« 1 ... 169 170 171 (172) 173 174 175 ... 188 »
به وجود می‌آید!

پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
عشق، وجود دارد اما تنفر، به وجود می‌آید!

2
خدا بارون رو قبل از آدم‌ها آفریده.

| 2 نظر
اتاق شماره 7

چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
دلم تنگ شده؛ برای بالکن پاییزی اتاق شماره 7 خوابگاه دانشکده منابع طبیعی ساری.

2
بهترین استراحت، بستن چشم‌هاست؛ ندیدن، آرامش‌بخش است، چون ورودی بسته می‌شود؛ دیگر دیتا و تحلیل و خروجی ندارد. سکون سیال است. انگار خورشید، پلک‌هایش را می‌بندد.

| 3 نظر
زلال تا ضلال

سه شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
راهی نیست؛ از زلال تا ضلال!

2
شقایق، با همه زیبایی و فریبایی‌اش،‌ علف هرز گندم‌زار است!

| 2 نظر
Message sent

دوشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

قطره‌ای چکید
روی صفحه نمایش موبایل
Message sent

| 4 نظر
شانه‌به‌شانه

یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
اگر منتقد به مسائل خُرد، ‌سرکوب شود، مُعاند به مسائل کلان می‌شود.

2
تکان‌های ماشین را دوست دارم؛ وقتی شانه‌به‌شانه هم نشسته‌ایم.

| 1 نظر
از کربلا تا آنتالیا!

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

نوجوان که بود قاچاقی می‌رفت جبهه. عراق که سقوط کرد، قاچاقی رفت کربلا. حالا با ویزا می‌ره دبی و آنتالیا!

| 7 نظر
2X

جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
زن‌ها مرموزترند از مردها، چون مردها یک کروموزوم X‌ دارند اما زن‌ها دو کروموزوم X!

2
راسخ اگر باشی، رسوخ می‌کنی.

| 4 نظر
اُردی‌بهشت

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

[عجب بوی بهارنارنجی می‌ده کوچه‌مون]
اُردی‌بهشت است
نه؛
خودِ بهشت است.

| 2 نظر
نصف

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

1
جوونی که کنارم تو تاکسی نشسته بود به دوستش می‌گفت: ((از وقتی ازدواج کردم نصف دینم کامل شده اما نصف موهام ریخته))[؟!]

2
رفیق پنچرشدگان باش!

| 1 نظر
فرار از زندان، اسیر خواب

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰

آخر شب بود. رسیدم مشهد؛ آنقدر خسته بودم از ماموریت سنگینم که حتی انرژی حرم رفتن را هم نداشتم. خودم را رساندم خانه دانشجویی دوستم؛ تلویزیون روشن بود؛ پرسیدم ((فرار از زندانه؟)) دود سیگارش را داد بیرون و ذوق‌زده گفت ((آره، دیدی؟ معرکه‌س.)) گفتم ((نه، اما وصفشُ شنیدم؛ یک سریال تریلر.)) به رسم ادب و به‌رغم بی‌حالی‌ام یک قسمت را نشستم کنارش و دیدم. نگاهی به ساعت کردم و گفتم ((مگه صبح کلاس نداری؟)) گفت ((بی‌خیال دانشگاه! راستی تریلر یعنی چی؟)) گفتم ((یعنی پُرتعلیق، پُرهیجان.)) بلند شدم و گفتم ((خب، تو از زندانت فرار کن منم می‌رم اسیر خواب بشم.)) به کنایه گفت ((سُنتی هستی دیگه، برو همون شب دهم و مدار صفر درجه و در چشم باد و اون فیلمِ ... آهان، آژانس شیشه‌ای رو ببین.)) لبخندی زدم و خوابیدم. صبح زود بیدار شدم که برگردم؛ هنوز بیدار بود؛ با چشمانی پُف کرده، شیشه‌ای پُر از فیلتر سیگار و پراکندگی پوست تخمه و چیپس. گفت ((اِ! بیدار شدی، عجب فیلمیِ پسر، لاست رو می‌ذاره تو جیب چپش.)) گفتم ((جوونی؛ شب خوب بخواب تا فرداش انرژی داشته باشی. سعی کن وقت‌های مفیدت رو حروم این سریال‌ها نکنی؛ بعدها حسرتش رو می‌خوری‌ها.)) نگاه عاقل اندر سفیهی کرد به‌ام و سیگاری گیراند. خداحافظی کردم. هفته قبل تماس گرفت و گفت ((اگه این ترم هم مشروط بشم دیگه اخراجم. جواب پدر و مادرم رو چی بدم؟ کُلی پول ترم دادم.)) گفتم ((همان جوابی که سر رُسوایی اخلاقی‌ات دادی بده؛ بگو جوونی کردم، تحریک شدم. ببخشید)).

| 8 نظر
عکسِ زندگی

سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۰

عکس زیر را پارسال گرفتم. نزدیکی‌های شاهرود. عازم روستای‌مان بودم. انرژی خاصی می‌دهد به‌ام این عکس. بُغض ابرهای خاکستری که شکِ اشک شدن دارند و حجم تنهایی کامیون در خیسیِ جاده. جاده‌ای که خانه سیال راننده کامیون است. کامیون، فارغ است از بار. سبک‌بال است. شاید سزارین کرده باشد، شاید در مسیر آبستنی‌ست. در تناقض است با چگالش غم ابرهای بالاسرش. یک دیالکتیک پویا است. دو ستون برقی که می‌تواند نماد ستون‌های نامرئی آسمان باشد و زندگی، زندگی‌ای که مثل برق می‌گذرد. برقی که می‌تواند همراه رعد باشد در آسمان. عکس، یک لحظه است. توقف است. حرکتِ توقف است. همین است رمز آرامش و جاودانگی عکس‌ها. که عکسِ زندگی‌اند!

تصویر کوچک شده

| 1 نظر
زاویه طبلیغات!

دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰

1
آیا زاویه بین تاهل و توحش، 180 درجه است؟!

2
آیا تبلیغات همان طبلیغات است!؟

| 3 نظر
طنزیم

یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۰

1
طنز
طنزیم می‌کند
آدم‌ها را.

2
تصور
ماناتر است
از تصویر.

| 2 نظر
فوتبال خاکستری

شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۰

بسکتبال را – هم بازی کردنش هم تماشایش – را بیشتر از فوتبال دوست دارم. هم فسفر بیشتری می‌خواهد هم اسید لاکتیک بیشتری تولید می‌کند! درست است که بارسا، تیم بسکتبال هم دارد اما فوتبالش، لذت دیگری‌ست. خود زندگی‌ست. آن‌هم وقتی با رئال [مادرید] بازی دارد. جَنگی است برای جَنگ! صُلحی در کار نیست. اِل‌کلاسیکویی که یمین‌اش، گواردیولایی‌ست که گفته است ((سیگار کشیدن، تساوی و شکست ممنوع است در نیوکمپ)) و یسارش، آقای خاص است. مورینیویی که خوب می‌داند که بارسا، ((مِسی)) از ((طلا)) دارد. مهم‌ترین دربی دنیا، هرگز این قدر دُز هیجان و سیاست نداشته است؛ 4 بازی در 16 روز. یعنی هر 4 روز یک فینال. فینال در فینال. 28 فروردین، بازی برگشت لیگای اسپانیا در سانتیاگو برنابئو. 31 فروردین، فینال جام حذفی اسپانیا و 7 و 13 اردیبهشت،‌ بازی‌های رفت و برگشت نیمه‌نهایی باشگاه‌های اروپا. این چهار بازی سقف فوتبال است. شاید تاریخ، دیگر چنین تکراری نبیند. رئال، تیم مادرید است. تیم حکومت است. تیم پادشاه است. بارسا اما اپوزیسیون است. مخالف‌خوان است. چون مخالف است محبوب است. جدایی‌طلب است. روسای بارسا و رئال، سیاست را به شطرنج سبز فوتبال کشانده‌اند. مُهره دارند. دلهره دارند. سپید و سیاه. اما فوتبال خاکستری‌ست. با همه تیفوسی‌هایش. ((یورو))هایش. برد و باخت‌هایش. تساوی‌هایش. فوتبال، مکتبِ تساویِ آدم‌هاست. ملت‌هاست. برد و باخت ندارد. گل دارد. آفساید دارد. دروازه دارد. دروازه‌ای به سوی زندگی.

| 2 نظر
GPS

جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰

1
پشت وانت‌باری نوشته بود: اسیر GPS

2
دختری که عقب تاکسی کنارم نشسته بود به دوستش می‌گفت: ((نمی‌دونی چه اعتماد به نفسی به‌ام می‌ده این چسب روی دماغم))[؟!]

نظر
« 1 ... 169 170 171 (172) 173 174 175 ... 188 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

15 کاربر آن‌لاين است (15 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 15

بیشتر...