« 1 ... 3 4 5 (6) 7 8 9 ... 184 »
انتخاب اصلح!

دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۷

لابه‌لای حرف‌ها، زیرچشمی نگاهی به برگه آچارش می‌کرد و سؤال می‌پرسید. توو دل‌م گفتم «یا خدا! این نکیره یا منکر؟!» یاد عادل فردوسی‌پور افتادم که توو نودش بعد پخش هر آیتم، خط بطلان محکمی بر کنداکتوری که توو دفترچه سیمی‌ش نوشته بود، می‌کشید. وقتی به سؤال «اگه عصبانی بشین، عکس‌العمل‌تون چی‌ه؟» که مسالهٔ اولویّت‌دار قبلی‌ها هم بود، رسید، یاد روزی افتادم که با یه من ریش و رساله‌خونده و نمازجمعه‌رفته و ... رفتم دفتر گزینش و طرف تا منو دید گفت «شناس‌نامه‌ت رو ببینم؟» یه‌راست رفت سراغ صفحهٔ انتخابات و بعد نگاه عاقل‌اندرپربصیرتی به‌م کرد و گفت «احسنت! تمام. به‌سلامت!»

| 2 نظر
من امشب آمدستم وام بگذارم

یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷

یه هم‌کار دارم که فقط از بانک خون وام نگرفته تا حالا!

نظر
سلام! خداحافظ!

شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷

بعد یه نشست سه ساعته، قرار شد قرار بعدی‌مان، هفته بعدش باشه امّا یه شب قبل‌ش اس‌ام‌اسی داد و کنسل‌ کرد کلاً؛ «می‌شه همه رو دوست داشت، بی‌آن‌که معشوقت باشن؛ این جمله‌تون رو نتونستم هضم کنم. ترس‌ناک بود. موّفق باشین و خداحافظ.» این شعر حسین پناهی رو در جواب‌ش نوشتم؛ «سلام! خداحافظ! / چیز تازه‌ای اگر یافتید / بر این دو اضافه كنید / تا بل باز شود این در گم‌شده بر دیوار.»

نظر
مادر را به خاطر بسپار

جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۹۷

هر وقت می‌رم پیش مامان، یاد سکانس یه سریالی می‌افتم که درش حامد بهداد فرمانده گروه ضربت بود و ته یه عملیّات موفق، وقتی پیکر خونین و لاجون دوست و هم‌کارش - با بازی پوریا پورسرخ - رو آوردن، رفت بالا سرش، ملحفه رو از روو صورت‌ش کنار زد و بعد چن ثانیه بغض و سکوت خیلی جدّی گفت «بلند شو سروان! این یه دستور نظامی‌ه! بلند شو سروان!»
پ.ن: به قول خدابیامرز افشین یداللهی «هر سال یک‌بار / از لحظهٔ مرگ‌م بی‌تفاوت گذشته‌ام / بی‌آن‌که بفهم‌م یک‌ روز / در چنین لحظه‌ای خواهم مرد.»



تصویر کوچک شده

نظر
ذرّه‌ذرّه اون نگات

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷

هفته‌نامهٔ همشهری‌جوان/ شنبه؛ شش بهمن.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

نظر
یه درخت تن‌سیاه سربلند

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷

وقتی در یک رابطهٔ طولانی‌مدّت لم‌یزرع بمانی، درخت درش سبز می‌شود!؛ گردو. بعد، اللوپاتی می‌گیری. ژوگلان ترشّح می‌کنی و خواسته، نمی‌گذاری سبزینهٔ دیگری در کنارت جوانه بزند و تن‌ت دیگر فقط به درد کنده‌کاری می‌خورد؛ یه قلب تیرخورده!

نظر
از جگر تا جیگر!

چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷

بامسمّاترین کلمه برای خبر ازدواج همون به «جرگه» متاهلین پیوستن است. چون تجانس دارد با جگر! با «جیگر» کلاه‌قرمزی هم!

نظر
به شرط چاقو!

یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

جلسهٔ اوّل بود. موقع خداحافظی دم در اتاق‌ش لب‌خند پر از املاحی زد و گفت «ولی خیلی منو ورانداز می‌کردینا! از فرق سر تا شست پا. دنبال چیزی می‌گشتین؟!» گفتم «یه کیلو گوجه می‌خوام برم، کلّی بالا و پایین‌ش رو نگاه می‌کنم ... .» غشّید از خنده. چادرش رو جمع‌وجور کرد و گفت «سرتون رو بیارین جلو. هندونه‌های شب یلدا رو همیشه من می‌خرم برا خونه. تشخیص‌م عاااالی‌ه!» انگاری با خمپاره شصت زده بودن توو برجک‌م!

| 1 نظر
بِرِک‌الله سردار!

شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷

1. گنبد کاووس محل کار من است و سه‌گانه معروف‌ش، برج هزار ساله قابوس (بلندترین برج آجری دنیا)، والیبال و اسب‌ است. حالا دیگر امّا تا اسم گنبد کاووس می‌آید، «سردار آزمون» متبادر می‌شود به اذهان. سرداری که پدرش «خلیل» مربی والیبال بوده و حالا ارتفاع معروفیّت و محبوبیّت‌ش، رفیع‌تر از «میل گنبد» پنجاه‌وپنج متری‌ست.
2. سردار مرا یاد کودکان ترکمنی می‌اندازد که بارها حین ماموریّت‌هایم دیده‌ام توی ترکمن‌صحرا (از مراوه‌تپه تا آق‌قلا در نوار مرزی با ترکمنستان) وسط چلّه تابستان، طنابی بسته‌اند به دو نی فروشده در زمین و مشغول والیبال. همین‌ها می‌شوند یکی مثل فرهاد قائمی. نمی‌دانم پدران این‌ها از «ابراهیم سن‌سبلی» هم برای‌شان گفته‌اند یا نه؟! که از والیبال در زمین‌های خاکی یکی از روستاهای آق‌قلا رسید به عنوان کامل‌ترین بازیکن جام جهانی نوجوانان در سال هشتادونه میلادی.
3. سردار، مکشوف و پروردهٔ «اصغر محمودی»ست. مربّی گرگانی که سالیان دور، سرمربی تیم ملّی نوجوانان بود و خاطرم هست دروازه‌بان‌ش سیّدمهدی (قائد)رحمتی بود و ذخیره‌اش، پسرکی از قزّاق‌های گرگان به نام «سان سیز بای بگی» ملقّب به «سانی».
4. «مصطفی»، سرباز اداره ماست. با سردار رفیق گرمابه‌وفوتبال بوده از بچگی. صفر تا صدش را تعریف کرده برایم؛ حسن‌وقبح‌ش را و دختر ترکمن گرگانی‌ای که سه سال است در تیول نامزدی سردار است. تا حواشی‌اش با بهاره افشاری و ... .
5. سردار، سرباز «تیم» ملّی‌ست. مثل بقیه. ما خسته شده‌ایم از نتایج سینوسی و حالا می‌خواهیم با کسینوس حال کنیم و جامی سر کشیم.
6. ایشالا قهرمان بشیم و روزنامه‌های ارزشی تیتر بزنن «قهرمانی آسیا پس از چهل سال به یمن چهل‌سالگی انقلاب!»
7. می‌خواستم برای پایان‌بندی این یادداشت، خط‌وربطی بنویسم بر سردار سازندگی و سردار سلیمانی و سردار آزمون که بی‌خیال شدم!



تصویر کوچک شده

نظر
مسیر سیز

شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷

هر وقت به موفقیّت ولو کوچیکی نایل می‌شم مثلاً کارم راه بیفته توو اداره‌ای، برگشتنا، نرم‌نرمک و خوش‌خوشک برمی‌گردم. از راه‌پله‌ها نه آسان‌سور. پیاده، نه تاکسی و ... . خوش‌حالی رو نشخوار می‌کنم.

نظر
آبِ نطلبیده!

جمعه ۵ بهمن ۱۳۹۷

به هم‌کلاس لیسانس‌م گفتم «محمّد! بیست ساله ازدواج کردی، چرا فقط یه بچّه؟!» گفت «اتفاقاً بعد امیر که هنوز تنور داغ بود به خانوم‌م گفتم یکی دیگه.» گفت «به‌شرطی‌که خودت زحمت‌ش رو بکشی.» خوش‌حال گفتم «باشه، رتق‌وفتق امورات و تربیت‌ش با من.» گفت «منظورم این بود که خودت زحمت و مرارت نه ماه حاملگی‌ش رو تقبّل کنی!»
پ.ن: یکی از خانم‌های دوره ارشد می‌گفت «همین یکی رو هم ناخواسته داریم الآن، تو دل‌ت خوشه ها رجب!» گفتم «پس باید اسم‌ش رو می‌ذاشتین مراد!» یکی زد پس سرم!

نظر
ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود

پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

سال هشتادوچهار پیش‌نهاد ازدواج‌ش رو قبول نکردم. اس‌ام‌اس داد که «جزای آن‌که نگفتیم شکر روز وصال / شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال.» سال هشتادوهفت اون پیش‌نهاد من رو رد کرد. براش نوشتم «غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن مرد است در کمند غزال.»

نظر
این آخرین باره، من ازت می‌خوام، عاقل شی دیوونه!

چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷

اخیراً که رهبر از چربش فرصت‌های فضای مجازی در مقابل تهدیدهایش صحبت کرده، علماء و مسؤولین، معترف شده‌اند که «فیلترینگ اشتباه بوده.» یاد علی مطهری می‌افتم که چند سال پیش نقل‌به‌مضمون گفته بود: برخی نماینده‌های مجلس برای رای دادن به طرح و لوایح مهم می‌گن اوّل ببینیم نظر رهبری چیه؟! «ولایت فقیه که به معنی تعطیلی عقل نیست.»

نظر
تخمیر با عشق!

سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

وصال، نقطهٔ عطف عشق است؛ قبل‌ش، «خمارت» می‌کند و بعدش، «خمیر»!

| 2 نظر
پیری و معرکه‌گیری که مِگَن کار مویه!

دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۷

چالش عکس 2009 و 2019!؛ جوان ز حوادثی پیر می‌شود گاهی!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 10 نظر
« 1 ... 3 4 5 (6) 7 8 9 ... 184 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...