<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دردهای خاکستری</title>
    <link>http://www.greypain.com/</link>
    <description></description>
    <lastBuildDate>Wed, 22 Feb 2012 20:44:43 -0000</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss/</docs>
    <generator>XOOPS</generator>
    <category>News</category>
    <managingEditor>rajabali5147 at yahoo dot com</managingEditor>
    <webMaster>rajabali5147 at yahoo dot com</webMaster>
    <language>fa</language>
        <image>
      <title>دردهای خاکستری</title>
      <url>http://www.greypain.com/images/logo.png</url>
      <link>http://www.greypain.com/</link>
      <width>88</width>
      <height>31</height>
    </image>
            <item>
      <title>هزار طریق</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=590</link>
      <description>سه روز قبل این کامنت را برای &lt;a href=&quot;http://www.shooroosh.blogfa.com/post-69.aspx&quot; rel=&quot;external&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0033FF;&quot;&gt;این پست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; دوست‌م &quot;شورُش&quot;  گذاشتم؛ &quot;وقتی این پست‌ت رو خوندم ذهن‌م رفت سمت جمله‌ای از &quot;شمس تبریزی&quot; در مجموعه مقالات‌ش که در &quot;ماه‌نامه داستان&quot; خوانده بودم اما خاطرم نبود کدوم شماره‌. همین الآن دست دراز کردم و از میان 20 جلد &quot;داستان&quot; یکی‌اش رو کشیدم بیرون و نگاه کردم؛‌ دقیقاً همون شماره منظورم اومد که می‌گه؛ &quot;مردمان حیله کرده‌اند تا خود را پنهان کنند / او هزار طریق می‌کند تا خود را آشکار کند&quot;. عقل محدودیت داره، چون جزئی از کل‌ه. دل سریع‌تر از عقل می‌رسه به خدا. باور کن. هیچ‌کس جز خودت نمی‌تونه ثابت کنه خدا رو واسه‌ت. باز هم باور کن&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا ما آدم‌ها نشدن، نبودن و نتوانستن رو به‌تر ثابت می‌کنیم؟! باور کنیم خدا شعبه داره تو دل همه‌چیز و در زمین یافتنی‌تر است تا آسمان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;ش.ن:&lt;br /&gt;رمز شب را / اگر فراموش کنی / خورشیدت دیگر طلوع نمی‌کند.&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 22 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=590</guid>
    </item>
        <item>
      <title>زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=589</link>
      <description>هم‌کار خانمی دارم که پنج سال دیگر بازنشسته می‌شود و هنوز مجرد است. روزی گفت &quot;شما دیگه چرا ازدواج نمی‌کنی؟ حالا ما دخترها باید منتظر بمونیم تا یکی در بزنه. شما پسرا که در هر خونه‌ای رو می‌تونید بزنید&quot;. جوابی که به‌ش ندادم این است؛ تو جامعه امروز، خیلی از دخترها در می‌زنند و خودشان را غالب یا قالب می‌کنند بر/به پسرها. خواهشاً - اگر خانم هستید - فعلاً فحش‌م ندهید در دل‌تان و تا آخر بخوانید، بعد اگر خواستید ناسزای سزاوارم بگوئید. خیلی از دخترها را دیده‌ام - چه در محیط‌های کاری چه دانش‌گاهی و چه خیابانی - که با توانایی، جدیت و اخلاق‌شان خود را &quot;غالب&quot; کرده‌اند بر جماعت ذکور و بدجور هم درشان را زده‌اند. آینه این قضیه هم صادق است؛ خیلی از دخترها هم هستند که صرفاً با عرضه خودشان به تقاضاهای ازدواج پاسخ داده‌اند و درها را کنده‌اند از پاشنه و &quot;قالب&quot; کردند خودشان را. ایضاً این داستان معتبر و مصدّق است برای پسرها.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;کلاً زن گرفتن به‌تر از شوهر کردنه!!&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Tue, 21 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=589</guid>
    </item>
        <item>
      <title>نرگس</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=588</link>
      <description>1&lt;br /&gt;دوست‌داشتن‌هایت را مدرج کن؛ از منهای بی‌نهایت تا مثبت بی‌نهایت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;اون‌قدر حظ می‌کنم از دیدن زن و مردهای مسن‌ی که هم‌چنان حلقه ازدواج‌شان،‌ دست‌شان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;دی‌شب همین‌که سوار تاکسی شدم، مست شدم از بوی گل نرگس. عطر چهار گل‌برگ روی داشبورد بود. دل‌م نرگسِ همیشه می‌خواد. البته یکی ها نه چهار تا!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;م.ن:&lt;br /&gt;دی‌شب همین‌که برف باریدن کرد،‌ مهدیار گفت &quot;آخ جون فردا مدرسه تعطیله&quot;. درس و مخش(!)ش رو ول کرد و پرید پشت کامپیوتر و بازی.&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=588</guid>
    </item>
        <item>
      <title>از قوچان تا خزر!</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=587</link>
      <description>فقط دو قسمت از سریال &quot;شوق پرواز&quot; را دیده‌ام که یکی‌اش جمعه‌شب گذشته بود؛‌ قسمت آخرش. عباس می‌گوید &quot;جنگ، حج منه مصطفی&quot; و روز عید قربان، آخرین و بالاترین پروازش را انجام می‌دهد؛ بعد عملیات موفق‌ش، با گلوله‌های پدافند کمین عراقی‌ها شهید می‌شود. تلفیق این صحنه با صحنه حج و بعد خلوت همسر شهید بابایی با پیکرش در هلی‌کوپتر و این مونولوگ محشر، خیس کرد مردمک‌م را بعد از مدت‌ها؛ &quot;زرنگی کردی عباس. منُ فرستادی خونه خدا، خودت رفتی پیش خدا&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;&quot;الهام حمیدی&quot; چهره معصومی دارد. سنگین هم لب‌خند می‌زند در نقش‌هایش. اشک‌هایش هم خیلی طبیعی و دانه‌درشت است. وقتی می‌سُرَد روی گونه‌هایش،‌ حس می‌کنی &quot;اترک&quot; از قوچان شروع شده و به خزر ریخته! همین است که می‌شود &quot;هم‌سر یوسف پیام‌بر(ع)&quot;، &quot;هم‌سر شاه‌زاده کیان در مختارنامه&quot; و هم‌سر شهید عباس بابایی&quot;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;ن.ن:&lt;br /&gt;مهدیار معدل‌ش &quot;خیلی خوب&quot; شده. به عموی‌ش رفته!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&#039;http://www.greypain.com/uploads/img4f4146b978268.jpg&#039; border=&#039;0&#039; alt=&#039;&#039; onload=&quot;JavaScript:if(this.width&gt;160) this.width=160&quot; /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <pubDate>Sun, 19 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=587</guid>
    </item>
        <item>
      <title>تایتانیک!</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=586</link>
      <description>ارشد که می‌خواندم خواب‌گاه‌مان تو جاده دریا بود. سه طبقه و توی شب عین تایتانیک! نیم‌طبقه سوم با دوزاده اتاق را جدا کرده بودند و اسم‌ش &quot;لاین ارشد&quot; بود. هر اتاقی هم یک اسم داشت. از &quot;اتیوپی&quot; که من هم شهروندش بودم تا &quot;قهوه‌خانه&quot; که دوستان آذری‌زبان بودند و همه ساعات شبانه‌روز چایِ سیگارپهلو(!)ی‌شان برقرار بود تا &quot;بهشت&quot; که گروه خونی‌شان مثبت بود و &quot;نیویورک&quot; و ... و عاقبت &quot;سرطان&quot; که سیزدهمین اتاق بود. وجه تسمیه‌ش این بود که چون خارج لاین بود، بچه‌ها عذاب‌شان بود که بیست متری را گز و صدای‌شان کنند. زین‌سبب،‌ از همان دور داد می‌زدند که فلانی بیا تلفن. طفلکی کارشناسی‌ها فکر می‌کردند درس‌های ما چنان سنگین است که تا صبح چراغ‌های‌مان روشن است و درس می‌خوانیم! یادش به‌خیر تاب‌ستان سال 83 که با 10، 15 نفر از بچه‌ها مانده بودیم خواب‌گاه برای اعمال شاق پایان‌نامه. عصرهایش بسکتبال بازی می‌کردیم و فوتبال. همه جمع می‌شدیم تو یک اتاق و سفره‌ چندمتری پهن می‌کردیم و ... . یکی نقل می‌کرد؛ &quot;یک‌‌شب از سالن فوتبال برمی‌گشتیم با &quot;الف&quot;، بس‌ که تشنه بود اولین اتاق را داخل شد و بطری یک‌و‌نیم لیتری را از یخ‌چال برداشت و یک‌نفس نوشید. چشم‌تان روز بد نبیند؛ زهرماری بود. دوید سمت دست‌شویی و همه‌ش را بالا آورد. نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. بطری را ورنداز کردم. روی‌ش کاغذی چسبانده بودند؛ ... است،‌ نخورید&quot;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;دوران ارشدم بعد از بیست‌و‌یک ماه سربازی‌م، دومین نقطه عطف زندگی‌م بوده. دوستان مفیدی پیدا کردم و تمرین به‌زیستن. شکر خدا اکثر بچه‌های آن سال‌ها شغل و جایگاه اجتماعی خوبی دارند. همه‌شون رو دوست دارم.&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=586</guid>
    </item>
        <item>
      <title>با چشم‌های بسته</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=585</link>
      <description>یکی از دوست‌داشتنی‌ترین لحظات‌م، توقف تاکسی پشت چراغ قرمز است! هم‌چین که گاهی آرزو می‌کنم کاش اصلاً رنگ &quot;سبز&quot; وجود نداشت. با &quot;سبز&quot;ی‌های سیاسی کاری ندارم ها. داشتم می‌گفتم؛ چندی قبل که غروب جمعه بارانی‌ای هم بود توی تاکسی بودم و مسیری که دو چراغ قرمز داشت به فاصله پنج‌صد متر. ضبط تاکسی از این فلش‌خورها بود که به قول راننده امواج را تا شعاع سی متر دریافت می‌کند. پشت چراغ قرمز اولی، سمت راست‌مون یک دختر تنها بود پشت رل یک ماتیز مشکی. دست‌هایش را روی پاهایش گذاشته و کاملاً تکیه داده بود به صندلی؛‌ با چشم‌های بسته. داشت رضا صادقی گوش می‌کرد؛ &quot;من دیگه خسته شدم بس‌که چشام بارونیه ... / واسه عشق‌های تو خالی ساده مردن واسه چی ... / این همه چرخیدی و  چرخوندی آخرش چی شد ... / وایسا دنیا وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم&quot;. قرمز‌شمار چراغ روی 51 ثانیه بود. دختر دقیقاً لحظه سبز شدن چراغ چشم‌هایش را باز کرد و گاز را تخته. انگار نمی‌خواست پیاده بشه از دنیا! راننده که مثل من تو نخ دختره بود از تو آینه چشمک‌ی به‌م زد و گفت &quot;خراب بود ها&quot;. هیچ‌چی نگفتم. فقط لب‌خند زدم. راننده صدای ضبط‌ش را زیاد کرد و خودش هم هم‌خوان شد با &quot;ابی&quot;؛ &quot;اون دو تا مست چشات منُ خوابم می‌کنه / ذره ذره اون نگات داره آب‌م می‌کنه ...&quot;. رسیدیم به چراغ قرمز بعدی. خبری از دختر ماتیزی نبود. این‌بار افتاده بودیم کنار یک پژو 405 نقره‌ای که راننده‌ش یک روحانی بود با خانواده‌ش. &quot;هایده&quot; گوش می‌کردند؛ &quot;مثل باد سرد پاییز، غم لعنتی به من زد / حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ... / آسمون مست جنونی / آسمون تشنه خونی ...&quot;.</description>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=585</guid>
    </item>
        <item>
      <title>مرغ</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=584</link>
      <description>دقت کرده‌اید آدم‌ها چه‌قدر دچار انحصار شادی و انفجار غم شده‌اند؟؛ مثلاً اگر سرزده بروید عروسی دوست قدیمی و سال‌ها ندیده‌تان، یحتمل دل‌خور می‌شود که چرا بی‌دعوت آمده‌اید. اما اگر همین دوست، داغ‌دار شده و عزیزی را از دست داده باشد و شما مطلع نباشید،‌ شاکی می‌شود که چرا در مجالس ختم نبودید و تسلابخش زخم‌ش نشده‌اید. انگاری ارج و قرب دوست کم‌تر از &quot;مرغ&quot;ی شده که هم در عزا می‌خورندش هم در عروسی!&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;خیلی وقته می‌خوام بگم اما فراموش‌م می‌شه؛ رسم‌الخط دردهای خاکستری برگرفته از &quot;رضا امیرخانی&quot;ست. البته با کمی تفاوت.&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=584</guid>
    </item>
        <item>
      <title>نیتروژن!</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=583</link>
      <description>لابد برای‌تان پیش آمده که کله سحر نتوانید دل بکنید از رخت‌خواب گرم و نرم، ‌اما چون مجبورید بروید سر کار یا دانش‌گاه یا دنبال گرفت و گیر، کلی لیچار بار خودتان کنید. چند روز قبل همین‌ شد و کلی فحش آبکی نثار خودم کردم اما عاقبت بر آمریکای درون‌م(!) غلبه کردم و پا شدم و سه‌سوت دست و رو شستم و نماز خواندم و شال و کلاه کردم و رفتم دور میدان و منتظر تاکسی شدم. برف شادی(!) می‌بارید؛ درشت و آرام. حالا مگر تاکسی می‌آمد. یک ربعی معطل شدم و خودم را سرگرم کردم با عکس گرفتن از فلکه‌ که مثل ملکه سفیدبرفی شده بود. ماکسیمای سفیدی چند متر جلوترم ترمز کرد و دنده عقب آمد سمت‌م. با خودم گفتم &quot;لابد آدرس می‌خواد&quot;. شیشه جلوی‌ش را پایین داد و گفت &quot;بفرمائید سوار شید آقا&quot;. دختر سانتال‌پانتالی بود. از خدا خواسته، نشستم عقب و - به قول شیرازی‌ها - سلام دادم و گفتم &quot;من تا ایستگاه مینی‌بوس‌های گنبد مزاحم‌تون می‌شم&quot;. جواب سلام‌م را داد و گفت &quot;می‌رم گالیکش، تا گنبد می‌رسونم‌تون&quot;. تا خود گنبد حتی یک کلمه هم حرف نزد. کل مسیر چشم‌ها‌یش به جاده بود و گوش و حواس‌ش به قرآنی که از ضبط ماشین پخش می‌شد. با این که منگ خواب بودم و ماشین،‌ گرم‌تر بود از رخت‌خواب‌م اما خوابم نبرد و زل زدم به نیتروژن برف‌ها. 53 دقیقه بعد که رسیدیم گنبد، تشکر کردم و پیاده شدم. فقط یک جمله گفت؛ &quot;آقا دعا کن نامزدم برگرده از کما&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;عکس‌نوشت:&lt;br /&gt;همون فلکه ملکه سفیدبرفی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&#039;http://www.greypain.com/uploads/img4f3c06a877b3d.jpg&#039; border=&#039;0&#039; alt=&#039;&#039; onload=&quot;JavaScript:if(this.width&gt;170) this.width=170&quot; /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=583</guid>
    </item>
        <item>
      <title>بیابون </title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=582</link>
      <description>نگاه نکنید الآن خیلی محافظه‌کار شده‌ام و حرف‌های‌م را در لفافه می‌زنم. تو جوانی خیلی رک بودم. خیلی هم ضربت خوردم برای پرده‌دری‌ها و حرف‌های پوست‌کنده‌ام. یک روز با توپ پر رفتم توی اتاق استاد ژئومورفولوژی‌مان، دکتر اونق که خیلی هم بد اونُق بود. گفتم‌ش &quot;آقای دکتر صبح تا شب دارید درس می‌دید و مقاله و ترجمه و پایان‌نامه. آخرش که چی؟ از اتاق‌تون برید بیرون ببینید اوضاع مرتع و جنگل‌مون چقد داغونه. مثلاً شما مدیر گروه بیابان‌زدایی هستید. پاشید نیگاه کنید، بیابون تا دم در اتاق‌تون اومده اما شما نمی‌بینید ...&quot;. دکتر که یک کلمه هم حرف نزده و حتی سرش را هم از روی مقاله بلند نکرده بود، عینکش را تا چنه‌اش کشید پایین و با نگاه همیشه سنگی‌ش گفت &quot;برو بیرون آقا&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;ز.ن:&lt;br /&gt;می‌گویند &quot;نعمت دنیا، زن و دندان بُوَد&quot;. پس بهتره یه زن دندان‌پزشک بگیرم!&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=582</guid>
    </item>
        <item>
      <title>دربی مردنی است!</title>
      <link>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=581</link>
      <description>1&lt;br /&gt;همکارم هنوز هم دمغ است و حس کار کردن ندارد و مطمئنم فقط یک چیز به قول عادل و مزدک می‌تواند او را برگرداند به زندگی و آن‌هم فقط و فقط برد استقلال است در دربی بعدی!&lt;br /&gt;2	&lt;br /&gt;کوارتر چهارم که تمام می‌شود خوشحالم که &quot;شهرداری گرگان&quot; بعد از چند ماه باختن، بازی حساسی را برد تا امیدوار باشد که با بردن &quot;آ.اس شیراز&quot; در آخرین بازی که در خانه هم هست، تیم هشتم پلی‌آف لیگ برتر بسکتبال شود. تماشاچی‌های تیفوسی که تا نزدیکی‌های ریق رحمت، همگن و یک‌صدا تشویق کردند و سوت زدند، همین‌که از سالن خارج می‌شوند، دو رنگ می‌شوند؛‌ سرخ و آبی.&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;هواداران پرسپولیس هیچ خیال‌شان نیست که در دهه فجر سه گل خورده‌اند از تیم جوان فجر سپاسی. چون آن‌ها استقلال را برده‌اند. آن‌هم بازی دو هیچ باخته را با یک یار کم‌تر و زدن سه گل در ده دقیقه. فکر کنم حتی اگر این فصل سقوط هم کنند به لیگ یک، ‌باز هم کک‌شان نگزد. چون هیچ زنبور عسلی نتوانسته مثل استقلال سه گل بخورد در ده دقیقه!&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;این غم و شادی‌های تک‌بعدی و رنگ‌محور سرخابی عجیب تعمیم یافته به مولفه‌های دیگر زندگی و جامعه‌مان. این سیاه و سپیدها، ‌فراموش‌مان کرده خاکستری را. این صفر و یک‌ها، غافل‌مان کرده از کسر و کسری‌های‌مان. این همیشه الاکلنگ غم و شادی انگاری هرگز بالانس نخواهد شد. عجیب و غریب شده‌ایم. بخت‌مان را فقط در باخت رقیب از – فرقی نمی‌کند – هر کس جستجو می‌کنیم. حتی اگر خودمان خودباخته باشیم یا به هر کس و ناکس باخته باشیم. انگار فقط دربی مهم است. حالا دربیِ پول باشد، شهرت باشد یا زیبایی یا ... . به بد قصه‌ای دچار شده‌ایم؛ &quot;یکی بود یکی نبود، ‌غیر از دربی هیچ‌چی نبود&quot;! شاید اگر &quot;فروغ&quot; زنده بود می‌گفت &quot;فوتبال را به خاطر بسپار،‌ دربی مُردنی است&quot;! چنان شده‌ایم که به قولی &quot;یک دلیل برای مرگ‌مان کافی است حتی اگر هزاران دلیل برای زندگی داشته باشیم&quot;. نه، ‌اشتباه نکنید، استقلالی نیستم. پرسپولیسی هم نیستم. فقط می‌خواهم بگویم برد و باخت، ‌همه‌چی‌مان نباشد. گاهی یک‌رنگ باشیم و هم‌رنگ جماعت، ‌نه یک رنگ! و بدانیم پیروزی ما استقلال ماست و استقلال ما، ‌پیروزی ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;هوس پیتزای قارچ و گوشت کردم؛ دو نفره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 20:30:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.greypain.com/modules/news/article.php?storyid=581</guid>
    </item>
      </channel>
</rss>
