(1) 2 3 4 ... 182 »
لَخت و لخت!»

سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷

من و دوست‌م از سال هشتادوهفت هم‌زمان شروع کردیم به دختر دیدن و خواستگاری. من بیست‌وهفت نفر و اون فقط یه نفر که با همون هم ازدواج کرد. همهٔ بیست‌وهفت نفر محجّبه بودن توو نشست‌های آشنایی و اون یه نفر، سرلخت!

نظر
پسرک گل‌فروش!

دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷

قرار شد هر چی‌ش فروش نرفت من خودم بخرم‌شون از مهدیار.


تصویر کوچک شده

نظر
رودخونه‌ها، رودخونه‌ها!

یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷

جوان کناری‌ام داشت ویدیوی اخیر احمدی‌نژاد را می‌دید و می‌گفت «هیچ‌کس هم بلند نمی‌شه یه اعتراضی کنه.» آقای میان‌سالی که جلو نشسته بود، سری تکان داد و گفت «یه مستشار سوئدی گفته ایرانی که پارس جنوبی داره، نباید صندوق صدقات داشته باشه.» راننده‌تاکسی بی‌که به کسی نگاه کند گفت «رودخونه‌های کوچیک دارن به هم می‌پیوندن.»

نظر
دست‌های‌م را در باغ‌چه می‌کارم

جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷

یک- وقتی اوّلین بار توو تاکسی خط خزر-آکند دست‌ش را گرفتم یاد شریعتی افتادم که یک جای مجموعه گزین‌گویه‌هاش (کتاب گفت‌وگوهای تنهایی) گفته «بعضي حرف‌ها را، فقط دست‌ها به هم مي‌گويند، فقط دست‌ها!»
دو- دستان، داستان دارند برای من. یکی از معیارهای اولویّت‌دارم است در انتخاب زوجه. انگشتان‌ش باید فیت فیت باشد لابه‌لای انگشت‌هایم.
سه- موقع ورود و خروج که انگشت‌ش می‌کنم، دست‌گاه ساعت‌زن اداره‌مان را می‌گویم، گاهی یک‌هو تَرْپَس می‌کند و ارور «انگشت مورد نظر شناسایی نشد» می‌دهد. چون موقع تعریف انگشت، درجه‌حرارت را هم ثبت کرده.
چهار- وقتی به‌ش دست دادم و از ماشین‌ش پیاده شدم، گفت «دست یا علی بود ها!» گفتم «نه!» گرادیان حرارت دستان‌ش را ثبت نکردم!
پنج- دست، دوست دارم . از دست‌ش نمی‌دهم.

| 1 نظر
یک شب آتش در گلستانی فتاد!

چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷

به‌ش گفتم «بیا! قرق‌بان گرفتی، بازم بنه و آغل خودت رو آتیش زدن افراسیاب!» شروع کرد به تعریف ماجرایی؛ «شب عروسی مامان‌بزرگ‌م، ترکمن‌ها حمله کردن و همه‌ چیز رو هزیمت کردن. مامان‌بزرگ منو با سی‌چل تا از زن‌های دیگه به یغما بردن. سردستهٔ راه‌زن‌ها که سه تا زن هم داشته، ننه‌م رو که خوش‌گل‌تر از بقیه بوده، واسه خودش برمی‌داره. اما زن سوّم‌ش از روو حسادت یا دل‌سوزی، نصف شب، دست‌های مادربزرگ منو باز می‌کنه و فراری‌ش می‌ده. به‌ش یه ستاره نشون می‌ده و می‌گه ردّ این ستاره رو که بری می‌رسی به قلمرو کرمانج‌ها. فقط هم شب‌ها برو. روزها ممکنه پیدات کنن و برت گردونن. اون هم شب‌‌ها پیاده گز می‌کرده و روزها به امید خدا لای علف‌ها می‌خوابیده. تا بالاخره می‌رسه به یورت پدربزگ‌م.» «مهندس! من فکر می‌کنم ترکمن‌ها خونهٔ منو به خاطر فرار مادربزرگ‌م دارن هر سال آتیش می‌زنن!!»
پ.ن: اون کانکس، مدرسهٔ عشایری‌ه. فاصله تا مرز ترکمنستان؛ کم‌تر از هزار متر.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

نظر
آسمون آبی بدون آب!

یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷

خلاصه و عصاره و لبّ سال نود و هفت من مثال هواشناسی می‌مونه که پیش‌بینی‌ش درست از آب در نیومده!

نظر
بزرگ‌ترین گناه!

شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۷

دو ماهی می‌شه ثانیه‌شمار چراغ‌راهنمایی‌های شهرمون خاموش شده و راننده‌ها همه محتاط نزدیک می‌شن به‌شون و دیگه ندیدم هیشکی با دیدن پنج ثانیه از دور، گازش رو تخته کنه تا با عبور از چراغ زرد، لذیذترین لذّت دنیا را مزمزه کنه. همانا ندانستن، ترس می‌آره و ترس هم امنیّت!

نظر
مسلسلی برای زندگی!

جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

نظر
باشه بعداً!

پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷

برگشتنا، به دوستان منابع‌طبیعی‌چی گفتم «بهترین وقت کاشت نهال، دی‌ و بهمن‌ماهه. چرا پونزده اسفند رو گذاشتن روز درخت‌کاری؟» گفتن «ما خودمون هم این موضوع رو منعکس کردیم به سازمان که نهال اگه دی‌وبهمن کاشته بشه، قشنگ تا اوّل بهار مستقر می‌شه توو خاک و آمادهٔ رشد سریع.» بعد، محکوم سکوت سرد و تاریکی شدیم توو ماشین. انگاری همه‌مون به نهال‌هایی فکر می‌کردیم که دیر کاشتیم. به کارها و آدم‌هایی که گفتیم «باشه بعداً!» و شدن «هرگز!». یاد دکتر ندیمی سریال شب دهم افتادم که می‌گفت «همیشه یا نمی‌رسیم یا وقتی می‌رسیم که دیگه خیلی دیر شده.»
پ.ن: عکس‌ها مربوط به نهال‌کاری سال هشتاد و دو در دانش‌کدهٔ منابع طبیعی ساری است و نونواری باغ کوچیک دهات‌مون، سال نود و سه فکر کنم.



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

نظر
مزد ترس!

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷

متضّاد لذّت، رنج نیست. ترس است. این را اوّلین‌باری که تیغ ماهی، بیخ گلوی‌م گیر کرد، حالی شدم. حالا بعد از سی‌وپنج سال ماهی خوردم. ترس لذیذی بود!

| 2 نظر
الناس نیام فاذا ماتو انتبهوا

سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

وقتی گفت «فقط سه ماه اعتبار می‌زنم.» گوشت‌تلخی نکردم و گفتم «بله. دست شما هم نیستش که. سیستم‌تون هوشمنده و بیش‌تر از این باید بره کمیسیون پزشکی.»
پ.ن: به قول بزرگی «مرگ، پیچ جادّه‌س. مردن تنها دیده‌نشدن است.» تیتر، سنگ‌نبشتهٔ قبر آن‌ماری‌شیمل (مستشرق و اسلام‌شناس آلمانی) است.



تصویر کوچک شده

نظر
هر روز بی‌تو روز مباداست

دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷

سه‌شنبه‌های بدون خودرو و ... را خوب درک می‌کنم. من‌ی که هر روز هفته، بدون تو بوده‌ام!

نظر
بگو چی صدات کنم؟

یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

نوهٔ دوقلو داشتن؛ پسر. گفت «می‌خواستیم اسم‌شون رو بذاریم ابراهیم و اسماعیل. چون عید قربان به دنیا اومدن اما چون ژن دوقلوزایی برای زن‌ه، عروس‌مون وتو کرد و گفت «نه! شایان و ماهان.» من شروع کردم به تصویرسازی وجه‌تسمیه و داستان اسم‌های دیگه عشایر همون مرتع؛ ببر! سار، درنه، تحفه، طلا، فرمشه (اسم مرد بود!) و ... .



تصویر کوچک شده

نظر
زیباکلام!

شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷

هر وقت اسم دکتر صادق زیباکلام رو جایی می‌بینم یاد خاطرهٔ دوستی می‌افتم که سال هفتادوهشت با رتبهٔ ده منطقه دو، حقوق دانش‌گاه تهران قبول شده بود و شاگردش بوده؛ دکتر همون جلسهٔ اوّل اسم و فامیل بچّه‌ها رو پرسید. رسید بالاسر دختر محجّبه‌ای که ردیف اوّل نشسته بود. تا گفت «پندار» دکتر خندهٔ ریزی کرد و گفت «مردان خدا پردهٔ پندار دریدن!»

| 3 نظر
جیشت!

جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷

چهل‌ودو سال پیش در چنین روزی، پسری در بیمارستان مسعود گرگان، دیده به دنیا گشود که اسم پدربزگ تازه‌ازدنیا‌رفته‌ش رو یدک می‌کشه. پزشک‌ش هم خانم دکتر یلدا معیّری بوده که وقتی می‌گذاردش روو سینهٔ مادرش، می‌گه «بیا! چه پسر جیشتی هم داری!»
پ.ن: عکس، برای پارسال است؛ تولّد در دورهمی دوستان لیسانس.


تصویر کوچک شده

| 3 نظر
(1) 2 3 4 ... 182 »

سرزمین نوستالوژی من:

کانال تلگرام «دردهای خاکستری»

دست‌چین دردها:

مهمان خاکستری:

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض... پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که "زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت" مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند... بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی... ‎بدهکاران همیشگي
[از فیس‌بوک «محبوبه زمانیان»]

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

دعوت:

مریم روستا
---------------------------------------
زرمان
---------------------------------------
نیکولا
---------------------------------------
برای خاطر آیه‌ها
---------------------------------------
عطش‌شکن
---------------------------------------
مجله «داستان همشهری»
-------------------------------------
کوچک‌های بزرگ
-------------------------------------
امروز لی‌لی چی می‌خونه؟
-------------------------------------
ماهی‌طلا
-------------------------------------
قناری معدن
-------------------------------------
ویار تکلّم
-------------------------------------
خرمالوی سیاه
-------------------------------------
حریم خصوصی

افراد آن‌لاین

12 کاربر آن‌لاين است (12 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب سایت)

عضو: 0
مهمان: 12

بیشتر...