آزاد

1. «مَمّد مرادی» کوتاه و لاغرمردنی و نی‌قلیون بود. امّا پول‌دار و نیکوکار. نان‌وایی داشت و کلّی زمین کشاورزی. یک روز آمد به تماشای گل‌کوچیک ما. یک ساعتی فقط نظاره کرد بازی‌های هفت‌دقیقه و پنج‌تیم‌ه ما را. بعد حسین شربت، سانی، احد قزاق، جواد فردی، محمود وحش و غلام خوش‌دل را دور خودش جمع کرد، یک چیزهایی گفت برای‌شان و بردشان. بعداً فهمیدم که برای همه‌شان کفشِ چمن و لباس خریده و دعوت‌شان کرده به تیم «به‌سازان». امتیازش را تازه خریده بود. از لیگ دسته‌دوّم استان. «مَمّد مرادی» چند سال بعد دخترش را که دوست صمیمی سبزهٔ مزبله محل بود، به پیش‌نهاد خودش داد به غلام خوش‌دل که مثل «محمود وحش» قولتشن و بزن‌بهادر محل بود. «مَمّد مرادی» سه سال بعد خیلی تصادفی امّا فجیع کشته شد. رفت زیر غلطک‌ی که داشت آسفالت داغ را می‌کوباند. بعدِ «مَمّد مرادی» محمود وحش دوباره آسمان‌جل شد و دو سال بعدش با طناب دار کشیدندش بالا. غلام خوش‌دل هم معتادِ لبِ جوب! «سانی» اما ذخیره سیّدمهدی رحمتی شد توی تیم ملّی نوجوانان.
2. یک بانک صادراتی بود توی محله سه‌راه‌میرعبداللّهی گرگان. مثل نود درصد بانک‌صادرات‌های الآن، سر دو نبش بود! یک کارمندش خیلی خوش‌رو و کاری بود. یک روز پیرمردی وارد بانک می‌شود، بسته صد تایی صد تومانی‌هایش از دست‌ش می‌افتاد. تا خم می‌شود که برشان دارد - گلاب‌به‌روی‌تان - بادی ازش در می‌رود. کارمند خوش‌رو که مشغول هورت‌کشیدن چای دبش بوده، با دیدن صحنه، حین خنده، قند، می‌پرد توی نای‌ش و فاتحه مع الصلوات!
3. خدا یک روز باید جواب بدهد. باید جواب مردن‌های مسخرهٔ برخی خوب‌ها را بدهد.
4. من که دوست دارم یک روز بارانی «تیرباران» شوم. مثل «سرگرد فتاحی» سریال «مدار صفر درجه». شما را نمی‌دانم.

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۹} - {۳} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...