« 1 ... 4 5 6 (7) 8 9 10 ... 97 »
صدای حیاتی

چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

تازه موبایل درآمده بود. با تلفن کارتی خواب‌گاه چند باری شماره استادم را گرفتم تا بالاخره بوق خورد. دختر جوانی جواب داد و گفت «آقاجون مشغول نماز هستن». فردایش آقای استاد حسابی دعوایم کرد که «چرا وقتی موبایل دست دخترم بوده زنگ زدی. حتماً منظوری داشتی»!


عکس‌نوشت:
هنوز صدای حیاتی موقع خواندن خبر رحلت امام موی تن‌م را سیخ می‌کند.


تصویر کوچک شده

| 14 نظر
سود نگیر تا سود کنی!

سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

1
این‌که تو یک روز به سه نفر جمعاً یک میلیون و هشت‌صد هزار تومان قرض بدهی و فردایش توی قرعه‌کشی صندوق فامیلی دو میلیون تومان به نام‌ت بیفتد یعنی «ان مع العسر یسرا» و «من ذي الذي يقرض الله قرضاً حسناً فيضاعفه له اضعافاً کثيره و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون».

2
چندی‌ست یک تشویش‌ی افتاده به جانم که نمی‌دانم چیست.

3
من فقط عکس‌هایش را دیدم اما طوفان تهران شعر مسعود کرمی را خاطرم آورد؛ «کاش باد بیاید / ببرد روسری‌ات را / و مرا»!

| 17 نظر
لذت‌های کوچک [3]

دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۳

1
لذت اس‌ام‌اس جواب دادن عزیزی حین لباس پوشیدن/آرایش‌کردن/مسواک زدن.

2
لذت گرفتن ناخن‌های مادر.

3
لذت شنیدن ترانه دل‌خواه‌ت توی تاکسی.


عکس‌نوشت:
انت حُبّی.

تصویر کوچک شده

| 20 نظر
زغوریت!

یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳

پلاسمولیز می‌شوی از درون. وقتی نه باعث اتفاق تلخ هستی و نه می‌توانی یک‌تنه راه‌حلش باشی. مثلاً طلاق خواهرت. اختلافات خانوادگی بزرگ‌ترها. کودکان کار. کارتن‌خواب‌ها، ناهنجاری‌های اخلاقی یا حتی کشمکش‌های جناح‌های سیاسی. مجبوری فقط تماشا کنی و دم نزنی. بازدم‌ات هم دچار مشکل می‌شود این مواقع. آن‌قدر می‌ریزی توی خودت که خط هفتم‌ات هم پر می‌شود از غم. مزمن می‌شوی. سعی می‌کنی ضامنت را محکم نگه داری و خودت را وسط تلخی‌ها منفجر نکنی تا تلفات بیش‌تر نشود. شب‌های این تلخی‌ها تاریک‌تر است. دلت می‌خواهد مثل ماه، کابوس خورشید ببینی(!) اما نمی‌شود. به قول دوستی صبح که نای بلند شدن نداری و نیم‌خیز نشسته‌ای توی رختخواب، می‌بینی همین مشکلات دوره‌ات کرده‌اند و مثل جن دارند بر و بر نگاهت می‌کنند و منتظرند بلند بشی تا مثل دیوید فینچر، «بازی» سرت بیاورند. انگاری غم، قراول دارد. تا در نشوی از خودت. این غم‌ها و دپرسی‌های طرفداران تیفوسی فوتبالی دیگر نوبر است. مخصوصاً درباره بارسا و رئال و من‌یو و توپچی‌ها و ... که شاید روح بازیکنان و مربیانشان از این همه طرفدار ایرانی بی‌خبر باشد. حرف فوتبال شد، بازیکن تیم شهرداری یاسوج آمد توی ذهنم. همانی که داشته پشت دروازه تیمش گرم می‌کرده و وقتی می‌بیند بازیکن نساجی هست و دروازه خالی تیمش، می‌پرد توی دروازه و با سر مانع گل شدن توپ می‌شود. مجید نجاتی در این باره گفته «حرکتم غیر ارادی بود. چیزی خاطرم نیست. خودم را در زمین تصور کردم چون موضوع مرگ و زندگی در میان بوده». شاید همه ما یک «مجید نجاتی» درون داریم و لازم است وقتی نه باعث اتفاق تلخی هستیم و نه می‌توانیم راه‌حلش باشیم، یک‌باره مثل پلک زدن غیرارادی، خودمان را از بیرون گود پرتاب کنیم داخل زمین. حتی اگر باز هم مثل شهرداری یاسوج به دسته پایین‌تر سقوط کنیم. سقوط از هبوط در غم و خودخوری و زغوریت (خودرنجی) که بهتر است.
پ.ن: شاید این یادداشت مایوسانه باشد اما خب «جان از غم ناشکیباست» و باید تلاش کرد تا متلاشی نشویم از درون.

| 13 نظر
برگرد!

شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳

1
برگرد. تا آب‌ها هم به آسیاب برگردند.

2
از دیروز که راننده‌تاکسی گفت «نوه دارم»، دچار افسردگی شده‌ام. یک سال کوچک‌تر از من بود.



طرح‌نوشت:


تصویر کوچک شده

| 16 نظر
لذت‌های کوچک [2]

جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳

1
لذت رد شدن تاکسی از چراغ زرد.

2
لذت قد کشیدن فاطمه (خواهرزاده دوازده ساله‌م) و حدس این‌که مثل برادرش به یک متر و هشتاد خواهد رسید.

3
لذت کام اول.

4
لذت نگاه کردن به وضو گرفتن مادر.

| 6 نظر
یک وقت‌هایی هست

پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۳

یک وقت‌هایی هست که از ته دل‌ت می‌خواهی دوست‌ت استخدام نشود اما همه تلاش‌ت را برای استخدام شدن‌ش می‌کنی. یک وقت‌هایی هست که از ته دل‌ت می‌خواهی دوست‌ت با طرف مورد علاقه‌اش ازدواج نکند اما همه توان‌ت را برای به‌هم‌رسیدن‌شان به کار می‌گیری. یک وقت‌هایی هست که از ته دل‌ت دوست داری هم‌اتاقی‌ات ببازد توی فینال اما از هیچ کوشش برای برنده شدن‌ش دریغ نمی‌کنی. یک وقت‌هایی هست که از ته دل‌ت می‌خواهی هم‌کارت ارتقاء نگیرد اما زمین و زمان را به هم می‌دوزی تا ارتقاءش جور شود.

| 28 نظر
سر نیزه!

چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳

تقریباً پنجاه‌پنجاه بودیم. دخترها سمت چپ کلاس می‌نشستند و پسرها سمت راست. الّا موقع کوئیز و میان‌ترم‌ها که دعوا بود سر ردیف‌های آخر کلاس. صندلی‌هایی که جان می‌داد واسه انواع تقلب. یک‌روز موقع میان‌ترم اکولوژی بود به‌گمان‌م. سر ردیف‌های آخر دعوای‌مان شد با دخترها. هم‌چین‌که بعضی‌ها چشم‌های‌شان را بستند و دهان‌شان را باز کردند و هر چه خواستند لیچار گفتند. حدود یک هفته قهر تقریباً حاکم بود بر کلاس تا این‌که صبح روز دانش‌جو دخترهای کلاس‌مان با گل و یک جلد کلام‌الله مجید آمدند سراغ‌مان برای آشتی. اما مبصر کلاس‌مان (محمدتقی ملکا که هر جا هست سرش سلامت باد) گفت «هه! اینا قرآن سر نیزه کردن». سال هفتادوشش بود.


تصویر کوچک شده

| 12 نظر
بی‌ناموس!

سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳

1
نمی‌دانم جوانکی که کنارم نشسته بود چه کرد با دختر جوانی که کنارش نشسته بود که دخترک گفت «آقا من همین‌جا پیاده می‌شم». راننده‌تاکسی به پسر جوان گفت «مگه تو خودت ناموس نداری»؟ پسر که موها و ریش‌هایش را شبیه سرخیو راموس اصلاح کرده بود با خنده گفت «من نه خواهر دارم نه مادر». راننده سر تکان داد و گفت «پس بی‌ناموسی»!

2
[عید مبعث]
محمد(ص) مبعوث شد تا عبث نباشیم.

| 8 نظر
لذت‌های کوچک [1]

دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

[لذت‌های کوچک]

نگاه زیرچشمی به استریل کردن تیغ با شعله چراغ الکلی توسط آرایش‌گر.

هول دادن ماشین خانمی که باطری تمام کرده درحالی‌که یک دست‌ت بستنی و فالوده‌ست.

ناخن درآوردن یک میلی‌متری انگشت کوچک «مهدیار»ی که مدام ناخن‌هایش را می‌جود.

| 9 نظر
انسانِ سگ!

یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

فصل ییلاق بود. دوستی هم‌راه‌مان آمده بود برای بازدید از گله گوسفندان عشایری. آقای عشایر داشت از شدت سگ بودن سگ‌ش می‌گفت که دوست‌م پرید وسط حرف‌ش و گفت «اگه من همین الآن برم وسط گله و یه بره بزن‌م زیر بغل‌م چی»؟ عشایر گفت «اگه تونستی این کارو کنی سگ‌م هم مال خودت». دوست‌م لباس‌هایش را درآورد و با شورت زد وسط گله و بره‌ای را بغل کرد. سگ به‌دو و پارس‌کنان رفت طرف‌ش. دوست‌م شورت‌ش را هم درآورد و رو به سگ ایستاد. سگ یک‌هو خوف کرد و درجا ایستاد و لال شد. من که حیران بودم. آقای عشایر کف کرده بود. آقای دوست بره را رها کرد و آمد سمت ما. گفت «انسان عریان از سگ هم سگ‌تره». یاد کشف عورت عمروعاص در جنگ صفین افتادم.

| 9 نظر
جمعیت؛ 36 میلیون نفر

شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳

1
[برای آزادسازی خرمشهر]
لیلای نوعروس و شوهرش (تو سریال «خاک سرخ») خورده بودند به پست سرباز و درجه‌دار جوان ارتشی که راه را بسته بودند به سمت خرم‌شهر. راننده کامیونی که بارش بستنی بود به خیال خودش خواست با پولیتیک بستنی گول بمالد سر ارتشی‌ها را. درجه‌دار جوان در جواب‌ تعارف‌ش گفت «خرم‌شهر دیگه بستنی نمی‌خواد، تفنگ می‌خواد».
پ.ن: نخل‌ها بیرون کردند نخاله‌ها را.

2
طرح‌نوشت:

تصویر کوچک شده

| 34 نظر
عروسی خوبان

جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۳

1
ساعت یک‌ونیم ظهر پنج‌شنبه‌ست. اداره تعطیل شده. آب‌دارچی اما دارد ماشین شخصی مدیر کل را توی حیاط می‌شوید.
پ.ن: این، بیش از هزینه ریالی، هزینه روانی دارد.

2
بله‌برونه گل می‌تکونه / دسته‌ به دسته دونه به دونه شادوماد / چه قشنگه موی بافته‌ش / چه بلنده تازه عروس ... .


تصویر کوچک شده

| 21 نظر
یارانه کولر!

پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳

اگر یکی از مسؤولان شیرپاک‌خورده رده بالا حکم کند همه تاکسی‌ها و اتوبوس‌های شهری ملزم به روشن کردن کولر شوند در این ظلّ گرما (با پرداخت یارانه به سوخت مازادی که برای کولر صرف می‌شود)، قول می‌دهم نزاع‌های (منجر به فحش و جرح) مردم به نصف تقلیل یابد.
پ.ن یک: جالب (البته تلخ) این‌که بیش‌تر اتوبوس‌های کولردار شهر ما برای خطوط بالاشهری‌ست!
پ.ن دو: ایضاً کولر منازل.

| 5 نظر
زنان ونوسی، مردان مریخی!

چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

1
آه زن‌ها گیراتر از مردهاست.

2
تربیت‌پذیری مردها بعد از سی سالگی بیش‌تر از زن‌هاست.

3
مردها بیش‌تر از زن‌ها آلت دست آلت‌شان می‌شوند.

4
هدف برای زن‌ها بیش‌تر از مردها، توجیه‌کننده وسیله است.

| 6 نظر
« 1 ... 4 5 6 (7) 8 9 10 ... 97 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

گذشته اگه خوب بود که نگذشته بود.
[سریال «انقلاب زیبا» / حامد عنقا]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

خواهرم رسیده به سن شانزده سالگی . سنی که دلش میخواهد هر روز غروب با دوستهای دبیرستانی اش از خانه بزند بیرون . و کسی شماره اش را نگیرد که کجاست . که هر وقت همه رفتند او هم بیاید خانه . و کسی هم جز " خوش گذشت ؟ " چیزی نپرسد . خواهرم وقتی هنوز پانزه سال ُ خوردی سن داشت ، من کارشناسی قبول شدم و از شهرمان رفتم . و اینطوری شد که خواهرم وقتی پانزده سال ُ خوردی سن داشت تنهای ِ تنها شد . تولدش کنارش نبودم . و او یک گوشی ِ اندروید بالا از پدرم کادو گرفت . فکر میکنم همه چیز از همین کادو شروع شد . خواهرم یکهو پایش به لاین ُ وایبر ُ اینستگرام ُ از این طور چیزها باز شد . این شد که هر روز با مانتو های خودش ، و با شال های من ، ایستاد جلوی آینه و هی دستش را برد توی کیف لوازم آرایش من ، هی لبهایش را درشت تر از آن چه هست کرد ، ریمل زد ، هی خط چشم مالید توی چشم هایش و پاک کرد ، و هی نیم رخ ُ تمام رخ ُ سه رخ َش را نگاه کرد . اوایل زود از خودش راضی میشد اما کم کم هی سخت گیر تر میشد تا جایی که یکبار بعد از دو ساعت جلوی آینه بودن رفت توی ِ "مُبل تاب"ِ * خانه ی عمو این ها ، هم عکس گرفت . با اینکه کاناپه های ما از نظر من خیلی هم خوب َند اما او دلش میخواست یک عکس این مدلی هم بگیرد که مردم فکر کنند ما توی خانه مان مبل تاب هم داریم :/ ( حالا انگار فقط ما مبل تاب نداریم و همه توی خانه شان مُبل سرسره کهنه میکنند ) . بعد کم کم خواهر من شد شانزده ساله . من هم این ترم را مهمان شدم شهر خودمان . و دیدم خواهرم رسیده به سنی که دلش میخواهد هر روز عصر از خانه بزند بیرون . و خب راستش ما هم از آن خانواده ها نیستیم که بتوانیم دوری هم را تحمل کنیم ، متوجه اید که !! مثلا پدر من روی ساعت هشت تاکید دارد ، دیرتر بشود دلش تنگ میشود و اول چندتا مسیج میدهد و بعد هم تا برسی خانه دو بار زنگ میزند . ولی خواهرم ، معتقد است که این دل تنگی آبرویش را جلوی دوستان ِ مو فکلی ُ بلوز شلواری ُ یقه تا آنجا بازی َش ، میبرد . پدرم هم بعد از دیدن ِ این اعتقاد ِ خواهرم ، خط ُ نشان برایش کشید که " بیرون رفتن با دوستهایت ماهی یکبار ، آن هم حداکثر تا هفت و نیم " . خب ، فکر میکنید خواهرم چکار کرد ؟! چند روزی قهر کرد . اما وقتی دید پدر دل رحم من روی حرفش مانده ، با صحبت های موثر(!!) اینجانب ، با این موضوع کنار آمد . اما از آنجایی که مهر ماهی است و اشکش لب مشکش ، هر روز که میرود توی این شبکه های اجتماعی و میبیند که دوستانش از آب خوردنشان هم عکس میگیرند و میگذارند توی این شبکه ها ، مینشیند هی گریه میکند و بعد از آن صبر میکند پف چشمش که خوابید ، جلوی آینه موهایش را یکبار چپ میکند توی صورتش ، یکبار گیس میکند ، یکبار ویو میکند و هی با خنده و ژست های کَجکی و راستکی و بامزه ، چیلیک چیلیک عکس میگیرد ُ میگذارد توی این برنامه ها . حالا به لطف این شال های من و مانتوهای خودش و کیف لوازم آرایش ، تعداد فالوئرها ُ لایک های خواهرم رسیده به 160-70 تا . و او هی برای خودش حظ (شاید هم حض) میکند . یا به قول خودش اعتماد به نفس میگیرد . راستش خواهرم رسیده به شانزده سالگی و من دارم به شانزده ساله هایی فکر میکنم که اعتماد به نفسشان را اینطوری میبرند بالا . به دخترهایی که توی این محیط ها دارند چرخ میخورند و مثل خواهر من از افراد بیست ُ چهار ساله ُ دانشجوی گرافیک ، پیشنهاد دوستی ِ اجتماعی بدون ِ قصد ازدواج به شرط بیرون رفتن ، میگیرند . چه نسل ِ ساده ای . چه نسل ِ خطرناکی . شانس دارهایشان میشوند خواهر من که از دوستی ُ این صحبت ها _ حالا از هر نوعش که میخواهد باشد _ خوششان نمی آید . وای به حال شانس ندارهایشان . ماها که شکست عشقی مان در شانزده سالگی خلاصه میشد توی اسباب کشی ِ پسرک ِ سر کوچه مان که همیشه کتاب هری پاتر توی دستش داشت و اصلا از احساسمان خبر نداشت ، سر احساسمان چه آمده ؟! و به کجا رسیده ایم ؟! که این ها دارند اینطوری احساسشان را میزنند سر قلاب ُ می اندازند توی آب ؟! این ها قرار است به کجا برسند ؟! ها ؟!
[http://pillows.blogfa.com/post/18]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زیتا ملکی
---------------------------------------
خاطرات یک عاقد
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
بهاره رهنما
---------------------------------------
هنوز
---------------------------------------
روزهای مادرانه
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
---------------------------------------
آهستان
---------------------------------------
كوثرانه
--------------------------------------
دانلود کتاب‌های صوتی
-------------------------------------
در پناه کتمان
-------------------------------------
دانلود کتاب[فرهنگی،‌اجتماعی، تاریخی و ...]

افراد آن‌لاین

18 کاربر آن‌لاين است (18 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 18

بیشتر...

پشت سر:

مرداد 1393
--------------------------------------
تیر 1393
--------------------------------------
خرداد 1393
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1393
--------------------------------------
فروردین 1393
--------------------------------------
اسفند 1392
--------------------------------------
بهمن 1392
--------------------------------------
دی 1392
--------------------------------------
آذر 1392
--------------------------------------
آبان 1392
--------------------------------------
مهر 1392
--------------------------------------
شهریور 1392
--------------------------------------
مرداد 1392
--------------------------------------
تیر 1392
--------------------------------------
خرداد 1392
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1392
--------------------------------------
فروردین 1392
--------------------------------------
اسفند 1391
--------------------------------------
بهمن 1391
--------------------------------------
دی 1391
--------------------------------------
آذر 1391
--------------------------------------
آبان 1391
--------------------------------------
مهر 1391
--------------------------------------
شهریور 1391
--------------------------------------
مرداد 1391
--------------------------------------
تیر 1391
--------------------------------------
خرداد 1391
--------------------------------------
اردی‌بهشت 1391
--------------------------------------
فروردین 1391
--------------------------------------
اسفند 1390
--------------------------------------
بهمن 1390
--------------------------------------
دی 1390
--------------------------------------
آذر 1390
--------------------------------------
آبان 1390
--------------------------------------
مهر 1390
--------------------------------------
شهریور 1390
--------------------------------------
مرداد 1390
--------------------------------------
تیر 1390
---------------------------------------
خرداد 1390
---------------------------------------
اردیبهشت 1390
---------------------------------------
فروردین1390
---------------------------------------
اسفند 1389
---------------------------------------
بهمن 1389
---------------------------------------
دی 1389
---------------------------------------
آذر 1389
---------------------------------------
آبان 1389
---------------------------------------
مهر1389
---------------------------------------
شهریور 1389
---------------------------------------
مرداد 1389
---------------------------------------
تیر 1389
---------------------------------------
خرداد 1389
---------------------------------------
اردیبهشت 1389
---------------------------------------
فروردین 1389
---------------------------------------
اسفند 1388
---------------------------------------
بهمن 1388
---------------------------------------
دی 1388
---------------------------------------
آذر 1388
---------------------------------------
آبان 1388
---------------------------------------
مهر 1388
---------------------------------------
شهریور 1388
---------------------------------------
مرداد 1388
---------------------------------------
تیر1388
---------------------------------------
خرداد 1388
---------------------------------------
اردیبهشت 1388
---------------------------------------
فروردین 1388
---------------------------------------
اسفند 1387
---------------------------------------
بهمن 1387
---------------------------------------
دی 1387
---------------------------------------
آذر 1387
---------------------------------------
آبان 1387
---------------------------------------
مهر 1387
---------------------------------------
شهریور 1387
---------------------------------------
مرداد 1387
---------------------------------------
تیر 1387
---------------------------------------
خرداد 1387
---------------------------------------
اردیبهشت 1387
---------------------------------------
فروردین 1387
---------------------------------------
اسفند 1386
---------------------------------------
بهمن 1386
---------------------------------------
دی 1386
---------------------------------------
آذر 1386
---------------------------------------
آبان 1386
---------------------------------------
مهر 1386
---------------------------------------
شهریور 1386
---------------------------------------
مرداد 1386
---------------------------------------
تیر 1386
---------------------------------------
خرداد 1386
---------------------------------------
اردیبهشت 1386
---------------------------------------
فروردین 1386
---------------------------------------
اسفند 1385
---------------------------------------
بهمن 1385
---------------------------------------
دی 1385
---------------------------------------
آذر 1385
---------------------------------------
آبان 1385
---------------------------------------
مهر 1385
---------------------------------------
شهریور 1385
---------------------------------------
مرداد 1385
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1385
---------------------------------------
اردیبهشت 1385
---------------------------------------
فروردین 1385
---------------------------------------
اسفند 1384
---------------------------------------
بهمن 1384
---------------------------------------
دی 1384
---------------------------------------
آذر 1384
---------------------------------------
آبان 1384
---------------------------------------
مهر 1384
---------------------------------------
شهریور 1384
---------------------------------------
مرداد1384
---------------------------------------
تیر 1384
---------------------------------------
خرداد 1384
---------------------------------------
اردیبهشت 1384
---------------------------------------
فروردین 1384
---------------------------------------
اسفند 1383
---------------------------------------
بهمن 1383
---------------------------------------
دی 1383
---------------------------------------
آذر 1383
---------------------------------------
آبان 1383
---------------------------------------
مهر 1383
---------------------------------------
شهریور 1383
---------------------------------------
مرداد 1383
---------------------------------------
تیر 1383
---------------------------------------
خرداد 1383
---------------------------------------
اردیبهشت 1383
---------------------------------------
فروردین 1383
---------------------------------------
اسفند 1382
---------------------------------------
بهمن 1382
---------------------------------------
دی 1382