وحشی!

جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۶

1. سال هفتاد و دو بود. یک روز داداش‌اصغر مرا با خودش برد دانش‌کده‌شان. دانش‌کدهٔ هنرهای زیبا دانش‌گاه تهران. تا مرا ترغیب کند به بهتر درس خواندن. داداش دانش‌جوی گرافیک بود. همان ورودی در اصلی دیدم دو دختر با لباس کار دارند نجّاری می‌کنند! مثل ایرانی‌هایی که اوّل‌بار پا گذاشتند به فرودگاه کشور اروپایی، فقط محو تماشا بودم؛ به قول سهراب «من هیچ، من نگاه!» داخل سالن که شدیم همه جفت بودند؛ دختر و پسر. دوربین‌ها روی دوش. تیپ‌ها عجیباًغریبا. موها میرزاکوچک‌خانی! رفقای‌ش را به‌م معرفی کرد. فقط مژگان شجریان را خاطرم هست. دختر استاد که آن مقطع موسیقی می‌خواند.
2. توی نوجوانی داداش به‌م خوش‌نویسی یاد می‌داد. سر سوزن ذوق‌ی هم داشتم. بعدتر مرا با دوست‌ش که پارچه‌نویس بودآشنا کرد. آقای نیک‌پیام که یک زن خوش‌گل یک متر و نود سانتی هم داشت. وقتی داشتم با قلم‌مویش روی پارچهٔ مشق‌ی، مشق می‌کردم گفت «رجب‌علی! این قلم‌موها اگه مث من زیاد باهاشون کار کنی، دست‌ت رو وحشی می‌کنه و دیگه نمی‌تونی مث سابق با قلم‌نی بنویسی.»
3. هر از گاهی مثلاً سه‌چهار ماه یک‌بار گوشی را دست‌م می‌گیرم و به یکان‌یکان کانتکت‌هایم زنگ می‌زنم. حالا نه به هر چهارصد شماره. در حد حال‌واحوال و چاق‌سلامتی. تا این حجم نوشتاری وبلاگی، ای‌میل‌ی و تلگرامی، وحشی نکند مرا. صدا اصلاً یک چیز دیگری‌ست. تُن صدا مثل تُن ماهی انرژی دارد! بی‌جهت نیست که خدا بعد از آفتاب «روز اوّل» و «دریا»ی روز دوّم، روز سوّم خلقت «صداها» را آفریده و فروغ هم اعتراف کرده که «صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند.»

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۹/۲۵ ۱۷:۱۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۹/۲۵ ۱۹:۴۸
 م.ش
چه جالب پس هنرمند هم هستید منم دیشب با تلفن ثابت بعد از مدتها به تلفن ثابت دوستم زنگ زدم یادش بخیر...
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۹/۲۵ ۱۹:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۹/۲۵ ۱۹:۴۸
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 10925
 پاسخ به م.ش
کار نیکویی کردین.
پاسخ
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۳} + {۶} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...