« 1 2 (3) 4 5 6 ... 178 »
تخته تو و ورطه تو، ساحل و طوفان همه تو

دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

به قول چینی‌ها «یه عکس از ده هزار کلمه بهتره!»


تصویر کوچک شده

نظر
دل ریش

چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷

بعد رفتن مامان که داداش علی‌اصغر و غلام‌رضا، ریش‌های همهیشه هفت‌تیغ‌شون رو بلند کردن، شوکه شدم از این حجم سفیدی. ریشتر ریش‌هاشون کم از زلزله کرمونشاه نیست.

نظر
داغ بر دل نشسته

دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷

از وقتی مامان رفته، بابا نمازاش رو نشسته می‌خونه.

نظر
اتاق خالی‌ام بی‌تو چه سرده

یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷

مامان که نباشه، سرماخورده، عسل رو به جای سیاه‌دانه، با تخم‌شربتی می‌خوری!

| 2 نظر
حوجی! وخه نماز!

پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷

از وقتی مامان رفته، بابا دچار فوبیای خواب‌موندن نماز صبح شده. نصف شب بلند می‌شه، کورمال کورمال چراغ هال رو روشن می‌کنه و به ساعت دیواری نگاه می‌کنه و می‌گه «ای بابا! ساعت دوئه که!» تا اذان صبح یکی دو بار این داستان رو داره طفلی.

| 2 نظر
چراغ شب

چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷

1. بهار و تابستون، هوا دل‌پذیر بود برای پیاده‌روی‌های عصرانه مامان توی پارک محل. قدم‌زدن‌های هروله‌ای که مفیدتر از متفورمین و گلی‌بنگلامید بودن برای دیابت مامان.
2. حین مرمّت خونهٔ پایین، دکور حائل هال و اتاق سابق من که شیشه‌های رنگی‌رنگی‌ش، عکس‌های کارت‌پستالی بافت قدیم شیراز و اصفهان و ... رو متبادر می‌کرد رو هم برداشتیم تا پیاده‌روی مامان توی پاییز و زمستون ابتر نمونه. الآن دیگه کار به دم‌ش رسیده و نقّاش که چند روز دیگه کارش رو تحویل بده، می‌مونه نونوار کردن کلید و پریز و لامپ و بعد آب‌وجارو.
3. بعدازظهر است. آسمون خاکستری‌ه. ابرها مثل چشم‌های ما خشک شدن و دریغ از یک قطره. صدای محو و فلوی روضهٔ ملّازبیده از خونه داداش غلام‌رضا می‌آد.
4. شهریار کوچولو در جواب «مهدیار کوش؟ بابا کوش؟» سرش رو می‌ده بالا که یعنی «نیست!»
5. علی حاتمی یه جای فیلم‌نامهٔ «مادر» نوشته بود «دنیا کثیف‌ه. با اشکای توام تمیز نمی‌شه.» اما یه جای دیگه‌ش نوشته «شب را باید بی‌چراغ روشن کرد.» منظورش مادر بوده.
پ.ن: روی سنگ مزار علی حاتمی مونولوگی از فیلم «دل‌شدگان»ش حک شده؛ «آئین چراغ، خاموشی نیست.»



تصویر کوچک شده

نظر
از کرخه تا راین

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷

خانوم اینترن ضمن ثبت شرح حال مریض تخت کناری مامان ازش پرسید «معتادی؟» مرد میان‌سال سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد. زن‌ش دستی به صورت‌ش کشید و گفت «نه! شیمیایی‌ه.»

| 4 نظر
«نگفتی ماه‌تاب امشب چه زیباست؟!»

جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷

کاش حقیقت با اون رمّالی بود که توو جوونی به‌ش گفته بود «تو نود سال عمر می‌کنی.» مادر اما در هشتاد سالگی ما رو تنها گذاشت.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 34 نظر
امّا این کجا و آن کجا؟!

سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷

مامان‌م وقتی ناله می‌کنه یعنی دردش بیش‌تر از درد زایمان‌ه. بابا امّا کظم دردش در حدّ سرماخوردگی‌ه.

| 1 نظر
همه دور آینه و شمعدون، پردهٔ ایوون، کرکریه

دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

موقع عروسی‌م سردر خونه و کوچه‌مون رو ریسه می‌کشم. از این لامپ رنگی‌رنگیا!

| 4 نظر
تراکتور جفت!

یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷

من و بابا مامان سه نفری توو هال می‌خوابیم؛ تا صبح دو تا تراکتور دارن شخم می‌زنن!

| 4 نظر
کاغذای خط‌خطی از کنار در باز پنجره

شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷

یکی بود که تابستونای دورهٔ دانش‌جویی، غم دوری‌مون رو با نامه برای هم پر می‌کردیم. یه بار در جواب دل‌تنگی‌اش هی در بحر طویل برایش نوشتم و هی خط زدم. آخر سر هم ترجیح دادم جمله‌ای از یکی از نامه‌های علی شریعتی برای پوران شریعت‌رضوی رو نه گرته‌برداری که نعل‌به‌نعل براش بنویسم؛ «دل‌م برای دو چیز تنگ شده؛ تو و هما!»
پ.ن: سیگار هما!

| 2 نظر
لالایی با شیپور!

جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

بابا برای همه کارهایش کلّی پیش‌تولید و پیش‌درآمد دارد، الّا خواب و حمام. به قول مامان «به باد می‌خوابه» و منو یاد مختوم‌قلی فراغی می‌ندازه که نقل‌به‌مضمون گفته «آدمی که خیلی خواب‌ش می‌آد دربند بالش نیست.» وقتی هم که از حموم می‌خواد بیاد بیرون داد می‌زنه «پسر! اون قطیفه و شورت و زیرپوش منو بیار!»
پ.ن: این عکس قیلولهٔ تابستونی بابا، منو یاد احمد شاملو انداخت که یه جایی گفته «ترجیح می‌دهم شعر، شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»


تصویر کوچک شده

نظر
به منزل نمی‌رسد؛ بار کج و یار کوله!

پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷

1. شهریور نودوچهار بود. داشتم کشتی «پرویز هادی» با حریف اسلواک‌تبارش را می‌دیدم. اواسط بازی «گوگلایف» از ناحیه زانوی پای راست مصدوم شد. یک‌هو یاد جهان‌پهلوان تختی افتادم و آن کشتی معروف‌ش با الکساندر مدود در فینال جهانی تولیدو. تختی در آن مسابقه هرگز از پای آسیب‌دیده مدود زیر نگرفت. پرویز هادی امّا دو بار به سمت پای مصدوم «گوگلایف» هجوم برد و زیر گرفت و فن زد و در نهایت ده بر صفر(ضربه فنّی) پیروز شد. تعجّب کردم. پرویز هادی سال قبل‌ش به‌عنوان پهلوان‌اوّل کشور انتخاب شده. هادی در دور بعدی به «بلال ماخوف» روس باخت و حذف شد.
2. سال نودوسه بود. مسؤول یه دورهٔ آموزشی بودم ویژهٔ بازرسین تشکل‌های عشایری. از استان‌های همسایه. روز آخر برای‌شان به رسم یادبود هدیه خریدیم؛ ظروف کریستال. چند تایی هم برای خودم و هم‌کاران دست‌اندرکار دوره. پیش خودمون زرنگی کردیم و خوبِ ظرف‌ها رو واسه خودمان برداشتیم. همین‌که بردم خانه و آبجی‌زهرا دید گفت «عه! اینا سال‌هاس دمده شده!»
3. سال اول ارشد بودم. «مهدیه و افشین» سال دوم بودند. مهدیه یزدی بود و افشین، بچه «آستارا»ی استان گیلان. مهدیه مثل اکثر یزدی‌ها از آن دختر چادری‌های موقّر و مهربان بود. افشین هم خیلی آرام و ماخوذبه‌حیاء. خیلی هم‌دیگر را می‌خواستند. اتاق هرباریوم دپارتمان پاتوق‌شان بود. می‌نشستند دور میز وسط اتاق و همیشه هم چای و بیسکوئیت ساقه‌طلایی‌شان به‌راه بود. دو نفر اما بودند که حسابی حسودی می‌کردند به رنگ و طعم رابطه‌شان. خانم «خ» و «میم». یکی‌شان هم‌کلاسی مهدیه بود و دیگری، هم‌دوره‌ای افشین. همین‌که این بنده‌خداها به هم می‌رسیدند سر و کله «خ و میم» مثل سوراخ‌فوری کارتون مورچه‌خوار پیدا می‌شد و به بهانه‌های بنی‌اسرائیلی نمی‌گذاشتند توی خلوت صحبت کنند. افشین و مهدیه علی‌رغم این‌که سر مشکل فاصله مکانی محل سکونت‌شان و اختلاف فرهنگی‌شان به تفاهم رسیده بودند اما عاقبت به هم نرسیدند. بس‌که «میم و خ» دوبه‌هم‌زنی کردند و چکولاندند مهدیه و افشین را. پنج‌شش سال پیش بود که خبردار شدم «میم و خ» جفت‌شان طلاق گرفته‌اند. هر دو با یک بچه.

| 2 نظر
کی افتتاح می‌شه حالا؟!

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷

ترجیح می‌دم به جای نصب روزشمار سردر دل‌م، شیشه‌هاش رو روزنامه بزنم!

| 2 نظر
« 1 2 (3) 4 5 6 ... 178 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (3 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...