« 1 ... 155 156 157 (158) 159 160 161 ... 169 »
کثیرالخیر

چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

چهره و زیبایی همیشه برای من اولویت اولی بوده است. خب دختر نیک با همه محاسنش [نه در صورت‌ ها!] باید بر دل بنشیند دیگر. من هم صورت را خواسته‌ام هم سیرت را. چندی قبل با گزینه‌ای رایزنی دیپلماتیک(!) داشتم در راستای زندگی مشترک. مشترک مورد نظر قبراق و دانا و کدبانو بود. نجیب و اصیل هم بود. [خودش را می‌گویم نه اسبش ها!] اما چهره‌اش مثل خودم معمولی بود. مثل چیز تو گِل گیر کرده بودم. عقل و دلم هم‌سو نمی‌شد. یاد آقای قرائتی افتادم که در درس‌هایی از قرآنش [که معتقدم مفیدترین برنامه تلویزیون است] می‌گفت ((دخترهایی هستند که چهره زیبایی ندارند اما این‌ها کثیرالخیر هستند؛ اهل زندگی‌اند. بچه‌های قوی‌بنیه و مستعد به دنیا می‌آورند و ...)).

| 6 نظر
جنگ سرد

سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹

همیشه جنگ سردی(!) بوده است میان برف و دست‌های‌مان. برف، حرف دارد. حکمت دارد؛ سپیدی‌اش، نسبت دارد با سیاهی روزگار. مثل لباس عروس می‌ماند. مثل کفن. کفنی که زندگی می‌بخشد. برف با همه سردی‌اش، گرم است؛ مثل لحاف می‌ماند برای بذرهای گندم تا یخ نزنند. مثل اسفنجِ متخلخلِ پُرآب که در هُرم تابستان آبی می‌کند رودها را. برف، آدم می‌سازد؛ آدم برفی‌های روسفیدی که قلب یخی دارند. برف اگر مُشت شود ((گلوله)) می‌شود و ((بهمن)) تا ((انقلاب)) کند. تا بیرون کند دیو سیاه را. تا فرشته درآید. یاد ایامی که در غروب‌های ساری، با یک قوری چای داغ می‌نشستم روی بالکن خوابگاه و بُهت‌ام گره می‌خورد به اُبهت دماوند. دماوندی که با برف مثل کله قند شده بود! آب برف، یک‌دهم آب باران است اما لطافت و خشم‌اش، داستان دیگری است. به قول ((شهاب مقربین))؛ ((برفی سنگین نشست / درختی زیبا شد / درختی شکست)).

| 1 نظر
مگه خودت ناموس

دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹

وحشتناک باران می‌بارید. در را باز ‌کردم و پریدم توی تاکسی. همچین‌که چسبیدم به مردی که عقب نشسته بود. یک‌هو گفت: ((چه خبرته آقا مگه خودت ناموس نداری؟)) کف کردم. دختر بود. موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود و روسری‌اش هم روی شانه‌هایش بود که من شال‌گردن دیدم!

| 1 نظر
اینجا بهتر است از آنجا!

یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۹

همیشه از ترمینال بدم آمده است؛ نمی‌دانم رفتن را دوست ندارم یا ماندن؟ ((مهاجرت)) مصدر باب ((مفاعله)) است. ((مفاعله)) نماد تقابل است و تعامل. مهاجرت، تفسیری است از مبداء تا مقصد. از مقصد تا مقصود. رفتن از جنس اختیار است یا اجبار. انتخاب است یا الزام. من اما ماندن را دوست‌تر می‌دارم؛ رفتن، ((از دست دادن است)) بیشتر. تلخ است؛ فاصله می‌آورد. هر چند فاصله، مطلوبیت می‌آورد. رفتن، در ((گذشتن)) است؛ ((درگذشتن)) است!؛ تجربه‌اش را هم داشته‌ام؛ بیست ماه. هر چند دوست دارم نوستالوژی‌اش را، اما وطن، جای دیگری است. به قول صادق هدایت: ((اینجا بهتر است از آنجا.))

| 5 نظر
از طاغوت به یاقوت

شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹

32 سال است که بهمن‌، ماه انقلاب است. هجرت از شاهنشاهی به جمهوری‌اسلامی. از طاغوت به یاقوت. اما این انقلاب چقدر صادر شده است از صدر [سینه]های آدم‌های صدر انقلاب به جوان‌های امروز؟ از خون جوانان لاله‌دمیده‌ به جوانان لانه‌گزیده؟ جشنواره فیلم فجر که معمولاً فیلمی ندارد از فجر انقلاب و صرفاً گُلدوست شده است و شِکرزار! رسانه ملی هم که بسنده کرده است به نوستالوژی محشر ((ایران ایران)) رضا رویگری و چند میزگرد و ... .دانشگاه‌ها که بهمن را فُرجه گرفته‌اند و مدارس هم با شرشره و روزنامه دیواری و سرودهای ساخته حمید سبزواری،‌ سرش را هم می‌آورند. رسانه‌های مکتوب هم که کمافی‌السابق چهار تا یادداشت معمولی همیشگی‌اش را می‌نویسد با روزشمار انقلاب و چند عکس و چهره و خلاص! اما جوان و دانشجوی امروز که 14 سال بعد انقلاب و چهار و سه سال بعد اتمام جنگ تحمیلی و وفات حضرت امام(ره) متولد شده حق دارد که با همین آبشخورهای فکری معمولی، گیج سوال باشد؛ چرا هنوز بعد 20، 30 سال، شهدای گُمنامی پیدا می‌شوند که عجیب آشنایند برای هم‌نسلان‌شان؟ پدران و مادران ما، چقدر به آن‌چه که برایش انقلاب کرده‌اند رسیده‌اند؟ آیا حکومت محمدرضا پهلوی ملعون، هیچ مورد مثبتی نداشته است که حداقل قابل ذکر باشد؟ چرا هنوز پاسخ بسیاری از سوالات‌شان، حوالت می‌شود به معلمان شهید انقلاب؛ مطهری و شریعتی؟ چرا زیباشناختی انقلاب تکمیل نمی‌شود با آسیب‌شناختی بعد از آن؟ چرا آدم‌هایی که کنار هم انقلاب کرده‌اند حالا زاویه گرفته‌‌اند با هم؟ صدور انقلاب به نسل جدید را جدی بگیریم. انقلاب مشت‌به‌مشت را سینه‌به‌سینه منتقل کنیم. جوان اگر پاسخ بگیرد این سوالات را انقلابی می‌شود وگرنه با تحلیل مغرضانه بیگانه و نااهلان، منقلب و منحرف می‌شود.

| 3 نظر
پلمپ

جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۸۹

[پیشاپیش برای نوشتن این مطلب از ساحت همه خانم‌ها پوزش می‌خوام.]
پسر جوونی که عقب تاکسی نشسته بود با نیشخند به دختر کناریش گفت: ((خدا اگه به شما دخترها اعتماد داشت که پلمپ نمی‌ذاشت واستون.))

| 3 نظر
پخش زنده پاتیناژ

پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹

((این توپ آفسایده. داور باید آفساید اعلام کنه.)) صحنه آهسته نشان می‌دهد که اصلا آفساید نبوده و ایران شانس آورده که کمک‌داور به اشتباه آفساید گرفته. جواد خیابانی این سوتی را هیچ به روی خودش نمی‌آورد. او بارها و بارها با این هواداری تیفوسی و جاهلانه از تیم ملی در گزارش‌هایش روی اعصاب ملت پاتیناژ(!) بازی کرده. او حتی بدیهی‌ترین مشکلات فنی و مدیریتی تیم ملی و کلاً ورزش‌مان را هم زیرسبیلی رد می‌کند و فکر می‌کند ما هنوز صدایش را از ملبورن می‌شنویم! خیابانی آن‌قدر زنده‌زنده(!) بادمجان دور قاب پدر و مادر و عمه و ... ورزش ایران چیده که تا عمر دارد باید بادمجان‌ها را خودش بخورد. اگر هر آدمی یک قیمتی داشته باشد، خیابانی خودش را به ثمن‌بخس فروخته است. خیابانی با آن‌همه وزنش، سبک شده است در چشم مردم. جواد خان آن‌قدر صادقانه(!) متملق شده است که در صدایش می‌توان قرژقرژ استخوان فوتبال ایران را شنید. وقتی فوتبال‌مان این باشد لیاقت‌مان هم همین مجری اعزامی است به جام ملت‌ها. همه تقصیر اما با خیابانی نیست. مدیری که میکروفون را می‌دهد دست خیابانی تا حماسه و هیجان را شانتاژ کند در روح مخاطب نیز جُرم اهمال‌کاری‌اش کم از خیابانی نیست. خیابانی، قداست و قدرت تریبونش را نمی‌فهمد چون کمتر از میانگین جامعه می‌فهمد فوتبال را، اخلاق را، وجدان را. خیابانی، سال‌هاست در کوچه علی‌چپ سیر می‌کند و حالی‌اش نیست. نخواسته و نگذاشتند حالی‌اش باشد.

| 1 نظر
روح

چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

دیر شده است
روح دمیده است
در این عشق؛
چگونه سِقط‌ش کنم.

نظر
معجزه

سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹

یکی از معجزه‌های خدا این است که موها و ناخن‌ها، عصب ندارند.

نظر
فهم نافهمی‌ها

دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹

رسانه – چه دیداری چه شنیداری و چه دولتی و چه خصوصی- باید رسانای جامعه باشد. البته رسانه‌ها بر مبنای زمینه و مشی خود، کارکرد متفاوت دارند و باید پاسخگوی سلیقه و ذائقه مخاطب‌شان باشند ولی رسالت رسانه آن است که مخاطب‌مند باشد نه مشتری‌محور. رسانه باید جامع‌اندیش باشد برای جامعه‌اش. رسانه باید بیداری را برخیزاند از خواب؛ ولو با لالایی!؛ به قول احمد شاملو؛ لالایی با شیپور. هر چند گاهی وحشتناک است بیداری! جز این باشد رسانه نیست. رَسا، نه است! هر رسانه‌ای خطوط قرمزی دارد؛ مصالح نظام و جامعه. این سُرخی اما نیازمند تعریف است و نهاد ناظری می‌خواهد که مصداق های عبور از چراغ قرمز را بی‌غرض و مرض(!) بفهمد. رسانه باید ظرفیت ظرف زمان را بشناسد؛ عمق و سطح را. باید بداند تا بسامد انتشارش – روز، هفته، ماه و فصلنامه – هم‌سو باشد با تامین فکری و به‌روز کردن مخاطب. البته بحث رسانه‌های اینترنتی که آن‌لاین، بیخ گوش و هوش مخاطب نشسته‌اند متفاوت است کمی با چاپی‌اش. علی‌ایحال چه تحلیل چه اقتباس باید صادقانه باشد. کاربردی باشد. رسانه باید از موج سواریِ صِرف و سیاه‌نمایی مبرا باشد، چرا که مخاطب آنقدر شعور دارد که از بحث‌های تاکسَوی(!) (در تاکسی) و صفی و خوابگاهی و ...، خروجی رسانه‌ای بگیرد، قیاس کند با دیگر رسانه‌ها که آبشخور داده‌هایش هستند و نهایتاً بر مبنای تحلیل خودش عمل کند. جان کلام اینکه رسانه، جان‌دار است و برای جان‌دار منتشر می‌شود. رسانه، عقل دارد اما برای عاقل و جاهل چاپ می‌شود! تلویزیون، فراگیرترین رسانه است و این فراگیری باید از جنس ملی باشد و بین‌المللی. آن‌هم در این روزگار که بشقاب‌های پشت‌بام، سر سفره‌های اکثر خانواده‌ها است!؛ مسلم است که دل اجنبی، مامن آلام جامعه ایرانی نیست و مرهم اخبارش، تجویز نمی‌شود. اما اگر یک ایرانی، خوراک خبری‌اش با صداقت رسانه‌ها تامین شود، آن‌گاه شخصاً با تز و آنتی‌تز (ماهواره) به سنتز معقول می‌رسد ولی اگر حقیقت را نبیند از رسانه‌های وطنی، رَهِ افسانه می‌رود و افسون می‌شود. مصداقش را بگویم: تلویزیون دارد از شدت بیکاری فساد و حدت اعتصابات اروپا و آمریکا می‌گوید؛ از فلاکت و فلج زندگی‌شان. از کاهش دُزِ محبیوبیت فلان سیاستمدار و افزایش نرخ تورم بیسار مملکت. کانال را عوض می‌کنم؛ اخبار علمی، فرهنگی – با کلی زیرنویس دستاوردهای علمی و ... – دارد از کشفیات و برنامه‌های عظیم فرهنگی و هنری همان کشورها می‌گوید. خُب این تعارض است؛ نارسایی و ناهنجاری – کمابیش – وجود دارد در هر جامعه‌ای اما چشم‌ها را باید شست؛ این راه مقابله با هجمه تبلیغاتی دشمن نیست. صادق باشیم با مردم. مردم می‌فهمند نافهمی‌ها را.

| 1 نظر
نخواستن

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹

گاهی نخواستن، توانستن است.

نظر
‌مصلحت

شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹

به نظر گلوله، صُلح، ‌مصلحت نیست!

نظر
خاطره و مُخاطره‌

جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹

خاطرات گاهی مُخاطره‌ان؛ گاهی ((پَته)) می‌شوند؛ همان بِه که ثبت نشود دوام‌شان بر جریده دفتر و وبلاگ و حتی ذهن! خاطرات، رویا نمی‌سازند؛ فقط نوستالوژی‌اند. خاطرات را پدیده‌ها و روابط می‌سازند اما این آدم‌ها هستند که ناگزیرند از آن؛ خاطراتی که معمولاً شب‌ها، به‌روز(!) می‌شوند و مثل اسلایدهای پاورپوینت رژه می‌روند بر هوش و حواس‌مان؛ گاهی خَرامان گاهی خَراشان! یک‌بار در محفل امر خیری، صادقانه(!) قُپی آمدم که سایت دارم و وبلاگ‌های قدیمی‌ام هم لینکش است و همه خاطرات و ایدئولوژی و جهان‌بینی‌ام آن‌جاست. طرف هم همان شب تا سحر نشسته بود و جیک‌و‌پیک زندگی‌ام را خوانده بود؛ فردایش آن چنان ((نه))ای گفت که جایش می‌سوزد هنوز! من اما با خودم گفتم لابد ((خیر))ی است در ((خیر))ش!

| 4 نظر
خمار

پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹

خمار می‌شوم اگر نرسد. برس.

| 3 نظر
از لذت تا ذلت

چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۹

مدرنیته، دو هسته دارد؛ سخت و نرم. سختش که ابزار و کالاهایش است و نرم، ایدئولوژی‌اش که غالباً سعی در تنافر یا ضدیت با دین دارد. زنان امروز ایرانی درک جامعی ندارند از مدرنیته. چون سنت را خوب نشناخته‌اند. چون گذارشان را از کوچه‌های علی‌چپ طی کرده‌اند؛ ‌با شتاب. به خیال‌شان سنت یعنی پستو و مدرنیته یعنی دیده شدن. در این مدرنیته برای پری‌رویانی که تاب مستوری ندارند مهم‌ترین کشف، حجاب است! عَرضه‌ای است که تقاضاهایش هم مدرن است! زن می‌خواهد با کالاهای مدرن وقت کمتری را برای مدیریت خانه بگذارد؛ زودپز، ماشین ظرف‌شویی و ... . مغفول از اینکه خانه، سلول جامعه است. مسلم است که این ابزارها بسی مفیدند برای رفاه اما زن – و مرد - باید ارباب مدرنیته باشند نه بنده آن. مکاتب مدرن، ایدئولوژی تشابه حقوق زنان را در بوق کرده‌اند و با مانیفست‌های فمنیستی به جان سنت و دین افتاده‌اند. دین و سنتی که کارکرد زندگی سالم و مفید دارند. زنان امروز ایران حلقه مفقوده گذار از سنت به مدرنیته را زندگی نکرده‌اند؛ مدنیت و شهروندی. آب مدرنیته آن‌قدر گِل‌آلود شده است که به جای استقلال، ماهی مُرده فردیت صید زنان می‌کند. متاسفانه الگوی زنان امروز ایران شده است بازیگرانی که خود را سوپراستار می‌دانند و سقف‌شان بالا رفتن از بیلبورد است! حتی برخی روابط مدرن شبکه‌ای نسوان هم عاقبت سر از خیابان درمی‌آورد! مدرنیته‌ای که زنان صرفاً از بشقاب‌های پشت بام تناول می‌کنند ماکولی است که آنقدر اسراف شده که موکول‌شان کرده است به مُد. مُدی که برای زنان ما هزینه است و پُز و برای عاملانش، سرمایه. مدرنیته‌ای که مدعی حقوق و صعود زنان است با این حالش، سقوط است آینده‌اش. این مدرنیته، سُنت را به Centی فروخته است. حتی عشق‌های مدرن هم آمدستند دام بگذارند به جای وام و حساب‌شان را کنار کام بگذارند نه جام! گویی برخی زنان، فقط جستجوگر لذت هستند در دهکده مدرنیته نه حق، اخلاق و پیشرفت. لذتی که راهی ندارد تا ذلت!

| 5 نظر
« 1 ... 155 156 157 (158) 159 160 161 ... 169 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

4 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...