« 1 2 3 4 (5) 6 7 8 ... 174 »
چک کن چیزی جا نمونه!

شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

وقتی می‌رسی مقصد و دل‌ت هنوز توو مبداء جا مونده!

نظر
قضاشو می‌خونم!

پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

قبلنا با صدای بلند اذان متّصل به نماز صبح بابا که از روی استحباب بود بلند می‌شدم از خواب عیلوله و بعدها با صدای سوسک‌کشتن‌ش با مگس‌کش!

| 2 نظر
عمو در وا کن مویوم!

چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷


تصویر کوچک شده

| 5 نظر
چکیدهٔ اعترافات!

چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

مهدیار (برادرزاده‌م) توو جمع حرف زشتی زد و باباش یه سیلی خوابوند توو گوش‌ش. بابا انگار که خودش چکیده خورده باشه، سرخ شد و گفت «دیگه نزن توو صورت بچّه. بزن به بازوش یا باسن‌ش.» یاد افسر زبده آگاهی افتادم که می‌گفت «هیچی مث سیلی، غرور رو نمی‌شکونه. من این الواط نوجوون رو همون اوّل قایم مث عمو پنجعلی سریال پایتخت می‌خوابونم توو دهن و صورت‌شون تا بشینن سر کون‌شون. امّا اگه دزد حرفه‌ای باشه، آخر سر می‌زنم توو گوش‌ش، چون اگه اوّل بزنم حالی می‌شه که چیزی ازش نمی‌دونم و فقط می‌خوام غرورش رو بشکونم و مُقُر نمی‌آد.»

| 6 نظر
وضعیّت سفید

دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷

گاهی که شرایط مامان حاد می‌شه، هنچین‌که خودش بیش‌تر از ما ناراحت‌ه، بابا با استیصال می‌گه «ببرین بذارین‌ش خانهٔ سال‌مندان.» جواب توو آستین من رو هم خودش می‌دونه چی‌ه؛ «مامان و شما، هشتاد و هشتادوپنج سال‌تونه و سال‌مندین. این‌جا هم خونهٔ سال‌مندانه و من و زهرا دربست هستیم خدمت‌تون.» بعد همه می‌خندیم و وضعیّت سفید می‌شه.
موسیقی متن: تیتراژ سریال وضعیّت سفید با ترانه محمدعلی بهمنی و صدای علی‌رضا قربانی؛ «گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را / تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را گله‌ها را / چون آینه پیش تو نشستم که ببینی / در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را زلزله‌ها را... »

| 5 نظر
هیزم‌کش!

یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷

من نمّام هستم. سخن‌چپن پدر و مادرم. بابا غرولندکنان می‌گه «مادرت امروز سه بار خیس کرده خودشو و من عوض‌ش کردم.» در جواب «بابات چی می‌گه؟» مامان مث «ابی» که میکروفون رو می‌چسبونه به دهن‌ش، چسب می‌شم در گوش مامان و می‌گم «می‌گه شهریار خیلی خوشگل‌تر از مهدیاره. قمیس‌تر و خوشحال‌تر.» یا وقتی مامان می‌گه «بابات از پونزده سال پیش که پروستات عمل کرده دیگه مرد نیست!» در جواب «مامان‌ت چی می‌گه؟» بابا می‌گم «می‌گه خدا بیامرزه پسر ابراهیم‌غول رِ، قومام بود.» هر جا لازم باشه، تحریف می‌کنم یا تبدیل. حتّی مصادره به مطلوب. خیلی وقتا مامان می‌گه «یه چی به‌ت بگم به هیچ‌کس نگیا.» می‌گم «خیال‌ت راحت مامان. به قول خودت من اهل حرف راه بردن نیستم!» فقط توو وبلاگ و فیس‌بوک‌م می‌نویسم!

| 2 نظر
می‌دونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟

شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

روی لیبل بطری نیم‌لیتری آب‌معدنی نوشته بود که به‌اضافه-منهای ده سی‌سی خطا داره. اوّل‌ش یاد موشک‌های دوربرد جدید افتادم که اونا هم ده متر خطا دارن. بعدش یاد رزمنده‌ای که می‌گفت «اوایل توو جبهه تا صدای سوت آر‌پی‌جی و خمپاره‌ می‌شنیدم، دنبال سوراخ‌موش و جان‌پناه بودم. بعدش دیگه عادت کردم. هم‌چین‌که یه صبح زود که پا شدم برا نماز صبح، دیدم سنگر بغلی‌م نیست!

نظر
«پاشنهٔ آشیل»

چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷

دختر عمو بودن. یکی خوشگل و دیگری نازیبا. مادر خوشگله قبل این‌که همه درها بی‌پاشنه بشن، بعد دیپلم خانوم‌خوشگله رو گذاشت ترک اسب سپید و اون نازیبا، مهجور و محجورطور درس خوند و پزشکی قبول شد و حالا سال ششم است و با یه عمل دماغ و تزریق ژل و لیفت سینه، درهای خونه‌شون هیچ پاشنه نداره و کرور کرور خواسّگار. زیبایی گاهی بازدارنده‌س و دسته خودش رو می‌بره!

| 2 نظر
کون ملّا!

شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷

الآن یه هفته‌س بابا سفیر و کاردار می‌فرسته سراغ‌م که به‌ش بگین «می‌خواد بره، بره. فقط قبل‌ش از همین‌جا زن بگیره. نره جهود بگیره!» گفتم «بابا! من فقط شماره سریال و تاریخ صدور گذرنامه‌م رو اس‌ام‌اس کردم براا حراست‌مون. همین! من هنوز اصفهان رو نرفتم، شیرازم تازه دیدم! گذرنامه‌م هم از کون ملّا سفیدتره!»

نظر
آره! خواهر خودم!

پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷

این دوست‌هایی که خواهر خودشون رو پیش‌نهاد می‌دن برای ازدواج.

نظر
تو همه‌ش با چادر چاقچور دیدی!

چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

آقا عبّاسی می‌گه «کیسای پیش‌نهادی خواهرات رو ببین. اونا لخت‌ش رو دیدن توو عروسیا، مراسما.»

| 2 نظر
ان کید کن عظیما

سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷

جلسه شروع نشده بود. خانوم دکتر دام‌پزشک که کنارم نشسته بود گفت «مهندس محبی! خوشم می‌‌آد ازت! هر وقت بحث اعتبارات می‌شه استناد می‌کنی به سرشماری سال هشتاد و هفت مرکز آمار و می‌گی عشایر ما هفت‌صد و شصت و سه هزار راس دام دارن. اما تا صوبت عمل‌کرد بیمه دام می‌شه، ارجاع می‌دی به آمار دفترچه‌های دام‌پزشکی عشایر و می‌گی چهارصد هزار تا دام دارین.» با نیش‌خند گفتم «این یعنی تدبیر و خرد.» کیف‌ش رو با مخلوط غیظ‌ و خنده زد به بازوهام و گفت «بله! همین خرد به قول بهرام بیضایی تا به ما می‌رسه اسم‌ش می‌شه مکر!» لال شدم!

نظر
رفیق‌م کجایی؟ دقیقاً کجایی؟!

دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

سی‌صد و چهل‌ و دو فرند فیس‌بوکی داشته باشی و صدها تلگرامی و صد و هفتاد و پنج فالوئر اینستایی و بعد موقع جواب دادن به سؤال «مشخصّات چهار دوست اداری و غیر اداری که ارتباط نزدیک و صمیمی باهاشون دارید» فرم حراست، خودکار به دهان بگزی!

نظر
باب شو!

جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

باب مفاعله را از باب‌الرضا هم بیش‌تر دوست دارم! چون دری باز می‌کنه به سوی با هم بودن. هم‌کنش‌ بودن. هم‌مسیر بودن. بودن را به شدن بدل می‌کنه. مثل محمد صالح‌علایِ جان که می‌گه «من و تو هم اگه در مسیر سیب باشیم، خواهیم رسید.» این تنها بابی‌ست که می‌تونه من و تو را شریک هم کنه؛ با مصدر مشارکت.


تصویر کوچک شده

| 4 نظر
هیچی نَوَفهمه!

پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷

پدرم همهٔ دکترهای گرگان رو به جرم نفهمی فحش می‌ده و توو کت‌ش نمی‌ره که سردردهای متناوب‌ش رو علّت، سینوزیت است نه اون انبردستی که سال 68 از دست غلام‌سیاه ول شده و خورده وسط ملاج‌ش!

نظر
« 1 2 3 4 (5) 6 7 8 ... 174 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (3 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...