« 1 ... 177 178 179 (180) 181 182 183 ... 190 »
پخش زنده پاتیناژ

پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹

((این توپ آفسایده. داور باید آفساید اعلام کنه.)) صحنه آهسته نشان می‌دهد که اصلا آفساید نبوده و ایران شانس آورده که کمک‌داور به اشتباه آفساید گرفته. جواد خیابانی این سوتی را هیچ به روی خودش نمی‌آورد. او بارها و بارها با این هواداری تیفوسی و جاهلانه از تیم ملی در گزارش‌هایش روی اعصاب ملت پاتیناژ(!) بازی کرده. او حتی بدیهی‌ترین مشکلات فنی و مدیریتی تیم ملی و کلاً ورزش‌مان را هم زیرسبیلی رد می‌کند و فکر می‌کند ما هنوز صدایش را از ملبورن می‌شنویم! خیابانی آن‌قدر زنده‌زنده(!) بادمجان دور قاب پدر و مادر و عمه و ... ورزش ایران چیده که تا عمر دارد باید بادمجان‌ها را خودش بخورد. اگر هر آدمی یک قیمتی داشته باشد، خیابانی خودش را به ثمن‌بخس فروخته است. خیابانی با آن‌همه وزنش، سبک شده است در چشم مردم. جواد خان آن‌قدر صادقانه(!) متملق شده است که در صدایش می‌توان قرژقرژ استخوان فوتبال ایران را شنید. وقتی فوتبال‌مان این باشد لیاقت‌مان هم همین مجری اعزامی است به جام ملت‌ها. همه تقصیر اما با خیابانی نیست. مدیری که میکروفون را می‌دهد دست خیابانی تا حماسه و هیجان را شانتاژ کند در روح مخاطب نیز جُرم اهمال‌کاری‌اش کم از خیابانی نیست. خیابانی، قداست و قدرت تریبونش را نمی‌فهمد چون کمتر از میانگین جامعه می‌فهمد فوتبال را، اخلاق را، وجدان را. خیابانی، سال‌هاست در کوچه علی‌چپ سیر می‌کند و حالی‌اش نیست. نخواسته و نگذاشتند حالی‌اش باشد.

| 1 نظر
روح

چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

دیر شده است
روح دمیده است
در این عشق؛
چگونه سِقط‌ش کنم.

نظر
معجزه

سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹

یکی از معجزه‌های خدا این است که موها و ناخن‌ها، عصب ندارند.

نظر
فهم نافهمی‌ها

دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹

رسانه – چه دیداری چه شنیداری و چه دولتی و چه خصوصی- باید رسانای جامعه باشد. البته رسانه‌ها بر مبنای زمینه و مشی خود، کارکرد متفاوت دارند و باید پاسخگوی سلیقه و ذائقه مخاطب‌شان باشند ولی رسالت رسانه آن است که مخاطب‌مند باشد نه مشتری‌محور. رسانه باید جامع‌اندیش باشد برای جامعه‌اش. رسانه باید بیداری را برخیزاند از خواب؛ ولو با لالایی!؛ به قول احمد شاملو؛ لالایی با شیپور. هر چند گاهی وحشتناک است بیداری! جز این باشد رسانه نیست. رَسا، نه است! هر رسانه‌ای خطوط قرمزی دارد؛ مصالح نظام و جامعه. این سُرخی اما نیازمند تعریف است و نهاد ناظری می‌خواهد که مصداق های عبور از چراغ قرمز را بی‌غرض و مرض(!) بفهمد. رسانه باید ظرفیت ظرف زمان را بشناسد؛ عمق و سطح را. باید بداند تا بسامد انتشارش – روز، هفته، ماه و فصلنامه – هم‌سو باشد با تامین فکری و به‌روز کردن مخاطب. البته بحث رسانه‌های اینترنتی که آن‌لاین، بیخ گوش و هوش مخاطب نشسته‌اند متفاوت است کمی با چاپی‌اش. علی‌ایحال چه تحلیل چه اقتباس باید صادقانه باشد. کاربردی باشد. رسانه باید از موج سواریِ صِرف و سیاه‌نمایی مبرا باشد، چرا که مخاطب آنقدر شعور دارد که از بحث‌های تاکسَوی(!) (در تاکسی) و صفی و خوابگاهی و ...، خروجی رسانه‌ای بگیرد، قیاس کند با دیگر رسانه‌ها که آبشخور داده‌هایش هستند و نهایتاً بر مبنای تحلیل خودش عمل کند. جان کلام اینکه رسانه، جان‌دار است و برای جان‌دار منتشر می‌شود. رسانه، عقل دارد اما برای عاقل و جاهل چاپ می‌شود! تلویزیون، فراگیرترین رسانه است و این فراگیری باید از جنس ملی باشد و بین‌المللی. آن‌هم در این روزگار که بشقاب‌های پشت‌بام، سر سفره‌های اکثر خانواده‌ها است!؛ مسلم است که دل اجنبی، مامن آلام جامعه ایرانی نیست و مرهم اخبارش، تجویز نمی‌شود. اما اگر یک ایرانی، خوراک خبری‌اش با صداقت رسانه‌ها تامین شود، آن‌گاه شخصاً با تز و آنتی‌تز (ماهواره) به سنتز معقول می‌رسد ولی اگر حقیقت را نبیند از رسانه‌های وطنی، رَهِ افسانه می‌رود و افسون می‌شود. مصداقش را بگویم: تلویزیون دارد از شدت بیکاری فساد و حدت اعتصابات اروپا و آمریکا می‌گوید؛ از فلاکت و فلج زندگی‌شان. از کاهش دُزِ محبیوبیت فلان سیاستمدار و افزایش نرخ تورم بیسار مملکت. کانال را عوض می‌کنم؛ اخبار علمی، فرهنگی – با کلی زیرنویس دستاوردهای علمی و ... – دارد از کشفیات و برنامه‌های عظیم فرهنگی و هنری همان کشورها می‌گوید. خُب این تعارض است؛ نارسایی و ناهنجاری – کمابیش – وجود دارد در هر جامعه‌ای اما چشم‌ها را باید شست؛ این راه مقابله با هجمه تبلیغاتی دشمن نیست. صادق باشیم با مردم. مردم می‌فهمند نافهمی‌ها را.

| 1 نظر
نخواستن

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹

گاهی نخواستن، توانستن است.

نظر
‌مصلحت

شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹

به نظر گلوله، صُلح، ‌مصلحت نیست!

نظر
خاطره و مُخاطره‌

جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹

خاطرات گاهی مُخاطره‌ان؛ گاهی ((پَته)) می‌شوند؛ همان بِه که ثبت نشود دوام‌شان بر جریده دفتر و وبلاگ و حتی ذهن! خاطرات، رویا نمی‌سازند؛ فقط نوستالوژی‌اند. خاطرات را پدیده‌ها و روابط می‌سازند اما این آدم‌ها هستند که ناگزیرند از آن؛ خاطراتی که معمولاً شب‌ها، به‌روز(!) می‌شوند و مثل اسلایدهای پاورپوینت رژه می‌روند بر هوش و حواس‌مان؛ گاهی خَرامان گاهی خَراشان! یک‌بار در محفل امر خیری، صادقانه(!) قُپی آمدم که سایت دارم و وبلاگ‌های قدیمی‌ام هم لینکش است و همه خاطرات و ایدئولوژی و جهان‌بینی‌ام آن‌جاست. طرف هم همان شب تا سحر نشسته بود و جیک‌و‌پیک زندگی‌ام را خوانده بود؛ فردایش آن چنان ((نه))ای گفت که جایش می‌سوزد هنوز! من اما با خودم گفتم لابد ((خیر))ی است در ((خیر))ش!

| 4 نظر
خمار

پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹

خمار می‌شوم اگر نرسد. برس.

| 3 نظر
از لذت تا ذلت

چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۹

مدرنیته، دو هسته دارد؛ سخت و نرم. سختش که ابزار و کالاهایش است و نرم، ایدئولوژی‌اش که غالباً سعی در تنافر یا ضدیت با دین دارد. زنان امروز ایرانی درک جامعی ندارند از مدرنیته. چون سنت را خوب نشناخته‌اند. چون گذارشان را از کوچه‌های علی‌چپ طی کرده‌اند؛ ‌با شتاب. به خیال‌شان سنت یعنی پستو و مدرنیته یعنی دیده شدن. در این مدرنیته برای پری‌رویانی که تاب مستوری ندارند مهم‌ترین کشف، حجاب است! عَرضه‌ای است که تقاضاهایش هم مدرن است! زن می‌خواهد با کالاهای مدرن وقت کمتری را برای مدیریت خانه بگذارد؛ زودپز، ماشین ظرف‌شویی و ... . مغفول از اینکه خانه، سلول جامعه است. مسلم است که این ابزارها بسی مفیدند برای رفاه اما زن – و مرد - باید ارباب مدرنیته باشند نه بنده آن. مکاتب مدرن، ایدئولوژی تشابه حقوق زنان را در بوق کرده‌اند و با مانیفست‌های فمنیستی به جان سنت و دین افتاده‌اند. دین و سنتی که کارکرد زندگی سالم و مفید دارند. زنان امروز ایران حلقه مفقوده گذار از سنت به مدرنیته را زندگی نکرده‌اند؛ مدنیت و شهروندی. آب مدرنیته آن‌قدر گِل‌آلود شده است که به جای استقلال، ماهی مُرده فردیت صید زنان می‌کند. متاسفانه الگوی زنان امروز ایران شده است بازیگرانی که خود را سوپراستار می‌دانند و سقف‌شان بالا رفتن از بیلبورد است! حتی برخی روابط مدرن شبکه‌ای نسوان هم عاقبت سر از خیابان درمی‌آورد! مدرنیته‌ای که زنان صرفاً از بشقاب‌های پشت بام تناول می‌کنند ماکولی است که آنقدر اسراف شده که موکول‌شان کرده است به مُد. مُدی که برای زنان ما هزینه است و پُز و برای عاملانش، سرمایه. مدرنیته‌ای که مدعی حقوق و صعود زنان است با این حالش، سقوط است آینده‌اش. این مدرنیته، سُنت را به Centی فروخته است. حتی عشق‌های مدرن هم آمدستند دام بگذارند به جای وام و حساب‌شان را کنار کام بگذارند نه جام! گویی برخی زنان، فقط جستجوگر لذت هستند در دهکده مدرنیته نه حق، اخلاق و پیشرفت. لذتی که راهی ندارد تا ذلت!

| 5 نظر
اون ور قاب

سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹

دستی به قاب کشیدم و گفتم: ((خدا رحمتش کنه. این خانمت ناراحت نمی‌شه از این‌که این عکس هنوز رو دیواره؟)) جوابی نداد. دقیق که شدم دیدم اون ور قاب، عکس خانم جدیدشه. گفت: ((ماموریت اداریه. یه هفته دیگه می‌آد.))

| 2 نظر
شیر سماور

دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹

آقای داور که کلی فحش خورده بود تو ورزشگاه همین‌که به خونه رسید زنش به‌اش گفت: ((مرد یه نگاهی به اون شیر سماور هم بکن، از صبح داره چکه می‌کنه.))

| 2 نظر
فراموش

یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹

هم به دوستانی نیاز داریم که فراموش‌شان نکنیم هم به دوستانی که فراموش‌شان کنیم.

| 1 نظر
کُلاه((خود))

شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹

دوربین را روی Record تنظیم کردم و گذاشتم روی میز. نشستم جلوش. شروع کردم از خودم گفتن. مثل یک مجری خبر. خبرهایی که سال‌ها بود خودخواسته بی‌خبر بودم ازشان! گفته‌ها و کرده‌هایی که ((مستتر)) بودند ته دلم. چند ماه یک بار همین‌گونه اعتراف می‌کنم. ضبط می‌کنم. حس قشنگی است. مثل آرامش پس از آتشفشان می‌ماند. مذاب می‌شوم در خودم. ادای دینی است به ((ستارالعیوب)). ((لنز)) دوربین، همان مردمک خودم است. با این کار، کلاه خودم را کمی بالاتر می‌گذارم. کلاه((خود))! می‌شود برایم. هنگام پخش، خودم را که می‌بینم و می‌شنوم، می‌ترسم اولش. از این ((من)) می‌ترسم. اما بعد خوشم می‌آید از خودم. حس می‌کنم با این کار از ((من)) سفر می‌کنم و به ((خود)) می‌رسم. اپسیلونی احساس ((سمیع)) و ((بصیر)) بودن دست می‌دهد به‌ام. بعد فایلش را کپی می‌کنم تو هارد کامپیوترم. کنار اقرارهای قبلی. یحتمل تا آخر عمر یک پکیج DVD می‌شود. می‌خواهم دست پیش را بگیرم تا پس نیفتم آن دنیا وقتی که فرشتگان و ضابطان مستندات‌شان را رو می‌کنند. من خودم پشت پرده‌ام را اکران می‌کنم؛ بدون پرده.

| 2 نظر
عشوه اذان

جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹

دختر و پسری که عقب تاکسی نشسته بودند خیلی با عشوه صحبت می‌کردند با هم. همین‌که اذان شروع شد هر دوشون ساکت شدند؛ تا آخر اذان. زیر لب هم زمزمه می‌کردند اذان را.

| 2 نظر
سبز، ‌سفید، سرخ

پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹

عِرْق از جنس تعصب است. خالص نیست. قاطی دارد؛ منطق به میزان لازم. عرق ملی، مرز نمی‌شناسد. ((فرامرز)) است اما خانم‌ها هم می‌توانند داشته باشند! عرق ملی در عروق‌‌مان می‌جوشد. بیشتر در رگ گردن! عرق ملی، تسبیح وحدتی است با دانه‌های متکثرِ مذهب، قومیت و مکانیت‌. عرق ملی دائم‌السیلان است. عرق ملی یعنی وطن و هم‌وطن؛ در هر کجای این کُره آبی(!) [دو سومش آب است دیگر] که باشیم. عرق ملی نوعی کمپین است؛ هر جا که کمینی باشد علیه ایران و ایرانی. عرق ملی یعنی نگذاریم منافع کشورمان به مضار بیفتد؛ سیاست باشد یا دیانت یا فرهنگ. فرسنگ‌ها حتی اگر فاصله داشته باشیم. عرق ملی، فصل مشترک است. چه منقد باشیم چه مخالف. هر رنگی را که دوست داشته باشیم باز عرق ملی، یک پرچم واحد دارد؛ سبز، ‌سفید، سرخ. عرق ملی با عَرَقِ جبین تقویت می‌شود، با جوهر قلم پُررنگ و با خون، تضمین. عرق ملی آفت هم دارد؛ دل‌های ناحق که بر زبان حق‌اند. عرق ملی را نه فقط روی سکو و پای سرود [ملی] که همه جا، همه وقت، یاد کنیم. فریاد کنیم. اگر عرق ملی نداشته باشیم استثمار می‌شویم و استعمار. بدون عرق ملی، فقط یک تابوت کم داریم! اما چرا برخی عرق ملی ندارند؟؛ معدودی معلوم‌الحال‌اند که هیچ. عده‌ای اما خاموش شده‌اند و اجازه ملی شدن نداشته‌اند تا به عرق‌اش برسند؛ به قول ولتر؛ ((با اینکه با عقیده‌ات مخالفم اما برای اینکه بتوانی آزادانه حرفت را بزنی جانم را می‌دهم)). دوستی دارم که چند سالی ا‌ست برای دکترا خواندن رُهبانیتِ وطن کرده. مطلب اخیر وبلاگش، پارادوکس زیبایی است؛ ((فردا تیم ملی‌ بازی‌ می‌کنه و من مثل همیشه قلبم به تپش افتاده. [...] من عاشق تیم ملی‌ ایران باقی‌ خواهم موند و قلبم پیش از بازی‌‌هاش همیشه مثل قُمری به تپش می‌افته. از این بابت خوشالم...)) من هم خوشحالم هر چند همه‌ چی آروم نیست.

| 3 نظر
« 1 ... 177 178 179 (180) 181 182 183 ... 190 »

سرزمین نوستالوژی من:

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

2 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 2

بیشتر...