« 1 ... 169 170 171 (172) 173 174 175 ... 181 »
وصیت

دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹

وصیت کرد با لپ‌تاپ و وایمکس دفنش کنند!

| 3 نظر
تنها

یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹

هنوز تنهایت نگذاشتم که بخواهم تنهایت بگذارم!

| 2 نظر
خوبی بدها

شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹

خوبی آدم بدها را به خاطر بسپار.

| 1 نظر
من ترانه 18 سال دارم

جمعه ۱۷ دی ۱۳۸۹

دو سه سالی که از سبزینگی پشت لب‌ها می‌گذرد که نماد غیرتش می‌دانستند روزگاری و هورمون‌هایی که از صدای خروسی‌مان عبور می‌کنند و به جوش می‌آیند در صورت‌مان، پرتره‌ای ترسیم می‌شود به نام 18 سالگی که اگر همراه فراست باشد، فرصت است وگرنه تهدید. 18 سالگی، قوه‌هایی‌ دارد که اگر مثبت و منفی‌هایش جاذب هم باشند آن‌گاه فعل‌هایش، صرف خواستن، بودن و شدن می‌شود. 18 سالگی، فصل چشم‌های منتظر و پیچ جاده است. فصل قدم زدن زیر چتر باران است. 18 سالگی شغل(!)ی است که سرمایه‌اش آینده است؛ نداشته‌هایش است! داشته‌های خانوادگی را که بیشتر از جنس ژن(!) است باید به اکتساب درآورد تا بتوان خشت اولی را معماری کرد که آینده‌اش دیدنی باشد در خشت خام. 18 سالگی، کشاکش تربیت خانواده و کنترل جامعه است که نیازمند بالانس است. 18 سالگی آغاز گذار است؛ از اقتباس به تحلیل. از تشخیص خوب و بد به تمییز حق و باطل. از اتکای خانوادگی به جایگاه و هویت اجتماعی. از آموزشگاه تا علم‌گاه! از دنیای فانتزی به واقعی. از دیکته به انشاء. 18 سالگی، داشتنِ مانیفست است؛ جهان‌بینی داشتن. ایدئولوژی آموختن. رای داشتن. مسیر شدن. 18 سالگی از جنس شروع است. از جنس نزدیکی آسمان است. جنس خوبی است؛ یارش هم اگر مخالف(!) باشد و موافق... . زمان در 18 سالگی، عجیب فرّار و متصاعد است؛ جوان به حادثه‌ای پیر می‌شود گاهی. 18 سالگی، غیرمترقبه است؛ دیپلم نداشته، عروس و داماد می‌شوی و بعد می‌توانی اول لیسانس داشته باشی بعد بچه! 18 سالگی آن‌قدر استراتژیک و ازلی و ابدی است که حک شده است کفِ دستِ راست‌مان! 18 سالگی، ترانه وزین و موزونی است؛ ترانه شاد یا غمگنانه‌ای که فولکلوریک می‌شود برای نوه‌های‌مان.

| 3 نظر
با مرگ زنده‌اند

جمعه ۱۷ دی ۱۳۸۹

تابوت را می‌گذارم روی شانه‌ام تا دست‌های کرختم جان بگیرند کمی. آخرین صورت استخوانی عمو روی تخت بیمارستان تکرار می‌شود در چشمانم. سرطان چقدر لاغرش کرده بود و حالا چقدر سنگین بود روی دوش‌هایم. گوش‌هایم سرخ شده‌اند از سرمای دی ماه. دست چپم کمی گرم شده است. می‌گذارمش زیر تابوت. دست راستم را هم روی گوشم. دفّان‌ها بیل به دست منتظر جنازه‌اند. عجب شغلی دارند؛ دفینه می‌کنند آدم‌ها را. جمعیت بلندتر می‌گویند لا‌اله‌‌الاالله. سرعت زیر تابوتی‌ها بیشتر شده است. حق دارند؛ هم سردشان شده است هم گیر و گرفت دارند. باد سردی برگ‌های نارنجی و قرمز را از درخت تشییع می‌کند تا زمین. یاد آخرین جمله دکتر می‌افتم که گفت ((سرطان کبد. حداکثر دو ماه)) و جواب عمویم که فقط گفت ((خلق الانسان فی کبد)). اشک و لبخندم قاطی شده است؛ هر دو شور. جسد را در قبر می‌گذارند و به عمویم تلقین می‌کنند که اسمش ابراهیم است و ...؛ یعنی به همین زودی فراموشش شده است؟ دور می‌ایستم تا نگویندم بیا خاک بریز. چهارزانو توی باریکه آفتابی می‌نشینم. خورشید هم نمی‌تواند گرمم کند. گورکن‌ها از جلویم رد می‌شوند. زیر لب فاتحه می‌خوانند. آن‌ها با مرگ زنده‌اند. دلم می‌خواهد همان‌جا بخوابم اما می‌ترسم. از مرگ می‌ترسم.

| 3 نظر
... و انا الیه راجعون

چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹

[مرگ، پیچ جاده است؛ مردن تنها دیده نشدن است / از ؟]
چند دقیقه قبل عمویم بود. حالا نیست. ... و انا الیه راجعون.

| 7 نظر
عمو / دایی

چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹

مرگ، ظالم است چقدر؛ پارسال سرطان دایی‌ام را با خود برد حالا دارد عمویم را می‌گیرد؛ شاید چند ساعت دیگر ... . خرابم؛ خراب.

| 3 نظر
اسپم

سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۹

کاندوم، اسپم می‌کند اسپرم‌ها را!!

| 3 نظر
عابربانک

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹

از وقتی جلوی بساط محقر سیگارفروشی‌ام عابر بانک گذاشته‌اند، چهره واقعی آدم‌ها را بهتر می‌شناسم؛ اصلا به نظر من عابر بانک یکی از بهترین ابزارهای نوین شناخت تفاوت‌های رفتاری زن و مرد است؛ مردها وقتی می‌خواهند مبلغ دریافتی را مشخص کنند چند لحظه‌ای تامل می‌کنند و چرتکه می‌اندازند اما اکثر زن‌ها نه؛ بشمار سه مبلغ را انتخاب و پول را هم نشمرده توی کیف‌شان می‌گذارند. البته من دیگر خبره شده‌ام و تفاوت زن‌های شاغل و وغیرشاغل را هم تشخیص می‌دهم از نحوه دریافت پول‌شان؛ زن‌های شاغل مثل اکثر مردها، رسید عابربانک را چک می‌کنند و نگه می‌دارند اما اغلب زنان خانه‌دار رسید را بی‌درنگ مچاله و پرت می‌کنند داخل سطل. چهره همه‌شان – مردان و زنان شاغل و غیرشاغل – هم پس از رویت رسید، کلی تعبیر و تفسیر روان‌شناسانه و جامعه‌شناختی دارد که بماند. اما چهره واقعی آدم‌ها زمانی است که عابربانک خراب است و هوا هم خیلی گرم یا خیلی سرد؛ فحش‌هایی می‌دهند زن و مرد که چه با گوش‌خوانی! و چه با لب‌خوانی، متحیر می‌مانم؛ انگار عابر بانک، چهره مدرن آدم‌ها را نمایش می‌دهد. عابر بانک، محصولات تبدیلی هم دارد!؛ یکی‌اش گداهای عابری هستند که یهو جلوی عابر بانک سبز می‌شوند و دعا می‌کنند که عابربانک خراب نباشد!

| 2 نظر
caller ID

یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹

تو چشمانت caller ID دارد مگر؟!

| 1 نظر
چند سطر زندگی با سس ادبیات

شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹

به‌زودی دو تا از داستانک‌هام در کتاب در دست چاپ چند سطر زندگی با سس ادبیات (تالیف جمعی از نویسندگان جوان) چاپ می‌شه.

| 3 نظر
منتظران

شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹

پشت تاکسی‌ای نوشته بود: منتظر منتقم فاطمه(س). یاد اس‌ام‌اسی که برایم آمده بود افتادم؛ منتظران مهدی(عج) یادشان باشد که حسین(ع) را هم منتظرانش کشتند.

| 1 نظر
كابوس

جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹

هر شب
كابوس خورشيد را می‌بيند؛
ماه!

| 3 نظر
داستان‌های 10 کلمه‌ای

پنجشنبه ۹ دی ۱۳۸۹

یکی از برندگان مسابقه داستان‌های 10 کلمه‌ای شدم. این هم سندش.

| 3 نظر
یارانه

چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹

یارانه را از من بگیر، یار را نه!

| 2 نظر
« 1 ... 169 170 171 (172) 173 174 175 ... 181 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

8 کاربر آن‌لاين است (8 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 8

بیشتر...