بنویس به نام پروردگارت:

خدا / تو را / کنار گذاشته است / برای من.

دیالوگ / مونولوگ هفته:

1
آقا جون! این اکبر آقا که قد و بالای معمولی‌ای داره، پس چرا به‌ش می‌گن "اکبر بلنده"؟
- بینَم! شیرنی ناپلئونی توش ناپلئون داره؟

[سریال ستایش]

2
ثروت یک اسلحه‌س و سیاست، زمانی‌ست که ماشه اسلحه رو می‌کشی.

[پدرخوانده]

دست‌چین دردها:

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آن‌لاین

8 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 8

ادامه...

راپورت خوانندگان:

(1) 2 3 4 ... 19 »
هزار طریق

۴ اسفند ۱۳۹۰

سه روز قبل این کامنت را برای این پست دوست‌م "شورُش" گذاشتم؛ "وقتی این پست‌ت رو خوندم ذهن‌م رفت سمت جمله‌ای از "شمس تبریزی" در مجموعه مقالات‌ش که در "ماه‌نامه داستان" خوانده بودم اما خاطرم نبود کدوم شماره‌. همین الآن دست دراز کردم و از میان 20 جلد "داستان" یکی‌اش رو کشیدم بیرون و نگاه کردم؛‌ دقیقاً همون شماره منظورم اومد که می‌گه؛ "مردمان حیله کرده‌اند تا خود را پنهان کنند / او هزار طریق می‌کند تا خود را آشکار کند". عقل محدودیت داره، چون جزئی از کل‌ه. دل سریع‌تر از عقل می‌رسه به خدا. باور کن. هیچ‌کس جز خودت نمی‌تونه ثابت کنه خدا رو واسه‌ت. باز هم باور کن".

پ.ن:
نمی‌دونم چرا ما آدم‌ها نشدن، نبودن و نتوانستن رو به‌تر ثابت می‌کنیم؟! باور کنیم خدا شعبه داره تو دل همه‌چیز و در زمین یافتنی‌تر است تا آسمان.


ش.ن:
رمز شب را / اگر فراموش کنی / خورشیدت دیگر طلوع نمی‌کند.

نظر
زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!

۳ اسفند ۱۳۹۰

هم‌کار خانمی دارم که پنج سال دیگر بازنشسته می‌شود و هنوز مجرد است. روزی گفت "شما دیگه چرا ازدواج نمی‌کنی؟ حالا ما دخترها باید منتظر بمونیم تا یکی در بزنه. شما پسرا که در هر خونه‌ای رو می‌تونید بزنید". جوابی که به‌ش ندادم این است؛ تو جامعه امروز، خیلی از دخترها در می‌زنند و خودشان را غالب یا قالب می‌کنند بر/به پسرها. خواهشاً - اگر خانم هستید - فعلاً فحش‌م ندهید در دل‌تان و تا آخر بخوانید، بعد اگر خواستید ناسزای سزاوارم بگوئید. خیلی از دخترها را دیده‌ام - چه در محیط‌های کاری چه دانش‌گاهی و چه خیابانی - که با توانایی، جدیت و اخلاق‌شان خود را "غالب" کرده‌اند بر جماعت ذکور و بدجور هم درشان را زده‌اند. آینه این قضیه هم صادق است؛ خیلی از دخترها هم هستند که صرفاً با عرضه خودشان به تقاضاهای ازدواج پاسخ داده‌اند و درها را کنده‌اند از پاشنه و "قالب" کردند خودشان را. ایضاً این داستان معتبر و مصدّق است برای پسرها.

پ.ن:
کلاً زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!

| 27 نظر
نرگس

۲ اسفند ۱۳۹۰

1
دوست‌داشتن‌هایت را مدرج کن؛ از منهای بی‌نهایت تا مثبت بی‌نهایت.

2
اون‌قدر حظ می‌کنم از دیدن زن و مردهای مسن‌ی که هم‌چنان حلقه ازدواج‌شان،‌ دست‌شان است.

پ.ن:
دی‌شب همین‌که سوار تاکسی شدم، مست شدم از بوی گل نرگس. عطر چهار گل‌برگ روی داشبورد بود. دل‌م نرگسِ همیشه می‌خواد. البته یکی ها نه چهار تا!


م.ن:
دی‌شب همین‌که برف باریدن کرد،‌ مهدیار گفت "آخ جون فردا مدرسه تعطیله". درس و مخش(!)ش رو ول کرد و پرید پشت کامپیوتر و بازی.

| 26 نظر
از قوچان تا خزر!

۱ اسفند ۱۳۹۰

فقط دو قسمت از سریال "شوق پرواز" را دیده‌ام که یکی‌اش جمعه‌شب گذشته بود؛‌ قسمت آخرش. عباس می‌گوید "جنگ، حج منه مصطفی" و روز عید قربان، آخرین و بالاترین پروازش را انجام می‌دهد؛ بعد عملیات موفق‌ش، با گلوله‌های پدافند کمین عراقی‌ها شهید می‌شود. تلفیق این صحنه با صحنه حج و بعد خلوت همسر شهید بابایی با پیکرش در هلی‌کوپتر و این مونولوگ محشر، خیس کرد مردمک‌م را بعد از مدت‌ها؛ "زرنگی کردی عباس. منُ فرستادی خونه خدا، خودت رفتی پیش خدا".

پ.ن:
"الهام حمیدی" چهره معصومی دارد. سنگین هم لب‌خند می‌زند در نقش‌هایش. اشک‌هایش هم خیلی طبیعی و دانه‌درشت است. وقتی می‌سُرَد روی گونه‌هایش،‌ حس می‌کنی "اترک" از قوچان شروع شده و به خزر ریخته! همین است که می‌شود "هم‌سر یوسف پیام‌بر(ع)"، "هم‌سر شاه‌زاده کیان در مختارنامه" و هم‌سر شهید عباس بابایی".


ن.ن:
مهدیار معدل‌ش "خیلی خوب" شده. به عموی‌ش رفته!


Open in new window

| 26 نظر
تایتانیک!

۳۰ بهمن ۱۳۹۰

ارشد که می‌خواندم خواب‌گاه‌مان تو جاده دریا بود. سه طبقه و توی شب عین تایتانیک! نیم‌طبقه سوم با دوزاده اتاق را جدا کرده بودند و اسم‌ش "لاین ارشد" بود. هر اتاقی هم یک اسم داشت. از "اتیوپی" که من هم شهروندش بودم تا "قهوه‌خانه" که دوستان آذری‌زبان بودند و همه ساعات شبانه‌روز چایِ سیگارپهلو(!)ی‌شان برقرار بود تا "بهشت" که گروه خونی‌شان مثبت بود و "نیویورک" و ... و عاقبت "سرطان" که سیزدهمین اتاق بود. وجه تسمیه‌ش این بود که چون خارج لاین بود، بچه‌ها عذاب‌شان بود که بیست متری را گز و صدای‌شان کنند. زین‌سبب،‌ از همان دور داد می‌زدند که فلانی بیا تلفن. طفلکی کارشناسی‌ها فکر می‌کردند درس‌های ما چنان سنگین است که تا صبح چراغ‌های‌مان روشن است و درس می‌خوانیم! یادش به‌خیر تاب‌ستان سال 83 که با 10، 15 نفر از بچه‌ها مانده بودیم خواب‌گاه برای اعمال شاق پایان‌نامه. عصرهایش بسکتبال بازی می‌کردیم و فوتبال. همه جمع می‌شدیم تو یک اتاق و سفره‌ چندمتری پهن می‌کردیم و ... . یکی نقل می‌کرد؛ "یک‌‌شب از سالن فوتبال برمی‌گشتیم با "الف"، بس‌ که تشنه بود اولین اتاق را داخل شد و بطری یک‌و‌نیم لیتری را از یخ‌چال برداشت و یک‌نفس نوشید. چشم‌تان روز بد نبیند؛ زهرماری بود. دوید سمت دست‌شویی و همه‌ش را بالا آورد. نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. بطری را ورنداز کردم. روی‌ش کاغذی چسبانده بودند؛ ... است،‌ نخورید"!

پ.ن:
دوران ارشدم بعد از بیست‌و‌یک ماه سربازی‌م، دومین نقطه عطف زندگی‌م بوده. دوستان مفیدی پیدا کردم و تمرین به‌زیستن. شکر خدا اکثر بچه‌های آن سال‌ها شغل و جایگاه اجتماعی خوبی دارند. همه‌شون رو دوست دارم.

| 16 نظر
با چشم‌های بسته

۲۹ بهمن ۱۳۹۰

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین لحظات‌م، توقف تاکسی پشت چراغ قرمز است! هم‌چین که گاهی آرزو می‌کنم کاش اصلاً رنگ "سبز" وجود نداشت. با "سبز"ی‌های سیاسی کاری ندارم ها. داشتم می‌گفتم؛ چندی قبل که غروب جمعه بارانی‌ای هم بود توی تاکسی بودم و مسیری که دو چراغ قرمز داشت به فاصله پنج‌صد متر. ضبط تاکسی از این فلش‌خورها بود که به قول راننده امواج را تا شعاع سی متر دریافت می‌کند. پشت چراغ قرمز اولی، سمت راست‌مون یک دختر تنها بود پشت رل یک ماتیز مشکی. دست‌هایش را روی پاهایش گذاشته و کاملاً تکیه داده بود به صندلی؛‌ با چشم‌های بسته. داشت رضا صادقی گوش می‌کرد؛ "من دیگه خسته شدم بس‌که چشام بارونیه ... / واسه عشق‌های تو خالی ساده مردن واسه چی ... / این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد ... / وایسا دنیا وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم". قرمز‌شمار چراغ روی 51 ثانیه بود. دختر دقیقاً لحظه سبز شدن چراغ چشم‌هایش را باز کرد و گاز را تخته. انگار نمی‌خواست پیاده بشه از دنیا! راننده که مثل من تو نخ دختره بود از تو آینه چشمک‌ی به‌م زد و گفت "خراب بود ها". هیچ‌چی نگفتم. فقط لب‌خند زدم. راننده صدای ضبط‌ش را زیاد کرد و خودش هم هم‌خوان شد با "ابی"؛ "اون دو تا مست چشات منُ خوابم می‌کنه / ذره ذره اون نگات داره آب‌م می‌کنه ...". رسیدیم به چراغ قرمز بعدی. خبری از دختر ماتیزی نبود. این‌بار افتاده بودیم کنار یک پژو 405 نقره‌ای که راننده‌ش یک روحانی بود با خانواده‌ش. "هایده" گوش می‌کردند؛ "مثل باد سرد پاییز، غم لعنتی به من زد / حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ... / آسمون مست جنونی / آسمون تشنه خونی ...".

| 20 نظر
مرغ

۲۸ بهمن ۱۳۹۰

دقت کرده‌اید آدم‌ها چه‌قدر دچار انحصار شادی و انفجار غم شده‌اند؟؛ مثلاً اگر سرزده بروید عروسی دوست قدیمی و سال‌ها ندیده‌تان، یحتمل دل‌خور می‌شود که چرا بی‌دعوت آمده‌اید. اما اگر همین دوست، داغ‌دار شده و عزیزی را از دست داده باشد و شما مطلع نباشید،‌ شاکی می‌شود که چرا در مجالس ختم نبودید و تسلابخش زخم‌ش نشده‌اید. انگاری ارج و قرب دوست کم‌تر از "مرغ"ی شده که هم در عزا می‌خورندش هم در عروسی!

پ.ن:
خیلی وقته می‌خوام بگم اما فراموش‌م می‌شه؛ رسم‌الخط دردهای خاکستری برگرفته از "رضا امیرخانی"ست. البته با کمی تفاوت.

| 10 نظر
نیتروژن!

۲۷ بهمن ۱۳۹۰

لابد برای‌تان پیش آمده که کله سحر نتوانید دل بکنید از رخت‌خواب گرم و نرم، ‌اما چون مجبورید بروید سر کار یا دانش‌گاه یا دنبال گرفت و گیر، کلی لیچار بار خودتان کنید. چند روز قبل همین‌ شد و کلی فحش آبکی نثار خودم کردم اما عاقبت بر آمریکای درون‌م(!) غلبه کردم و پا شدم و سه‌سوت دست و رو شستم و نماز خواندم و شال و کلاه کردم و رفتم دور میدان و منتظر تاکسی شدم. برف شادی(!) می‌بارید؛ درشت و آرام. حالا مگر تاکسی می‌آمد. یک ربعی معطل شدم و خودم را سرگرم کردم با عکس گرفتن از فلکه‌ که مثل ملکه سفیدبرفی شده بود. ماکسیمای سفیدی چند متر جلوترم ترمز کرد و دنده عقب آمد سمت‌م. با خودم گفتم "لابد آدرس می‌خواد". شیشه جلوی‌ش را پایین داد و گفت "بفرمائید سوار شید آقا". دختر سانتال‌پانتالی بود. از خدا خواسته، نشستم عقب و - به قول شیرازی‌ها - سلام دادم و گفتم "من تا ایستگاه مینی‌بوس‌های گنبد مزاحم‌تون می‌شم". جواب سلام‌م را داد و گفت "می‌رم گالیکش، تا گنبد می‌رسونم‌تون". تا خود گنبد حتی یک کلمه هم حرف نزد. کل مسیر چشم‌ها‌یش به جاده بود و گوش و حواس‌ش به قرآنی که از ضبط ماشین پخش می‌شد. با این که منگ خواب بودم و ماشین،‌ گرم‌تر بود از رخت‌خواب‌م اما خوابم نبرد و زل زدم به نیتروژن برف‌ها. 53 دقیقه بعد که رسیدیم گنبد، تشکر کردم و پیاده شدم. فقط یک جمله گفت؛ "آقا دعا کن نامزدم برگرده از کما".

عکس‌نوشت:
همون فلکه ملکه سفیدبرفی.


Open in new window

| 21 نظر
بیابون

۲۶ بهمن ۱۳۹۰

نگاه نکنید الآن خیلی محافظه‌کار شده‌ام و حرف‌های‌م را در لفافه می‌زنم. تو جوانی خیلی رک بودم. خیلی هم ضربت خوردم برای پرده‌دری‌ها و حرف‌های پوست‌کنده‌ام. یک روز با توپ پر رفتم توی اتاق استاد ژئومورفولوژی‌مان، دکتر اونق که خیلی هم بد اونُق بود. گفتم‌ش "آقای دکتر صبح تا شب دارید درس می‌دید و مقاله و ترجمه و پایان‌نامه. آخرش که چی؟ از اتاق‌تون برید بیرون ببینید اوضاع مرتع و جنگل‌مون چقد داغونه. مثلاً شما مدیر گروه بیابان‌زدایی هستید. پاشید نیگاه کنید، بیابون تا دم در اتاق‌تون اومده اما شما نمی‌بینید ...". دکتر که یک کلمه هم حرف نزده و حتی سرش را هم از روی مقاله بلند نکرده بود، عینکش را تا چنه‌اش کشید پایین و با نگاه همیشه سنگی‌ش گفت "برو بیرون آقا".

ز.ن:
می‌گویند "نعمت دنیا، زن و دندان بُوَد". پس بهتره یه زن دندان‌پزشک بگیرم!

| 13 نظر
دربی مردنی است!

۲۵ بهمن ۱۳۹۰

1
همکارم هنوز هم دمغ است و حس کار کردن ندارد و مطمئنم فقط یک چیز به قول عادل و مزدک می‌تواند او را برگرداند به زندگی و آن‌هم فقط و فقط برد استقلال است در دربی بعدی!
2
کوارتر چهارم که تمام می‌شود خوشحالم که "شهرداری گرگان" بعد از چند ماه باختن، بازی حساسی را برد تا امیدوار باشد که با بردن "آ.اس شیراز" در آخرین بازی که در خانه هم هست، تیم هشتم پلی‌آف لیگ برتر بسکتبال شود. تماشاچی‌های تیفوسی که تا نزدیکی‌های ریق رحمت، همگن و یک‌صدا تشویق کردند و سوت زدند، همین‌که از سالن خارج می‌شوند، دو رنگ می‌شوند؛‌ سرخ و آبی.
3
هواداران پرسپولیس هیچ خیال‌شان نیست که در دهه فجر سه گل خورده‌اند از تیم جوان فجر سپاسی. چون آن‌ها استقلال را برده‌اند. آن‌هم بازی دو هیچ باخته را با یک یار کم‌تر و زدن سه گل در ده دقیقه. فکر کنم حتی اگر این فصل سقوط هم کنند به لیگ یک، ‌باز هم کک‌شان نگزد. چون هیچ زنبور عسلی نتوانسته مثل استقلال سه گل بخورد در ده دقیقه!
4
این غم و شادی‌های تک‌بعدی و رنگ‌محور سرخابی عجیب تعمیم یافته به مولفه‌های دیگر زندگی و جامعه‌مان. این سیاه و سپیدها، ‌فراموش‌مان کرده خاکستری را. این صفر و یک‌ها، غافل‌مان کرده از کسر و کسری‌های‌مان. این همیشه الاکلنگ غم و شادی انگاری هرگز بالانس نخواهد شد. عجیب و غریب شده‌ایم. بخت‌مان را فقط در باخت رقیب از – فرقی نمی‌کند – هر کس جستجو می‌کنیم. حتی اگر خودمان خودباخته باشیم یا به هر کس و ناکس باخته باشیم. انگار فقط دربی مهم است. حالا دربیِ پول باشد، شهرت باشد یا زیبایی یا ... . به بد قصه‌ای دچار شده‌ایم؛ "یکی بود یکی نبود، ‌غیر از دربی هیچ‌چی نبود"! شاید اگر "فروغ" زنده بود می‌گفت "فوتبال را به خاطر بسپار،‌ دربی مُردنی است"! چنان شده‌ایم که به قولی "یک دلیل برای مرگ‌مان کافی است حتی اگر هزاران دلیل برای زندگی داشته باشیم". نه، ‌اشتباه نکنید، استقلالی نیستم. پرسپولیسی هم نیستم. فقط می‌خواهم بگویم برد و باخت، ‌همه‌چی‌مان نباشد. گاهی یک‌رنگ باشیم و هم‌رنگ جماعت، ‌نه یک رنگ! و بدانیم پیروزی ما استقلال ماست و استقلال ما، ‌پیروزی ما.

پ.ن:
هوس پیتزای قارچ و گوشت کردم؛ دو نفره.

| 26 نظر
لیلا

۲۴ بهمن ۱۳۹۰

"لیلا"ی داریوش مهرجویی را دیده‌اید؟؛ قصه "لیلا" را با بک‌گراند تصنیف "نیلوفرانه" علی‌رضا افتخاری فیلم "لیلا" بخوانید؛ سال 79 بود و من سال آخر کارشناسی بودم و مشغول درس خواندن برای کارشناسی ارشد که شب‌ی دوست‌م "محمد" با گریه و فریاد زنگ زد که پاشو بیا خونه من که "لیلا" پاک آبروی‌م را برده ... . "لیلا" شاعر قهار دانش‌گاه بود و چندین بار برگزیده جشن‌واره‌های ملی شده بود. شعرهای‌ ناب‌ش در نشریه دانش‌جویی دانش‌گاه - با طعم "فروغ" - دست‌به‌دست می‌گشت بین بچه‌ها. اما حیف که مشکلات اخلاقی شدیدی داشت. هم‌چین که یک‌هو شایعه شد حامله است و مسبب‌ش مجهول. همین شایعه باعث شد لیلا در عرض 24 ساعت سه بار خودکشی کند؛ قرص می‌خورد توی اتاق‌ش اما خوش‌بختانه هم‌اتاقی‌های‌ش به موقع می‌رسانندش اورژانس و جان به در می‌برد. چند ساعتی بعد خبر می‌رسد "لیلا" خودش را غرق کرده در دریای ساری که باز هم جان‌ش‌ را نجان می‌دهند؛ این‌بار غریق‌نجات جوانی کنار دریا. برش می‌گردانند خواب‌گاه که باز شبانه خودش را از طبقه دوم پرت می‌کند پایین. باز هم زنده می‌ماند اما پای‌ش به شدت آسیب می‌بیند ... . آن‌شب "محمد" را کمی آرام‌ش کردم و آوردم پیش خودم. قسم خورد که بارداری "لیلا" کار او نبوده. چند شب بعدش "محسن" آمد خونه با دفتر شعر شخصی "لیلا" و کلی درد دل کرد و اشک ریخت و باز شب بعدش، "محمد"؛ آن‌قدر خراب بودم از این اتفاقات که ناخودآگاه کز کردم کنج اتاق‌ و شروع کردم به نوشتن. بار اول‌م بود ... . دی‌شب "محمد" زنگ زد که "لیلا" هیات علمی دانش‌گاه شیراز شده و "محسن" هیات علمی دانش‌گاه شهید چمران اهواز.

نارس‌نوشت:
"لیلا" باعث شد تا نوشتن را شروع کنم. هم‌چین که دومین داستان‌ی که سال 82 نوشتم لوح تقدیر گرفت از یک جشن‌واره‌ دانش‌جویی.


Open in new window

Open in new window


سیمرغ‌نوشت:
خوش‌حال‌م که "سیمرغ" بلورین به‌ترین بازی‌گر جشن‌واره فیلم فجر عاقبت از خاکستر "فرهاد اصلانی" گُر گرفت. آن نگاه و لحن مافیایی‌اش در سریال "راه بی‌پایان" و آن حس تمام‌فریب‌ "ابن‌زیاد"ش را در "مختارنامه" دوست می‌دارم! حق‌ش بود. سیمرغ اکبر عبدی هم خیلی نوش‌جان‌ش.

| 16 نظر
شیرکاکائو

۲۳ بهمن ۱۳۹۰

حال‌م که خیلی بی‌حال و گرفته باشد دل می‌کنم از اتاق‌م که گرانیگاه زمین است و سر به خیابان می‌گذارم و قدم می‌زنم. شبی این‌چنین که زمهریر بود و برف، هوس شیرکاکائوی داغ کردم تا بل‌کم خنک کند داغ دل‌م را! پله‌های اولین کافی‌شاپ را رفتم بالا. سفارش دادم و گوشه‌‌ترین میز نشستم. جز من فقط دختر و پسر جوانی بودند که بحث‌شان داغ شده بود. دختر دست‌ش را با حرارت شیرکاکائوی‌ سوّم‌ش گرم می‌کرد و ورز می‌داد. پسر که مقابل دختر نشسته بود، بلند شد و صندلی‌اش را گذاشت کنار دختر و گفت "ببین، من و تو باید کنار هم باشیم نه مقابل هم". لب‌خند دختر توی بخار شیرکاکائوی‌ش حل شد.

| 10 نظر
امید

۲۲ بهمن ۱۳۹۰

"امید" پسر هم‌سایه‌مان است. بیست و هفت/هشت سال دارد. معتاد است و گاهی دزدی می‌کند تا خمار نماند. خانه اول‌ش زندان است! گاهی که آفتابی می‌شود توی محل،‌ پدرش فی‌الفور زنگ می‌زند 110 تا مهتابی‌ش کنند در زندان! من اما می‌خواهم یک اعترافی بکنم؛ بیست سال پیش، یک روز که امید مسخره‌ام کرده بود بدجور خواباندم توی گوش‌ش. از آن موقع تا هنوز، با دیدن‌ش یاد آن بدکاره‌ام می‌افتم و مدام لعنت می‌کنم خودم را. شاید آن سیلی من نقش داشته در سیل‌زدگی افیونی "امید". خودم را نبخشیده‌ام.

انقلاب‌نوشت:
[22 بهمن؛ خون‌ها گاهی بیرون از رگ‌ها،‌ جان‌بخش‌ترند.]
شاید بگوئید دارم شعار می‌دهم باز؛ من جان و تن‌م را می‌دهم برای وطن‌م. هرچند فاصله داریم هنوز تا آرمان‌های‌مان؛‌"استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی".

Open in new window

Open in new window

| 8 نظر
عشق ممنوع

۲۱ بهمن ۱۳۹۰

چند قسمتی از سریال "عشق ممنوع" را دیده‌ام. فارغ از سبک زندگی و فشن لباس و مدلینگ‌ و روابط آن‌چنانی‌ای که این سریال دارد حقنه می‌کند به مخاطب میلیونی - حداقل - ما ایرانی‌ها و البته موسیقی و دوبله دل‌چسب‌ش، یک نکته آموزشی خیلی کاری‌ای دارد؛ این‌که سرپرست خانواده - عدنان‌بیک - بعد هر مشکل و اتفاقی تاکید دارد که "بیا حرف بزنیم درباره‌اش". این "حرف زدن"های "دو دو"، "سه‌سه" یا خانوادگی مدت‌هاست کم‌رنگ شده در خانواده‌های ایرانی. حاصل‌ش شده همان "عقده‌ای بودن ما ایرانی‌ها که تهمینه میلانی چندباری تاکیدش کرده". من البته با دُز عقیده عقده‌ای خانم میلانی در این باره اصلاً موافق نیستم. این حرف زدن و گفتمان اما جای‌ش خیلی خالی‌ست در فرهنگ‌،‌ اجتماع و سیاست‌مان.

میلادنوشت:
[به بهانه تولد پیام‌بر نور و مهربانی]
اهل سنت رسم نیکویی دارند. شصت و سه ساله که می‌شوند به برکت رسیدن به عمر پیام‌بر(ص) ولیمه می‌دهند.

پ.ن:
پست "ملاحسن" را خاطرتان هست؟؛ بنده‌خدایی در تصدیق‌ش گفته؛ "اسم ملاحسن حاج‌محمد کمالی هست. جن داره. موکل داره. پری داره. شیاطین داره و حساب‌ش از همه ما آدما جداست. جاش تو بهشته. کسی هم که یک بار ببیندش می‌فهمه که دروغ‌گو نیست".


عکس‌نوشت:
به مهدیار قول داده‌ام اگه کم‌تر ناخن‌هاش رو بخوره،‌ باز هم جایزه بخرم واسه‌ش. ببینید دست‌های کوچک و نازش را.


Open in new window

| 12 نظر
تا تو را بیافریند!

۲۰ بهمن ۱۳۹۰

من می‌دانم خدا چرا انسان را آفرید؛ تا یکی‌شان ادیسون شود و برق را اختراع کند. تا یکی دیگرشان چراغ قرمز را اختراع کند. تا تو توقف کنی پشت چراغ قرمز. تا پاهای من گم‌راه شود در ظلمت سیاهی چشمان‌ت و تصادف کنم با تو! من می‌دانم خدا چرا انسان را آفرید؛ تا تو را بیافریند!

پ.ن:
معتقدم انسان‌ها اختراع نمی‌کنند. فقط کشف می‌کنند علم خدا را.


عکس‌نوشت:
از این اخلاق هم‌وطنان اهل سنت‌مان کیفور می‌شوم؛ بعضی‌های‌شان - خاصه ترکمن‌ها - هر جا که باشند نماز اول وقت می‌خوانند؛ تو بیابون یا جاده یا حتی اتوبوس! یا مثل این آقا که پریشب تو یک پمپ سی‌ان‌جی جاده ساری، گرگان مشغول نماز بود.


Open in new window

| 4 نظر
پورنوکلیکی!

۱۹ بهمن ۱۳۹۰

اخیراً ای‌میل‌های محتوی لینک‌های پورنوگرافی زیاد می‌آید برای‌م. از عکس‌های سکسی فلان سلبریتی گرفته تا کشف میدان(!) حجاب فلان بازیگر و مطالب آموزشی آمیزشی و خیلی موارد دیگه که شرم‌م می‌آید بنویسم‌شان. حتی نمی‌دانم چه کلماتی به کار ببرم. این قبیل خبرها در همه کشورها طرف‌دار دارد. چه در رسانه‌های صفر و یک چه شیش و هشت! کلی هم گردش مالی دارد. می‌گویند در تایلند، پورنوگرافی، صنعت(!)اول‌شان است. خاطرتان هست چند سال پیش آن فیلم کذایی بازیگر سریال نرگس چقدر چرخید دست به دست و شلیک به کلیک؟! گفته‌اند حدود 4 میلیارد تومان گردش مالی داشته!

| 16 نظر
پول و پل

۱۸ بهمن ۱۳۹۰

هیچ دقت کرده‌اید سرنخ کلاف اکثر دغدغه، دعواها و اندوه‌های‌مان به پول ختم می‌شود؟ به ریال. انگاری این ریال، ‌ریل زندگی‌مان شده. می‌تواند ایمان را با تی‌پا از پنجره - به قول هم‌وطنان سیستانی‌مان - پِرتو کند بیرون. لامذهب این پول، قدر پیل زور دارد انگار و پیل‌تن می‌کند آدم را! حتی کلان‌تر هم که نگاه کنیم، اکثر جنگ‌های تاریخ، مدلل و مسبب‌ش همین پول و ثروت بوده و بس. این چرک کف دست حتی قادر است جای عقل و دل را عوض کند و یک‌شبه عاقل را عاشق و معشوق را منفور کند. خلاصه کنم؛ اسکن می‌کند آدم‌ها را؛‌ اسکناس!

پ.ن:
این مونولوگ حسن فتحی در سریال شب دهم، پادزهر پول است؛ "هر کی از پول گذشت، از پل گذشت".


نارس‌نگاری!:
[مخاطب محترمی بانی شدند تا زین‌پس گه‌گداری از خودشیفتگی‌های‌م بنویسم]
دوست‌م بابک همیشه به‌م می‌گه "تو اگه دختر بودی حتماً می‌گرفتم‌ت"!

| 20 نظر
دست‌کش

۱۷ بهمن ۱۳۹۰

1
پسر جوان ژیگولی که عقب تاکسی نشسته بود به دختر کناری‌ش می‌گفت "دعا کن بسیجی فعال‌م زودتر درست شه تا چند ماهی زودتر خدمت‌م رو تموم کنم و دادار و دودور راه بندازیم"!

2
حیف!؛ دست‌کش داشت دست چپ دختر جوان!

پ.ن[خودشیفتگانه]:
داشتیم با خواهرم آمار پاس می‌کردیم(!) که گفت به‌م "چه‌قدر سبکه پاقدم‌ت؛ به/از هر دختری که نه گفتی/شنیدی، فی‌الفور بعدش عروس شده!


عکس‌نوشت:
هم‌چین یخ‌مایی(!) خاطرم نیست در گرگان.


Open in new window

| 10 نظر
چاقو دارما!

۱۶ بهمن ۱۳۹۰

1
دختری که کنارم نشسته بود توی تاکسی به دوست‌ش می‌گفت "وقتی آرایش می‌کنم حس می‌کنم صورت‌م مثل نقاشی‌های ون‌گوگ خوش‌گل و خواستنی می‌شه".

2
چندی‌ست همین‌که خواهرزاده سه ساله‌ام - امیرحسین - را دعوا می‌کنیم یا چشم‌غره‌اش می‌رویم، با غیظ می‌گوید "چاقو دارما"! خواهرم دی‌روز می‌گفت مربی مهد کودک‌ش زنگ زده که امیرحسین در جواب اخم‌وتخم‌ش گفته "چاقو دارما"! طفلک باور کرده و جیب‌های امیرحسین را گشته!

عکس‌نوشت؛ امیرحسین.

Open in new window


پ.ن:
این کامنت خیس کرد چشمان‌م را؛ "سلام امشب آخرين شبي‌ست كه از اين‌جا براي‌تان مي‌نويسم و نوشته‌هاي شيرين‌تان را مي‌خوانم و شايد ديگر تكرار نشود كه با دوستانم مطالب وبلاگ شما را مرور كنم. هر چه بود زيبا و شيرين بود برايم ... يادش بخير چقدر زود گذشت از آغاز آشنايي بچه‌هاي اتاق با سايت شما. اومدم از شما تشكر كنم از مطالب هيجان‌انگيز و قابل بحث شما،‌ چرا كه باعث مي‌شد كمي بيش‌تر با هم اتاقي‌ها گپ بزنم. شما هم سهيم بوديد در شادي‌هاي ما... امشب شب ِ خداحافظي ... البته نه ب اين منظور كه ديگر نيايم به سايت شما... امشب شب خداحافظي است از بچه‌ها، هم‌نشينانم از خاطراتم ... دوستان بهتر از جانم... و خداحافظي از جعبه‌هاي مجازي كه مرا به سايت شما مي‌رساندند. اين‌جا... تهران... دانشگاه علامه طباطبايي(ره) ... خوابگاه شهيد سلامت. و من... زهرا ... دانشجوي زبان و ادبيات اسپانيايي".

| 16 نظر
ok

۱۵ بهمن ۱۳۹۰

1
فقر ایمان را از پنجره بیرون می‌کند. ثروت از دودکش بخاری.

2
گاهی حرص‌م می‌گیرد از خودم و خدا وقتی یک‌جاهایی گیر می‌کنم که راه‌حل‌ش تنها تسلیم شدن است. مثل برخی ارورهای ویندوز که فقط گزینه ok دارد.

عکس‌نوشت:
برف دی‌‌شب لباس عروس پوشاند گرگان را.


Open in new window

Open in new window

| 17 نظر
گالونی

۱۴ بهمن ۱۳۹۰

بچه که بودم آرزویم "خلبان شدن" نبود. بل‌که دوست داشتم "گالونی" باشم. آن پسرک گنده مثل گالن کارتون "بچه‌های مدرسه والت" را می‌گویم. وقتی در یک قسمت‌ش کوچولویی - که خاطرم نیست دختر بود یا پسر - را نجات داد و نگذاشت زیر گاری‌ای برود که با شتاب در حال حرکت بود، تا سال‌ها در رویایم تصویر می‌کردم خودم را که ناجی دختر همسایه‌مان - معصومه - شده‌ام و نگذاشته‌ام زیر ماشین برود و قهرمان محله شده‌ام. گالونی درون‌م هنوز برجسته‌ست!

Open in new window

| 12 نظر
احتضار

۱۳ بهمن ۱۳۹۰

خدا بیامرزد رفتگان شما را. هم پارسال وقت احتضار عمویم بر بالینش بودم هم پیرارسال، نفس‌های آخر دایی‌ام را شاهد بودم. هر دوی‌شان عزرائیل را می‌دیدند که دارد اطراف‌شان کشیک می‌دهد. دایی‌ام شوخ‌وشنگ‌تر بود. با آن حال نزار و سینه خس‌دارش به گوشه پنجره اشاره می‌کرد و می‌گفت "ببین دایی‌جون جاکش رو! منتظره منه ها" و سعی می‌کرد مثل مگس‌پرانی، دور کندش. می‌دانید؟؛ هیچی. نمی‌دانید من چه می‌گویم.

| 14 نظر
جهاز هاضمه‌

۱۲ بهمن ۱۳۹۰

1
پزشکان می‌گویند معده، دماسنج و رادار بدن است. چون نسبت به اکثر کنش‌های جسمی و روحی واکنش نشان می‌دهد. برای همین است که وقتی جهاز هاضمه‌مان خوب گوارش می‌کند، دفع به راحتی انجام می‌شود و لذت‌بخش! حالا فکرتان را بیست سانتی‌متر ارتقاء دهید و به قلب برسید!؛ قلب هم گواراپسند است و دفع‌کننده. قلب با داشته‌های‌ش هم می‌تواند "متقلب" شود هم "منقلب". پس حواس‌مان باشد تا مغلوب قلب‌مان نشویم.

2
گاهی آخر عشق، "گاف" است نه "قاف"!

| 6 نظر
مه‌تاب

۱۱ بهمن ۱۳۹۰

1
عشق‌های نافرجام با اندکی جهل آغاز می‌شود و با بسیاری جهل، تمام.

2
مخ ماه،‌ تاب دارد!

3
مشاور امور بانوان/آقایان داشته باش برای خودت.

عکس نوشت:
امروز سمنو می‌پزیم؛ نذر هرساله مادرم.


Open in new window

Open in new window

Open in new window

Open in new window

| 13 نظر
بودن یا نبودن؛ ‌مساله این است

۱۰ بهمن ۱۳۹۰

صبح‌ اول وقت، همین‌که به قول بجنوردی‌ها از خانه در می‌شوم، همیشه یک ماکسیمای سفید جلوی آپارتمان نزدیک‌مان پارک است. ماشین برای آقای "نون" است که چند سالی‌ست یک نمایشگاه مبل بزرگ راه انداخته با خانم‌ش. برادر کوچک‌تر آقای "نون" هم که نتوانسته بود دیپلم بگیرد چندی‌ست استخدام شده در یک اداره کل. برادر ارشد آقای "نون" هم پله‌های دانشگاهی را با آسان‌سور ترقی کرد!؛ همه این‌ها با یک اتفاق، ‌اتفاق افتاد؛ جنگ که تمام شد پدر آقایان "نون" برنگشت و سال‌ها مفقودالاثر بود. تا ده سال پیش که پیکر شهیدش را آوردند.

پ.ن:
من به‌شدت موافق ساپورت و حمایت فرزندان شهدا و ایثارگران‌م، اما باید طوری مدیریت شود که در حق دیگران، اجحاف نشود.

تلخ‌نوشت:
یکی از این آقایان "نون" می‌گفت: "نبود پدرم برای ما به‌تر شد از بودن‌ش"!

| 16 نظر
ساعت شنی

۹ بهمن ۱۳۹۰

1
جوانی که کنارم نشسته بود توی تاکسی، خیلی آرام و زیر صحبت می‌کرد با بغل‌دستی‌ش تا من نشنوم؛ "اصن فک نمی‌کردم دوس‌پسر داشته باشه. آخه چادریه. آرایش نمی‌کنه... . خیلی داغونم".

2
عقل و دل مثل ساعت شنی‌اند.

عکس‌نوشت:
[دی‌شب؛‌ تولد خواهرم]
رسم خوبی‌ست تولد گرفتن. آن‌هم یک دورهمی کوچک خانوادگی. زندگی، همین کیک و شمع‌هاست و عصای مادر. بوسه‌های پدر و هُرم شانه‌های خواهر و برادر. کوچولوها و سیاه‌درشت‌ها؛ چشمان فاطمه. و تو که ... .

Open in new window

| 20 نظر
اگزوز خاور!

۸ بهمن ۱۳۹۰

"نود" هم دارد تقویم تاریخ می‌شود. سالی که خوب آغاز شد با هدف‌مندی یارانه‌ها اما یک‌هو "خاور"ی کشف شد با سه هزار میلیارد تومان اختلاس که هنوز هم مردم هاج‌و‌واج‌ند از "کی بود کی بود من نبودم"هایش و هیچ برنمی‌آیدشان جز سر دادن شعار "اگزوز خاور" در دل‌! بعدش هم که بازار سکه،‌ سکه شد و "ارز"ی که "عَرضی" رشد می‌کند و "عِرض" مدیران‌ش می‌بَرد. این روزها "نفحات نفت" رضا امیرخانی عجیب می‌چسبد خواندن‌ش. اگر این فلش‌بک‌های ذهن بیمارم به "رای اعتماد مجدد مجلس به وزیر اقتصاد" بگذارد.

خواب‌نوشت:
توی خواب‌م، بلندقدتر شده بودی.

| 5 نظر
به نام جدایی

۷ بهمن ۱۳۹۰

تقریباً هجده سالی می‌شود سینما نرفته‌ام. حتی دی‌وی‌دی نسخه قاچاق فرانسوی "جدایی نادر از سیمین" چندی‌ست خاک می‌خورد در کشوی میزم و من تازه با "گلدن‌گلوب" و "اسکار"یزم این جدایی، تحریک شده‌ام تا خلوت‌شبی ببینم‌ش. هیچ‌کدام از فیلم‌های قبلی "اصغر فرهادی" را ندیده‌ام؛ نه شهر زیبا، نه چهارشنبه‌سوری که پویان را از ترانه [علی‌دوستی] گرفت، نه حتی چیزی می‌دانم "درباره الی". اما "ارتفاع پست" حاتمی‌کیا را بیست بار هم بیش‌تر دیده‌ام. فیلم‌نامه‌اش، دست‌پخت فرهادی‌ست. تلویزیون ما که لقب "ملی" را یدک می‌کشد تاکنون صم‌بکم مانده است از این "جدایی". درحالی‌که کلاه از سر برداشتن برای هر "سر سوزن ذوقی" این روزها اوجب است برای جامعه ما. فقط حیف؛ حیف که گل‌شیفته "میم مثل مادر" و "به نام پدر" دیگر حتی به نام خودش هم نیست و تلخ کرده کام نادر و سیمین را با جدایی‌اش.

پ.ن: در جواب دوست عزیزی که پیامکاً پرسیده بود "چرا درباره گل‌شیفته پستی ننوشته‌ام" گفته بودم "ترجیح می‌دم چیزی ننویسم درباره‌ش". نشد اما. چون امید دارم گل‌شیفته عاقبت برگردد به خارهای‌ش!

| 29 نظر
رگرسیون مُشت‌ها!

۶ بهمن ۱۳۹۰

بهمن‌ماه را همیشه دوست داشته‌ام. وقتی رضا روی‌گری می‌خواند "ایران ایران ایران رگ‌بار مسلسل‌ها ..." یا زنده‌یاد محمود علیقلی می‌خواند "آب زنید راه را / حین [هین؟] که نگار می‌رسد / ...". موی تن‌م سیخ می‌شود و کل‌هم خون‌م پمپاژ می‌شود به دماوند وجودم. دل‌م مثل بهمن هری سقوط می‌کند و پرتاب می‌شوم به دو سالگی‌ام. حسودی‌ام می‌شود به یک/هم‌صدایی مردم در روزهای انقلاب. به این‌که همه‌جور حجاب و تیپ و قومیت و نحله سیاسی دوشادوش هم بودند؛ چپ و راست و حوزوی و لیبرال دموکرات و مارکسیست. حتی سازمان مجاهدین خلق که بعدها شدند منافقین و منفور. با تصاویر آرشیوی آن روزها که همه‌ساله پخش می‌شود،‌ یک‌پارچه حسرت می‌شوم برای هم‌بستگی و رگرسیون[!] معنادار آن روزها. آن مُشت‌ها. من دل‌م ایران آن‌چنین می‌خواهد.

خ.ن:
امشب برای حمید - خواهرزاده 27 ساله‌م - رفته‌اند خواستگاری.

| 10 نظر
اسلام ندارند

۵ بهمن ۱۳۹۰

1
جایی خوانده‌ام "جنگ جهانی دوم که تمام شد، ژاپنی‌ها دیدند مشخصات تعدادی از سربازان‌شان نه در آمار کشته‌هاست نه اسرا. ستادی تشکیل دادند و تفحص کردند. چند نفری از سربازان‌شان را سر پُست‌های کوهستانی و صعب‌العبورشان یافتند که هنوز مشغول نگه‌بانی بودند و مطلع نبودند که جنگ سه سال است تمام شده". ژاپنی‌ها حتی بعد تسونامی سال گذشته‌شان هم انظباط و وجدان کاری و میهن‌پرستی‌شان را به رخ دیگر ملت‌ها کشیدند. آن‌ها اسلام ندارند اما خیلی مسلمانند.

2
شبی یک سیب بخور.

| 13 نظر
(1) 2 3 4 ... 19 »

سرزمین نوستالوژی من:

مهمان خاکستری:

1
من هیچ‌وقت سر دو راهی‌ها تصمیم نگرفتم، همیشه سر دو راهی‌ها نصف شدم. این‌ی که الان داره این نوشته رو پست می‌کنه یک هزار و بیست و چهارم منه. خیلی وقته از بقیه‌م خبر ندارم. امیدوارم اونا روزای بهتری رو تجربه کرده باشن ... .

[www.taksi.blogfa.com]

2
با همه غریبه‌ام، همه برایم شده‌اند مجسمه‌هایی که نفس می‌کشند، راه می‌روند، مترو سوار می‌شوند، لواشک می‌خورند، فیس‌بوک می‌آیند ... گه‌گاهی، عاشق هم می‌شوند! شده‌ام مانند راننده کامیونی که در نیمه‌های شب، تنها دلخوشی‌اش، نوربالای ماشین‌ غریبه‌های روبرویی‌ست...

[www.mahsanemat.com]

3
یا علی گفتیم و "قسط" آغاز شد ...

[www.ezdevaaj.blogsky.com]

دعوت:

آسوان محمدی
---------------------------------------
کامران عادلی
---------------------------------------
هومن لطیفی
---------------------------------------
بیت‌الله محمودی
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
بهاره رهنما
---------------------------------------
ترانه علیدوستی
---------------------------------------
هنوز
---------------------------------------
مطرود
---------------------------------------
ریزنوشت
---------------------------------------
ازدواج‌نوشت
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
آخرین نسخه یک مرد
---------------------------------------
مشرق خیال
---------------------------------------
شورش قادری
---------------------------------------
من، تو، او
---------------------------------------
كوثرانه
---------------------------------------
راننده تاکسی
--------------------------------------
دانلود کتاب‌های صوتی
-------------------------------------
در پناه کتمان
-------------------------------------
دانلود کتاب [فرهنگی،‌اجتماعی، تاریخی و ...]

پشت سر:

اسفند 1390
--------------------------------------
بهمن 1390
--------------------------------------
دی 1390
--------------------------------------
آذر 1390
--------------------------------------
آبان 1390
--------------------------------------
مهر 1390
--------------------------------------
شهریور 1390
--------------------------------------
مرداد 1390
--------------------------------------
تیر 1390
---------------------------------------
خرداد 1390
---------------------------------------
اردیبهشت 1390
---------------------------------------
فروردین1390
---------------------------------------
اسفند 1389
---------------------------------------
بهمن 1389
---------------------------------------
دی 1389
---------------------------------------
آذر 1389
---------------------------------------
آبان 1389
---------------------------------------
مهر1389
---------------------------------------
شهریور 1389
---------------------------------------
مرداد 1389
---------------------------------------
تیر 1389
---------------------------------------
خرداد 1389
---------------------------------------
اردیبهشت 1389
---------------------------------------
فروردین 1389
---------------------------------------
اسفند 1388
---------------------------------------
بهمن 1388
---------------------------------------
دی 1388
---------------------------------------
آذر 1388
---------------------------------------
آبان 1388
---------------------------------------
مهر 1388
---------------------------------------
شهریور 1388
---------------------------------------
مرداد 1388
---------------------------------------
تیر1388
---------------------------------------
خرداد 1388
---------------------------------------
اردیبهشت 1388
---------------------------------------
فروردین 1388
---------------------------------------
اسفند 1387
---------------------------------------
بهمن 1387
---------------------------------------
دی 1387
---------------------------------------
آذر 1387
---------------------------------------
آبان 1387
---------------------------------------
مهر 1387
---------------------------------------
شهریور 1387
---------------------------------------
مرداد 1387
---------------------------------------
تیر 1387
---------------------------------------
خرداد 1387
---------------------------------------
اردیبهشت 1387
---------------------------------------
فروردین 1387
---------------------------------------
اسفند 1386
---------------------------------------
بهمن 1386
---------------------------------------
دی 1386
---------------------------------------
آذر 1386
---------------------------------------
آبان 1386
---------------------------------------
مهر 1386
---------------------------------------
شهریور 1386
---------------------------------------
مرداد 1386
---------------------------------------
تیر 1386
---------------------------------------
خرداد 1386
---------------------------------------
اردیبهشت 1386
---------------------------------------
فروردین 1386
---------------------------------------
اسفند 1385
---------------------------------------
بهمن 1385
---------------------------------------
دی 1385
---------------------------------------
آذر 1385
---------------------------------------
آبان 1385
---------------------------------------
مهر 1385
---------------------------------------
شهریور 1385
---------------------------------------
مرداد 1385
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1385
---------------------------------------
اردیبهشت 1385
---------------------------------------
فروردین 1385
---------------------------------------
اسفند 1384
---------------------------------------
بهمن 1384
---------------------------------------
دی 1384
---------------------------------------
آذر 1384
---------------------------------------
آبان 1384
---------------------------------------
مهر 1384
---------------------------------------
شهریور 1384
---------------------------------------
مرداد1384
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1384
---------------------------------------
اردیبهشت 1384
---------------------------------------
فروردین 1384
---------------------------------------
اسفند 1383
---------------------------------------
بهمن 1383
---------------------------------------
دی 1383
---------------------------------------
آذر 1383
---------------------------------------
آبان 1383
---------------------------------------
مهر 1383
---------------------------------------
شهریور 1383
---------------------------------------
مرداد 1383
---------------------------------------
تیر 1383
---------------------------------------
خرداد 1383
---------------------------------------
اردیبهشت 1383
---------------------------------------
فروردین 1383
---------------------------------------
اسفند 1382
---------------------------------------
بهمن 1382
---------------------------------------
دی 1382