« 1 ... 154 155 156 (157) 158 159 160 ... 170 »
ریدیف!

سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹

رفاقت، با حداقل یک وجه مشترک شروع می‌شود؛ هم‌کلاس بودن، هم‌فکر بودن، هم‌مسیر بودن، هم‌ناز و هم‌نیاز بودن و ... . با افزایش وجوه همگن و اُنس و اعتماد متقابل، شدت و دوام رفاقت بیشتر می‌شود. دوستی دارم از دوران دانشگاه که کلی ریفیق(!) تک‌وجهی دارد؛ با یکی‌شان فقط کوه می‌رود. با دیگری فقط سینما می‌رود. با آن یکی فقط قلیان می‌کشد. با این یکی فقط سفره دل پهن می‌کند و ... ؛ رفقایش هم پذیرفته‌اند این روابطش را و خرده نمی‌گیرند که هیچ، لذت هم می‌برند. خود من هم رفیق گرمابه و گلستان ندارم. حتی اعتقادی به رفاقت تا پای شاهرگ هم ندارم! اما در حد توانم پای رفاقتم عرق می‌ریزم, حتی خون! قرآن هم تکلیف را تا پای توان، تقریر کرده است؛ ((لا نُکَلِّفُ نَفساً الّا وُسعَها / بقره / 286)) بارها شده است که با اینکه سال‌ها از دوستی بی‌خبر بوده‌ام و حالا کارم، لنگ او است شماره‌اش را گرفته‌ام و بی‌مقدمه گفته‌ام که چون کارت دارم تماس گرفته‌ام و او هم بی‌آنکه بگوید ((چه عجب از این طرف‌ها و راه گم کردی و ...)) اگر در وُسعش بوده است دریغ نکرده است، یا برعکس؛ رفیقی بعد n سال زنگ زده و کمکی خواسته است. نگفتمش ((پارسال دوست، امسال آشنا، سال دیگه غریبه!)) سعی کرده‌ام کارش را ریدیف! کنم.

| 2 نظر
تغییر تدریجی یک رویا

دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹

ترم اول دانشگاه، یک جورایی صفر کردن کورنومتر است؛ خلاف روال طبیعت، یک بیداری است و اگر ترم بهمنی باشید تغییرات هم می‌توانند بهمنی باشند! تغییرات فیزیکی و معنایی؛ یونیفرم دبیرستان (بیشتر برای خانم‌ها) می شود مولتی‌فرم. دیگر هراس احضار و جعل امضای والدین محلی از اعراب ندارد. حضور جنس مخالف هم ساز موافق است اگر جنبه و جنم‌اش باشد. ظهر هم که صبحِ دانشجویی است! تغییرات فیزیکی معمولا یهویی رخ می‌دهند اما شگرف و مثل کودتا می‌مانند؛ علیه خود! تغییرات معنایی اما نرم و رنسانس‌وار شکل می‌گیرند؛ یا دغدغه مفید بودن برای جامعه غالب می‌شود یا همان دغدغه افتخار خانواده بودن هم دیگر قالب ندارد! فرجام تغییرات معنایی هم می‌تواند به ادعای تغییر جهان و دنیای فاضله(!) برسد و هم با افسردگی محض به مرداب نهیلیسم بریزد. ترم اول، نقطه عطف دوران دانشگاه است؛ مبدا مختصات آینده است. بهتر اما این است که ترم اول‌مان را داده جمع کنیم و بگذاریم انرژی حاصل از فرآوری این دیتاها، تدریجاً تغییرمان دهد؛ حتی رویاهای‌مان را. تغییری از جنس تدبیر و تقدیر.

| 1 نظر
مشاوران مُتقن و پراگمات

یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹

هیچ ابایی ندارم از اینکه به‌‌ام بگویند ((وا! مگه خُل‌و‌چلی که می‌خوای بری پیش مشاور.)) اما همیشه سعی کرده‌ام در برابر مشکلات، راهی پیدا کنم یا بسازم. نه که باور نداشته باشم به علم و اثر مشاور اما تاکنون ترجیح داده‌ام به جای مشاور گویا از مشاورهای مکتوب استفاده کنم؛ آیات قرآن؛ در حد توانم. مثلا سعی می‌کنم با ((الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر))(1) خیلی مصداق ((لفی خسر)) نباشم. یا درک کنم ((لقد خلقنا الانسان فی کبد))(2) را تا هِی ننالم که چرا من؟ چرا اینجا؟ یا با ((فان مع العسر یسری))(3) مچاله نشوم میان فراز و فرود زندگی و امید و یقین داشته باشم به ((ولسوف یعتیک ربک فترضی))(4). شاید این آیات – که از جنس جهان بینی و ایدئولوژی‌اند - کلی به نظر برسند اما بزرگان– دقیقا - مثل یک مشاور با احادیث و جملات قصارشان حلاجی می‌کنند این آیات را و کاربردی و مصداقی‌ترشان می‌کنند؛ مثلا این جمله امام علی(ع) که می‌گوید ((تنگ‌ترین زمان سختی، نزدیک‌ترین زمان گشایش است.))(5) آن چنان صلابتی در وجودم می‌جوشاند که نگو. یا علامه جعفری وقتی مبهم و گیج می‌زنم میان غره‌گی(!) و نومیدی، می‌گویدم ((اگر انسان‌ها می‌دانستند که عامل اساسی‌ترین خنده‌های آن‌ها، هماهنگی مرموزی با گریه‌های آنان دارد، عظمت دیگری داشتند.)) یا دکتر شریعتی که وقتی بخت را باخته‌ام مشاوره‌ام می‌دهد با ((من شکست نمی‌خورم؛ ایمان و دوست داشتن، روئین‌تنم کرده‌اند.))؛ قرآن و بزرگان، با آگاهی‌شان بر فطرت آدمی، مشاور خیرخواهی هستند که تشخیص و تجویزشان، گِلِ‌مان را پیِ دستان خدا می‌گرداند. مشاورهایی که بدون وقت قبلی، پرزنت می‌کنند. قرآن و بزرگانی که تمامی روح آدمی را کاویده‌اند و عُسر و حَرَجَش را به غایت یافته‌اند، مشاورانی مُتقن و پراگمات (عملگرا) هستند؛ به ضرس قاطع.
(1) سوره عصر
(2) بلد / 4
(3) شرح / 5
(4) از امام باقر(ع)نقل است که آیه پنجم سوره ضحی، امیدبخش‌ترین آیه قرآن است.
(5) غررالحکم / 3032

نظر
جوهر کم‌رنگ

شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹

دوران دانشگاه، جدای از یللی‌تللی و عاشقیت و علی بی‌غمی، آغاز آرمان‌خواهی و تحول است؛ خاطرم هست برنامه روزانه‌ای داشتم برای تحقق این تحول و هر شب، برنامه‌های روز بعدم را در برگه‌ای یادداشت می‌کردم تا فراموش نکنم. در جواب تیکه‌های هم‌اتاقی‌ها هم می‌گفتم که ((یک جوهر کم‌رنگ خیلی بهتر از یک حافظه پُررنگه.)) مشکل اما اینجا بود که صبح که پا می‌شدم فراموش می‌کردم آن برگه را در جیبم بگذارم! گردن تان را 180 درجه بچرخانید!؛ یک همکلاسی داشتم که حافظه‌اش مثل هارد اکسترنال بود!؛ بعد 14 سال تمام جزئیات اولین روز ملاقات‌مان را یادش است؛ تمام دیالوگ‌ها، رنگ لباس‌هایم و حتی چهره و لباس دختر و پسرهای اطراف‌مان را. ... ولی فراموشی، نعمتی ‌است‌ ها.

| 3 نظر
آیت‌الله‌العظمی

جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹

همه آیه‌های قرآن، آیت‌الله‌العظمی‌اند.

نظر
اهل وحش!

پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹

اهلش که باشی، وحشی می‌شوی!

| 1 نظر
35

پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹

تصویر کوچک شده
آغاز 35 سالگی

| 1 نظر
پارسا و فریبا!

چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۹

گناه هر چه خفن‌تر می‌شود، بلا هم پیچیده‌تر می‌شود؛ زکات ندادن، برکت را دور می‌کند از زمین و آسمان. روابط نامشروع هم اسیر بلاهای نامعمول‌مان می‌کند؛ مثل ایدز که حتی علم را مستاصل کرده است. ایدزی که در گرفتارنشدنش، دین کاراتر است تا علم. دینی که لذت حلال را نسخه می‌کند و با روح اخلاق، کم‌نیاز می‌کند جسم را از علم. ایدز، برخاسته از افراط جاذبه‌های فریبنده است و تفریط اخلاق. آمار ایدز، در کشاکش پارسایی است و نارسایی. در آماری خوانده بودم که حدود 80 درصد دانش‌آموزان دبیرستانی، حداقل یک دوست از جنس مخالف دارند. این را بگذارید کنار سرکشی غریزه جنسی و جاذبه‌های فریبای جامعه؛ بی‌حجابی، روابط نامتعارف و رسانه‌های وحشی که با راهبرد شبیخون فرهنگی به جنگ دین و اخلاق آمده‌اند. این‌میان، خانواده، نقش کلیدی‌تر دارد تا دولت؛ این خانواده‌ها هستند که با کُدهای تربیتی‌شان بی‌نیاز می‌کنند رسیورها را از پسورد(!) و دولت را از پارازیت. دولت هم علاوه بر کار فرهنگی، مدیریت کند روسپی‌ها را؛ بلکه روسپید شوند!

| 6 نظر
دعوت

سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹

[35ساله شدم]
سه و نیم دهه قبل، در چنین روزی، دعوت شدم به دنیا.

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده
تولد پارسالم

| 5 نظر
دود، داد، دید!

دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹

من از سه چیز می‌ترسم؛ مرگ، پله برقی(!) و تهران! بله تهران. شهری که دودش واکس می‌زند صورت آدم‌ها را. نقاب می‌زند. دود تهران ((داد)) دارد. ((دید)) ندارد اما! مجبور اگر نباشم هرگز پایم را تهران نمی‌گذارم. چون چشم‌هایم را دوست دارم. از تهران می‌ترسم چون ماشین زیاد دارد. اتوبان زیاد دارد. تهران، ‌اشباع شده است. ظرفیت ندارد دیگر. پس می‌زند آدم‌هایش را. روزی می‌خواستند البرز را بشکافند تا لطافت و باران شمال را هدیه کنند به تهران. ترسیدند که شمال هم تهران شود و ساحلی نماند برای تعطیلات. کارخانه‌ای که بنزینش مرغوب نباشد، آلایشگاه است نه پالایشگاه! این سُرب‌های بنزین سراب نیست. حقیقت است. سُهراب، یک چیز شهر را ندیده بود: ((شهر، رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ [و دود!])) تهران دارد خودکشی می‌کند. آدم‌هایش باید فقط با ((حوا)) نفس بکشند نه ((هوا))!

| 7 نظر
شب

یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹

شب، خوابگاه حقیقته!
شب، تونلِ رویاهاس!
شب، پُرستاره‌ترین هتل دُنیاس!
شب همیشه عزاداره!
شب، سیاه‌چادر آدم‌هاس!
شب، بیداری خُداس!
شب، خسوف آسمونه!
شب، عینک دودی خداس!
شب، چشم‌های سیاه خداس!
شب، فتح آرزوهاس!
شب، ریکاوریِ خورشیده!
شب، روز تولد مهتابه!
شب، دود سیگار خداس!
شب، آزادی ستاره‌هاس!
شب، فرودگاه خورشیده!
شب، آلزایمر خورشیدِه!
شب، کفش‌های مِشکی خداس!
شب، پاورپوینت خاطراته!
شب، روزه!

| 2 نظر
دردهای سیاه

شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹

سه‌شنبه هفته قبل با پراید استیجاری اداره عازم ماموریت بودیم. خدا رحم کرد؛ اگه راننده حواسش جمع نبود و کمربند نداشتم، دردهای خاکستری، سیاه می‌شد! عکس‌هایش را ببینید.

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

| 4 نظر
27 سال

جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹

مهدی، هم‌کلاس اول دبستانم بود. آن‌موقع چشم‌هایش خیلی ضعیف بود و ما همیشه مسخره‌ می‌کردیم عینک ته‌استکانی‌اش را. دیروز، توی پیاده‌رو با یک عصای سفید دیدمش. مرا از روی صدایم شناخت. آن‌هم بعد از 27 سال.

| 4 نظر
من و تو

پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹

من و تو، در وادي شبنم، تبخير تعبير دارد، بيا تا نهراسيم / من و تو، در جاده آغاز، انتظار تعبير ندارد، بيا تا برويم / من و تو، در بيابان ابهام، ابر سياه تعبير دارد، بيا تا بذر شويم / من و تو، در وحشت انديشه‌ها، سكوت تعبير ندارد، بيا تا فرياد شويم / من و تو، در مرداب انديشه‌ها، نيلوفر تعبير دارد، بيا تا بپيچيم / من و تو، در بيداري هجمه‌ها، تعقل تعبير ندارد، بيا تا خواب شويم / من و تو، در انجماد فاصله‌ها، دل تعبير دارد، بيا تا ذوب شويم / من و تو، در گام‌هاي ترديد، عبور تعبير دارد، بيا تا راه شويم.

| 3 نظر
آقا نوروز

چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹

آقا نوروز، خیلی ساده بود. گذاشته بودیمش مربی تیم فوتسال‌مان. پارسال وسط یکی از بازی‌های جام رمضان به‌اش گفتم ((آقا نوروز زود برو تایم‌اوت بگیر)). گفت ((از کجا باید بخرم آقا رجب))!

| 1 نظر
« 1 ... 154 155 156 (157) 158 159 160 ... 170 »

سرزمین نوستالوژی من:

دیالوگ / مونولوگ:

«بزرگ‌ترین حیله‌ای که شیطان به‌کار برد این‌ه که همهٔ دنیا رو متقاعد کرد که وجود نداره.»

[مظنونین همیشگی/برایان‌سینگر]

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

محاله زمانی که آدم خودش حالش بده آدم خوبی سر راهش قرار بگیره...
[از فیس‌بوک «آبان‌دخت»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

5 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...