شیر مادر حلال‌ت باشه!

دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

یک: با «حسین» از دبیرستان رفیق بودم. از کردهای مهاجر عراق بود. کارت سبز داشت به جای شناس‌نامه. خجالت می‌کشید وقتی دبیرها اسم‌ش را «حسین حمید حسن» تلاوت(!) می‌کردند. حسین حالا چند سالی می‌شود مهاجرت کرده به اصل خویش. شده هیات‌علمی دانش‌گاه «دهوک» اقلیم کردستان. با «جُوان‌خورشید» ازدواج کرده، یک دورگه کرد-عرب که پدرش دندان‌پزشک و مادرش جرّاح زنان است. خانم‌ش هم هلند معماری خوانده. روزی که داعش حمله کرد به عراق، حسین پنجاه کیلومتری آن‌ها توی یک سمینار علمی بود.
دو: حسین بارها گفته «بیا این‌جا چند روزی بمان. بعدش هم می‌برمت کربلا زیارت». دروغ چرا؟!؛ من از داعش می‌ترسم. از این‌که سرم را بیخ‌تابیخ ببرند و بذارند روی سینه‌ام.
سه: هم‌کارم اسم نوشته بود که برود سوریه برای جنگ. کلاس توجیهی هم رفت. نرفت امّا عاقبت. امروز مُقُر آمد که قصدش این بوده که بعدها از مزایای جان‌بازی‌ احتمالی‌اش(!) منتفع شد امّا با دیدن ویدیوی شهید حججی، غلاف کرد. پاپیون کرد حتّی!
چهار: قابل تامل‌ترین یادداشت‌هایی که برای شهید حججی خوانده‌ام این‌هاست؛ اوّلی نوشتهٔ احسان رضایی‌ست که خود یک روضهٔ کامل و جمع‌وجور است و دوّمی اثر «مهدی اقتدار» که کمی سانسورش کردم؛
«از همان لحظه اول که عکسش را به عنوان اسیر دست داعش دیدم، دیدم که چقدر آشناست. اول فکر کردم به خاطر سابقه کارش در نشر شهید کاظمی است. اما دیروز یادم افتاد که نه، در نمایشگاه کتاب تهران دیده بودیم همدیگر را و گپ زده بودیم و از خوانندگان مجله ما بود و یکی از مطالب عاشورایی که نوشته بودم را از حفظ داشت. خب فرقمان همین بود دیگر، من می‌نوشتم، او از حفظ داشت».
«و اما تو؛ به راستي كه يكنفر برود عزيز مي‌شود؛ تا ديروز هيچكس قدر تو را نميدانست كه با اين سن و سال و همسر فرزند در حال جنگي و حالا شده اي صدر اخبار و پست ها ؛ شهادتت مباركت باشد؛ ميخواهم بگويم من نه بسيجي ام؛ نه سپاهي ام؛ نه اهل اين سياست ام اما يك چيز را ميدانم؛ كه مرد بودي ؛ مردانگي ات را دوست دارم ؛ يك نفر بسيجي و سپاهي ميشود و نواميس مردم را در قالب گشت ارشاد و اين حرف ها ... ؛ يكنفر بسيجي و سپاهي ميشود جوان هاي مردم را ...؛ يكنفر بسيجي و سپاهي ميشود و پشت ريش و چهره مذهبي اش هر كثافت كاري كه بتواند ميكند؛ يكنفر هم مثل تو بسيجي و سپاهي ميشود ياعلي ميگويد ميرود خط مقدم رو در رو ميجنگد؛ نه براي اسد؛ نه براي سياست؛ شايد هر اسمي رويش بگذارند؛ اما من ميدانم تو مرد بودي؛ براي ناموست رفتي؛ براي ناموس من؛ ناموس همه مردم ايران رفتي؛ و بدان كه همه ما قدردانت خواهيم بو.د شايد يك عده بفهمند و اظهار كنند شايد يك عده نفهمند و شهادتت را به سياست بچسبانند؛ يك مرد مردانه از ناموسش دفاع ميكن ؛ حق تعرض كه هيچ؛ حق نگاه چپ هم نمي دهد؛ شير مادرت حلالت مرد».


تصویر کوچک شده

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
351
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۴ ۵:۳۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۴ ۶:۵۳
نه خیلی خجالتی برای حرف زدن
عضویت از: ۱۳۹۵/۳/۲
از: قم
پیام: 35
 ممیزی
من دوست داشتم برم ،اقدام هم کردم اما گرفتار یک ممیزی شدم.افغان نبودم...
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۴ ۶:۵۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۴ ۶:۵۴
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11472
 پاسخ به ممیزی
جداً؟! پس این همه هم‌وطن که رفتن چی؟!
پاسخ

فرستنده شاخه
351
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۵:۵۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۷:۴۸
نه خیلی خجالتی برای حرف زدن
عضویت از: ۱۳۹۵/۳/۲
از: قم
پیام: 35
 پاسخ به ممیزی
خوب ایرانی ها باید اموزش نظامی دیده بوده باشن(بسیج و سپاه).نیروی ساده از ایرانی نمیشه،فقط افغان
پاسخ

فرستنده شاخه
greypain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۷:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۷:۴۸
وبمستر
عضویت از: ۱۳۸۹/۶/۳
از:
پیام: 11472
 پاسخ به ممیزی
خب شما هم آموزش می‌دیدی خب.
پاسخ
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۱} + {۵} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه

سرزمین نوستالوژی من:

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

8 کاربر آن‌لاين است (8 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 8

بیشتر...